تبليغاتX
متدین واقعی به هیچ مذهبی, به هیچ ملتی, به هیچ نژادی و به هیچ رنگی تعلق ندارد. به کل انسانیت تعلق دارد. همه ملتها مال او هستند
ســـیــــنــــه ســـــرخ
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ...
روش خاستگاری رفتن ...

ابتدا مواد لازم را تهيه مي كنيم... اين بحث در اين مقوله يا مقاله يا مقال مجال نمي دهد
ابتدا مادر اكتيو تلفن را برداشته و به خانه گل دختر نجيب تيليف ميزند . (اين در صورتي است كه مادر اكتيو همسايه گل دختر نباشد ، كه در اين صورت مي تواند زر زر صداي زنگ خانه گل دختر رابه صدا در بياورد . يا اينكه قيژ قيژ پاشنه در را
الو بله... خانه يك عدد گل دختر... بفرماييد
سلام عليكن!! شنيديم (يا ديديم) كه شما يك دختر تپل مپل سفيد مفيد... مثل هلو... مثل پنجه آفتاب دم بخت با شرايط مناسب داريد. كي مي تونيم بياييم يه عالمه مزاحم بشيم؟

توجه نكته مهم
اين تيليف اول بسيار مهم است. شما مادر شازده پسر لطفا خوب گوش كن... كمال ادب را به خرج بده از روده درازي زيادي بپرهيز. اطلاعات جامع و كامل بده. سعي كن در كمال ادب اطلاعات بگيري. از چاخان پاخان و خالي بندي جدا ً بپرهيز... مدت مكالمه بيشتر از ده دقيقه نشود. مادر جان دقت كن آخر مكالمه زمان تلفن بعدي با روز و ساعت و ثانيه، براي شرفياب شدن يا نشدن را مشخص كني... و بهتر است همين فردا باشد نه شصت صد سال بعد...

فردا just on time
مادر شازده پسر ...> زررر...
الو بله... خونه همون گل دختر نجيب و سفيد مفيد تپلي كه احيانا دوست پسر نداشته و قبول كرده بياييد دستش رو ببوسيد... بفرماييد
مادر شازده پسر: پس قبول كرده كه ببوسيم... كي ببوسيم؟
مادر شازده پسر سعي كند ظرف سه روز آينده وقت بگيرد و به ناز كردن مادر گل دختر توجه نكند...
زرررر....
صداي زنگ در خانه گل دختر نجيب كه حالا كمي سرخ شده... بفرماييد:
فرهنگ گل و شيريني: 1_آدم هاي پررو دفعه اول كه خانه كسي براي امر خير مي روند... چيزي نمي برند و اين امر از طرف باقي آدم هاي پرروتر توجيه شده است... نگارنده چون پررو نيستم اظهار نظري نمي كنم. 2_ گل آوردن به منزله اين است كه خانواده گل پسر با ادبند و قشنگي گل با سليقه طرف ارتباط مستقيم دارد (در ابتدا و انتهاي امر ازدواج از خسيس بازي بپرهيزيد) همچنين اوردن گل اين معنا را هم مي تواند داشته باشد كه خانواده شازده پسر همچين بگويي نگويي بوسيدن دست گل دختر زير دندانشان مزه كرده است و تمايل دارند براي آشنايي بيشتر باز جلسه ديگري تشريف بياورند 3_شيريني آوردن اصولا در مراحل انتهايي خواستگاري صورت مي گيرد و به منزله آن است كه شازده پسر همش از دست بوسيدن خالي خسته شده و گل دختر همه جوره مورد پسند واقع شده ... پسنديده ديگه... چرا متوجه نيستيد... پسنديده ... همين جا پرانتز فرهنگ گل و شيريني را مي بنديم و وارد خانه گل دختر مي شويم ..بعدا با پرانتز فرهنگ چايي خدمت مي رسيم
زرررر....
بفرماييد: شازده پسر سعي كند كاكل هايش را آب و روغن بزند. حتي الامكان كت و شلواري از در و همسايه. دوست و رفيق جور كرده، بپوشد كه نشان بدهد عرضه كت و شلوار پوشيدن دارد همچنين خودش دسته گل را به دست بگيرد كه در غير اينصورت نبايد از عروس خانم توقع چايي آوردن داشته باشد و ما تحتش نسوزد زماني كه به جاي عروس خانم مادر يا خواهر يا عمه و خاله اش چايي آوردند و شازده پسر عرق ريزان سرش را بالا آورد و به جاي گل دختر پنجه آفتاب پيرزني را ديد كه لبخند جگر سوز مي زند! پس براي جلوگيري از كنف شدن بهتر است از اول دسته گل را خود شازده دستش بگيرد كه چيزي كه عوض دارد گله نداره
مادر شازده پسر سعي كند موقعيت استراتژيكي را براي نشستن انتخاب كند به طوري كه اگر خواست وسط مجلس براي پسرش چشم و ابرو بيايد و نظر شازده پسر را جويا شود... خانواده گل دختر وي را نبينند... يا اگر پسر خواست سوالي فرمايشي تقلبي از وي بستاند مشكلي پيش نيايد. پس نتيجه مي گيريم مادر و پسر قند عسل نبايد از هم زياد دور بنشينند. زياد هم ور دل هم نباشند كه مبادا شازده انگ بچه ننه اي بخورد
بعد از ده الي پانزده دقيقه صحبت درباره وضعيت اب و هوا و گراني و بيكاري جوانان و نوه هاي طرفين و احيانا زلزله (اين قسمت براي نشان دادن به روز بودن مطلب در اين قسمت اضافه شده است) بايد مادر شازده پسر با هر ترفندي كه شده از نظر شازده مطلع شود و تصميم بگيرد كه بحث پيرامون امر خير را شروع كند يا نكند در غير اينصورت ممكن است حوصله دختر خانم سر برود و مجلس را به نشانه اعتراض ترك كند (فرهنگ چايي: شازده پسر كاكلي ميتواند در اين قسمت از فرهنگ چايي استفاده كند و بر مبناي قرار داد از پيش تصويب شده اگر دختر مورد پسند واقع نشده بود چايي را نصفه بنوشد و اگر پسنديده بود اشكالي ندارد كه استكان را هم قورت دهد... البته هر خانواده مي توانند از قبل براي خودشان ترفند هاي ديگري هم طراحي كنند) فرض مي گيريم كه بحث شروع ميشود
مادر شازده پسر چهار تا سوال حسابي بپرسد و بحث داغي را راه بياندازد. نگارنده پيشنهاد ميكنم كه اين جلسه همه با هم و در حضور يكديگر به تبادل انديشه و ابراز عقيده بپردازند تا مشخص شود كه گل دختر و شازده پسر توانايي اظهار عقيده در يك جمع خانوادگي را دارند يا نه! ( نه كه دختره و پسره را در يك اتاق كرده و خودتان فال گوش بايستيد...) بعد از حدود 45 دقيقه الي يك ساعت... ديگر گل پسر بسش است و بايد بداند كه ياتاق انداختن كافي است... و توجه داشته باشد كه با كت و زير شلواري كه نيامده است... دست والده مكرمه را بگيرد و به خانه اشان برود كه كلي فك و فاميل منتظر اظهار نظرشان هستند
نكته اساسي مهم خانواده شازده پسر اگر مايل باشند براي ماچ ماليزاسيون مشرف شوند يا مايل نباشند، بايد اين نكته را به خاطر داشته باشند كه بعد از سه چهار روز... زررر... صداي گوشي خانه گل دختر را به صدا در بياورند و دوباره وقت بگيرند يا اينكه از بابت پذيرايي تشكر كنند و ديگرآن طرف ها پيدا نشوند... يعني شما خانواده شازده پسر! لطفا به مثابه... رفتار نكنيد، كه برويد و پشت سرتان را هم نگاه نكرده و گل دختر سفيد مفيد كه حالا غمگين است و زردمبو شده و زير چشم هايش گود افتاده را بلاتكليف بگذاريد
اين تشكر كوچك نشان دهنده ادب خودتان است.

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 19:35 |

داستانهای واقعی ....
ممنونم از همین جا از مریم خانم که مارو قابل دونستن و داستان شو برامون فرستاد..
 
سلام به همه دوستان خوبم،
اينم داستانه من كه برعكسه تمومه داستانها خوب تموم شد.
يادم مياد بچه خوبو سربراهي بودم آخه ميدونين برخلافه بچه هاي دوران دبستاني و راهنماييه اين دوره زمونه كه همه فن حريفن دوره ما اينجوري نبود يا اگه بود كمتر بود خلاصه كه من با توجه به خانواده مذهبي هم كه داشتم بچه مثبتي بودمو سرم به كار خودم. عاشق فوتبالو پرسپوليسو عابدزاده خداييش درسم مخصوصاً رياضيم خيلي عالي بود. وارد دبيرستان هم كه شدم سال اول همينطور بود تا اينكه ساله دوم وارد هنرستان شدم رشته كامپيوتر. تقريباً اواخر سال بود يعني نزديكاي عيد اها تو ماه دي  بابا تصميم گرفت خونرو تعمير كنه در نتيجه ما رفتيم خونه مامانبزرگ طبقه دوم كه خالي بود. راه مدرسم عوض شد و از قضا راهم با دوست صميميم كه اونم خيلي دختره ماهيه يكي شد. حدود دوماه ميرفتيمو ميومديم سرمونم مثل هميشه تو لاكه خودمون بود تا اينكه يه روز از روزاي اسفند يكي از بچه هايي كه نميشه بهش گفت بچه مثبت مسيرش با ما يكي شد. اون روز اون دختره تو ايستگاه اتوبوس كه ايستاده بوديم و مسيره هر روزمون بود پسري رو به ما نشون داد كه ما با اينكه دو ماه بود اونجا ميرفتيم نديده بوديمش. پسره تو يه غذاخوري كار ميكرد. بله و من از اون روز چشمم افتاد دنباله اون پسره نميدونم شايدم مهرش افتاد تو دل من. ولي تنها كاري كه كردم فقط نگاه كردن بود. خداييش اونم پسره خوبي بود محل سگ به هيچ دختري نميذاشت. منم كه اهلش نبودم دنباله دوستي هم نبودم فقط كارم شده بود روزي دوبار اونجا رفتن و نگاه به اين كردن حتي زماني كه مسير خونه عوض شد و ما برگشتيم خونه خودمون با اينكه راهم دوبرابر ميشد ولي بازم به هواي اون ميرفتم. دردسرتون نميدم همينجوري همينجوري دو سال گذشت جدا از اينكه تو اين دو سال اتفاقاي بد و خوبي هم افتاد ولي من همچنان به يك نگاه اكتفا ميكردم البته ناگفته نمونه كه اونم يه جورايي تو نخ من بود ولي اونم جلو نميومد. دو سال گذشتو توي تابستون ، شهريور ماه بود كه من كنكور داشتم سه روز قبل از كنكور من يه روز كه با همين دوسته صميميم اونجا بوديم يه دختري اومد گفت شما اين پسرو ميشناسي گفتيم اره گفت چرا هي مياي اينجا نگاش ميكني من اول گفتم به تو چه ولي بعد كه گفت من از طرفه خودشم گفتم ازش خوشم مياد همين ... و اين شد آغاز دوستيه منو آقا پويا. ولي بگم كه كنكوره اونسالو قبول نشدم ولي سال بعد چرا. دوستيمون تا يك سال بصورته تلفني و خيلي ساده بود طوري كه حتي يكبار هم از علاقم بهش چيزي نگفتم. از اون به بعد پويا با دختراي زيادي دوست شد و منم با بعضي از اونا دوست شدم ولي اون حس حسادت زنانرو هيچ وقت نداشتم . تا اينكه بعد از يكسال پويا گفت نامزد كردم ديگه به من زنگ نزن نميگم چه حالي داشتم خودتون بفهمين . ديگه بهش زنگ نزدم دو هفته. تو اون دو هفته من 14 كيلو كم كردم . دلم خيلي شكسته بود ولي اين حقو به خودم نميدادم چون ميگفتم ما با هم قراري نداشتيم كه اون بخواد بزنه زيرش ولي يه بار كه با يكي از دوستاش حرف زدم يه چيزايي بهم گفت كه خيلي دلم گرفت همون موقع دعا كردم اون بلاي عاطفيي كه سرم اومد سره اونم بياد طوري كه خودشم بياد بهم بگه . .. و همينطور شد بعد از دوماه اومد و گفت دختري رو كه ميخواستم داره شوهر ميكنه . با اينكه دعام به اجابت رسيده بود ولي خيلي ناراحت شدم از وضعيتش چون خيلي ريخته به هم بود. باورتون نميشه ولي حتي زنگ زدم به دختره و التماسش كردم كه اين كارو با پويا نكنه ولي اون گفت نميتونه اشتباه كرده با پويا بوده. خلاصه از اون موقع بيرون رفتناي من و پويا شروع شد چقدر از درسم و وقتمو خونوادم زدم تا بالاخره بعد از يك سال اون تونست دختررو فراموش كنه. بعد از اون ما با هم بوديم تا همين الان و الان حدوده 5 ساله دوستيم با تمام فراز و نشيبا و سختيايي كه به زبون اوردنش خيلي مشكله و با تموم مخالفت خانواده من و تموم گريه هاو اصرارام بالاخره جمعه قبل نامزد كرديم و قضيه به خوبيو خوشي تموم شد .
اميدوارم سرتونو درد نياورده باشم با اينكه داستانو خيلي خلاصه كردم. از صميم قلب دعا ميكنم كه تموم جوونا به خواسته قلبيشون برسن.
البته يه چيزو بگم ياد و نام خدا هميشه تويه زندگيم بود وخدا هم  در هيچ شرايطي تنهام نذاشت پس شما هم با خدا باشيدو پادشاهي كنيد.
دوستون دارم باي
 
من هم براتون آرزوی خوش بختی می کنم و همین طور برای سایر دوستان و جونای دیگه
 
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 22:28 |

پسرهای ترشیده بخونن ...

 

توصیه های کاربردی،مخصوصه پسر هایی که زن گیرشون نمییاد:

نکته :این مورد را همه پسر ها بخونند چون شاملِ همه میشه.

1.اولین دختری که به تورتون خورد ازش شماره بگیرند (ولی چون در این کار استعداد ندارید بهتره دور اینکار را خط ِ قرمز بکشید)

2.اگه خواستید دختری را زیره نظر بگیرید (که بیخود کردی) باید زیر چشمی طوری که متوجه شما نشه زیره نظرش بگیری...

نکته:چون در این کار هم مثل مورد ِ (1) ..... ندارید ، بهتره عینک بزنید.

3.اگه دختری را دیدید که تنها نشسته سَرِ صحبت را باهاش باز کنید

و به مورد ِ (1) مراجعه کنید .

نکته: قبلش دورو بر تان را یه نگاهی بندازید چون ممکنه یه دفعه ای یه دست از عقب اون گردن ِ نسبتاَ نحیفتان را بچلاند.

4.به هر دختری که رسیدید سلام کنید و خود را بچه مثبت نشون بدید

ولی مواظب بعضی لنگه کفش ها باشید.

5.اگه خواستگاری هر دختری رفتید و جواب رَد شنیدید نااُمید نشوید خواستگاری یکی دیگه بروید گرچه بازم جوابِ رَد می شنوید.( پسر بايد پورو باشه)

6.اگه یه دختری را خیلی دوست دارید ولی به شما محل نمی ده، با یه دختره دیگه بیرون برید طوری که اون شما را ببینه .

نکته:که در این صورت نه تنها به شما دیگه محل نمی ده ،تا کفش هم نثارتان می کنه.

7.تا می توانید سن ازدواج را ببرید بالا چون دخترها،دختر ِنارنج و ترنج اند که ازآفتاب و سایه می رنجند.

اگرچه ریسکش خیلی بالا است, ممکن دیگه کسی بهتون دختر نده،

چون ترشی هم تاریخ اِنقضا داره,تا یه حدی می توان تحملش کرد.

نکته:در صورت موفّق نشدن در این مورد یه ظرف حتماً آماده کنید.

حتماً میپرسی برای چی؟ خوب دیگه، برای ترشی.(ادم كه انقد خرفت نميشه)

8.اینقدر سرِ کوچه و خیابون ها کیشیک نکشید,که شاید شتر بخت رد بشه و شما بهش التماس کنید که شاید در خونه شما هم بخوابه .

نکته:ممکنه شتر بخت را با شتر ؟ اشتباه بگیرید واونم بخوابه و دیگه بلند نشه.که در این صورت(فاتحه مع صلوات)...

9.اگه دانشجو(یا سرباز) هستید,از خوردن غذاهای اونجا جداً خود داری کنید چون همون یه ذرّه همت را هم اَزِتون میگیره.به جاش موز معجون بخوريد

اين مورد مخصوص امير حجواني

10.اگه قیافه نداری،اشکال نداره عوضش ماشین داری ...

چی؟!!ماشین نداری... اشکال نداره عوضش خونه داری...

بازم چی؟!! خونه هم نداری...خوب مشکلی نیست چون کار ِ،را که داری بعداً هم؛میشه خونه و ماشین خرید.

وای نگو که کار هم نداری!!! ترشی هم که اُفتادی، پس بهتره بری یه جایی خودت را گمو گور کُنی.

11.یه توصیه : اگه قیافه نداری؛ نری... ابروهات را برداری،صورتت را تیغ بزنی، یکمی از لوازم آرایشی مامان جونت کش بری، همین جوری خوبی (فقط یکمی سرو وَعظت را درست کن).

12.اگه از دوست دختر و هم دانشجویی به جایی نرسیدی چاره ای نداری جزء این که، بری سراغ همون دخترها فامیل...

13.اگه از قبل سابقه ات خراب نباشد کارت زیاد هم مشکل نیست، ولی... شما که تو 7 آسمون یه ستاره هم ندارید کارتون خیلی مشکله اما من کُمکتان میکنم :

تنها لطفی که میتونم بکنم اینه که هُلتون بدم، که در این صورت هم ممکنه از چاه در بیاند و بی یُفتید تو درّه (خوب عوضش از دست یکی از سیریش ها راحت می شیم).

14.اگه از هیچ کدوم از این ها به نتیجه نرسیدی حتماً مشکل از خودت است بهتره بری پیشه یه روانپزشک اگه اون گفت مشکلی نداری!!! آخه... پس بد شانس هستی، برو خودت را دخیل کن به یکی از این امازاده ها شاید حاجت بگیری(دیگه باقیش با خداست و ما هم دیگه دخالت نمی کنیم).

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 21:5 |

پروانه گفت...

 

من گل هاي زيادي را ديده ام...

من گل لاله را مي شناسم.

گل نسترن را ديده ام.

با شقايق دوست بوده ام.

با مريم و سوسن و... هم نشين شده ام؛

اما بارها و بارها، به تمامي آنها گفته ام كه هيچ كدامشان براي من، گل نرگس نمي شوند. من عاشق ديوانه گل نرگس ام.

اين را ديگر، همه گل هاي سرزمين من- همه گل هايي كه مرا مي شناسند- مي دانند.

يك بار گل سرخي از من پرسيد: پروانه جان! پروانه خوب دوست داشتني!

اين چه رازي است كه تو هميشه و در همه جا و در حضور تمامي گل ها، تنها و تنها از گل نرگس مي گويي و تنها و تنها از عشق او ياد مي كني؟ اين گل نرگس چه دارد كه تو را اين گونه شيفته خويش كرده است؟ به گل هاي سرزمينمان نگاه كن!

لاله را با تمام زيبايي اش ببين!

طنازي مريم را بنگر!

دلبري سوسن را شاهد باش!

اين ها همه آرزو دارند كه زماني- آن هنگام كه براي استرحت، اندكي دركنارشان مي آسايي- حرفي هم از آن ها بزني و سخني هم در باب محبت آن ها بگويي و افسوس و صد افسوس كه همگي در حسرت اين آرزو مانده اند...!!

من در پاسخ گل سرخ گفتم:

گل سرخ عزيز!

با خود عهده كرده ام- تا آن هنگام كه در سرزمين ما گل نرگس هست - از عشق هيچ گل ديگري سخني نگويم.

تو خود بگو كه آيا تا وقتي وجود نازنين گل نرگس هست، مي توان عاشق دل باخته گل ديگري بود؟!

اصلا مگر مي شود ادعاي عشق داشت و عاشق او نبود؟!

گل سرخ غمگينانه گفت:

پروانه عزيز دوست داشتني!

در سرزمين ما هزاران گل نرگس هست. در همسايگي من، ده ها نمونه از آن ها روييده است و تو تا به حال به هيچ كدامشان حرفي از عشق نزده اي.

پس چگونه است كه ادعاي عاشقي گل هاي نرگس را داري؟!

و من باز در پاسخش گفتم:

گل سرخ عزيز!

گل نرگس حقيقي را در هيچ باغچه اي نمي توان يافت.

گل نرگس من، گل نرگسي يگانه است.

او صاحب تمامي گل هاي عالم است،

او مقتداي تمامي پروانه هاي عاشق پيشه است،

او دليل پروانگي من است ،

و تمامي آرزوي من،

و اي كاش...

اي كاش...

اي كاش كه آرزوي طواف كردن به دور او را به گور نبرم!

كه همگان مي دانند عمر پروانه، چه كوتاه، چه اندك ... و چه ناچيز است!

من گل هاي زيادي ديده ام؛

اما هيچ كدامشان براي من، گل نرگس نمي شود.

گل يگانه ، تنهاي نوزاشگر من!..." مهدي" .

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 19:31 |

 

هميشه وقتی تنها و نا اميد و ملول
تنت و روانت از دست اين و آن خسته است .........
هميشه وقتی رخسار اين جهان تاريک است ..........
هميشه وقتی درهای آسمان بسته است .........

*****

گوشه گرمی به نام دل با تو هست که صادقانه تراست
از هر که با تو پيوسته
به دل پناه ببر که آخرين پناه توست
به دل پناه ببر که تو را چنان که تمنای توست دوست می دارد
تا خدا هست كه هميشه هست

*****

دل بدست غم و نااميدي مسپار.
تا خدا هست و نمرده است كه هرگز نمی ميرد
در هيچ شرايطي خود را بيچاره مشمار.
اي آنكه گشاينده هر بند تويي
اين عزت من بس كه خداوند تويی
همیشه وقتی من رو یادت رفت این جمله را با خودت تکرار کن:
کسی که باهاش می خندی از یادت میره
اما کسی که براش گریه میکنی
محاله از یادت بره

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 13:31 |

نامه ای برای خدا .....

بنام تنها خالق هستي
بنام او كه زيباست و دوستش دارم

دلم هوای نوشتن کرده بود امروز
باد و بارانی بود اندرون دلم
و صدای چند کلاغ و جير جيرک
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن
خب ... اين از اين
برای که بنويسم حالا ؟
تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟
يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد
پر شدم از شوق برای نوشتن
دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم :
سلام محبوب من ...
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی
صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی می شود
هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد
خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب می آيی به پيشم
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
مثل آتش داغی و مثل آب شفاف
اگر تو نبودی تو معنی نداشت
تو تمام توی منی
اگر می بينی چشمم به در می ماند
نه اينکه يادم رفته تو هستی
که می دانم هستی در کنارم
منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی و برود
و بگويد کسی نيايد .
معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم
مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی
گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست
مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی
از تمام خواستن هايم
تو خيلی خوبی
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد
مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود
راستی يادت نرود
آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
(( چون می دانی
گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم
يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))
تو چقدر مهربانی
مواظب خودت باش
…...
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد
........
باز ساعت گذشته از نيمه
خواب می چسبد به آدم
خوابی با نفس های عميق ….
خدا دوستت دارم خيلي زياد
فراموشم نكن
برام دعا كنيد
کلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی کنند!
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 23:35 |

 

زیر سقف آسمون
زیر این گنبد نیلی کبود
یکی بود یکی نبود
هیچ کس از قصه ی خود جدا نبود
یکی تنها بودو خسته
یکی بی صدا نشسته
یکی دنبال یه لقمه نون خالی
یکی پول رو پول می ذاشت و بی خیالی
یکی فکرای عجیب داشت
یکی ثروتی عظیم داشت
یکی دستاش پرپینه های کاری
توی سفرش چند تا تیکه نون خالی
با تموم غصه هاش زمزمه بود
روی لباش شکر الهی
یکی پشت میله ها بود
دور از آفتاب خدا بود
یکی آزاد و رها بود
توی کوچه ها می گشت
دنبال کار بود
یکی حال عاشقی داشت
شب و روز گریه می کرد
دنبال یار بود.
یکی بیماره و تنها
همه وقت منتظر مردن دردا
یکی اهل رفتن به دور دنیاست
همه چیز واسش عجیبه
حتی رنگ چهره ی مردم دنیا.
یکی فکر جنگ و دعواست
یه بغل موشک گذاشته واسه فرداش
تو چشاش شعله ی آتیش زده ی
مردم بیچاره چه پیداست.
یکی کارو زندگیش فقط شده شعار خالی
هی می گه این می کنم اون میکنم
تا برسیم به یک نوایی
یکی اهل هنره عاشق نقشه
فکرو جسمش رو می ذاره واسه حرفش.
یکی دستاش پر فکره
رو ورقهای سفید
ریز و درشت لحظه ها رو تند نوشته.
یکی عالمه با علم
می گرده دنبال حقیقت
یکی پای تخته تفهیم می کنه
درس و به کودک.
یکی خواننده می شه با تار و تنبک
همه عالم می خونن شعراشو از بر.
یکی هیچی نداره فقیر و بی پول
سکه های آدما براش می شه نون.
یکی چشم داره فقط به مال مردم
نه به فکر زحمته نه فکر کاره
جیب زدن براش نه ننگه و نه عاره.
یکی پشت میز قانون
می کنه حرفارو خوب گوش
همه چی رو میکنه رو
میخونه حکمشو اون زود
گاهی آروم گاهی وارو.
...
یکی اینجا یکی اونجا
زیر سقف آسمون آدما پیدان
یکی زندگیش درازه
یکی عمرش قد گلهای تو باغچه
یکی فردا چشاشو باز می کنه
روز دوباره
واسش آفتاب میزنه
تو گلدونش گل میده ریشه
یکی می خوابه دیگه واسه همیشه
کتاب قصه ی هر کی بسته می شه.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 23:16 |

کودکیها

 

کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود

***********************

بگویید به یارم به آن فصل بهارم
قدم رنجه نماید به این کلبه ی تارم
بگویید به یارم دگر نیست قرارم
شدم خسته ز دوری بیاید به کنارم
بگویید به یارم به مستانه نگارم
از این سینه عاشق .از آن چشم خمارم
بگویید به یارم به آن شاه دیارم
منم طفلک راهش .کند مهر نثارم
بگویید به یارم ز این شورو شرارم
چه آید چه نیاید دل و جان بسپارم

*******************

همه‌ي دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنه ا تصميم مي‌گيرند كه قايم‌باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن. نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين مي‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد: 1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100 او چشمانش را باز مي‌كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي‌گويد: "سوك‌سوك نيوتن!!" نيوتن انكار مي‌كند و مي‌گويد نيوتن سوك‌سوك نشده است. او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي‌گويد: "من در يك مربع يه مساحت 1متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است، من پاسكال هستم، پس"سوك‌سوك پاسكال!!!".

 

*********************

تقدیم به تو

آخرين تپش در قلبم تويي اي نازنينم آخرين اشك بر روي گونه هاي خيسم تو هستي. تو آخرين عشق در پيكر بي جانم هستي آخرين اميد در ميان همه ي نا اميديم هستي. تو آخريني و من هنوز درابتداي راه تو. تو آخرين موج در درياي طوفاني و من هنوز بسان قايقي سر شكسته از امواج در ابتداي ساحل. تو آخرين قله اي من هنوز تپه اي در ميان صحرايم آخرين ديدار تويي من هنوز در انتظار لحظه ي ديدار بي خوابم

 

*******************

درس زندگی

در ارتباط با افرادي که چيزي براي از دست دادن ندارند ، آگاهانه رفتار کن .
به ياد داشته باش که برندگان کاري را انجام مي دهند که بازندگان نمي خواهند انجام دهند .
فرصت ها را جستجو کن . جاي قايق در بندر امن است اما به مرور کف اش پوسيده مي شود .
کلمه "فرصت" را جايگزين "مشکل" کن .
هيچ وقت نگو وقت نداري . به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوينچي ، توماس جفرسون و آلبرت انيشتين داده شده است .

 

**********************

درد دلهای شبانه ی یک کودک ...

خدايا ...
نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين
نمی دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن
و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .
خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ...
خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...
چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ...
خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟
آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..
خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟
خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...
چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..
خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟
می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟
اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...
خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟
خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟
اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.
خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟
نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...
خب تو حق داری .. تو خدايی ...
خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟
سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ...
خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...
سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟
دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتی خدايا ؟
چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟
خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...
راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟
خدایا من می ترسم ...
خسته ام ...
خدايا شب به خير ...

 

*************************

دخترک سیب فروش

چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می شوند و همگی به همسران خود وعده می دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.
در سخنرانی، بحث طولانی می شود، طوری که حرکت هواپیما نزدیک می شود که این مسئله باعث می شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یکباره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند. در زمانی که همه آنها می کوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بی دقتی به پايه ميز دکه ای اصابت کرد و سيب های روی آن، زمين می ريزد . مسافران همه بی تفاوت از اين مسئله خود را به هواپيما می رسانند و در جای خود می نشينند و نفس راحتی می کشند که می توانند به خانواده خود برسند.
اما يک نفر از آنان می ايستد و نظاره گر صحنه می شود. او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی می کند و به دخترک سيب فروش کمک می کند که سيبها را جمع کند ، آخر آن دخترک کور بود و اين کار برايش سخت.
آن مرد در حين جمع اوری سيبها متوجه می شود بعضی از سيبها له شدند و بعضی ها کثيف پس 10 دلار به دخترک می دهد و می گويد اين هم خسارت سيب هائی که من و دوستانم آنها را خراب کرديم و اميدوارم ناراحتتان نکرده باشيم
مرد ايستاد و با گامهای بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک کرد در اين هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرد و گفت: ببينم، نکند شما حضرت عيسی هستيد؟
مرد مات و متحير در جای خود ميخکوب ماند.

**********************

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت
هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.
دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و
تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور
که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر
خود تجسم کند به سر مي برد.
پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق
هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و
رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........
در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا
را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي
مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
روزها وهفته ها گذشت.........................
يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند
پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت

مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود
پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد
مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه
کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند.
موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که
پول قادر به خريد آن ها نيست.
با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****با پول ميتواني خانه اي مجلل داشته
باشي اما آسايش را هرگز****با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****
با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****و با پول ميتواني مقام داشته
باشي اما احترام را هرگز******************ضرب المثل چيني
فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت
اين اي-ميل را براي دوستاني که آرزوي خوشبختي آنها را داريد بفرستيد.*******

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 23:11 |

بدون شرح ...

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 21:36 |

 

لبي در التهاب بوسه اي سوخت
دلي دربي كران ناله اي سوخت
كجا يي ماه تابان شب من
سری درالتهاب سینه ای سوخت
بيا تا جان به تن دارم تنم را
نوازش ده كه دربي پردگي سوخت
تو كز اشوب دل سر نسخه داري
كه دل در اعتراف ساده اي سوخت
ببر مي ميگساري كار من باد
كه شايدفر به ضرب باده اي سوخت
ميان دستمان ديوار مرگ است
كه حتي مرگ بر ديواره اي سوخت
به فرداي نگاهي چشم دارم
كه چشمانم به راه جاده اي سوخت
كنار ماه و اب وسنگ و نازت
دل نازك ميان گريه اي سوخت
به هنگام حضور گرم دستت
همه تاب و توان سينه اي سوخت
سرم در التهاب سینه ات ماند
لبم درالتهاب بوسه ات سوخت

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 21:35 |

من این را خوب می دانم

 

مرا از یاد خواهی برد میدانم
و من از دیدگان سرد تو یک روز
میخوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ
مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت
من این را خوب میدانم
که روزی هم ، مرا از خویش خواهی راند
و قلبت را
که روزی آشیان گرم عشقم بود ، خواهی برد
تو از یادم نخواهی رفت
و چشمان تو
هر شب آسمان تیره ی احساس من را نور میپاشد
و من با خاطراتت زنده خواهم بود
چه غمگینم از این رفتن
و از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم
مرا از یاد خواهی برد میدانم
و میدانی که از یادم نخواهی رفت

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 21:34 |

تقديم به عاشقا ...

 

برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 21:32 |

كجاست ساحل

 

بر گسترة بي‌ترحم امواج
كشتي روياهاي دور
كشتي آرزوهاي گرم ساحل خيز ،شكست؟
اميد به غروب نشست
سايه‌هاي بنفش نزديكند، واژه‌ها را دريابيد
سكوت را.... تنهايي را!!!!!
چشماهايت همان تكرار دلفريب لحظه‌هاست
و اشك‌هايت ،بهانه‌هاي گرم هميشگي
فراموشمان كرد، ساحل
مرا و تورا
بر گسترة بي‌ترحم امواح
شكست در عمق ثانيه‌هاست؟
و انتظار مي‌كشد مرا، سرزمينم را
و هر آنچه پاس داشتم از،سرزمينت ، عشقت ، و از تو........؟

**************

بیا هزاره درد مرا تو باور کن
نگاه منتظرم را دوباره پرپر کن
چه ساده و چه صمیمی مرا تو می فهمی
بیا به بوی حضورت مرا معطر کن

*******************

هیچ کس بر در عشق اینهمه استاد که من
یا از تو به این درد دل افتاد که من
آن را که میان ما جدایی افکند
دشنام نمی دهم چنان باد که من

*******************

من از گفتن نمی ترسم دلم دریاست می دانم
سرای سینه ام یاد آور مهر است می دانم
پر از دلتنگی و حرفم ولی خاموش می مانم
سکوت تلخ من گویا تر از غوغاست می دانم

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 21:31 |

زندگی کن ...

 

دو روز مانده به پایان جهان, تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. التماس و در خواست کرد, خدا سکوت کرد. آسمان و زمین بهم ریخت, خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت, خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته های پیچید, خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت, خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد, خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم ! اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و ان یک روز را زندگی کن "

او لا به لای هق هقش گفت :

اما با یک روز .... با یک روز چه کاری میتوان کرد؛

خدا فرمود : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند, گوئی هزار ال زیسته است و آن امروزش را در نمی یابد, هزار سال هم به کارش نمی آید.

و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. می ترسید حرکت کند, می ترسید راه برود, می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد...بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم, نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید, زندگی را نوشید و زندگی را بوئید و چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود, میتواند بال بزند, میتواند پا روی خورشید بگذارد, میتواند ...

او را در یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد, زمینی را مالک نشد, مقامی را بدست نیاورد اما ...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید, روی چمن خوابید و کفش دوزکی را تماشا کرد, سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهائی که نمی شناختمش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز آشتی کرد, خندید و سبک شد, لذت برد و سرشار و شد و بخشید, عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند, امروز او درگذشت, کسی که هزار سال زیسته بود !

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 12:52 |

>