تبليغاتX
متدین واقعی به هیچ مذهبی, به هیچ ملتی, به هیچ نژادی و به هیچ رنگی تعلق ندارد. به کل انسانیت تعلق دارد. همه ملتها مال او هستند
ســـیــــنــــه ســـــرخ
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ...
عبور 100% از فیلتر توسط برنامه CPROXY

 www.parsi-soft.com

چند وقتیه یک برنامه  فیلتر شکن که علاوه بر این که کلیه سایتهای فیلتر شده را با سرعت خیلی بالا باز می کنه سرعت اینترنت را هم افزایش می دهد اومده بود ولی مشکلی که داشت این بود که کرک نداره و به همین دلیل صبر کردم تا شاید کرکی براش بسازند ولی خبری نشد به همین دلیل فعلا از نسخه دمو این نرم افزار استفاده کنید تا بعدا فکری کنیم .
قابلیت های برنامه :
کار کردن بر روی اینترنت اکسپلور
قابلیت فشرده کردن تصاویر و همچنین کاهش کیفیت آنها برای زودتر لود شدن صفحات اینترنتی
قابلیت فیلتر کردن بنر ها و لوگوهای تبلیغاتی به این صورت که اندازه های پیش فرض را فیلتر کرده
توجه : زبان پیش فرض برنامه انگلیسی نمی باشد. ظاهرا اصل برنامه به زبان کشور چک نوشته شده و کار کردن با آن کمی مشکل است. برای تغییر زبان پایین برنامه نوشته jazyk : که به معنی زبان می باشد و روی منوی کشویی کلیک کرده و به english تغییر دهید.
حجم این برنامه 1 مگابایت می باشد و توصیه می کنیم برای رهایی از فیلتر حتما دانلود کنید تا کار می کنه.

CPROXY یک برنامه ی بسیار قوی برای عبور از هر فیلتری است. البته برای استفاده از این برنامه تنها لازم است آنرا دانلود نموده و روی سیستم خود نصب نمایید.پس از نصب این برنامه نشانه ی زیر در Desktop ظاهر می گردد.حالا تنها با اتصال به اینترنت باز نمودن هر سایت فیلتری به راحتی امکان پذیر است.
در مورد این برنامه چند مورد وجود دارد. اول اینکه بر روی برخی سیستمها که ویروس یاب نصب باشد احتمال اعلام این برنامه به عنوان ویروس وجود دارد.همچنین در برخی موارد نادر برای بالا آمدن یک صفحه انجام چند بار رفرش الزامی است.

CPROXY


از آنجا که سایت اصلی CPROXY فیلتر می باشد، این برنامه را روی Sharemation -یک هاست مجانی- ذخیره نموده ام تا براحتی قابل استفاده باشد.
توجه:
پس از کلیک به روی نشانه ی بالا و یا لینک CPROXY صفحه ی مربوط به این برنامه باز می گردد.برنامه ی cpsetup_cz.exe را Save یا Run نمایید.لازم به ذکر است که این برنامه برای فعال شدن نیاز به هیچ تنظیمی ندارد.
 
چند نکته در مورد فیلتر گذر CPROXY
معرفی فیلتر گذر CPROXY ظاهرا برخی از دوستان را ناراحت کرده است که دلایلشان برای من منطقی نبود.در هر حال یکی از دوستان چند نکته تازه در مورد این فیلتر گذر یاد اوری کرده که کار با این برنامه را راحتر می کند.
در مورد تغییر زبان برنامه پس از فعال کردن برنامه و باز شدن صفحه ی نرم افزار سی پروکسی، روی لینک دوم سمت چپ پنجره ی برنامه که به زبان کشور چک نوشته است Automatike nastaveni کلیک کنید، پنجره برنامه تغییر می کند.حالا کلمه ی نوشته شده روبروی عبارت Jazyk -در پایین صفحه سمت راست- را به English تغییر دهید. در پایان روی ok کلیک کنید.
حال می توانید تنظیمات برنامه را با راحتی بیشتر انجام دهید.مثلا تنظیم کیفیت عکسها و یا تغییر سرور مورد استفاده.برای بروز کردن نرم افزاز نیز می توانید از سایتهای فیلتر شکن استفاده کنید.در ضمن فیلتر بودن سایت این فیلترگذر تاثیری بر کارکردن این نرم افزار ندارد.
 
 
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 10:56 |

آدم بي خاصيت ...

 

راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 ساعت 12:44 |

برف ...

 

دختر گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان کی برام کاپشن می خری ؟

مادر به چشمان سیاه دختر نگاه کرد و گفت : هر وقت برف بیاد .
 
* * *
 
دختر به دانه های ریز برف نگاه کرد . گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان داره برف میاد بریم کاپشن بخریم ؟!
مادر این بار به عکس پدر روی تاقچه نگاه کرد و گفت : الان که داره برف میاد . باشه هر وقت بند اومد .
 
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیستم خرداد 1385 ساعت 21:30 |

زود دیر می شود ...
 
چقدر زود دیر میشود
مثل اینکه روز تمام میشود
تمام خاطره هایم پر
سکوت هر شب و صد خیال و رویا پر
مثل اینکه تنهایم
مثل اینکه آرامم
با تمام خستگی هایم
مثل اینکه بیدارم....
دیر میرسم و زود میروم
میدانم
هنوز بی جواب میروم
میدانم
تمام لحظه های بی من را
تو میسپاری به یاد
میدانم..
سوگند...
 
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیستم خرداد 1385 ساعت 21:24 |

تمنا ...

 

صورتی رنگ و فریباست

 

                              لبت

 

       مثل برگ گل رز

 

                در سحر گاه بهار

 

                               لب تفتیده و خشکیده من

 

        در تمنای لبان تو بُوَد

 

                      چون لب گمشده ئی ظهر تموز

 

 در بیابان

         پی یک جرعه آب

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 ساعت 18:57 |

ذوستِت دارم ...

 

همیشه با خود می اندیشم

                که چون تو را ببینم ...

                                                              اولین گفتارم این باشد

                                        دوستت دارم

     اما با اینکه

           بارها تو را از نزدیک دیدام

       و دوشا دوش تو گام برداشته ام

موفق به گفتن این جمله زیبا

                                              و عشق آفرین نشده ام ...

         زیرا هنگام رو به رو شدن با تو

                                                                  چون شب پره ای که در برابر نور خورشید

                         بینائی خود را از دست می دهد

                                            نفسم به شماره می افتد

       و قدرت تکلم را از دست می دهم.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 ساعت 18:50 |

نيکي و بدي ...

 

لئوناردو داوينچي براي کشيدن تابلوي شام آخر دچار مشکل شد. او بايد براي تصوير خوبي مسيح و براي تصوير بدي يهودا (که از ياران مسيح بود اما در شام آخر از دشمنان وي شد ) را مي کشيد .براي کشيدن مسيح، دنبال چهره مي گشت، تا اين که در مهماني همسرايي، به جواني برخورد که زيبا بود و خوبي در چهره اش موج مي زد. لئوناردو سريع چهره جوان را الگو برداري کرد و مسيح کشيد.
مدتي گذشت. تابلو تقريبا تمام شده بود، اما چهره يهودا پيدا نشده بود. مسئول کليسا به لئوناردو گفت: بايد سريع تابلو را تمام کند، اما سه سال طول کشيد تا لئوناردو توانست چهره يهودا را پيدا کند.
او در گوشه اي از خيابان به جواني مست و مدهوش برخورد که بي تقوايي و بي ايماني در چهره اش موج مي زد. جوان را آوردند. لئوناردو چهره را الگو برداري کرد و يهودا را هم کشيد. وقتي کار تمام شد، جوان را که مستي اش رفع شده بود، آوردند تا تابلو را ببيند. جوان با ديدن تابلو گفت: چقدر اين تابلو برايم آشناست.
گفتند: چطور؟ گفت: سه سال پيش، قبل از اينکه همه چيزم را از دست بدهم، در گروه ارکستر مشغول فعاليت بودم که نقاشي معروف آمد و تصوير مسيح را از چهره من الگو گرفت، ولي حالا ...


" آري! نيکي و بدي يک چهره دارند، فقط بستگي به اين دارد که کداميک سر راه
انسان قرار بگيرند و چهره خود را نشان دهند"

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 14:5 |

همه فیلتر شدند ...

 

بعدازظهر پنج شنبه برای دقایقی اغلب خبرگزاری ها و سایت های اینترنتی در ایران برای دقایقی فیلتر شدند.
ارتباط کاربران ایران با شبکه جهانی در حالی برای دقایقی قطع شد که مسئول امور فنی شرکت پارس آنلاین این مشکل را از سوی شرکت مخابرات ایران دانست و گفت: «در این فیلترینگ گسترده هیچ از شرکت های پشتیبان مسئول نبودند و خطا از شرکت مخابرات بوده است.»
جالب اینکه دامنه فیلترینگ روز پنج شنبه علاوه بر سایتهای خارجی ازجمله "یاهو" و "گوگل " ،خبرگزاری های داخلی از جمله "آفتاب"،"فارس "،"ایلنا" و..... را نیز در برگرفت .
گفته می شود نصب سیستم های جدید باعث این مشکل موقت شده است.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 18:25 |

زوزه گرگ ... !!

 

جنگ پايان يافته‌است. همه اهل قبيله كشته شده‌اند. پسرك ده ساله آخرين بازمانده قبيله است. گرگ او را به لانه مي‌برد. گوشت ،خوراك پسر است. پسرك زنده مي‌ماند و بزرگ‌تر مي‌شود. از وصلت پسر با گرگ، ده پسر زاده مي‌شود. پسران غار را ترك مي‌كنند و در خارج از منطقه غار ازدواج مي‌كنند. نسل‌ها از پي هم مي‌آيند.
گرگ‌زاده‌ها غار را ترك مي‌كنند. راهنما بوزقورد است. گرگ‌زاده‌ها گم مي‌شوند. نابودي در كمين است. ديگرباره زوزه گرگ آنان را به خويش مي‌خواند. و گرگ راهنماي قافله مي‌شود...

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 18:22 |

تیریپ دانشجویی .. طنز

مصيبت:ستم ،حضور و غياب کردن در هر جلسه.
 

عمه خوانم:دانشجويی که سه بار زبان پيش بگيرد.سابقه دار .کسی که از 18 سالگی تا 38 سالگی در دانشگاه تحصيل کند .
 

خشونت طلب:دشمن شماره 1 جامه مدنی.استادی که تهديد کند همه را خواهد انداخت.
 

عمو يادگار:بابا بزرگ ،فسيل.دانشجويان وردی 68.
 

جواد:هوشنگ سابق،کسی که دانشگاه علوم پايه را 7 ترمه بگذراند.
 

با حال:استادی که در جلسه امتحان تقلب نگيرد.ميان ترمها را تصیيح نکند .حضور و غياب نکند.استادی که نمره ها را روی نمودار ببرد.
 

ضد حال :مراقبی که جای دانشجويان را در جلسه امتحان عوض کند.
 

دوزار:ده شاهی :مدرک دانشگاه آزاد.
 

سشوار :وسيله اي که باد گرم توليد ميکند،کولر دانشگاه.
 

شناسنامه:مشخصات اصطلاحات دانشجويی که نام و نام خانوادگی،نام پدر،شماره دانشجويی همراه با تعداد واحد های يک دانشجو را از جنس مخالف حفظ باشد.متخصصّ در امور خاستگاری و بعله برون و عشق و لبخند.
 

عشق و صفا:آغاز زندگی مشترک.اول بدبختی.پايان دوران کلش کلش.آشنايی بيشتر با وزير جنگ.
 

جوشکار:متخصص در امور ازدواج از خواستگاری گرفته تا عقد و عروسی.
 

آب خنک:خوردن ان معادل اخراج است.پاداش فعاليت های سياسی.چيزی که به وفور يافت ميشود.
 

کبريت بی خطر :دانشجويی که فقط کار فرهنگی و علمی انجام ميدهد.دانشجوی غير سياسی.مصداق ضرب المثل "اهسته بيا تا گربه سلف شاخت نزنه".
 

سوتی:سه کردن .ضايع بازی .کسی که در نقليه دانشگاه با بوق به زمين بخورد.دانشجويی که مسله را حفظ کند ولی پای تخته يادش برود.دانشجويی که در جلسات امتحان پس از رد و بدل کردن ورقه فراموش کند اسم برگه را عوض کند.رو شدن تقلب.
 

هيت پاکسازی:دانشجويی که هميشه در سلف و تريا و بوفه نشسته باشد.گشنه.نخورده.
 

بد شانس:مشروط با معدل 11،98 يا 11،99.
 

شمع و گل و پروانه:دانشجويانی که در جلسه امتحان کنار هم بشينّند.
 

بدل کار : جانشين.کسی که در کلاس های عمومی بجای دوستش حاضری بزند يا دنبال نمره برود.فداکار.
 

زوج خوشبخت:کسانی که در دانشگاه دست همديگر را ميگيرند تا گم نشوند.نديد.پديد.

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 18:2 |

چرا آقایون زودتر از خانم ها میمیرند؟
 
این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم
اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید...شما یک مرد هستید
اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید...شما یک مرد لوس و مامانی هستید
اگر به شدت کار کنید...برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
اگر به اندازه کافی کار نکنید...مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید
اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد...شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید...بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید
اگر شما شغل بهتری گرفتید...پارتی بازی شده
اگر او شغل بهتری بگیرد...به خاطر توانایی های بالایش بوده
اگر به او بگویید که چقدر زیباست...این نشان دهنده خواست های جنسی شماست
اگر سکوت کنید و چیزی نگویید...این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند
اگر گریه کنید...آدم بی عرضه ای هستید
اگر گریه نکنید...بی احساس و بی عاطفه هستید
اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید...شما یک متعصب خودخواه هستید
اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد...یک خانم لیبرال و آزادمنش است
اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد...این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند
اگر از هیکل و اندام زیبایشان تعریف کنید...منحرف هستید
اگر تعریف نکنید...شما را هم جنس باز تلقی می کنند
اگر به خودتان برسید...خودبین و از خودراضی هستید
اگر این کار را انجام ندهید...یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید
اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
اگر نخرید...احساسات او را درک نمی کنید
اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید...انسان جاه طلبی هستید
اگر این کار را نکنید...اصلا بلندپرواز نیستید
اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
اگر شما سر درد داشته باشید...می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید
اگر او را زیاد بخواهید...شهوتران هستید
اگر نخواهید...پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است
 
در نهایت...مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند 
 
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 20:38 |

خنده زبان بین المللی ملتهاست!

 

***   ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش.

***   ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!
***    ملانصرالدین جوانی را با نامزدش در خیابان دید که دست هم را گرفته بودند. ناگهان ملا را دیدند ، هول کردند و دست هم را رها کردند. ملا فوراً گفت : اَلَم تَرَ کِیفَ    ولش نکن حیفه!

                                             

قیافیه منه ..  وقتی خیلی دیگه ته ته خنده باشم

 

 
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 20:36 |

فراموش نکن!

 

خود را بشناس تا ديگران را بشناسي.
تو هماني كه مي
انديشي.
هميشه به داشتههايت توجه كن نه به آنهائي كه نداري.
مشكلات مثل بادكنك هرچه بادش كني بزرگتر ميشود.
در هرشرايطي تو دوست داشتني هستي خود را دوست بدار.
بايد باغ ذهن را هر روز وجين كنيم.
اگر خودت را عوض كني زندگي عوض ميشود.
مشکل با راهحل ميآيد ولي هميشه مامشكل را ميبينيم نه راه حل را.
خوشبختي مهمان است هر زمان دعوتش كنيم به خانه ما ميآيد.
وقتي خودمان را باور نداريم چگونه انتظار داريم كه ديگران ما را باور داشته باشند.
دركولهبارت چه داري؟
چشمانت را بازكن. ديدني
ها را ببين خودت را رها كن، زمان سپري ميشود.
چه آموختهاي، چه كردهاي؟
فکرت چگونه
است، تورا به كجا ميبرد؟
به
گذشته يا به آينده؟
گذشته
ات به توچه آموخت و از آن چه كولهباري براي آيندهداري؟
حال را فراموش كرده
اي!! براي چه؟
بالش كوچك راحتي را زير فكر
خستهات بگذار و به داشتههايت توجه كن آنقدر به افكارت خيره شدهاي كه چشمانت درد گرفته. چشمانت را ببند و به كولهبارت سري بزن. دفتر زيبائي را كه درآن هست بردار و بازكن، صفحههائي كه درهم هستند و هركدام بارنگهاي مختلف نوشته شدهاند خبر از گذشتهات ميدهند هرچه جلوتر ميروي نوشتهها واضح‌تر شدهاند آنها نمايانگر آموختههايت هست.
صفحههاي بعدي زمان حال را نشان ميدهند كه هنوز تعداد زيادي منتظر پر شدن از روزهايت هستند، پس از آن صفحات به خوبي استفاده كن و آنها را بنویس و جايش صفحههاي آخر دفتر ميباشد كه چندتائي از آنها نوشته شده.
و آن برنامهنويسي آيندهات ميباشند كه با ايمان و اميد به آن برنامهها از خواب بيدار ميشوي و روزت را شروع ميكني.
پس از گذشته ات بياموز، در حال زندگي كن و براي آيندهات برنامهريزي كن.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 20:32 |

گاهی...
 
 
 گاهی بهانه گیر میشوم
آرام و گوشه گیر میشوم
در خلوت شبانه ام
بغض سکوت میشوم
گاهی ستاره میشوم
یک آسمان ترانه میشوم
گاهی بهار میشوم
گلهای آفتاب میشوم
گاهی سکوت گاهی صدا
گاهی ترانه های یک نگاه میشوم
گاهی شکوه پر کشیدن حرفهای دل
بر کنج خانه افتاب میشوم
گاهی خیال میشوم
رویای هر چه خواب میشوم
گاهی سراب میشوم
بی آب و خاک میشوم
گاهی بهانه میشوم
رویای عاشقانه میشوم
دریای بی کرانه میشوم
امواج یک ترانه میشوم
گاهی غروب میشوم
یک لحظه دلگیر میشوم
آری بهانه گیر میشوم
آرام و گوشه گیر میشوم.
سوگند...
 
 
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 20:26 |

چند درس اخلاقیزمی سیاه پوشزمی ... طنز
 
درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
 
 نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
 
 
  
درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
 
 نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!
 
  
 
درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
 
 نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!
 
 
  
درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!
 
 نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!
  
 
درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!
 
 نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد
 
 
یه وقت درسها رو جدی نگیریدا.... شوخیزیزم بود
 
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت 12:55 |

کاریکاتور
 

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت 12:16 |

عکسهای طنز ...
 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 22:2 |

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 21:55 |

 

 
بعد از حدود چندین قسمت از داستان های واقعی این برای اولین بار بود که یه سرگذشت به دست من رسید که اصلا عشق و عاشقی و از این چیزها نبود.
سرگذشت این دوست عزیز من رو خیلی تکون داد
وافعا دردناک بود
 
سلام به همه بچه هاي خوب ايراني من مزاحمتان شده ام تا داستان زندگي خودم را برايتان بگم
شايد كه كسانيكه اول را مثل من هستند خود شان را نجات دهند
من فرزند پنجم خانواده هستم و آخري  در خانواده گي كه هميشه اختلاف وجود داشت پدرم بعد از تولد من ما را ترك كرد و رفت به تهران در زمان شاه و ما مانديم و درد تنهايي در يكي از شهرهاي استان خراسان من به خاطر نبود پدر و به خاطر اينكه مادر مي بايست شكم ما پنج تا را سير كند سر كار بود تا 10 شب ..من  كه پسري خوشگل و تپل بودم و كسي مراقب من نبود در 6 سالگي مورد تعرض و تجاوز قرار گرفتم متاسفانه به خاطر كمبود محبت پدري به اين راه كشيده شدم و اين كار معتاد شدم تا كلاس چهارم ابتدائي كه بودم ...واي خداي من با مردهاي كثيف اين شهر بودم خدا مرا ببخشد .. دوستان عزيز تا زمانيكه در اين شهر كوچك استان خراسان بودم موجود پست و تخليه گاه مردان بي خدا بودم
كلاس پنجم مادرم بخاطر خانواده خودش به يكي از استانها ي بزرگ جنوبي كشور آمديم از آن به مرد من حالم بهتر شد چون مردان اينجا مثل استان خراسانيها نبودند  من بزرگ و زيباتر شدم و به خاطر همين اعتياد بد رفتاري زنانه داشتم و تا سن 27 سالگي بدون كار و زندگي بودم و زير سلطه مادرم درست مثل يك دختر تا زمانيكه در سال 71 سر كار رفتم حالم و رفتارم بهتر شد تا وقتي كه در محل كارم با حميد شاه ....آشنا شدم من روحم خبر نداشت كه حميد همجنس باز است متاسفانه با با ارتباط جنسي بر قرار كرد ..از سال 73 تا 76 خدا مي داند چقدر به درگاه خدا ناله و گريه كردم خدا مي داند چند با به خاطر اين اعتياد كثيف دست به خود كشي زدم و خدا مي داند بخاطر اين كار دانشگاه آزادم را از دست دادم .. يادم هست كه مصادف بود با روزهاي محرم و روضه خواني امام حسين كه داشتم به خاطر اين نياز بد مثل يك زن هرزه به سوي محل وعده كثيف مي فرتم در راه گريه مي كردم كه پرچم سخ امام حسين را ديدم و از امام خواستار نجات خود شدم به منزلش رسيدم پسر عمه اش بود گفت حميد خوابه من با خوشحالي زياد از آنجا فرار كردم و از آن روز به بد هر وقت حميد پيش من مي آمد و مي گفت با با هم باشيم من قبول نمي كردم .. بچها باور كنيد مبلا گفتن نه برايم خيلي سخت بود ولي امام حسين همچنين قدرت و شهامتي محكم به من داده بود با دعا و توسل به بزرگان دين او از شركت ما رفت و من ازدواج كردم 7 سال من به خاطر اين كارها افسردگي شديد گرفتم و روزي 10تا قرص مي خوردم و حالا نيز حالم  بهتر شده ولي هرزگاهي دوست دارم با همجنس خودم همبستر بشوم ولي با ياد خدا جالو خودم را مي گيرم و 4 جلسه نياز روان درماني در همين مورد داشتم و اكنون نيز پسري زيبا به نام محمد دارم و خوشحالم كه امام حسين و خداوند مهربان من را نجات داد  زندگي خودم را برايتان گفتم شايد پند عبرتي باشيد براي آنها يي كه هنوز مفعولند .. به خود بيايد و خدا را در نظر بگير .. مي دانم مبارزه كردن با اين خيلي سخته درست مثل يك آدم هرويني مي مونه كه بايد در زمان و وقتش هروئين تزريق كننه ولي بچه بخدا قسم ميشه كه انان پاك و با خدا بشه  ... مي بخشيد وقتات ن را گرفتم موفق و پيروز و پاك و سر بلند باشيد
 

این عکس بچگی هام هست  نیگاه چه ناز بودم
 
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 21:18 |

درس خوندن دخترها و پسرها ~» طنز «~

 

 

دخترها: بعضي از اونا واقاً مي خونند  حالا چي مي خونند   خدا ميدونه  ولي واسه اينكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور , نقاشي , و.... با دوست پسر عزيزش برن عشق صفا به دليل مسايل غير اخلاقي ادامشو نمي نويسم    وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...( پيشه همون پسره كه با هم رفتن ددر) يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند يه سري هم به دليل اينكه دوست پسر نداران و انگيزه اي براي دودر كردن كلاسا ندارن مجبورن خر بزنن تا برن دانشگاه (اخه شنيدن تو دانشگاه دوست پسر فراوونه)نكته(دليل اينكه  پسرا نميرن دانشگاه همين دختراس(البته از نوع سيريشش)

 

و اما پسر ها: يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ... يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 20:1 |

>