تبليغاتX
متدین واقعی به هیچ مذهبی, به هیچ ملتی, به هیچ نژادی و به هیچ رنگی تعلق ندارد. به کل انسانیت تعلق دارد. همه ملتها مال او هستند
ســـیــــنــــه ســـــرخ
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ...

 

Image hosting by TinyPic 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

**********************************

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنياد مکن تو حيله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می می نخوری
 صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

******************************

به هوس بازی این بی خبران میخندم
هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم
خنده من از گریه غمگین تر است
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
****
کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند
تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم
آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد
عشق را آلوده کرد !!!

**********************

بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهایت هر چیزی همین 10 تا بود از بابا که بستنی که می خواستم 10 تا می خواستم مامان رو 10 تا دوست داشتم . خلاصه ته دنیا همین 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟ انگار خیلی هم حریس تر شدم . 10 تا بستنی هم کفافم رو نمیده اما می خوام بگم دوست دارم میدونی چقدر؟ به اندازه همون 10 تای بچگی

******************************

من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي!

نتيجه اخلاقي:همیشه کیف پولتو توی داشبورد ماشینت بذار

 *********************************

بانوی من ...
می خواهم با تو بر قطار جنون سوار شوم
حتی اگر برای بار واپسین باشد !
قطاری که ایستگاه ها
و ریل ها
و مسافرانش را از یاد برده

حتی اگر بار واپسین باشد
می خواهم شولایی از باران بپوشی
تا در ایستگاه جنون
به پیشبازت بیایم ....

باران خیسمان می کرد
و بر بارانی هامان سبزه سبز می شد ....
بی تو امّا !
سبزه یی در کار نیست ....
باران می بارد بر تنهایی من
و سبزینه یی جوانه نمی زند.....!ا

نامت را در دفتر باران نوشتم
بر میوه های کاج
ستاره های بعید
و آوای پرندگان
به تو یاد دادم زبان روباه ها و خرگوش ها ؛
چیدن بهارهء پشم گوسفندان
راز اشعار منتشر نشدهء گنجشکان
و رسم زمستان
و تموز را ....

نامت را در دفتر باران
بر گلبرگ های نازک یاسمن
و عطر خیس رازقی های حیاط مادرم نوشتم
و با تو سفر کردم
به دشتهای ییلاقی
چون نسیم در دامان روزها....


*****************************

من کیستم ؟ من کیستم؟
شمعم شهابم شعله ام؟
موجم حبابم چیستم؟
از بس شدم پامال غم
در گیر و دار زندگی
گویی که هرگز نیستم.............
ای زندگی ای زندگی
هرگز تو را نشناختم
هر چند گویا نیستی
لیکن بگو تا چیستی؟
عشقی امیدی لذ تی؟
شهدی شرنگی حسرتی؟
خوابی خیالی غفلتی؟
وهمی سرابی چیستی؟

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 23:4 |

>