![]() سلام حرف تازه امید وارم که حالتون خوب باشه اره میدونم که هست همه لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی. همه لحظه ها نعمتند, فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه لحظه ها میمون و مبارکند, اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری, هرگز هیچ عیب نخواهد کرد. با تشکر. سیاه پوش
پست الکترونیک◊ آرشیو مطالب◊ درج در عـلاقه مندیـها◊ تبدیل به صفحه خانگی◊ ذخیره کردن این صفحه◊ خروج از وبلاگ◊ hit Counter
در کلاس روزگار
درسهای گوناگون هست،
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن در کنار این و آن
،درس مهر
،درس قهر
،درس آشنا شدن
،درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست!
نام اوست: مرگ
و آنچه را که درس میدهد؛
زندگی است!
. علیرضا افتخاری » صیاد « |
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ... روش خاستگاری رفتن ...
ابتدا مواد لازم را تهيه مي كنيم... اين بحث در اين مقوله يا مقاله يا مقال مجال نمي دهد |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 19:35
داستانهای واقعی ....
ممنونم از همین جا از مریم خانم که مارو قابل دونستن و داستان شو برامون فرستاد..
سلام به همه دوستان خوبم،
اينم داستانه من كه برعكسه تمومه داستانها خوب تموم شد.
![]() يادم مياد بچه خوبو سربراهي بودم آخه ميدونين برخلافه بچه هاي دوران دبستاني و راهنماييه اين دوره زمونه كه همه فن حريفن دوره ما اينجوري نبود يا اگه بود كمتر بود خلاصه كه من با توجه به خانواده مذهبي هم كه داشتم بچه مثبتي بودمو سرم به كار خودم. عاشق فوتبالو پرسپوليسو عابدزاده خداييش درسم مخصوصاً رياضيم خيلي عالي بود. وارد دبيرستان هم كه شدم سال اول همينطور بود تا اينكه ساله دوم وارد هنرستان شدم رشته كامپيوتر. تقريباً اواخر سال بود يعني نزديكاي عيد اها تو ماه دي بابا تصميم گرفت خونرو تعمير كنه در نتيجه ما رفتيم خونه مامانبزرگ طبقه دوم كه خالي بود. راه مدرسم عوض شد و از قضا راهم با دوست صميميم كه اونم خيلي دختره ماهيه يكي شد. حدود دوماه ميرفتيمو ميومديم سرمونم مثل هميشه تو لاكه خودمون بود تا اينكه يه روز از روزاي اسفند يكي از بچه هايي كه نميشه بهش گفت بچه مثبت مسيرش با ما يكي شد. اون روز اون دختره تو ايستگاه اتوبوس كه ايستاده بوديم و مسيره هر روزمون بود پسري رو به ما نشون داد كه ما با اينكه دو ماه بود اونجا ميرفتيم نديده بوديمش. پسره تو يه غذاخوري كار ميكرد. بله و من از اون روز چشمم افتاد دنباله اون پسره نميدونم شايدم مهرش افتاد تو دل من. ولي تنها كاري كه كردم فقط نگاه كردن بود. خداييش اونم پسره خوبي بود محل سگ به هيچ دختري نميذاشت. منم كه اهلش نبودم دنباله دوستي هم نبودم فقط كارم شده بود روزي دوبار اونجا رفتن و نگاه به اين كردن حتي زماني كه مسير خونه عوض شد و ما برگشتيم خونه خودمون با اينكه راهم دوبرابر ميشد ولي بازم به هواي اون ميرفتم. دردسرتون نميدم همينجوري همينجوري دو سال گذشت جدا از اينكه تو اين دو سال اتفاقاي بد و خوبي هم افتاد ولي من همچنان به يك نگاه اكتفا ميكردم البته ناگفته نمونه كه اونم يه جورايي تو نخ من بود ولي اونم جلو نميومد. دو سال گذشتو توي تابستون ، شهريور ماه بود كه من كنكور داشتم سه روز قبل از كنكور من يه روز كه با همين دوسته صميميم اونجا بوديم يه دختري اومد گفت شما اين پسرو ميشناسي گفتيم اره گفت چرا هي مياي اينجا نگاش ميكني من اول گفتم به تو چه ولي بعد كه گفت من از طرفه خودشم گفتم ازش خوشم مياد همين ... و اين شد آغاز دوستيه منو آقا پويا. ولي بگم كه كنكوره اونسالو قبول نشدم ولي سال بعد چرا. دوستيمون تا يك سال بصورته تلفني و خيلي ساده بود طوري كه حتي يكبار هم از علاقم بهش چيزي نگفتم. از اون به بعد پويا با دختراي زيادي دوست شد و منم با بعضي از اونا دوست شدم ولي اون حس حسادت زنانرو هيچ وقت نداشتم . تا اينكه بعد از يكسال پويا گفت نامزد كردم ديگه به من زنگ نزن نميگم چه حالي داشتم خودتون بفهمين . ديگه بهش زنگ نزدم دو هفته. تو اون دو هفته من 14 كيلو كم كردم . دلم خيلي شكسته بود ولي اين حقو به خودم نميدادم چون ميگفتم ما با هم قراري نداشتيم كه اون بخواد بزنه زيرش ولي يه بار كه با يكي از دوستاش حرف زدم يه چيزايي بهم گفت كه خيلي دلم گرفت همون موقع دعا كردم اون بلاي عاطفيي كه سرم اومد سره اونم بياد طوري كه خودشم بياد بهم بگه . .. و همينطور شد بعد از دوماه اومد و گفت دختري رو كه ميخواستم داره شوهر ميكنه . با اينكه دعام به اجابت رسيده بود ولي خيلي ناراحت شدم از وضعيتش چون خيلي ريخته به هم بود. باورتون نميشه ولي حتي زنگ زدم به دختره و التماسش كردم كه اين كارو با پويا نكنه ولي اون گفت نميتونه اشتباه كرده با پويا بوده. خلاصه از اون موقع بيرون رفتناي من و پويا شروع شد چقدر از درسم و وقتمو خونوادم زدم تا بالاخره بعد از يك سال اون تونست دختررو فراموش كنه. بعد از اون ما با هم بوديم تا همين الان و الان حدوده 5 ساله دوستيم با تمام فراز و نشيبا و سختيايي كه به زبون اوردنش خيلي مشكله و با تموم مخالفت خانواده من و تموم گريه هاو اصرارام بالاخره جمعه قبل نامزد كرديم و قضيه به خوبيو خوشي تموم شد .
اميدوارم سرتونو درد نياورده باشم با اينكه داستانو خيلي خلاصه كردم. از صميم قلب دعا ميكنم كه تموم جوونا به خواسته قلبيشون برسن.
البته يه چيزو بگم ياد و نام خدا هميشه تويه زندگيم بود وخدا هم در هيچ شرايطي تنهام نذاشت پس شما هم با خدا باشيدو پادشاهي كنيد.
دوستون دارم باي
من هم براتون آرزوی خوش بختی می کنم و همین طور برای سایر دوستان و جونای دیگه
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 22:28
پسرهای ترشیده بخونن ...
توصیه های کاربردی،مخصوصه پسر هایی که زن گیرشون نمییاد: نکته :این مورد را همه پسر ها بخونند چون شاملِ همه میشه. 1.اولین دختری که به تورتون خورد ازش شماره بگیرند (ولی چون در این کار استعداد ندارید بهتره دور اینکار را خط ِ قرمز بکشید) 2.اگه خواستید دختری را زیره نظر بگیرید (که بیخود کردی) باید زیر چشمی طوری که متوجه شما نشه زیره نظرش بگیری... نکته:چون در این کار هم مثل مورد ِ (1) ..... ندارید ، بهتره عینک بزنید. 3.اگه دختری را دیدید که تنها نشسته سَرِ صحبت را باهاش باز کنید و به مورد ِ (1) مراجعه کنید . نکته: قبلش دورو بر تان را یه نگاهی بندازید چون ممکنه یه دفعه ای یه دست از عقب اون گردن ِ نسبتاَ نحیفتان را بچلاند. 4.به هر دختری که رسیدید سلام کنید و خود را بچه مثبت نشون بدید ولی مواظب بعضی لنگه کفش ها باشید. 5.اگه خواستگاری هر دختری رفتید و جواب رَد شنیدید نااُمید نشوید خواستگاری یکی دیگه بروید گرچه بازم جوابِ رَد می شنوید.( پسر بايد پورو باشه) 6.اگه یه دختری را خیلی دوست دارید ولی به شما محل نمی ده، با یه دختره دیگه بیرون برید طوری که اون شما را ببینه . نکته:که در این صورت نه تنها به شما دیگه محل نمی ده ،تا کفش هم نثارتان می کنه. 7.تا می توانید سن ازدواج را ببرید بالا چون دخترها،دختر ِنارنج و ترنج اند که ازآفتاب و سایه می رنجند. اگرچه ریسکش خیلی بالا است, ممکن دیگه کسی بهتون دختر نده، چون ترشی هم تاریخ اِنقضا داره,تا یه حدی می توان تحملش کرد. نکته:در صورت موفّق نشدن در این مورد یه ظرف حتماً آماده کنید. حتماً میپرسی برای چی؟ خوب دیگه، برای ترشی.(ادم كه انقد خرفت نميشه) 8.اینقدر سرِ کوچه و خیابون ها کیشیک نکشید,که شاید شتر بخت رد بشه و شما بهش التماس کنید که شاید در خونه شما هم بخوابه . نکته:ممکنه شتر بخت را با شتر ؟ اشتباه بگیرید واونم بخوابه و دیگه بلند نشه.که در این صورت(فاتحه مع صلوات)... 9.اگه دانشجو(یا سرباز) هستید,از خوردن غذاهای اونجا جداً خود داری کنید چون همون یه ذرّه همت را هم اَزِتون میگیره.به جاش موز معجون بخوريد اين مورد مخصوص امير حجواني 10.اگه قیافه نداری،اشکال نداره عوضش ماشین داری ... چی؟!!ماشین نداری... اشکال نداره عوضش خونه داری... بازم چی؟!! خونه هم نداری...خوب مشکلی نیست چون کار ِ،را که داری بعداً هم؛میشه خونه و ماشین خرید. وای نگو که کار هم نداری!!! ترشی هم که اُفتادی، پس بهتره بری یه جایی خودت را گمو گور کُنی. 11.یه توصیه : اگه قیافه نداری؛ نری... ابروهات را برداری،صورتت را تیغ بزنی، یکمی از لوازم آرایشی مامان جونت کش بری، همین جوری خوبی (فقط یکمی سرو وَعظت را درست کن). 12.اگه از دوست دختر و هم دانشجویی به جایی نرسیدی چاره ای نداری جزء این که، بری سراغ همون دخترها فامیل... 13.اگه از قبل سابقه ات خراب نباشد کارت زیاد هم مشکل نیست، ولی... شما که تو 7 آسمون یه ستاره هم ندارید کارتون خیلی مشکله اما من کُمکتان میکنم : تنها لطفی که میتونم بکنم اینه که هُلتون بدم، که در این صورت هم ممکنه از چاه در بیاند و بی یُفتید تو درّه (خوب عوضش از دست یکی از سیریش ها راحت می شیم). 14.اگه از هیچ کدوم از این ها به نتیجه نرسیدی حتماً مشکل از خودت است بهتره بری پیشه یه روانپزشک اگه اون گفت مشکلی نداری!!! آخه... پس بد شانس هستی، برو خودت را دخیل کن به یکی از این امازاده ها شاید حاجت بگیری(دیگه باقیش با خداست و ما هم دیگه دخالت نمی کنیم). |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 21:5
پروانه گفت...
من گل هاي زيادي را ديده ام... من گل لاله را مي شناسم. گل نسترن را ديده ام. با شقايق دوست بوده ام. با مريم و سوسن و... هم نشين شده ام؛ اما بارها و بارها، به تمامي آنها گفته ام كه هيچ كدامشان براي من، گل نرگس نمي شوند. من عاشق ديوانه گل نرگس ام. اين را ديگر، همه گل هاي سرزمين من- همه گل هايي كه مرا مي شناسند- مي دانند. يك بار گل سرخي از من پرسيد: پروانه جان! پروانه خوب دوست داشتني! اين چه رازي است كه تو هميشه و در همه جا و در حضور تمامي گل ها، تنها و تنها از گل نرگس مي گويي و تنها و تنها از عشق او ياد مي كني؟ اين گل نرگس چه دارد كه تو را اين گونه شيفته خويش كرده است؟ به گل هاي سرزمينمان نگاه كن! لاله را با تمام زيبايي اش ببين! طنازي مريم را بنگر! دلبري سوسن را شاهد باش! اين ها همه آرزو دارند كه زماني- آن هنگام كه براي استرحت، اندكي دركنارشان مي آسايي- حرفي هم از آن ها بزني و سخني هم در باب محبت آن ها بگويي و افسوس و صد افسوس كه همگي در حسرت اين آرزو مانده اند...!! من در پاسخ گل سرخ گفتم: گل سرخ عزيز! با خود عهده كرده ام- تا آن هنگام كه در سرزمين ما گل نرگس هست - از عشق هيچ گل ديگري سخني نگويم. تو خود بگو كه آيا تا وقتي وجود نازنين گل نرگس هست، مي توان عاشق دل باخته گل ديگري بود؟! اصلا مگر مي شود ادعاي عشق داشت و عاشق او نبود؟! گل سرخ غمگينانه گفت: پروانه عزيز دوست داشتني! در سرزمين ما هزاران گل نرگس هست. در همسايگي من، ده ها نمونه از آن ها روييده است و تو تا به حال به هيچ كدامشان حرفي از عشق نزده اي. پس چگونه است كه ادعاي عاشقي گل هاي نرگس را داري؟! و من باز در پاسخش گفتم: گل سرخ عزيز! گل نرگس حقيقي را در هيچ باغچه اي نمي توان يافت. گل نرگس من، گل نرگسي يگانه است. او صاحب تمامي گل هاي عالم است، او مقتداي تمامي پروانه هاي عاشق پيشه است، او دليل پروانگي من است ، و تمامي آرزوي من، و اي كاش... اي كاش... اي كاش كه آرزوي طواف كردن به دور او را به گور نبرم! كه همگان مي دانند عمر پروانه، چه كوتاه، چه اندك ... و چه ناچيز است! من گل هاي زيادي ديده ام؛ اما هيچ كدامشان براي من، گل نرگس نمي شود. گل يگانه ، تنهاي نوزاشگر من!..." مهدي" .
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 19:31
هميشه وقتی تنها و نا اميد و ملول
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 13:31
نامه ای برای خدا .....
بنام تنها خالق هستي |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 23:35
زیر سقف آسمون
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 23:16
کودکیها
کودکیهایم اتاقی ساده بود بگویید به یارم به آن فصل بهارم ******************* همهي دانشمندان ميميرند و به بهشت ميروند. آنه ا تصميم ميگيرند كه قايمباشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن ميكنند به جز نيوتن. نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين ميكشد و داخل آن روبروي اينشتين ميايستد. اينشتين ميشمرد: 1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100 او چشمانش را باز ميكند و ميبيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين ميگويد: "سوكسوك نيوتن!!" نيوتن انكار ميكند و ميگويد نيوتن سوكسوك نشده است. او ادعا ميكند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون ميآيند تا ببينند چگونه او ثابت ميكند كه نيوتن نيست. نيوتن ميگويد: "من در يك مربع يه مساحت 1متر مربع ايستادهام... اين باعث ميشود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است، من پاسكال هستم، پس"سوكسوك پاسكال!!!".
********************* تقدیم به تو آخرين تپش در قلبم تويي اي نازنينم آخرين اشك بر روي گونه هاي خيسم تو هستي. تو آخرين عشق در پيكر بي جانم هستي آخرين اميد در ميان همه ي نا اميديم هستي. تو آخريني و من هنوز درابتداي راه تو. تو آخرين موج در درياي طوفاني و من هنوز بسان قايقي سر شكسته از امواج در ابتداي ساحل. تو آخرين قله اي من هنوز تپه اي در ميان صحرايم آخرين ديدار تويي من هنوز در انتظار لحظه ي ديدار بي خوابم
******************* درس زندگی در ارتباط با افرادي که چيزي براي از دست دادن ندارند ، آگاهانه رفتار کن .
********************** درد دلهای شبانه ی یک کودک ... خدايا ...
************************* دخترک سیب فروش چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می شوند و همگی به همسران خود وعده می دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود. ********************** مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 23:11
بدون شرح ...
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 21:36
لبي در التهاب بوسه اي سوخت
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 21:35
من این را خوب می دانم
مرا از یاد خواهی برد میدانم
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 21:34
تقديم به عاشقا ...
برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 21:32
كجاست ساحل
بر گسترة بيترحم امواج ************** بیا هزاره درد مرا تو باور کن
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 21:31
زندگی کن ...
دو روز مانده به پایان جهان, تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. التماس و در خواست کرد, خدا سکوت کرد. آسمان و زمین بهم ریخت, خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت, خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته های پیچید, خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت, خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد, خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم ! اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و ان یک روز را زندگی کن " او لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز .... با یک روز چه کاری میتوان کرد؛ خدا فرمود : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند, گوئی هزار ال زیسته است و آن امروزش را در نمی یابد, هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. می ترسید حرکت کند, می ترسید راه برود, می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد...بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم, نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید, زندگی را نوشید و زندگی را بوئید و چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود, میتواند بال بزند, میتواند پا روی خورشید بگذارد, میتواند ... او را در یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد, زمینی را مالک نشد, مقامی را بدست نیاورد اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید, روی چمن خوابید و کفش دوزکی را تماشا کرد, سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهائی که نمی شناختمش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز آشتی کرد, خندید و سبک شد, لذت برد و سرشار و شد و بخشید, عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند, امروز او درگذشت, کسی که هزار سال زیسته بود ! |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 12:52
|