تبليغاتX
متدین واقعی به هیچ مذهبی, به هیچ ملتی, به هیچ نژادی و به هیچ رنگی تعلق ندارد. به کل انسانیت تعلق دارد. همه ملتها مال او هستند
ســـیــــنــــه ســـــرخ
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ...
داستانهای واقعی ....
 
دوستان گرامی درود بر شما
قبل از اینکه داستان امروز رو با هم بخونیم چند نکته هست که باید خدمتتون عرض کنم
برای بار چندم این مساله رو عنوان می کنم که شما عزیزان می تونید در هر موردی سرگذشتتون رو بفرستید
این موارد غیر از داستان های احساسی میتونه در هر مورد و هر اتفاق خوب و بد که در زندگی شما افتاده باشه
دوستانی هم که در هر موردی احتیاج به کمک و نظر خواهی بقیه اعضای گروه دارن می تونن مشکلاتشون رو در قالب سرگذشت عنوان کنند 
مطلب بعدی اینکه سرگذشتون رو فقط و فقط به آدرس ایمیل من یعنی آدرس زیر بفرستید
 
 
در ضمن مطالبتون باید با فونت فارسی باشه
در مورد دوستانی که اعتراض میکنن چرا داستانشون تا الان ارسال نشده باید بگم که داستان ها به نوبت فرستاده میشه و به علت زیادی مطالب ارسالی ممکنه یه مقدار طول بکشه
 
تعداد محدودی از داستان های ارسالی هم به علت به کار بردن بعضی از کلمات داخل سایت قرار داده نشده که به اطلاع فرستنده رسوندم.
 
دیگه سرتون رو درد نمیارم
داستان امروز رو با هم می خونیم
 
****************************
 
با سلام خدمت همه دوستان من يكي از طرفداران داستانهاي واقعي هستم و معتقدم كه با مطالعه اين داستانها شايد جلوي اشتباه خيلي ها گرفته بشه
داستان من از اونجا شروع شد كه دانشگاه قبول شدم خيلي برام جذاب بود چون من يه دختر كاملا چشم و گوش بسته بودم كه حتي سوار تاكسي هم به تنهايي نشده بودم توي يه خانواده اي كه اصلا پسر نبود ما 3 خواهر بوديم با يه پدر بسيار متعصب كه حتي راضي نبود ما با پسرهاي از خودمون كوچكتر هم حرف بزنيم .يه دفعه من رفتم دانشگاه با كلاسهاي مختلط .واي همش فكر ميكردم الان پسرها منتظرن كه منو بخورن.اصلا از كلاس در نمي امدم يا حتما با يكي از دخترها مي رفتم تا اينكه ترم دوم بود و  يكمي ترسم ريخته بود جلوي در كلاس ايستاده بودم كه يك پسري اومد و تا منو ديد رفت اين مساله چند بار تكرار شد من ديگه اون روز اون ساعت منتظر بودم و عادت كردم ديگه شده بود خداي من .انقدر گشتم تا اسم رشته و... پيدا كردم مدت 2 سال فقط از دور نگاهش مي كردم و سعي ميكردم سر راهش باشم ولي يكي دوبار كه خواست صحبت كنه من سريع محل را ترك ميكردم ديگه داشتم خل ميشدم ميرفتم از پنجره هاي روبرويي موقعي كه امتحان داشت يا سر كلاس نشسته بود نگاهش مي كردم.حتي محل كارشو پيدا كرده بودم و يواشكي ميرفتم نگاهش
ميكردم.
ديگه اكثر دوستام ميدونستند و هر جا ميديدنش به من ميگفتند.خلاصه يه شب كه كلاسم تموم شد ما هم زمان از دانشگاه بيرون امديم ويه چهار راه موازي راه ميرفتيم تا اينكه اون سر صحبت را باز كرد و من هم با ترس جوابشو دادم و ما دوست شديم خيلي هيجانزده بودم و ديگه تو آسمونها سير ميكردم خودمو خيلي خوشبخت ميدونستم يادمه اونقدر بار دوم كه رفتيم بيرون نگاهش كردم كه برگشت به من گفت اينجوري نگاه نكن همه شك ميكنن.هميشه منو جاهاي خلوت مي برد و من خيلي ميترسيدم ولي چون خودم هم نگران بودم كه كسي ما رو باهم نبينه چيزي نمي گفتم بعد دو سه ماه شروع كرد به حرفهاي معني دار كه مثلا تو دوست داري دوست من باشي يا دوست دختر من؟من ميگفتم يعني چي؟
ميگفت من لزومي نمي بينم دوستمو زود به زود ببينم و براش وقت بذارم ولي دوست دخترمو نه و من نميفهميدم منظورش چيه يا اصلا نمي خواستم بفهمم آخه من دوست داشتم پاك باشم و تصورم از دوستي ازدواج بود.خيلي ناراحت مي شدم ولي انقدر دوستش داشتم كه فكر مي كردم اگه نبينمش ميميرم.به خاطر دوستي با اون از درس افتادم و كلي لاغر شدم 2 سال اينجوري. كش پيدا كرد
ديگه اعصابم خورد شده بود مامانم فهميد و منو تهديد كرد كه به بابام ميگه اونم كه ميديد من باهاش راه نميام كلي اذيتم ميكرد جواب تلفن هايم را نميداد سر قرار نميامد يا خيلي دير مي آمدو...مدام خانواده اش را به رخ من ميكشيد و حتي كاري ميكرد كه من بفهمم دوست دختر داره.6 ماه 2 ماه و... با من قهر ميكرد باز هم من زنگ ميزدم و نمي تونستم فراموشش كنم يادمه يك بار برف ميومد و من يك ساعت و نيم زير برف ايستادم هوا تاريك شد تمام انگشتهاي پام كرخت شده بودزنگ زدم خونشون گفت كار دارم نمي تونم بيام و من هيچ وقت بهش چيزي نمي گفتم و فقط گريه ميكردم و از خدا مي خواستم كه اگه صلاح مي دونه ما به هم برسيم يه بار بعد از 5 ماه بهش تلفن كردم و گفتم دوست دارم ببينمش قرار گذاشتيم ولي طبق معمول نيامد وقتي بهش زنگ زدم گفت بابام مهمون داره من بايد باشم.
خيلي ناراحت شدم چون بعدش قرار بود برم ديدن يكي از اقوام و به مامانم ساعت خاصي را گفته بودم مجبور بودم 1 ساعتي بيرون بمونم داشتم مغازه ها رو نگاه مي كردم كه يكي اومد پيشم وسلام كرد نميدونم تو صدا و نگاهش چي بود كه من نتونستم چيزي بگم و انگار مسخ شدم (اين را هم بگم كه من دختري بودم كه خيلي خوشگل و... نبودم ولي مردها به من خيلي توجه ميكنن و من هم هميشه ناديده ميگيرم) و يه دفعه ديدم كه كلي با اين آقا حرف زدم تلفن خونشونو به من داد و من هم فرداش بهش زنگ زدم.نمي دونم شايد هم از دست قبلي اونقدر ناراحت بودم كه تو ذهن خودم ازش اينجوري انتقام ميگرفتم .خلاصه هر چي قبلي منو اذيت كرد و به من بي احترامي كرد اين برعكس يه آقاي به تمام معنا هميشه زودتر از من ميامد كه من معطل نشم.آخه ميگفت درست نيست يه خانم منتظر باشه.هيچوقت حرف معني داري نزد هميشه منو جاهاي عمومي ميبرد. خلاصه بعد از 1 سال ما نامزد كرديم و الان 3 سال كه ازدواج كردم و قراره كه به زودي بچه دار بشيم و من بسيار خوشبختم چون شوهرم مرد فوق العادهاي است.تنها مساله اي كه من آزار ميده اين كه به شوهرم راجع به دوستي سابقم چيزي نگفتم و نگرانم كه اگه بفهمه عكس العملش چيه اميدوارم همه  يه جوري از سرنوشت من كه خوشبختانه به خير تموم شد پند بگيرند
 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 20:26 |

>