![]() سلام حرف تازه امید وارم که حالتون خوب باشه اره میدونم که هست همه لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی. همه لحظه ها نعمتند, فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه لحظه ها میمون و مبارکند, اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری, هرگز هیچ عیب نخواهد کرد. با تشکر. سیاه پوش
پست الکترونیک◊ آرشیو مطالب◊ درج در عـلاقه مندیـها◊ تبدیل به صفحه خانگی◊ ذخیره کردن این صفحه◊ خروج از وبلاگ◊ hit Counter
در کلاس روزگار
درسهای گوناگون هست،
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن در کنار این و آن
،درس مهر
،درس قهر
،درس آشنا شدن
،درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست!
نام اوست: مرگ
و آنچه را که درس میدهد؛
زندگی است!
. علیرضا افتخاری » صیاد « |
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ... دویاره سری جدید داستانامون شروع شد ..
اول از این دوستمون که این داستان رو برامون فرستاده تشکر می کنم ... *********************** سال دوم هنرستان بودم که با سارا دوست شدم نه اینکه همدیگه رو دوست داشته باشیم نه ... چون هم مسیر بودیم کم کم با هم دوست شدیم سارا دختر بسیار زیبایی بود ... زیبایی معمولی نداشت چهره سبزه بسیار تند موهای خرمایی و چشمای جادویی واقعا چشمای جادویی داشت بعضی زیبایی ها آدم رو زده می کنه ولی خود من هنوز جادوی چشمای اون یادم نرفته ولی با تمام این زیبایی خیلی آدم مغرور و ستمگری هم بود یعنی از دوستی ها چه دختر و چه پسر خیلی سوء استفاده می کرد ... من در تمام مدت دوستیمون خیلی براش فداکاری کردم خیلی از خودم مایه گذاشتم حتی وقتی که مشکلی براش پیش می اومد من خودمو ضایع می کردم که آبروی اون نره ... بگذریم ، سارا هم زمان با 5 تا پسر دوست بود ولی یکی از اونا سوگلیش بود پسری که واقعا عاشق سارا بود اسمش محمد بود اینو هم بگم من در اون زمان اصلا به دوست پسر فکر نمی کردم نه اینه نخوام دوست بشم ولی در دوره ما خیلی بگیر بگیر زیاد بود و من احساس می کردم که ارزش نداره به خاطر دوست پسر بهم توهین کنن بنابراین از اول قیدشو زدم و از اونجایی که همیشه با یه دختر خیلی زیبا همراه بودم طبیعتا به چشم نمی اومدم تا اینکه یکبار محمد به اون گفته بود این دوستت خیلی تنهاست و پیشنهاد کرده بود که یکی از رفقاش به اسم شایان با من دوست بشه ... من خودم خیلی دلم می خواست از تنهایی دربیام ولی چون پیشنهاد از طرف یکی دیگه شده بود احساس کردم ممکنه اجباری باشه قبول نکردم ...ولی اونها خیلی اصرار می کردن نمی دونم چرا هرچی بیشتر اصرار می کردن من نظرم برای رد کردن قوی تر می شد ... اصلا فکر نمی کردم با این کارم سارا چه عکس العملی نشون می ده ولی اون انقدر احمق و بچه بود که بخاطر اینکه من روی محمد رو زمین زده بودم و پیشنهاد دوستی با شایان رو قبول نکرده بودم بهش برخورده بود نقشه وحشتناکی برای من کشید نقشه ای که تمام غرور و متانتی که در تمام سالهای زندگیم ذره ذره جمع کرده بود یکباره دود شد و از بین رفت ... یه روز تلفن خونه زنگ زد من تنها بودم وقتی گوشی رو برداشتم پسری با صدایی بسیار غمگین و گرفته خواست با من حرف بزنه خوب منم باهاش صحبت کردم و اون دیگه هر روز سر ساعت معینی به من زنگ می زد تا اینکه دیگه بهش عادت کردم و هر روز هرجا که بودم راس همون ساعت کنار تلفن بودم فقط حرف می زدیم نمی خواست منو ببینه و منهم از این بابت خوشحال بودم چون من در یه خونواده خیلی خیلی مذهبی و متعصب زندگی می کردم و دوستی با یه پسر هم کفر و هم جرم محسوب می شد خلاصه اون شد شاهزاده رویای من ... با اون وقت تنهایی مو پر می کردم ... من خودم اصولا خیلی رویایی و خیالباف هم بودم تا اینکه روزی از من خواستگاری کرد و خواست که بیاد منو ببینه اونقدر بهش علاقمند شده بودم و اونقدر احمق و نفهم بودم که قضیه رو به مادرم گفتم و اون هم به پدرم گفت و بقیه قضایا رو خودتون می تونین حدس بزنین که چه جوری حیثیت من تو خونواده و فامیل رفت جالب اینجاست که من هر روز سارا رو در جریان تمام حرفام با اون پسر میذاشتم ... تا اینکه یه روز سارا بهم گفت اون محمد بود که با تو حرف می زد ... من ازش خواستم اینکارو بکنه چون می خواست به یه طریقی تو رو اذیت کنه می دونین با شنیدین این حرف چه حالی بهم دست داد ... من عاشق صدایی شده بودم که صاحبش رو نمی شناختم صدایی که هر روز به من زندگی می داد صدایی که قلبم رو به هیجان می انداخت صدایی که هر روز منتظرش بودم و بهش عادت کرده بودم سارا تمام رویاهای منو خراب کرد نمی خوام داستانم رو خیلی کش بدم ... دو سه سال بعد از اون من تو کلاس زبان با پسری آشنا شدم و بعد از یکسال باهاش ازدواج کردم... می خوام بگم بعد از این همه سال من هنوز اون خاطره و اون نارفیقی رو فراموش نمی کنم ولی ازش درس خیلی بزرگی کرفتم اینو نوشتم که شماها که دم از رفاقت و دوستی می زنین حواستونو جمع کنین و مراقب بهترین دوستتون باشین ... راستی چند وقت پیش سارا رو دیدم دو تا بچه داشت اونقدر پیر و شکسته شده بود که اول نشناختمش ... اون گفت که عاشق یه پسری شده و قرار بوده باهاش ازدواج کنه که قبل از عروسی فهمیده پسره سرطان داره ... بعد از اون با یه پسر دیگه ازدواج کرده که از اون دو تا بچه داشت ولی پسره معتاد بوده و به خاطر مصرف بیش از اندازه مواد مرده بود و اون مونده و دو تا بچه و خانواده ای که طردش کردن
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 17:13
|