![]() سلام حرف تازه امید وارم که حالتون خوب باشه اره میدونم که هست همه لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی. همه لحظه ها نعمتند, فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه لحظه ها میمون و مبارکند, اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری, هرگز هیچ عیب نخواهد کرد. با تشکر. سیاه پوش
پست الکترونیک◊ آرشیو مطالب◊ درج در عـلاقه مندیـها◊ تبدیل به صفحه خانگی◊ ذخیره کردن این صفحه◊ خروج از وبلاگ◊ hit Counter
در کلاس روزگار
درسهای گوناگون هست،
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن در کنار این و آن
،درس مهر
،درس قهر
،درس آشنا شدن
،درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست!
نام اوست: مرگ
و آنچه را که درس میدهد؛
زندگی است!
. علیرضا افتخاری » صیاد « |
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ... چگونه ترشیده نشوید >> برای دختر خانم ها
1_يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه. ندارم)منضورم رو تخت خواب نيستا) 17_اگه كسيرو دوسش دارين برين خواستگاريش (نكته:اين كار ريسكش خيلي بالاس اگه شازده بگه نه سوجه خنده 1سال فاميلاتون رديفه) 18_حداقل يه 206 داشته باشين كه طرف به خاطر ماشين هم كه شده بياد 2تا بشين بده 9 ماه 3 تا بشين 19_اون يارو كه با اسب سفيد ميادوبي خيال شين 20_ اگه از همه كس قطع اميد كردين يه سر بياين مارشال مدرن اين نريمان رو ميديم بهتون 21_...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آيندهتون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون كثيف ميشيد، مي پكيد |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 15:3
سوالات کنکور لو رفت ...
وبلاگ سینه سرخ در راستای اهداف انسانی خود اقدام به انتشار سوالات کنکور سراسری امسال می نمايد
تذکر آيين نامه اى: ۱- از خوردن قلم پرهيز کنيد. ۲- از تا کردن٬ مخدوش کردن٬سابيدن٬ ليس زدن و موشک درست کردن پاسخنامه خودداری نماييد. ۳- کيک به تعداد لازم خريداری شده است٬ از گدا گشنه بازی پرهيز کنيد!
۱) کداميک از فرمايشات لقمان حکيم به فرزندش می باشد؟
الف) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست دارد. ب) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست ندارد! ج) پدرسگ مگه من سر گنج نشستم؟ د) شيرمو حلالت نمی کنم اگه يه بار ديگه اين پری ورپريده رو سوار ماشينت کنی! ۲) مرواريد خليج فارس؟
الف) کيش ب)پيشته ج) چخه د) مااااوووو(صدای گربه بعد از دمپايی خوردن ۳) بزرگترين هواپيمای مسافربری جهان؟
الف) بوئينگ(Booing) ب) بوئينگ کوچولو (Booing 345) ج) بوئينگ بزرگ(Booing707) د) باز کن اون پنجره رو! خفه شديم از بوش ۴) خواننده ی تپل ترک؟
الف) سيبيل کن ب) سيبيل تراش ج) ريش تراش د) سه بيل و سه خاک انداز تراش ۵) کداميک يک تيم اسپانيايی است؟
الف) اتلتيکو بيل بااو ب) اتلتيکو کلنگ با من ج) اتلتيکو خاک انداز هم با من د) اتلتيکو! پس تو چه غلطی می کنی؟ ۶) نامزد خوش خنده ی آخرين دوره رياست جمهوری؟
الف) کرروبی ب) کورپاک کنی ج) کچل شويی د) همه ی موارد! ۷) نژاد مردم ساکن کرواسی؟
الف) کروات ب) پاپيون ج) دستمال گردن د) هيچکدام(يقه وطنی ۸) کداميک جز خبرگزاريهای داخلی نيست؟
الف) ايلنا ب) ايسنا ج) خاله نسرين اينا د) ای شرتی بزن پرس! (افتاد؟ ۹) فوتباليست انگليسی؟
الف) اندی کول ب) اندی زيربغل ج) اندی سرشانه د) اندی مرسی هيکل ۱۰) از سازهای موسيقی که همنشينی با مبتديان اين رشته توصيه نمی شود؟
الف) ساکسيفون ب) کوله پشتی سيفون ج) چمدون سيفون د) کيف پول سيفون ۱۱) بازيکن تيم ملی عربستان؟
الف) احمد الدوساری ب) حسن السه تبريز ج) غضنفر الچهار قزوين د) قلی ال اِن سانفرانسيسکو ۱۲) رئيس جمهور کوچولوی روسيه؟
الف) پوتين ب) صندل ج) دمپايی د) نزن بابا رفتم ۱۳) .................. بى تو سردمه ؟
الف) بخارى ب) پتو ج) آرش د) دى جى على گيتور !!
مشكلات و سوتيهاى دانشجويان تازه وارد به دانشكَاه
عصر روز اول مدرسه (ببخشيد دانشگاه
) مکالمه ی دو خانوم ورودی جديد!- مريم! اين خانوم ناظم دانشگاه کجاست؟ من از صبح تا حالا دنبالش می گردم! - بابا دانشگاه که ناظم نداره! تازشم آبجيم می گفت صف وايسادن هم نداره!![]() - نهههه؟ يعنی اگه من الان با اين کتاب بکوبم تو سر يکي٬ در برم! نمی تونه پيش خانوم ناظم شاکی شه! ![]() - ببين! پس اخلاق٬ انسانيت ...! آخ! مامااااان! اين با کتاب زد تو سر من٬ در رفت! ![]() سر کلاس درس يه آقای ورودی جديد دستشو بلند می کنه: - آقا اجازه! ما بريم دستشويی !؟ استاد:برو عزيزم! خانوم شما برا چی می خندين؟- خانوم اجازه! ![]() نه آقا اجازه! اين به جای اينکه بگه استاد؛ ميگه آقا! هر هر هر..! |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 11:51
قدر آقایان را بدانید ....
جديدترين بيانيه گروه ضد فمينيستها با مسوليت محدود بس است فمينيستبازی! دست از سر كچل ما برداريد. آخر ما چه هيزمی به شما فروختيم (تر و خشكش پيشكش) كه با ما اينجوری میكنيد؟! چرا چشم ديدن ما را نداريد؟! فكر كردهايد چه مثلاً؟! آقايان نباشند دنيا بهشت میشود؟! اصلاً شما چه میكنيد؟! خدمت سربازی كه نمیرويد، نفقه كه بهمان نمیدهيد، خرجتان هم كه الی ماشاءالله!... چه؟! قلاببافي؟!! گلچيني؟!! نمیخواهيم، نمیخواهيم، آن روميزیهای كج و كوله! جك و جانورهايی كه میسازيد را هم میرويم از مغازه سر كوچه میخريم. چرا قدر آقايان را نمیدانيد؟! كم برایتان ظرف شستند؟ سوسك گرفتند؟ قدتان نمیرسيد از آن بالا كاسه و بشقاب آوردند پايين؟ اگر اينها نباشند چه كسی بهتان لينك میدهد؟ اصلاً چه كسی وبلاگتان را میخواند؟! نديديد میآيند الكی الكی قربان صدقهتان میروند و از نوشتههايتان تعريف میكنند؟! توي چت هم كه ديگه هيچي... شما فكر كردهايد اگر مردها نباشند، دنيا اداره ميشود؟! نه خانم جان! نه! اين تعداد جنگ و خونريزی كه در صحنه جهاني مشاهده میكنيد، و اصلاً اينكه زمين در مدار معينی گردش ميكند مرهون حضور آقايان در عرصه قدرت است. اگر قدرت دست شما بود كه اصلاً آدم زنده در دنيا باقي نمیگذاشتيد! ظرف چند روز جنگ هستهای و متلاشی كردن كره خاكی و خروج آن از مدار. ما كه ديدهايم... وقتی دعوايتان میشود نزديك است كله يكديگر را بكنيد!! باز طفلك آقايان چك و چانه هم را پايين میآورند. نمیدانيم كدام مادر مردهاي اين كلمه حقوق زنان را انداخت توي دهانتان؟! مگر ما چقدر حقوق میگيريم؟! تازه اگر بندهخدايی پيدا شود و خداینكرده دوتا خانم را به گورآباد برساند، بايد به اندازه يك مرد ديه بدهد!! اِهِه... اين ديگر چه بساطی است؟!! اعصابمان را خراب كرديد! بس است ديگر...
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 21:21
حرفهايترين سارق دنيا نويسندهاي مشهور شد
لودويگ لوگماير سارقي بود كهدستبردهايش در هفتاد سال گذشته به عنوان فوقالعادهترين دستبردها محسوب ميشد. آزادي از زندان
وي در سال 1989 از زندان آزاد شد و دورهجديدي از زندگياش را آغاز كرد. او ميگويد:پس از آزادي به خودم گفتم: (تولدت مبارك...)بايد كاري ديگر براي خود دست و پا كنم. او اكنون به عنوان يكي از مشهورترين وموفقترين نويسندگان و رماننويسان در برلينمشغول به فعاليت است. اولين رمان او كه يكي از مشهورترينرمانهايش نيز ميباشد (آن سگ كجا دفناست) نام دارد و رمان بسيار پرخوانندهاي درزمان خود بود، او در مصاحبهاي با اشترنميگويد: من زندگي پر از ترس و اضطرابي راسپري و تجربه كردهام; من اعتقاد دارم فيلمهايجنايي در گرايش جوانان به سوي جنايت خيليموثر است. من از دوران كودكي همواره دوستداشتم در جهاني زندگي كنم كه هيچ قانوني درآن رواج ندارد و با كتابهايي كه ميخواندمهمواره در روياهاي خود در دنياي پر ماجرا وزندگي بيقانون و خطرناك سير ميكردم. اسطورههاي لودويگ وي در ادامه ميگويد: من بچه با استعداد وپرجنب و جوشي بودم، مدرسه برايم عميقاانزجارآور و عذابآور بود، من فقط مشت، لگد وتنبيه بدني آن را به ياد دارم. او در ادامه به(آرنولويك) خبرنگار اشترن ميگويد: من زماني كه هنوز پانزده سال بيشتر نداشتم،اولين فيلم (پليسي - جنايي) را ديدم و هنوزدقيقا آن را در ذهن به ياد دارم. در اين فيلم يكدزد حرفهاي از ديوار يك عمارت مجلل بالا رفتو خيلي ماهرانه پنجره را باز كرده و داخل عمارتشد... اين فيلم تاثير عميقي بر روي من گذاشت ومسير زندگي مرا به سوي جرم و جنايت سوق داد.من مدتي پس از ديدن اين فيلم مقداري وسايلمورد نياز براي دزدي را در يك كيف قرار دادم واز خانه فرار كردم. اوايل خيلي در كارم موفقنبودم چرا كه ترس بر من غلبه ميكرد، مننميدانستم چكار بايد بكنم فقط ميدانستم كهميخواهم مرزها را بشكنم و به يك جهان بيقانون وارد شوم، هيچ كس در آن زمان مانعكارهاي من نشد. او در ادامه ميگويد: من اعتقاددارم وقتي فردي باهوش و پرتلاش است، اگر ازاستعدادهايش به طور صحيح استفاده نكند ايناستعداد به بيراهه خواهد رفت و در هر راهي كهقدم بگذارد موفق خواهد شد، متاسفانه اينموضوع در مورد من هم صدق ميكند، اما من بهسوي كارهاي خلاف رو آوردم. بيداري وجدان دولت و قوانين به عنوان دشمنان سرسختمن، همواره در مقابل من قرار داشتند.(لودويگ) در مورد زندان ميگويد: زندان برايمجاي بدي نبود، در حقيقت دنياي ديگري بود كهبرخلاف نظر خيليها، من در آن به آزادي دستيافتم اول به آزادي و مدتي پس از آن بهشكوفايي فكري و ذهني رسيدم. بعضيها زندانرا جهنم ميدانند، اما به نظر من زندان جهنمنيست، بلكه حداقل براي من بيشتر شبيه برزخ بودكه انسان در آن سبك ميشود، زندان ميتواندبهترين جنبههاي دروني وجدان انسانها راشكوفا سازد و هم ميتواند انسان را كاملا خرابكند. من تا چندي پيش فكر ميكردم با پولي كه ازدزديهايم بدست ميآورم راههاي زيادي را بهروي خودم باز ميكنم. اما اين طور نبود من درپايان راه احساس ميكردم در تنگنا قرار گرفتهام.اين زنداني سابقهدار در ادامه ميگويد: هميشهاحساس خطر ميكردم. من لذتي از زندگي نبردمو روي آرامش را در زندگي نديدم. هميشه فرار واضطراب و ترس و يك زندگي مخفي... من اكنونكه بانكهاي فرانكفورت را ميبينم، احساسميكنم كه اين بانكها در آن زمان چقدر مرا زيرنظر داشتند. آنها مانند غولهايي بودند كه منآنها را به مبارزه ميطلبيدم و آنها در كمينبودند كه مرا در دام بيندازند. و نويسندگي... در مقدمه تمامي كتابهاي او آمده است (منانساني بودم كه هميشه تاريكيها را ميديدم، امازماني كه به فكر فرو رفتم متوجه شدم زندگيروشنايي هم دارد، تنها كافي است آنهارا پيداكنيد و خود را به روشنايي برسانيد. من انسانيبودم كه تمامي تاريكيها را تجربه كردم، اما حالابه خود آمدم و دوست دارم. روشناييها را تجربهكنم، من حالا به خودم افتخار ميكنم كه توانستمدرست زندگي كردن را ياد بگيرم و درداستانهايم آنها را به شما انتقال بدهم...درست زندگي كردن را بياموزيد و به ديگران يادبدهيد. لودويگ لوگماير
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 17:4
تقسیم بندی پسرها ...
پسران به ۵ دسته تقسيم ميشوند :
۳-ظاهر زيبايی ندارند اما باطنی زيبا و دلنشين و جذب کننده ای دارند اقايان متفکر اقايان زياد فکر ميکنن اما هيچ وقت نتيجه نمي گيرند از فکرشان . اقايان حرف زياد ميزنند ولی اهل عمل نيستند هيچ کدامشان. اعتماد به نفس کاذب در پسران اين يک بيماری مسری در پسران است . اگر برادر و يا دوست پسر و يا پسر شما اين بيماری را بگيرد يقين بدانيد که در عرض کمتر از يک هفته کل پسران محل را مبتلا ميکند پس برای جلوگيری از اين بيماری اگر کسی را مشاهده کرديد که مبتلا است حتمآ او را قرنطينه کنيد. علايم اين بيماری: ۱-گذاشتن ريشهای نخ قيطونی. ۲-طرز نگاه کردن به صورت عجيب غريب. ۳-تکرار جمله ی هوش پسران بيش ازدختران است . ۴-ايستادن زياد رو به روی اينه. ۵-استفاده از جملاتی شبيه همين که گفتم؛حرف من درسته؛حرف مرد حرفه و.... ۶-مخالفتهای پی در پی. ۷-پايين بردن شخصيت دختران برای تقويت روحيه. ۸-خواندن اشعار پر محتوا از قبيل پسرا شيرن مثه شمشيرن(دوپينگ( ۹-روزی ۵۰ دفعه شنيدن پسر پسر قند عسل توسط مامان جون يا کاست ضبط شده توسط مامان جون. ۱۰-خواندن کتابهبيی از قبيل: چگونه اعتماد به نفس خود را بالا بريم؟ انرژی درمانی تقويت اراده در ۲۰ روز من بهترينم و.......
به اميد بهبودي همه پسرا |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 16:59
جشن امردادگان
روز امرداد از ماه امرداد
درهرماه سي روزه زرتشتيان هفتمين روز آن امردادنام دارد.
واژه امرداديعني بي مرگي و جاودانگي وهنگامي كه در ماه امردادروزامردادفراميرسدآن را جشن امردادگان مي نامند.
درموردبرگزاري اين جشن در گذشته اطلاع چنداني در دست نيست.
از آنجا كه امرداد ششمين مرحله از عرفان در پيام اشوزرتشت است ودر نقش مادي خوداز روييدني ها پاسداري مي كند،شايدآنان به كنار درختان ،جنگل ها وسبزه ها مي رفتندوبا نيايش خودسبزي و خرمي را براي يكديگر آرزو مي كردند.
اكنون زرتشتيان در روستاها و شهرها جشن امردادگان را برگزار مي كنند. اين جشن اغلب در تالار آدريان يا در سالن عمومي برپا مي شود.
ایرانی باشیم ...
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 16:37
بدون شرح ....
![]() گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 16:33
اگر كسي را دوست داري؟
شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده
دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهد يافت دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن دانشجوي شكاك (رشته داروسازي مثل نريمان ) : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟ دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد دانشجوي رشته صنايع (قزوين) مثل خودم : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش كن ، اين كار را مرتب تكرار كن....
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 11:30
خدا .. شیطان
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند... آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید. |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 13:41
فکر می کنید شما کدوم یکی هستید ................. ؟!!!
چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود :
_ همه کس ،
_ يک کسي ،
_ هر کسي ،
_ هيچ کس .
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند . هر کسي مي توانست اين کار را بکند ، اما هيچ کس اين کار را نکرد .
يک کسي عصباني شد ، چرا که اين کار ، کار همه کس بود ، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.
سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هر کسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد .
خوب حالا شما کدومشون هستين ؟! ....
تا حالا فکر کردين ؟
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 17:27
28 روش جدید برای حال گیری ...
استفاده از سوسک و يا ساير حشره های پلاستيکی ، اين يک روش بسيار عالی مخصوصا برای ترساندن دخترها ميباشد . ۲: وقتی سر سفره غذا هستيد و بقليتون زل زده به تلويزيون و اصلا حواسش به غذاش نيست ، بهترين موقع برای خالی کردن نمکدون در غذای فرد مذکور ميباشد . ۳: وقتی به ساندويجی رفتيد ، يک جوری سر دوستتون رو گرم کنيد و بعد که حواسش پرت شد ، نی نوشابه اش را برداشته و گره بزنيد و بعد داخل نوشابه اش قرار بدين ، موقعی که دوستتون خواست نوشابه اش را بخورد ، چهره اش ديدنيه . ۴: تمام مراحل بالا را طی کنيد ، فقط به جای اينکه نی را گره بزنيد ، در نوشابه اش نمک بريزيد ۵: قلعه شنی ای را که بچه ها در ساحل درست کرده اند را خراب کنيد و بعد با خنده بگوييد معذرت ميخوام . 6: هر وقت کسی براتون جک دسته اول تعريف کرد ، آن را جلوی چشمش برای ديگران تعريف کنيد . 7: وقتی يک فرد مبتدی ميخواد برای اولين بار با کامپيوتر کار کنه ، فيشهای ماوس و کی بورد را بکشيد . 8 : جلوی فرد حسودی از محبتهای خانوم و مادر خانومتان صحبت کنيد . 9: در موقع عصبانيت دوستانتون ، فقط بخنديد . 10: اگر شما بچه کوچک دارين ، سعی کنيد هميشه جلوی کولر عوضش کنيد ، تا بقيه هم از اون بوی خوش کمال استفاده رو ببرن . 11: وقتی برادر و يا خواهرتون داره با يکی از بهترين دوستاش چت ميکنه × فيوز کنتر را بالا بزنيد . 12: روی ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد : لطفا اينجا چيزی ننويسيد . 13: اگر دختر همسايتون بهتون پا نداد ، روی ديوار خونشون اسمشو به همراه يکی از کلمات منادی عفت بنويسيد . 14: درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئی بکشيد . 15: روی صندلی معلم و يا استادتون چسب قطره ای بريزيد تا به صندلی بچسبه . 16: وقتی خونه يک فرد خسيس رفتيد ، تمام قندهای قندون رو توی چاييتون بريزيد . 17: هر وقت رفتيد خونه دوستتون و رفتين پای کامپيوترش ، همينکه ديديد دوست نيست ، سريع يک اف ۳ بزنيد و ستاره نقطه ام پی ۳ رو سرچ کنيد و تمام يافته ها رو شيفت ، دليت کنيد. 18: چند دقيقه قبل از اينکه به قصد مسافرت از خانه خارج شويد با دوستتان تماس بگيريد و با اصرار او را به خونه تون دعوت کنيد . 19: وقتی متوجه شديد که يکی از اقوام تان ميخواهد برای تعطيلات عيد به مسافرت برود ، به مهمانی انها برويد و تا روز چهرده همان جا پلاس باشيد . 20: در دقيقه نود امتحان ، وقتی همکلاسيتون ، ازتون تقلب خواست به او کاغذ سفيد تحويل بدهيد . 21: يک سانديس خالی را باد کنيد و به دوستتون تعارفش کنيد تا بخوردش . 22: وقتی به يک مغازه شيک شلوار فروشی رفتيد ، برخلاف تاکيدهای فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکی شود ، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديد . ۲3: بعد از خوردن شام عروسی که همه در حال رفتن هستند ، دستهايتان را با لباس فرد جلوييتون پاک و مطمئن باشيد که کسی نميفهمد . 24: ساعت ۳ نصفه شب و در حالی که يک ماسک فوق العاده ترسناک بر سر دارين ، برين داداش و يا خواهرتون رو بيدار کنيد . ۲5: روی بخاری کلاس درس ، کپسول آموکسی سيلين بريزيد . ۲6: کسی که از بوس و ماچ بدش مياد رو ، بوسه باران کنيد ، البته از نوع آبدار . 27: وقتی باکسی قرار دارين ، سعی کنيد هميشه دير سر قرار حاضر بشين . 28: و در آخر از ترقه هم فراموش نکنيد ، چون کاربردهای بسيار زيادی داره
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 10:38
شما در قرن21 زندگي مي كنيد اگر...
۱-ناخودآگاه پسوردتان را به دستگاه ماكروويوتان مي دهيد! 2-براي بازي تكنفره با كارت حتي سالي يكبار هم از كارت هاي واقعي استفاده نمي كنيد ! 3-براي تماس با 3 نفر يك ليست از 15 شماره تلفن داريد ! 4- براي كسي كه در ميز كناري شما كار مي كند ايميل ارسال مي كنيد ! 5-دليل شما براي تماس نگرفتن با دوستانتان اين است كه آنها آدرس ايميل ندارند ! 6-بعد از يك روز كاري طولاني وقتي به منزل برمي گرديد هنوز هم به تلفن هاي مربوط به محل كارتان پاسخ مي دهيد! 7-وقتي از خانه مي خواهيد تلفن بزنيد قبل از شماره گيري ناخودآگاه 9 را مي گيرد تا خط آزاد به شما بدهد ! 8-شما چهار سال روي يك ميز كار مي كنيد و در اين مدت براي سه شركت مختلف كار كرده ايد ! 10- طرز سخن گفتن تان را از اخبار ساعت 11 ياد مي گيريد! 11-رئيس شما توانايي انجام كار شما را ندارد! 12-وقتي به خانه بر مي گرديد با تلفن همراه به خانه زنگ مي زنيد تا ببينيد كسي خانه هست يا نه ! 13-تمام برنامه هاي تجاري تلويزيون داراي وب سايتي هستند كه در پايين صفحه نشان داده مي شوند! 14-خارج شدن از خانه بدون تلفن همراه (كاري كه 20 ،30 يا حتي 60 از زندگي تان آن را انجام داده ايد ) برايتان ناراحت كننده است و دليلي مي شود كه براي برداشتن ان به خانه برگرديد!!! 15-صبح كه از خواب بيدار مي شويد قبل از اينكه قهوه بنوشيد به سراغ اينترنت مي رويد ! 16-براي لبخند زدن گردنتان را كج مي كنيد! 17-شما اين مطلب را در حاليكه لبخند تائيد آميز مي زنيد مي خوانيد! 18-حتي بدتر از آن در فكر هستيد كه اين مطلب را براي چه كسي فوروارد كنيد!!! 19-آنقدر سرتان گرم است كه متوجه نشديد اين ليست شماره 9 ندارد! 20-در واقع شما الان صفحه را بالا برديد كه ببينيد آيا واقعا شماره 9 توي اين ليست نيست ?! والان داريد به خودتان ميخنديد !!! |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 19:17
رسم زمونه ...
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت: مراقب چشماي من باش.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 13:51
روش ترک سیگار در سه سوت ...
خبرنگار :لطفا بفرماييد چگونه توانستيد همسرتان را به ترك سيگار وادار كنيد؟ - همون خانومه: من بعد از خوندن صحبتهاي معاون سلامت تصميم به وادار كردن شوهرم به ترك سيگار كردم و بسرعت برگه اي برداشتم و مطالب زير رو در اون نوشتم و به در يخچال چسبوندم.
از امروز تصميم گرفتم تو رو به ترك سيگار وادار كنم و به همين خاطر قوانين زير از همين الآن در خانه لازم الاجرا مي باشد:
- قانون شماره 1: هر روزي كه لباسهات بوي سيگار بده به يكي از مجازاتهاي زير (البته به انتخاب خودت) محكوم مي شوي: 1- شستن ظرفهاي ناهار و شام 2- خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت 3- دعوت مامانم اينا و داداشم اينا براي صرف ناهار(كه به احتمال 99 درصد براي صرف شام هم مي مونند!) تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافيه و نمي توني اون رو انتخاب كني، چون تو اين كار رو نه به عنوان مجازات بلكه به اين خاطر كه وظيفه ات است هر روز انجام مي دي!! - قانون شماره 2: اگه توي جيبت كبريت يا سيگار پيدا كنم، يكي از چهار عمل زير رو باز هم به انتخاب خودت عملي مي كنم: 1- قهر مي كنم مي رم خونه مامانم اينا و بعد ده روز و پس از يه عالمه منت كشي برمي گردم خونه. 2- يك گردنبند، دستبند، النگو و يا يك مورد مشابه اينا به انتخاب خودم بايد برام بخري!! 3- خودت بگو با ملاقه بزنم يا كفگير؟! 4- با همون كبريت و به كمك مقداري مواد در هر دو دقيقه آتش زا تنبيهت مي كنم. تبصره: خودت مي دوني من از اين سوسول بازيها خوشم نمي آد پس گزينه اول منتفيه، ديگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و كفگيرام كج و كنجول شدن و ديگه حيفم مي آد وسايل آشپزخونه رو خراب كنم، گزينه آخري هم وجداني خيلي خشونت داره و به علت اين كه بچه مون هفت سالشه و ديدن اين صحنه ها براي بچه هاي زير 12 سال مناسب نيست اين گزينه رو هم نمي توني انتخاب كني، پس فقط مي مونه گزينه دوم ...!! - قانون شماره 3: در صورتي كه يقين حاصل كنم سيگار رو ترك كردي، مي توني يكي از موارد زير رو به عنوان جايزه انتخاب كني: 1- به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام كار در خانه معاف باشي. 2- به عنوان تلافي اين چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم يك بار با ملاقه بزني تو سرم! تبصره: گزينه اول الكيه و نمي توني انتخابش كني، چون مي ترسم بد عادت بشي و تنبل و تن پرور بار بيآي!! اگه هم جرأت داري گزينه دوم رو انتخاب كن!! "با تشكر، همسر مهربان و دلسوزت!!" - خبرنگار : خوب بعد چه اتفاقي افتاد؟ - بازم همون خانومه: شوهرم بعد يك هفته به اين نتيجه رسيد به نفعشه سيگار رو ترك كنه! اِ اِ.. آقا شما هم كه بوي سيگار مي دي... شماره خونه تون رو بده يه تماسي با خانومت بگيرم و يه كم راهنمايي اش كنم!! ٭ گفتني است، پس از انجام اين گزارش همكارمان هر روز با سري بانداژ شده در سر كار حاضر مي شود و اين روزها هم كلي چك برگشت خورده دارد، البته در عوض ديگه سيگار كشيدن رو ترك كرده!! ٭٭ يك كلمه حرف جدي: جالبه بدونيد طي اين چند دقيقه اي كه شما اين مطلب رو مي خونديد 2 نفر در كشورمون به خاطر مصرف سيگار و عوارضش فوت كردند... چون بنا به گفته معاون سلامت وزارت بهداشت متأسفانه و نيم، يك ايراني بر اثر مصرف سيگار و عوارضش فوت مي كند
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 22:9
بوی تو ...
چشم مي دوزم با تمام جنون
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 22:7
انتقام ...
.... نمي دانم چرا يكدفعه همه جا تاريك شد. تنها يكي دو قدم از هر طرف مي توانم حركت كنم. آنهم به سختي. اينجا ديگر كجاست. كم كم روزنه هاي نوري پيدا مي شود. آخ! گردنم فشرده مي شود نفسم به سختي بالا مي آيد چشمان درشتي را بالاي سرم حس مي كنم و بعد چهره اش را كه پيروزمندانه دندانهايش را روي هم مي فشارد و غرور پيروزي در چشمان پف كرده اش موج مي زند. احساس مي كنم دارم بالا مي روم و حالا به سرعت پائين مي آيم... انگار هيچ چيز در اختيار خودم نيست. حالا ديگر كف زمين ولو شده ام و دنيا در نظرم تار است و چشمانم سياهي مي رود. گيج گيجم. سايه خودم را روي كاشي هاي سالن مي بينم، احساس مي كنم كه سرم منفجر شده است. هيبت بزرگي را روي كاشي مي بينم، سرم را برمي گردانم ، سايه چيزي به سرعت در حال نزديك شدن به من است. فقط صدايي نامفهوم را مي شنوم كه در گوشم چنين طنين انداز است: - حالا هي ويز ويز كن!
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 22:5
داستانهای واقعی ....
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان و سینه سرخ های عزیز من یکی از خوانندگان همیشگی داستانهای واقعی هستم و تصمیم دارم که داستان واقعی زندگی خودم را برایتان بازگو کنم. باشد که باعث راهنمایی جوانانی که ندانسته و از روی نادانی دست به این کارها میزنند شوم. دوران کودکی و نوجوانی من هم همانند بسیاری از افراد در آرامش گذشت تا اینکه وارد دوره دبیرستان شدم ، دورانی که آغاز رشد و شکوفایی عواطف و احساسات است .در سال دوم دبیرستان با پسر یکی از اقوام به نام امیر دوست شدم. اما چون ما در شهر دیگری و دور از آنها بودیم خیلی کم همدیگر را میدیدیم اما من در همین دیدارهای اندک به قدری شیفته وی شدم که دوریش برام خیلی سخت بود. اما او نسبت به من این احساس را نداشت البته این موضوع را بعدها فهمیدم. او دانشجو بود و مدیریت میخواند و من هم خودمو برای کنکور آماده میکردم . من اونو خیلی دوست داشتم اما اون فقط از دوستی با من قصد سوء استفاده داشت و به تنها مسأله ای که فکر میکرد سکس بود. چهار سال و در واقع بهترین دوران زندگیم را به پایش گذاشتم.بهترین کادوها و هدایا را برایش می خریدم ولی دریغ از ذره ای قدردانی از جانب وی. تا اینکه تصمیم خودم را گرفتم و برای همیشه گذاشتمش کنار. برام خیلی سخت بود اما بالاخره خودمو راضی کردمو و سعی کردم فراموشش کنم. اون به بهانه های مختلف باز سعی داشت که منو بدست بیاره البته فقط برای ارضاء نیازهای خودش. تا اینکه با دختر یکی از اقوام ازدواج کرد. بعد از ازدواجش هم همچنان در پی اهداف شوم و پلید خود بود اما من دیگه بهش باج نمی دادم و تهدیدش کردم که اگر تکرار شود من به همسرش میگم و بدین ترتیب از شرش خلاص شدم . کاش انسانها از وقایع گذشته درس می گرفتند و اشتباهات گذشته را تکرار نمی کردند. من که پس از دوستی با امیر و شکست در عشق و از طرفی افت تحصیلی بسیارناامید بودم بالاخره موفق شدم برم دانشگاه و ادامه تحصیل بدم .در همین سال با پسری به نام محمد آشنا شدم. برخلاف امیر پسری آرام و منطقی بود. قدی بلند و صورتی سبزه و بانمک داشت .محمد هم دانشجو بود و در تهران درس می خواند .چون آدم درست و پاکی بود خیلی زود شیفته اش شدم و طوری بود که هر روز با وی تماس می گرفتم و با هم صحبت میکردیم و همیشه بهترین هدایا را برایش می خریدم اما در تمام مدت دوستیمان او حتی یک شاخه گل هم برایم نخرید .در صورتیکه من در تمام مناسبتها اعم از روز تولد ، روز دانشجو ، روز مرد و.... برایش هدیه میگرفتم. اما این موضوع از دید بزرگترها هم مخفی نماند و خانواده محمد بعد از شنیدن این موضوع و رابطه بین من و او بنای ناسازگاری و مخالفت را گذاشتند و محمد که بد جوری تحت تأثیر خانواده اش بود رابطه اش با من سرد شد. من محمد را خیلی دوست داشتم و اگه بگم در حد پرستش شاید باور نکنید چون بعد از جریان امیر اون بود که منو به زندگی امیدوار میکرد و بدین ترتیب داشتم اونو هم از دست میدادم و همینطورم شد. بهش التماس کردم، پیشش گریه کردم، قسمش دادم اما انگار که او اصلاً قلب و احساس نداشت و اصلاً حرفهای منو قبول نمیکرد. غرورم، احساسم، و تمام هستیم رو زیر پا لگد مال کرد .از هر راهی وارد شدم تا بتونم دلشو بدست بیارم اما هیچ فایده ای نداشت. دیگه کار به جایی کشیده شده بود که هر وقت تماس میگرفتم با من دعوا میکرد و کلی به من توهین میکرد و در نهایت دیگه جواب تلفنهامو هم نداد. اینبار دیگه شکستم، خرد شدم و فنا شدم. دوران تحصیلم تمام شده بود و در جایی مشغول کار بودم. وقتی فکرشو میکنم می بینم که زندگی من سراسر اشتباه بود و این اشتباه زمانی تکرار شد که با مردی آشنا شدم که زن و سه بچه داشت. اسمش علی بود. فرد مهربان و خوش قلبی بود. چهل سال داشت . هنوز هم نمی دونم چرا این کارو کردم و چرا با علی دوست شدم شاید می خواستم به نوعی کمبودهامو جبران کنم و به نوعی به محمد دهن کجی کنم اما نمی دونستم که دارم با دستهای خودم گورمو می کنم . ای کاش کسی بود و منو راهنمایی میکرد، ای کاش ..... یک سال با علی دوست بودم همه جا با هم میرفتیم و کلی خوش گذرانی میکردیم .علی مهربون بود و منو خیلی دوست داشت .البته باید هم همینطور می بود چون با کسی دوست شده بود که 17 سال از خودش کوچکتر بود و رامش کرده بود و همه جوره ازش استفاده میکرد. وضع مالی علی خوب نبود و به همین دلیل پولهایی را که در این مدت پس انداز کرده بودم را ازم گرفت تا به وضع زندگیش سرو سامانی بدهد.در این یکسال همیشه با هم بودیم باید بگم که رابطه نامشروع هم به این دوستی اضافه شد اما اون در حقم نامردی کرد و منو رام خودش کرد و من که گویی عقلم را باخته بودم خام شدم و بالاخره کاری که نباید میشد، شد و اون آبرو و عفت منو هم ازم گرفت و در این میان وقتی که دیگر چیزی نداشتم که ببازم منو گذاشت و رفت. اون نامرد هم پول منو گرفت و هم آبرومو. دیگه چیزی ندارم که بخوام براش تلاش کنم و مثل آدمهای طفیلی هستم. چندین بار خواستم برای ترمیم به جراح مراجعه کنم اما باز پشیمان شدم و گفتم برای کی و برای چی این کار را انجام دهم چون با شرایطی که دارم تصمیم دارم برای همیشه تنها بمانم .تنها امیدم اینه که کار خوبی دارم .اما بدترین ضربه را زمانی خوردم که خانواده ام از جریان باخبر شدند و حرفها و زخم زبانهاست که الان دارم می شنوم و در واقع زندگی خودمو تباه شده می بینم.دیگه امیدی ندارم .فقط در تنهاترین تنهاییم خدا را دارم که یادش آرامش بخش وجودم است.از کارهای گذشته ام توبه کردم و تمام کسانی را هم که درحق من بدی کردند به خدا واگذار میکنم.امیدوارم خداحق منو از اونها بگیره. دوستان عزیز امیدوارم از زندگی من عبرت بگیرید و هیچگاه اشتباهات گذشته را تکرار نکنید و هرگز در زندگی به کسی اعتماد نکنید چون این دنیا پر است از گرگهای انسان نما، گرگهایی درنده و وحشی. مواظب خودتون باشید .
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 21:44
|