![]() سلام حرف تازه امید وارم که حالتون خوب باشه اره میدونم که هست همه لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی. همه لحظه ها نعمتند, فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه لحظه ها میمون و مبارکند, اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری, هرگز هیچ عیب نخواهد کرد. با تشکر. سیاه پوش
پست الکترونیک◊ آرشیو مطالب◊ درج در عـلاقه مندیـها◊ تبدیل به صفحه خانگی◊ ذخیره کردن این صفحه◊ خروج از وبلاگ◊ hit Counter
در کلاس روزگار
درسهای گوناگون هست،
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن در کنار این و آن
،درس مهر
،درس قهر
،درس آشنا شدن
،درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست!
نام اوست: مرگ
و آنچه را که درس میدهد؛
زندگی است!
. علیرضا افتخاری » صیاد « |
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ... دخترک و خدا
دخترک زیر نور شمع نشست. به شمع خیره شد .... . با خودش گفت : چطور مردم از موسی خواستند که خدا را ببینند وقتی یک دقیقه هم قادر نیستند در نور شمع خیره شوند !! نگاهش را از شمع برداشت . همه جا سپید بود . : شاید بشود " تو " را دید . اما بعد از آن نمی شود چیز دیگری را دید . اصلا چیز دیگری برای دیدن نمی ماند . نه ؟ باز هم مردمان جالبی بوده اند خدا ! بعد از هزار آیه و دلیل و معجزه ، " تو " را می خواهند و " تو " هم نه نمی آوری . قبول نیست البته . پس ؛ من و السلوی من جاست ؟ موسایم ؟ و هارون حتی . و خودت در کدامیک از کوههای حاشیه ی شهر با دوستت هم کلام شده ای ؟ اصلا قبول نیست . من دوست داشتم موسی بشوم اما موسی برای این کار بهتر بود . پس موسی نشدم . حتی " مریم " را هم به " مریم " سپردم و هزار نقش ِ خوب ِ زمین را دادم به بهترها . شمع چکید روی زمین . شعله اش لرزید . : اما راضیم . نقش من هم در نوع خود بی نظیر است . چه من فقط یکبار در زمین اتفاق افتاده ام . و مهم نیست این اتفاق خوشایند است یا نه ! شمع کوتاه می شد و هر اشکش می چکید روی اشک قبلی . : گریه نکن شمع . تو هم بی نظیری . " تو " هم تکرار نمی شوی! شمع گفت : که چه ؟ من را به چه دلخوش می کنی ؟ من دارم تمام می شوم . می فهمی ؟ دخترک گفت : اگر بفهمم خیلی به خودم لطف کرده ام . که بفهمم ، هر بی نظیری ، یکروز از صحنه پایین می آید . شمع ! دلخوشی تو دردی از من دوا نمی کند . روی صحنه ی زمین ، خیلی ها نقش دارند . میلیاردها نفر . و چندین نفر فقط دیالوگهای اصلی را می گویند . که به خاطرقدرتی است که در اجرا دارند . مثلا نوح باید هزار سال یک جمله را تکرار کند که : خدا هست! جدا نقش سختی است و هر عشق فیلمی را هم به عقب می راند . یا ایوب . باید هشتصدسال در پشت صحنه و خرابه ها نقش بیماری فرزند و خانمان از دست داده را بازی کند تا در آخذ نقشش بتواند به چند نفر دیالوگش را بفهماند که : خدا هست ! این هم نقش سختی است . آسیه . مسیح . نوح . خدیجه . علی . زمان . سجاد . زینب ........ و هزار تا نقش برای بهترین بازیگرها . من دارم فکر می کنم نقش ِ من این است، وقتی نوح فریاد می زندکه " خدا هست! " بشنوم و نگذارم او هزار سال نوحه ی خدا هست را بخواند . شاید با این کار نقشم پررنگ تر شود . اما اگر بعد از هزار سال هم شنیدم و پذیرفتم ،دیر نیست. ببین شمع : روی این صحنه همه هستند . " تو " هم . " او " هم و ما و جمیع بشریت هم ! هیچ کس نقش زائدی ندارد . حتی " تو " . و اگر یک شمع هم از صحنه کم شود ، کارگردان باید داستان را تغییر بدهد . مثلا به شب ِ دخترک که من باشم ، ادیسون ببخشد . هان ؟ پس دلخوش هم نباشی ، برای من دلخوشی شبهای این صحنه ای . که شب تا صبح ، داستان بنویسم . " تو " دلخوشی منی ... . شمع خاموش شد . دخترک آهی کشید و گفت : همیشه همین بوده است . وقتی که باید روشنایی بخش باشی و زیبا بسوزی ، ناراحتِ زجر ِ سوختن __ دردِ بودنی . اما تا قصه را می فهمی ، وقت تمام است و بازی ات تمام شده . خوب یا بد . شاید هم وقتی می فهمی ، باید متنت را بدهی به شمع بعدی و ساکت باشی و بگذاری بسوزد . دخترک دفترش را بست و گفت : هیچ وقت دوست ندارم نقش ِ مردم ِ موسی را بازی کنم . آنقدر کوچک نگاه کنم که بخواهم خدایم دیدنی باشد . دخترک دستهایش را باز کرد و انگار که کسی را در آغوش گرفته باشد خودش را فشرد : آخ خدای من . می خواهم " تو " را ایمان بیاورم . امروز عصر. وقتی که مردمان ِ دیده ام جمع می شوند ، تو بر کوهِ قلب ِ من ظهور کن! من اشتباه مردم ِ موسی را تصحیح می کنم . تو اینبار بر کوهِ قلب مردمان ظهور کن ! بعد شمع جدیدی برداشت و روشن کرد . گرچه از دریچه ی قلبش نور ِ عظیمی ، فضا را روشن کرده بود . خدا آمده بود . عصر بود. والعصر .
کات !
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 ساعت 13:25
Real Jigsaw Puzzle ، یک بازی پازل بسیار زیبا و جذاب
بازی که امروز میخوایم براتون معرفی کنیم ، یه بازی پازل بسیار زیباست ، Real Jigsaw Puzzle اسم این بازیست. اینم 12 قسمت آماده برای دانلود شما
پسورد : www.p30world.com
پسورد : www.p30world.com موفق باشید |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 12:58
طنز ادبی ...
جامی گفت : اگر در آب زمزم می مالیدی بهتر بود !
خانه ی ما !
جنازه ای را به راهی می بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند، پسر از پدر پرسید که بابا دراین جا چیست ؟ گفت : آدمی. گفت : کجایش می برند ؟
گفت : به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه آب و نه هیزم نه آتش نه زر و نه سیم ، نه بوریا نه گلیم. گفت : بابا مگر به خانه ی ما می برند ؟!
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 10:16
یادش بخیر گل آقا ...
نمی دونم چرا .. ولی یهویی یادش افتادم .. ادامه خوبی بود. رسم روزگار که هر وقت آدم خوبی از بینمون میره تازه یادش می افتیم.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 21:35
24 ساعت زندگی مردم ایران به زبان طنز ...
ساعت ۸ صبح : درگیری در خیابان ترافیک سنگین .. مچاله شدن اعصاب. ساعت ۹ صبح : خمیازه کشیدن در اتاق کار اداره. ساعت ۱۰ صبح : دعوا در شورای شهر و مجلس. ساعت ۱۱ صبح : دریافت احضاریه برای حضور در دادگاه ساعت 12 ظهر : انتشار روزنامه کیهان, آبروریزی از شهروندان ساعت 1 بعد اظهر : شنیدن اخبار فجایح از صدا و سیما ساعت 3 بعد از ظهر : جلسه مطبوعاتی جبهه مشارکت, تهدید به خروج از حاکمیت ساعت 4 بعذ از ظهر : پایان وقت اداری, همه از هشت ساعت بیکاری خسته اند ساعت 5 بعذ از ظهر : آغاز ترافیک سنگین در شهر, لند گروزها به به خیابان می آیند. ساعت 6 بعد از ظهر : مردم به شینما می روند تا فیلم های عشقی ـ سیاسی نگاه کنند ساعت 7 بعد از ظهر : اوج ترافیک در بزرگراه, فحش خواهر و مادر رانندگان محترم به همدیگر. ساعت 8 بعد از ظهر : اوپدیس بازی توسط جوانان محترم در خیابان جردن, بانوان محترم در خیابان ها منتظر هستند. ساعت 9 شب : مروری بر اخبار فجایع روزانه از صدا و سیما. ساعت 10 شب : پخش اعترافات و افشاگری, مجادله و مناظره. ساعت 11 شب : هجوم به اینترنت, جوانان چت می کنند. ساعت 12 شب : هجوم به اینترنت, جوانان چت می کنند. ساعت 1 نیمه شب : ترافیک در بزرگراه کمی سبک می شود. ساعت 2 نیمه شب : ترافیک در چت روم های ایرانی ساعت 3 نیمه شب : خمیازه پشت کامپیوتر, جوانان می خوابند ساعت 4 نیمه شب : صدای ریختن آهن در خیابان برای خانه هایی که دائماً در حال ساخت هستند. ساعت 5 صبح : خوشبختانه همه خوابیده اند. ساعت 6 صبح : ماهواره ها برنامه کودک را شروع کرده اند, جیش, بوس, لالا, آخرین مشتریان تهاجم فرهنگی می خوابند. ساعت 7 صبح : مستکبران می روند که بخوابند, مستضعفان بیدار می شوند. |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 14:0
داستانهای واقعی ... لج بازی
بنام آنکه عشق را در مسلخ زیستن آفرید
حدوداً 20 سالم بود که از طریق چت با( ک ) آشنا شدم ، بعد چند وقت دیدم که تا هر روز با ک چت نکنم و از حالش با خبر نشم روز خوبی نخواهم داشت ما تقریباً 6 ماه چت کردیم و ک به من می گفت که عکست رو برام بفرست و تلفن بده که با هم تلفنی حرف بزنیم البته تلفن خودش رو داده بود ولی از اون جایی که خیلی محتاط بودم و چون از عاقبت دوستی و عاشق شدن می ترسیدم از این کار ممانعت می کردم، اون سال عید ما رفتیم مسافرت و من 15 روز ازک بی خبر بودم ، بعد تعطیلات من هرچقدر به ک off دادم جواب نداد ، تقریبا اواخر اردیبهشت بود که برام off گذاشت که من رفتم سربازی و ما فقط به هم mail می زدیم ... تا اینکه اواخر تابستون همش از من گله می کرد که چرا فراموشم کردی ، چرا off نمیذاری و .... البته بگم که شماره محل سربازیش رو بهم داده بود و باز هم اصرار به برقراری تماس تلفنی داشت در یه فرصتی بهش زنگ زدم و برای بار اول باهاش حرف زدم اصلاً باور نمی کرد که من بهش زنگ زده باشم خیلی خوشحال شده بود و بعد اون تماس ک درoff اش بیشتر بر تماس تلفنی اصرار کرد و من با یه جملش بهش زنگ زدم " (م) باور کن که درس + سربازی + کار+ تنهایی خیلی سخته . بعد اون من هفته ای یک بار بهش زنگ می زدم ولی راضی نبود من هم راضی شدم که تلفنم رو بهش بدم ک در تهران سرباز بود و من در ** بودم و خودش بچه * بود من در مرکز استان سکونت داشتم و اون در یکی از شهرهای اطراف البته بگم که فاصله دو شهر بیشتر از 20 دقیقه نیست. دو هفته بعد برقراری ارتباط تلفنی ما, اون مرخصی داشت قرار شد وقتی اومد شمال منوببینه من قبلاً عکسش رو دیده بودم دلم می خواد براتون تعریف کنم که اولین دیدارمون چه جوری بود یکی از خاطره انگیز ترین روزهای زندگیم بود ولی می ترسم که حوصله تون سر بره پس خلاصه می کنم که ما چند دقیقه در کافی شاپ بودیم بعد منو رسوند به کلاسم آخه اون موقع به اصرار ک من به کلاس کنکور می رفتم چون بهش حق می دادم که انتخاب کنه وقتی داشت پیاده می شد بهش گفتم” اگه خوشتون نیومد مجبور به ادامه این دوستی نیستین” اون رفت ولی در تماس های بعدی از اینکه من یه همچین حرفی بهش زده بودم دعوام کرد که من متوجه شدم اون هم از من خوشش اومده من ......... خلاصه دوستی ما هر روز بیشتر از روز قبل عمیق تر می شد هر روز از من گزارش کار در مورد درس می گرفت ، دوستی ما مثل بقیه نبود وقتی میامد مرخصی و ما باهم بیرون می رفتیم راجب مسائلی که بقیه ها حرف می زدند حرف نمی زدیم معمولاً اون اونطرف میز می نشست و من اینطرف و به من درس می داد ( کنکور) و من یاد می گرفتم اقرار می کنم که بیشتر مواقع حواسم نبود ولی از ترس ک فوراً حواسم رو جمع می کردم.من برای لیسانس درس می خوندم و اون برای فوق لیسانس ک زودتر امتحانش روداد و بعدش من امتحان دادم، چند وقت بعد نتایج دانشگاه ها اعلام شد هردو قبول شدیم اونم سراسری ولی ک باید می رفت کانادا،خدای من ک بره کانادا و من اینجا. اصلاً باور کردنی نبود.قرار شد که اوایل ژانویه بره من اصلاً طاقت نداشتم که در مورد رفتنش با من حرف بزنه وقتی از برنامه هاش می گفت عصبی می شدم اون موقع قرار گذاشتیم که اصلاً در موردش حرف نزنیم تا موقع رفتن در این فاصله حال هر دومون وخیم بود هردو ناراحت، غمگین بودیم ، اصلاً دنیا برای ما برگشته بود اون همه عشق، علاقه، محبت همش با نگرانی قاطی شده بود به خودم می گفتم که ک میره و بر می گرده ولی وقتی ناراحتی خودش رو از رفتنش می دیدم بیشتر به فکر اون بودم بیشتر نگران حال اون بودم چون من اینجا یه کسایی داشتم ولی ک اون جا تنهای تنها بود و چون از روحیه اش خبر داشتم می دونستم که به راحتی با کسی دوست نمیشه بیشتر داغون می شدم، خلاصه روزگار خوشی ما به سمت فاصله می رفت و اون روز، روز وحشتناک جدایی رسید و ما رفتیم کافه سنتی که خیلی ازش خاطره داشتیم، هوا سرد بود.باران می بارید و هردو غمگین تر از همیشه من بهش گفتم تا قیامه قیامت به پاش می مونم منتظرش می مونم پاک پاک مثل روز اول آشنایی مون دستام سردتر از همیشه تو دستاش بود و تمام تنم می لرزید هر کاری می کردم که اشکام بند بیاد نمی شد اشک چشمام تو ظرف ذغالی که آورده بودند گرم بشیم می ریخت و صدای پاشیده شدن آب بر روی آتیش ازش بلند می شد اون روز کمتر به هم نگاه می کردیم چون طاقت نداشتیم بعد 2 -1 ساعت برامون آژانس گرفتند و مثل همیشه منو تا سر کوچمون رسوند تو راه به من گفت م من میرم ولی عید بر میگردم اون وقت خانوادمو می فرستم خونتون برای خواستگاری منو محکم تو بغلش گرفت و من بوسیدمش برای اولین بار و بعد رفت ..... و من برگشتم خونه یه مرده متحرک شده بودم توان حرف زدن نداشتم اصلاً زنده نبودم اون روز از وقتی ازش جدا شدم رفتم تو اتاقم و تا خود صبح گریه کردم وروز بعد برای اینکه کسی اشکامو نبینه 6 بار رفتم زیر دوش فردا رفتم سر کارهر چه به ساعت پروازش نزدیکتر می شدم دیونه تر می شدم ( ک به من گفته بود که به فرودگاه نیام و من درشهر خودمون بودم) ، اشک چشمام بند نمیومد داشتم دیونه می شدم خلاصه ک رفت و من موندم یه دنیا غم غمی که اصلاً نمی تونم بهتون بگم چکار کرد با من راستش از یادآوری اون روزها هنوز قلبم می گیره ، نمی دونید چه روزها و چه شب هایی رو پشت سر گذاشتم هر شب با اشک خوابیدم و با اشک بیدار شدم هر روز باید عکسشو نگاه می کردم و میرفتم سرکار یا دانشگاه هر جا که می رفتم ازش خاطره داشتم یاد اون خاطرات داغونم می کرد و اشک هامو سرازیر می کرد ... ما از طریق email با هم ارتباط داشتیم نه chat و نه تلفن می گفت اونجا تلفن نداره فکر کنم فقط 3 – 2 بار تلفنی با هم حرف زدیم از مشکلاتش برام می گفت و اینکه ندونستن زبان فرانسه براش مشکل ساز شده اوایل اسفند نوشت که م من عید میام ایران من تمام این یک ماه رو به انتظار اومدنش روحیه گرفتم تا اینه شب تحویل سال نو ساعت 5/1 شب زنگ زد که من ایران هستم روز بعد همون کافه سنتی قرار گذاشتیم وقتی دیدمش بی ملاحظه پریدم تو بلغش و ......... همون ک خودم بود مهربان دوست داشتنی مغرور لجباز محکم با ارداه و ... به من گفت می تونه 2 -1 ترم ایران بخونه و نره تا 25 فروردین مهلت انتخاب داشت تو این مدت من ازش خواستم که نره البته اون هیچ وقت ندونست که در نبودنش چه بر من گذشت و اون نرفت و یک ترم مرخصی گرفت ... طبق قرارمون اونها باید عید میومدند خواستگاری ولی گفت که پدرم با این ازدواج مخالف و هر کاری می کنه راضی نمیشه ما با این قضیه کنار اومدیم و همه چیز رو سپردیم به خدا و گذشت زمان پدرش پول ک رو که قبل رفتنش شرکتش رو فروخته بود ازش گرفته بود و بهش نمی داد راستی یادم رفت بگم که پدر ک یکی از ثروتمنترین مردان شهرشون بود( من اصلاً نمی دونستم چون ک هیچ وقت به من نگفته بود ) و پدر من شغل آزاد داشت ( نمایشگاه اتومبیل ) ثروت ما در مقابل ثروت اون ها هیچ بود ، خلاصه ک بعد برگشتنش خیلی عذاب کشید به هر دری زد بروش بسته شد کم کم از من فاصله گرفت می گفت نباید زندگیت برای من بسوزه تو لیاقتت بیشتر از این هاست تو باید زندگیتو بسازی م نمی ذارن ما باهم زندگی کنیم روزگارمن و که سیاه کردن وقتی تو بیایی تو زندگیم زندگی تو رو هم سیاه می کنن اصلاً نمی تونستم درک کنم که در این دوره هم خانواده هایی وجود دارند که مثلاً به خاطر تفاوت مالی بین دو نفر فاصله بندازند می دونید علت مخالفت هاشون انقدر بی اهمیت هست که اصلاً روم نمیشه که بگم اون ها زندگی رو از من و ک گرفتند ،دیگه کمتر به دیدنم میومد کم زنگ میزد می دونستم دوسم داره ولی به خاطره اینکه بیشتر به هم وابسته نشیم از من فاصله می گرفت ولی مگه می شه 3 سال زندگی و با هم بودن رو کنار گذاشت ؟.... تابستون شد و یه ترم دیگه مرخصی گرفت دوباره زمستون داشت میومد و ک باید می رفت باز هم مثل پارسال انگار هر سال این موقع ها برام زهر می شد قرار شد باز هم چیزی به من نگه چون من اصلاً طاقت شنیدن برنامه های رفتنش رو نداشتم که نمی دونم چه اتفاقی افتاد که ک با این همه علاقه که به درس خوندن داشت انصراف داد ، از ک بعید بود ولی انصراف داد وقتی علت رو پرسیدم گفت که یه سری برنامه ها در زندگیش تغییر کره و تونسته پولش رو از پدرش بگیره ( پدرش به جای پول سهم کارخانه کلوچه رو به نامش کرده بود )ک نرفت و ما دوباره شاد شدیم آخر هر هفته با هم قرار ملاقات داشتیم بعضی مواقع با دوستان و بعضی مواقع فقط دوتایی مون بودیم ، حالا دیگه تو یه آژانس باهم نمیرفتیم بیرون چون هم من و هم ک ماشین خریده بودیم خیلی شاد بودیم می گفتیم می خندیدیم و .... ولی هنوز همون حرف بود که ما نمی تونیم با هم ازدواج کنیم و من از شدت علاقه ای که به ک داشتم قبول کردم که فقط دوست باشیم ولی آخه مگه میشه با عشقت باشی اون تموم زندگیت باشه ولی فکر آینده با هم بودن نباشی ؟! تا یه روز که مثل آخر هر هفته قرار داشتیم پیداش نشد بهش زنگ زدم خیلی ناراحت و عصبانی وغمگین بود و .. اول که علتش رو نگفت ولی با اصرار من گفت " میدونی من برای گرفتن پولم از پدرم کاری رو که نباید می کردم کردم گفتم چه کاری گفت با دختر شریکش نامزد کردم تا پدرم خیالش از من و اینکه دیگه تو در زندگیم نیستی راحت بشه و.... امروز که دیگه همه ی پولم رو گرفتم نامزدیم رو بهم زدم باور کن من هیچ رابطه ای با اون دختر نداشتم باور کن فقط ازش خواستگاری کردیم و من فقط چند بار تلفنی باهاش حرف زدم اگه می بینی تا حالا بهت نگفتم چون نمی خواستم که از من دلگیر بشی حالا که بهم زدم بهت گفتم " و ... دنیا رو سرم چرخید داشتم از غصه می ترکیدم گریه امانم نمیداد نمی تونستم باور کنم خیلی برام حرف زد و انتظارش از من باز هم درک کردنش بود و من باز به خاطر اینکه در جریان مشکلات زندگی خصوصیش بودم درکش کردم و به اون حق دادم ولی دلم برای اون دختر بیچاه می سوخت از طرفی به ک حق می دادم چون برای ثابت کردن حقش هر کاری کرده بود ولی موفق نشده بود وسط حرفاش گفتم دیگه نمی تونم ادامه بدم و قرار شد که یه ربع دیگه با من تماس بگیره رفتم ماشین و روشن کردم و مثل دیونه ها روندم یه بار دیدم که تو شهر* هستم رفتم کنار دریا و ... به هیچ کس نگفته بودم کجا میرم ، هم ک و هم خانوادم نگرانم شده بودن 2 ساعت بعد برگشتم خواهرم گفت که ک دنبالت می گرده کجا بودی ... بعد چند دقیقه زنگ زد و گفت م دیدمت * بودی هر کاری کردم بهت برسم نشد تو ترافیک موندم انگار حالت خیلی بد بود چون مثل همیشه نبودی ، نگرانت شده بودم ... من اصلاً حرفاشو نمی شنیدم احساس می کردم ک رو از دست دادم ودیگه بین ما هیچی نیست سرد سرد شده بودم بعد اون ارتباطمون کم شد 2بار بحث شدید کردیم باز هم سر حرفش بود و می گفت که نمی تونه با من ازدواج کنه و من نباید خواستگارامو به خاطر اون از دست بدم می گفت تا حالا شده چیزی رو به خاطر علاقه شدید مجبور باشی کنار بذاری،من هم مجبورم که از تو دوری کنم چون این همه عشق و علاقه ای که بین ما هست منو می ترسونه وقتی آینده ی با هم بودنی نیست و از این حرفا.... من 21 روز بهش زنگ نزدم و اون هم زنگ نزد من تو خیال خودم همه این 3 سال رو بوسیدم و گذاشتم کنار و چون ک هم زنگ نزد گفتم حتماً اون هم به این دوری راضی بوده می دونید این تلفن نزدنم به خاطر خودم نبود به خاطرک بود چون از عذاب وجدان من داشت دیونه می شد پیش خودش فکر می کرد که وجودش باعث می شه که من به دیگران فکر نکنم و همه ی خواستگارامو رد کنم پیش خودم گفتم م تو که ک رو دوست داری تو که تمام زندگیت ک هست پس تو دیگه باعث آزارش نشو از زندگیش بیا بیرون و بذار خیالش از تو راحت باشه نذار به خاطر تو دوباره دچار مشکل بشه ، اون بعد 21 روز بهم زنگ زد اصلاً انتظار نداشتم تعجب کردم و مثل اوایل هول کردم بهش گفتم فکر نمی کردم که زنگ بزنی گفت مگه قرار بود زنگ نزنم گفتم ولی 21 روز نزدی گفت تو خونه آنقدر درگیربودم که رفتم تهران موبایلم قطع شد وقتی برگشتم تصادف کردم تنم تب کرد تبم قطع نمی شد بیمارستان بستری شدم در آزمایشات مشخص شد که بدنم عفونتی شده و ... اون وقتی داشت قطع می کرد گفت به من مثل گذشته به من زنگ بزن یعنی دوباره ارتباط .... نمی دونید چقدر به خودم فحش دادم که چقدر سنگ دلی یارت تو این مدت اینهمه مشکلات داشته و تو روی لج بازی حتی بهش زنگ هم نزدی و من بهش زنگ زدم و می زنم و اون هم همینطور هنوز همدیگر رو آخر هر هفته می بینیم همدیگر رو دوست داریم و نمی تونیم کسی رو جایگذین کنیم می خنیم شادیم غصه می خوریم و .... ولی حرفی از ازدواج نیست .... هردومون طاقت نداریم باکیس جدید دوباره از نو شروع کنیم دیگه شور و حال دوباره ساختن با دیگری از ما گرفته شده و به کسی راه نمیدیم ک می گه که من هرگز ازدواج نمیکنم ، من هم همین رو می گم نه صرفاً به خاطر ک البته بگم که تموم دنیام اونه وهیچ کس هیچوقت نمی تونه جای اون رو برام بگیره ولی این علت هم هست که قلبم شکسته و تکه تکه شدست و حوصله یکی دیگر رو نداره یعنی عشق های دیگر رو قبول نداره .... ما همینجور عاشقانه می ریم جلو بدون آینده نه ارتباطمون رو قطع می کنیم برای همیشه و نه وصل در صورتی که آرزوی هردو مون هست . دوستان عزیز برامون دعا کنید که زودتر بهم برسیم و مشکلاتمون از بین بره و ما باهم شادتر از همیشه عاشقانه زندگی کنیم
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 10:11
اما داستان زندگی یکی دیگه از خواننده های وبلاگ
ازهمان کلاس سوم راهنمایی برایم خواستگار پیدا شد ولی مادرم اجازه ورود آنها را به خانه نداد می گفت دخترم باید درس بخونه تا دیپلمش را بگیره بعد ازدواج کنه. دیپلمم را که گرفتم کلاس خیاطی می رفتم که پسری با موتورتا در خونه دنبالم اومد و فرداش اومدن خواستگاری. احساس خیلی خوبی داشتم و بعد از 3 بار رفت وآمد درست همون موقع که داشتم به ازدواج با او که شرایط خیلی خوبی داشت فکر می کردم جواب مثبت می دادم آنشب با خودم کلی فکر کردم این هدف من نبود آرزوی من رفتن به دانشگاه بود خلاصه فرداش نظرم عوض شد و جواب رد دادم. همه تعجب کرده بودند اینگونه بود که دور ازدواج رو خط کشیدم.
سال بعدش وارد دانشگاه شدم. در دوران دانشگاه چندتا ازهمکلاسی هام بهم پیشنهاد ازدواج دادند که بنا بدلایل مسخره نپذیرفتم(مثلا سیگار کشیدن یا حرف زدن با فلان دختر)چون چهره ی معصومانه ای داشتم مورد توجه خیلی ها بودم وبخاطر همین دوستانم به من حسادت می کردند(در حقیقت در تمام دوران زندگیم تابحال دوستان دلسوزو صمیمی نداشتم). اونموقع زیاد تو فاز ازدواج نبودم حتی سال دوم دانشگاه قلب ینفرو که تو مسیر همه جا مثل سایه تعقیبم می کرد بخاطر حرفای ناشی از حسادت دوستم شکستم و بعد از چند ماه که اون جوونو دیدم بخاطر ظاهر نحیفش نشناختم . برای همین تا چند سالی خودمو ادب کردم و فکر ازدواجو از سرم بیرون کردم.چند سالی گذشت و من اصلا دوست نداشتم با کسی ازدواج کنم. فکر اینکه یه عمر با یه نفر که نمی شناسمش باید زیر یک سقف زندگی کنم عذابم می داد. انتخاب برام خیلی سخت بود چه در ازدواج وچه در خرید هر چیزی .نمی دانم چرا؟ ولی از ازدواج و خواستگار می ترسیدم.هر وقت قراربود خواستگاربیاد اشک می ریختم. مادرم غصه می خورد و می گفت چرا گریه؟همه از اومدن خواستگار خوشحال میشن تو برعکس ناراحت.حتی فکر می کرد منو طلسم کردن! اینو بگم که بعد از اتمام تحصیلاتم شغل خوبی در مکانی اداری پیدا کردم که هفته ای 2 یا 3 روز میرفتم. 26 سالم شده بود ولی از تنهایی رنج می بردم اونایی که تنها هستند می دونند من چی میگم. بارها مواردی مناسب(دانشجو یا مودب و نجیب) و یا نامناسب( قنادی محل که تو کوچه ازم خواستگاری کرده بود) برام پیش اومده بود ولی من مثل یخ از کنارشون میگذشتم وبهشون اجازه نمی دادم پا تو حریم من بگذارند! خانواده من تقریبا مذهبی بودند و من هیچ گاه بخودم اجازه نمی دادم با پسری اشنا بشم راستش من از بچگی فکر می کردم که پسرا موجودات ترسناکی هستند که فقط بفکر تجاوز به دختران هستند البته می بخشید این باور از بچگی تو ذهن من بود.
خلاصه بگذریم...... اما مهمترین حادثه زندگیم:اواخر پارسال بود .یکروز که خیلی دلم گرفته بود واز تنهایی خسته شده بودم شب قبلش کلی با خدا رازو نیاز کرده بودم توی مترو یه پسره جذاب و خوش تیپ و متشخص نظرمو جلب کرد که به من خیره شده بود و با چهرش مدام بمن لبخند میزد.(خیلی خیلی خوش تیپ و با نمک وشاید همین منو جذب کرد)
اینبار برخلاف همیشه که نسبت به دنیای بیرونم بی تفاوت بودم من هم چند بار بدون هیچ عکس العملی بهش نگاه کردم و در اخر نا خود آگاه بهش لبخند زدم. اون جلو اومد بهم سلام کرد و همون روز اول فهمیدم که اسمش رضاست و دانشجوی سال اخره و حدود 3 سال از من کوچکتره. اولین حرف قشنگش هیچوقت یادم نمیره " چشمات آدمو جادو می کنه ".خلاصه بعد از نیم ساعت حرف زدن از هم جدا شدیم. یک هفته گذشت خیلی با خودم کلنجار رفتم که بهش زنگ بزنم یا نه.آخه با توجه به تفاوت سنی و اینکه آدم منطقی بودم نمی خواستم اسیر احساساتم بشم ولی بدجور فکرمو مشغول کرده بود.( اون موقع جفتمون موبایل نداشتیم خیلی سخت بود) و اون چون تو خونه محدودیت داشت و از سوی مادرش کنترل می شد شماره دوستشو داده بود که به شماره دوستش زنگ بزنم. همش چهره ی مهربونش جلوی چشمام بود و اینکه اگه زنگ نزنی خیلی ناراحت می شم خلاصه طاقت نیاوردم و بهش زنگ زدم .. بی نهایت خوشحال شد و اینگونه بود که عشق پاک ما شروع شد هر دو اولین عشقمان بود .او را در حد پرستش دوست داشتم او محدودیت تلفنی داشت و من محدودیت بیرون اومدن از خونه خلاصه گاهی اوقات توی مسیر با هم قرار می ذاشتیم و با هم میومدیم. خلاصه شده بود همه ی زندگیم معمولا روزی یکبار صدای همو می شنیدیم. بیشتر از طریق ایمیل با هم در ارتباط بودیم و حرفای قشنگمونو برای هم مینوشتیم حدود 40یا 50 بیت شعر برام سرود و من کمتر.حتی روز تولدم یه شعر قشنگ و مخصوص برام سرود. یک عشق پاک رویایی و رومانتیک بود.غافل از همه جا فکر می کردم طعم یک عشق واقعی روچشیدم. مشکل ما از جایی شروع شد که یکبار بهم گفت ای کاش من همسن تو بودم تا برای ازدواج مشکلی نداشتیم (2 ماه بعد از آشنایی) . تازه فهمیدم حالا که منو داشت وابسته ی خودش می کرد نمی خواد با من ازدواج کنه. اونشب تمام مدت اشک ریختم و فرداش جواب تلفنش رو ندادم و تو ایمیل حرفامو نوشتم وبا اینکه خیلی دوستش داشتم چند روز بعد بهش گفتم از هم جدا شیم. اون شوکه شده بود اصلا باورش نمی شد خلاصه برای هردومون سخت بود و دوباره ادامه دادیم هر روزو با اسم اون شروع می کردم . می پرستیدمش .فکر اینکه بدون رضا زندگی کنم برام تا حد مرگ بود این اواخر نسبت به من احساس ما لکیت شدیدی داشت در همه کارها راهنما ییم می کرد.5 ماه گذشت برام خواستگار پیدا شد با اومدن اون همه ی زندگیم بهم ریخت جریان روبه رضا گفتم رضا شرایط ازدواج نداشت سال آخر بود نه کاری نه شغلی نه پولی ازهمه مهمتر مادرش بخاطر سن من مخالفت شدید داشت. خلاصه اون خیلی راحت به من گفت برو ازدواج کن امیدوارم خوشبخت بشی! خودتونو بذارید جای من یکدفعه کاخ آرزوهام فرو ریخت. به خواستگارم جواب رد دادم.یه مدت افسرده شدم.حتی با خدا قهر کردم!که چرا حالا که من راحت انتخاب کردم اونو از من گرفت. روزهای سختی بود.هر روز احساس مرگ می کردم. رضا گفت بیا دوباره دوست باشیم قبول نکردم ولی بعد از مدتی دوباره از طریق ایمیل با هم در ارتباط شدیم هفته ای یکی 2 بار. تا اینکه گفت ارتباطو کلا قطع کنیم من مثل یه" بازیچه" بودم یه "بازیچه "به تمام معنابراش.چون تو حرفاش صحبتاش ایمیلاش همه میگفت عاشقتم و خیلی دوست دارم ولی فرداش می گفت ما فقط 2 تا دوستیم نه بیشتر.دیگه خسته شده بودم.من کسی رو می خواستم که اگه می گه عاشقمه مرد زندگیم باشه عشق زندگیم باشه باهاش ازدواج کنم. حرفاش برام عادی شده بود.احساس می کردم ثبات شخصیتی نداره بشدت تحت تاثیر حرفای خا نوادش بود از خودش اراده ای نداشت. چند ماه گذشت و من با خوندن کتابهای مختلف دوباره تونستم به زندگی لبخند بزنم اون فقط منو برای دوستی می خواست احساس من اصلا براش مهم نبود ولی نمی دونم چرا توی تمام این مدت به یادم بود و با آی دی های مختلف برام آف میذاشت و حرفای دلشو می گفت خیلی حرفاش آشنا بود و همش حرف دل من بود مثلا اینکه "چگونه او را فراموش کنم که اولین عشق من بود."...یا "اگر کسی را دوست داری رهایش کن تا آزاد باشد به هر کجا که می خواهد برود اگر برگشت بدان تا قیامت مال توست وگرنه بدان که اصلا مال تو نبوده که بخواهی چیزی را از دست داده باشی". کار من فقط شده بود گریه الان هم هروقت یادش می افتم اشکام بی اختیار جاری می شه.
از همه ی پسرا متنفر شده بودم و چند تا موقعیت خوب رو تو زندگیم از دست دادم. مثل سنگ شده بودم احساس نداشتم. یک شب دلم بدجور شکسته بود وچند ساعتی به حال خودم گریه کردم. میگن " هر وقت خدا چیزی رو ازت گرفت بجای ناشکری خدا رو شکر کن تا بهتر ازونو بهت بده". منم از خدای بزرگ خواستم کمکم کنه و منو از تنهایی در بیاره تا اینکه چند روز بعد تو محل کارم یک پسر خوش تیپ جذاب و تحصیلکرده رو سر راهم قرار داد اون فوق داشت وداشت برای دکترا درس می خوند سرش خیلی شلوغ بودهمون روز اول سر تا پامو ورانداز کرد و عشق در قلب هردوی ما جوانه زد.انگار همه چیز خودش اتفاق می افتاد من هیچ نقشی نداشتم.بعد از این همه مدت مردگی احساس قشنگی بود. بعد در شرایط کاری تلفنمو گرفت و بهم زنگ زد .پسر متین و دوست داشتنی بود سعید نام داشت و25 سال سن داشت خدایا باز هم کوچکتر از من! ولی ظاهرش با قد بلندش بزرگتر و پخته تر از من نشون می داد و ظاهر من کوچکتر از اون. جالبتر اینکه در جلسه دوم که برای کاری سرکار دیدمش خیلی محترمانه ازم خواستگاری کرد و گفت که دوستت دارم و" آی فال این یور لاو" وقتی سنم رو گفتم و اینکه مناسب هم نیستیم فقط بخاطر سن! گفت سن فقط یه عدده و اصلا براش مهم نیست حتی وقتی گفتم خانواده ها پس چی؟گفت مهم من و تو هستیم خانواده ها بهانه هستند اگه تو منو بخوای و من تورو همه چیز حل میشه با عشق هر چیزی ممکنه. ولی من قبول نمی کردم چون عشق اولم رو بخاطر تفاوت سنی از دست داده بودم .حتی یکی 2 هفته تحویلش نگرفتم تا یا ازمن دست برداره یا از عشقش به خودم مطمئن بشم ولی اون دست بردار نبود و هرطور بود منو می خواست به بهانه های واهی بهم زنگ می زد ولی من هنوز تو فکر رضا بودم. بهش جریان عشق قبلی ام را گفتم و اون هم گفت که اون هم چند سال قبل که شرایط ازدواج نداشته با همکلاسی اش می خواسته ازدواج کنه و وقتی به خواستگاریش رفته آنها جواب رد داده اند و دختره ازدواج کرده و اون یک مدتی افسرده بوده و از همه ی دخترا متنفر شده ولی من از یک دنیای دیگر آمده امو اون عاشق من شده واین مساله اصلا براش مهم نیست.. البته من بی احساس خودم رو لایق این همه تعریف و تمجید نمی دونستم. سعید از من خواست تا چند ماه منتظرش بمونم تا امتحان دکتراشو بده و بعد برای ازدواج اقدام کنه.ارتباطمون تلفنی بود وچند بار اون هم تو محیط کاری همدیگه رو دیده بودیم. با همه ی بی احساسی من بدجوری بهم وابسته شده بود. ازش خواستم ارتباطمونو قطع کنیم تا اون امتحان دکتراشو بده بعد.چون نمی خواستم زیاد بهش وابسته بشم. البته بگویم که تو این مدت رضا برام آف میذاشت و از هم بی خبر نبودیم خلاصه یکی 2 هفته ای با سعید سرسنگین بودم و دیدم اونقدر عاشقم شده که حتی تو محیط کار که چند بار دیدمش با دیدن من دست و پاشو گم می کنه و دست و صداش می لرزه چند بار گفت بیرون همدیگه رو ببینیم من قبول نکردم گفتم فقط موقعی که امتحانتو دادی و خواستی بیای خواستگاری!گفت اینجوری که نمی شه می ترسم فراموشم کنی خیلی راحت گفتم حرف من همینه اگه دوست نداری از هم جداشیم ترسید و قبول کرد فقط ازم خواست که براش ایمیل و اس ام اس بذارم. اون مدام برام اس ام اس های عاشقانه میذاره وقتی هم که موبایلمو خاموش می کنم با دستپاچگی زنگ می زنه خونمونومی گه خیلی دوستت دارم تو منو فراموش کردی؟در حالیکه منم دوستش دارم ولی می ترسم دوباره به کسی دل ببندم. حالا اونقدر قوی شدم که به این راحتی نمی خوام به کسی وابستگی شدید داشته باشم می خوام خودم باشم ولی محکم. و اون خیلی دوست داشتنیه ولی رضا دوست داشتنی تر بود.رضا همه ی زندگیم بود ولی شخصیتش ثبات نداشت منو" بازیچه" کرده بود. بارها منو عاشق خودش می کرد فرداش می گفت فکر نکنی می خوام باهات ازدواج کنم فقط در حد یه دوست دوستت دارم .هر وقت به یادش می افتم اشک تو چشام جمع می شه دلم می گیره.از وقتی آشنایی با سعید رو به رضا اطلاع دادم گفتم که ارتباط نداریم ولی بهش قول ازدواج دادم اون بلا فاصله گفت بهش اعتماد نکن اون چه فکری در مورد تو کرده من هنوز عاشقتم و دوستت دارم و حاضرم برات بمیرم .حرفاش داشت دیوونم می کرد خلاصه نمی دونم چیکار کنم دچار تردید و دو دلی شدم حالا به عنوان یک برادر و یک دوست بهش نگاه می کنم.ولی اون هم مثل سعید برام اس ام اس های عاشقانه میذاره. اون یه مدت منو تنها گذاشت و وقتی داشتم نابود می شدم و عشق سعید وانتظار برای سعید به من نیرو داد دوباره به زندگی من برگشته. موندم چیکار کنم می ترسم فردا بگه 2 تا دوستیم بعد از این همه مدت می خواد دوباره منو ببینه ولی چندباری بهونه آوردمو نرفتم برام سخته با کسی که حقیرم کرد روبرو بشم ولی هنوز هم برام عزیزه از طرفی من به سعید قول دادم که تمام دنیای اون باشم و منتظرش بمونم. این نامردیه که برم و تنهاش بذارم در ثانی اون خیلی درس خونده و مطمئنم که دکترا قبول میشه و اگه تنهاش بذارم زندگی و آینده ای که با من ساخته رو خراب کردم در ثانی اون دیگه برای همیشه از دخترا متنفر میشه. سعید به من گفته تو یه گنجی برام...داشتن تو تعبیر خوب رویای منه....مست حتی وقتی گفتم خانواده ها پس چی؟گفت مهم من و تو هستیم خانواده ها بهانه هستند اگه تو منو بخوای و من تورو همه چیز حل میشه با عشق هر چیزی ممکنه. ولی من قبول نمی کردم چون عشق اولم رو بخاطر تفاوت سنی از دست داده بودم .حتی یکی 2 هفته تحویلش نگرفتم تا یا ازمن دست برداره یا از عشقش به خودم مطمئن بشم ولی اون دست بردار نبود و هرطور بود منو می خواست به بهانه های واهی بهم زنگ می زد ولی من هنوز تو فکر رضا بودم. بهش جریان عشق قبلی ام را گفتم و اون هم گفت که اون هم چند سال قبل که شرایط ازدواج نداشته با همکلاسی اش می خواسته ازدواج کنه و وقتی به خواستگاریش رفته آنها جواب رد داده اند و دختره ازدواج کرده و اون یک مدتی افسرده بوده و از همه ی دخترا متنفر شده ولی من از یک دنیای دیگر آمده امو اون عاشق من شده واین مساله اصلا براش مهم نیست.. البته من بی احساس خودم رو لایق این همه تعریف و تمجید نمی دونستم. سعید از من خواست تا چند ماه منتظرش بمونم تا امتحان دکتراشو بده و بعد برای ازدواج اقدام کنه.ارتباطمون تلفنی بود وچند بار اون هم تو محیط کاری همدیگه رو دیده بودیم. با همه ی بی احساسی من بدجوری بهم وابسته شده بود. ازش خواستم ارتباطمونو قطع کنیم تا اون امتحان دکتراشو بده بعد.چون نمی خواستم زیاد بهش وابسته بشم. البته بگویم که تو این مدت رضا برام آف میذاشت و از هم بی خبر نبودیم خلاصه یکی 2 هفته ای با سعید سرسنگین بودم و دیدم اونقدر عاشقم شده که حتی تو محیط کار که چند بار دیدمش با دیدن من دست و پاشو گم می کنه و دست و صداش می لرزه چند بار گفت بیرون همدیگه رو ببینیم من قبول نکردم گفتم فقط موقعی که امتحانتو دادی و خواستی بیای خواستگاری!گفت اینجوری که نمی شه می ترسم فراموشم کنی خیلی راحت گفتم حرف من همینه اگه دوست نداری از هم جداشیم ترسید و قبول کرد فقط ازم خواست که براش ایمیل و اس ام اس بذارم. اون مدام برام اس ام اس های عاشقانه میذاره وقتی هم که موبایلمو خاموش می کنم با دستپاچگی زنگ می زنه خونمونومی گه خیلی دوستت دارم تو منو فراموش کردی؟در حالیکه منم دوستش دارم ولی می ترسم دوباره به کسی دل ببندم. حالا اونقدر قوی شدم که به این راحتی نمی خوام به کسی وابستگی شدید داشته باشم می خوام خودم باشم ولی محکم. و اون خیلی دوست داشتنیه ولی رضا دوست داشتنی تر بود.رضا همه ی زندگیم بود ولی شخصیتش ثبات نداشت منو" بازیچه" کرده بود. بارها منو عاشق خودش می کرد فرداش می گفت فکر نکنی می خوام باهات ازدواج کنم فقط در حد یه دوست دوستت دارم .هر وقت به یادش می افتم اشک تو چشام جمع می شه دلم می گیره.از وقتی آشنایی با سعید رو به رضا اطلاع دادم گفتم که ارتباط نداریم ولی بهش قول ازدواج دادم اون بلا فاصله گفت بهش اعتماد نکن اون چه فکری در مورد تو کرده من هنوز عاشقتم و دوستت دارم و حاضرم برات بمیرم .حرفاش داشت دیوونم می کرد خلاصه نمی دونم چیکار کنم دچار تردید و دو دلی شدم حالا به عنوان یک برادر و یک دوست بهش نگاه می کنم.ولی اون هم مثل سعید برام اس ام اس های عاشقانه میذاره. اون یه مدت منو تنها گذاشت و وقتی داشتم نابود می شدم و عشق سعید وانتظار برای سعید به من نیرو داد دوباره به زندگی من برگشته. موندم چیکار کنم می ترسم فردا بگه 2 تا دوستیم بعد از این همه مدت می خواد دوباره منو ببینه ولی چندباری بهونه آوردمو نرفتم برام سخته با کسی که حقیرم کرد روبرو بشم ولی هنوز هم برام عزیزه از طرفی من به سعید قول دادم که تمام دنیای اون باشم و منتظرش بمونم. این نامردیه که برم و تنهاش بذارم در ثانی اون خیلی درس خونده و مطمئنم که دکترا قبول میشه و اگه تنهاش بذارم زندگی و آینده ای که با من ساخته رو خراب کردم در ثانی اون دیگه برای همیشه از دخترا متنفر میشه. سعید به من گفته تو یه گنجی برام...داشتن تو تعبیر خوب رویای منه....می گفت اصلا فکر نمی کرده عشق قشنگی مثل من پیداکنه .از همه ی شما دوستان عزیزم می خوام که خودتون باشید خودتونو تو وجود یکی دیگه غرق نکنیدعشق واقعی فقط یکیه و اون عشق به خداست فقط اونه که اگه عاشقش باشید کمکتون می کنه بهتره تنها ییتونو مشکلاتتونو دلتنگی هاتونو فقط به اون بگید اگرچه من از عشق مادی به عشق معنوی رسیدم تنها اونه که همه جا با شماست دوستتون داره عاشقتونه فقط کافیه باهاش حرف بزنید اون برترین عشق دنیاست و همه جا با شماست شماییکه غمگین هستید دلتون گرفته بدونید که عاشق اونید و بجای اینکه بگید خدایا چرا فلان چیز رو ازم گرفتی؟بگید خدایا چگونه میتونم بهتر از اونو پیدا کنم؟بجای قهر کردن با خدا( که اون عشقی رو از شما گرفته که شاید لایق شما نبود)بگین خدایا تواونو از من گرفتی لابد صلاح من نبود و لیا قت منو نداشت ولی مطمئنا کسی بهتر از اونو برام در نظر گرفتی و مطمئنا همینطوره وخدا بهترین نعمتهارو براتون میفرسته .
در پایان از همه ی شما عزیزان که حوصله کردید و سر نوشت منو خوندید تشکر می کنم و ازتون خواهش می کنم شما به عنوان یک دوست منو راهنمایی کنیدهم از نظر تفاوت سنی که با اونا دارم وهم در انتخاب راه زندگیم چون واقعا سخته که آدم تو یه 2 راهی گیر کنه و ندونه باید چیکار کنه وآیا اصلا باید انتخاب کنه یا نه
منتظر راهنما یی های شما دوستان خوبم هستم.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه هجدهم فروردین 1385 ساعت 22:37
حرفهايي که باعث خوشحالي همسرتان ميگردد ...
چيزي وجود دارد كه هر مردي لازم است درمورد همسرش از آن مطلع باشد: گفتن چه حرفهايي باعث خوشحالي اوميگردد. وقتي سخن از تعريف و تمجيد بميان مي آيد زنان تـبـديل به هيولاي خـون آشـام گـرسـنـه اي مي گـردند كه هميشه بيشتر و بيشتر و بيشتر طلب ميكنند! و اگر شما خواسته شان را برآورده نماييد، در عـوض بـسيـار بـيـشتـر از طرف همسرتان مورد محبت و توجه قرار خواهيد گرفت و آنها خوب مي دانند كه چطور اين كار شما را جبران كنند. چه ازدواج كرده باشيد و چه در دوران نامزدي بسر ميبريد، اين قانون را بياد داشته باشيد: براي آمـاده نـگاه داشـتـن يك زن جهت ابراز مهر و محبت به شما، كافي است نكات مثبت بسياري از او را به وي يادآوري نماييد. "روز خوبي داشتي؟" هـنـگاميـكه از همسر خود در مورد چگونگي گذراندن روزش پرسش ميكنيد، برداشت او اين خواهدبود كه شما انسان با فكري هستيد و مشتاقيد بدانيد وي ساعات كاري خود را چگونه سپري كرده است. اما يـك هشـدار: ايـن سـؤال بـه هـمـسـر شـمـا مجوز آن را خواهد داد كه چند ساعتي در مورد كوچكترين اتفاقاتي كه برايش افتاده صحبت نمايـد. پس براي مدت زماني طولاني آماده نشستن و شنيدن داستانهاي او شويد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: زنها به آنچه كه در فكر شما ميگذرد، توجه زيادي دارند. پرسش در مورد چگونگي روز او نشان مي دهد كـه شمـا پذيرا، مشتـاق و علاقمند به گوش دادن حرفهاي همسرتان هستيد. با اين عمل به او فرصتي مي دهيـد تا خودش را خـالي نـموده و شما را به عنوان همراز و محرم اسرار خود در نظر بگيرد. اگر چه ممكن است بيش از زماني كه انتظار داريد مجبور به شنيدن صحبتهايش شويد، اما وقتي تمام شد، او شروع به صحبت در مورد شما خواهد كرد. نمي تونم بگم چقدر دلربا و زيبا هستي" همانطور كه مشخص است، اين بـه او مـي رسـاند كه شما وي براي شما جذاب بوده و فرد ديـگري بـه چشمتان نمي آيد. از طرف ديگر باعث افزايش اعتماد بنفس در او خواهد شد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: اين جمله بخصوص در روابط زناشويي بلند مدت مؤثر واقع مي شود چرا كه شما به همسر خود اطمينان ميدهـيد هنوز به او علاقه داريد. در عوض همسرتان نيز سعي خواهد كرد اين زيبايي و دلربايي را با شما تقسيم نماييد. سؤالي هست؟ اينجوري فكر نميكنيد؟ "در مورد [ هر چيزي ] چه احساسي داري؟" پـرسيدن اين سؤال به همسرتان نشان مي دهد كه شما خالصانه براي احـساسـات او اهميت قائل هستيد. زنها عاشق بيان احساسات خود در مورد هر موضوع قابل تصوري مي بـاشند. با اين حـال بـدانيد كه خود را در دام گفـتگويـي طولاني و عميق در مورد آن موضوع گرفتار خواهيد كرد. بنابراين اگر شب تصميم ديدن مسابقه فوتبالي را داريد، اين سؤال را مطرح نكنيد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: اين سؤال بيانگر جنبه مهرباني و دلسوزي يك فرد است. وقتي همسرتان در مي يابد كه شما توجهتان را به وي مبذول داشته ايد، او نـيـز متقابلا تمام احساسات خود را با شدتي بسيار بيشتر، اهدا خواهد نمود. يعني اگـر قـبـلا فـقـط فردي جذاب بشمار مي آمديد، اكنون همانند جواهري در چشم او جلـوه خواهيد كرد. متوجه منظورم مي شويد؟ "تو زيبا تر از دوستان ديگرت هستي" قرار دادن او از بين همتاهايش بر سكوي نخست زيبايي باعث بالا رفتن اعتمـاد بـنفـس وي شـده و سـبـب مي گـردد تا هـمـسر شمـا در تـصـوراتش بر دوستان هم جنس خود بتواند فرمانروايي كند. اين تحسين و تعريف بسيار مهمي در دنياي زنانه محسوب شده و امتياز شما را در نزد همسرتان ارتقاي چشمگيري خواهد داد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: گذشته از اينكه باعث مي گـردد او از لحاظ زيبايي ظاهري خود را برتر از اطرافيانش تصور كند، اين جمله كوتاه به همسرتان تفهيم ميكند كه شما تا چه حد براي وي ارزش قائل هستيد. بعلاوه زماني كه دوستانش پيش شـما هستند، كمتر احساس نگراني خواهد كرد. او در مـورد خـودش احـسـاس خـوبـي نموده و پاداش سليقه بخرج دادن شما را خواهد داد. با اينحال يك احتمال جانبي بالقوه وجود دارد: يك همسر حسود اين سخن را مدركي براي متهم نمودن شما به اينكه قصد برانداز نمودن و چشم دوختن به دوستانش را داريد، بشمار خواهد آورد. " تو واقعا زرنگ و باهوشي" با تـصـديـق نـمودن هـوش و ذكـاوت وي، ايـن معـني را مي رسانيد كه علاوه بر محاسن ظاهري، متوجه ذهن و فكر توانمندش نيز شده ايد. هـمـسر شـما بـا شنيدن اين جمله در مورد همه جوانب زندگي خود احساس رضايت و خوشنودي خواهد نمود. اين سخـن نشانه احترام از طرف شما براي همسرتان محسوب ميگردد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: همسرتان اين مسئله را كه شما فقـط بـه فـكر روابط جنسي نيستيد و قادريد ماوراي چنين موضوعات فكر كنيد را تحسين خواهـد كرد. زنها عاشق مردان صـمـيمي و خـوش قـلب مـي بـاشند و هيچ چيزي بهتر از بيان و تشخيص هوش و ذكاوت آنها نمي تواند صفات آقا منشانه شما را آشكار نمايد "در روابط زناشويي بسيار خوب هستي" بيان اين جمله باعث مي گـردد هـمـسرتان احساس كند كه يك الهه است. شنيدن اين عبارت به همسر شـما تفهيم مي كنـد كـه روابـط جنسي و زناشويي او به چشم شما بي عيب و نقص بوده و باعث مي گردد كه احساس نمايد واقعا مي داند كـه چگـونه بايد مرد خود را راضي نگاه دارد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: تحسين و تمـجيد از عملكرد او نشانگر اين است كه شما به روابط جنسي فقط به عنوان ابزاري براي ارضا نــمودن خود نگاه نكرده، بلكه همه جنبه هاي آنرا مورد ستايش قرار ميدهيد. "مي خواهم همه عمرم را با تو سپري كنم" ايـن جمله اي سنگين است؛ معني آن فاصله زيادي با دادن پيشنهاد براي ازدواج نـدارد. بنابراين پيش از گفتنش به نامزدتان مراقب عواقبش باشيد. اما بخاطر داشته باشيد كه ريسك كردن اغلب پاداش و نتيجه مطلوب به دنبال خواهد داشت. هنگاميـكه اين جـمله را بيان مي داريد، او از لحاظ رواني بسيار سركيف مي گردد. جـمـلات ديـگـري كـه تقريبا همين نتيجه را داشته ولي تعهدآوري آنها كمتر مي باشد، عبارتند از: " فقط تو ميتوني تا اين حد منو خوشحال كني" و " من دوست ندارم با هيچ كس ديگري جز تو باشم." چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: همـه زنـها عاشق شنيدن جملاتي حاكي بر سرسپردگي ديرپا و با دوام از همسرشان هستند. مطمـئـن بـاشيـد كـه بـعد از گفتن اين جمله سلامي هميشگي را از او خواهيد شنيد. "تو بهترين دوست مني" به او مي گوييد كه چگونه ماورا و فراسوي مسائل جنـسي مي انديشيد و به اين معني اسـت كه براي رابطه اتان ارزش قائل هستيد و مايليد كارهايي را بـهـمراه او انجام دهيد كه مردان ديگر ممكن است رغبتي به آن نداشته باشند. همسرتان بعد از شنـيـدن ايـن جمله پيوستگي مقاومت ناپذيري با شما پيدا خواهد نمود. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: اين جـملات شـما را در نـظر وي بـجاي يـك فرد عادي كه مجبور به گذراندن وقتش با او است، به انساني معني دار و جذاب تـبـديـل ميكند. اين شما را به ابتداي ليست خواسـتگـاران پرتاب ميكند چراكه شما به مهمترين نكته اشاره كرده ايد: دوستي و رفاقت. "تو يك مادر ايده آل خواهي شد" اغلب زنها به دنبال اين هستند كه روزي بچه دار شونـد. هـمـچـنين اكـثـرا با خود كلنجار مي روند كه آيا در اين راه مـوفـق خـواهد بـود يـا خـير. بـا گفـتن اين جمله به او اطمينان مي دهيد كه حتما به هدفش خواهد رسيد. به علاوه با ارضـاي نيازهاي دروني او باعث آرامش و تسكين وي مي شويد. بيان اين كلمات از زبان شما به عنوان يك همسر، او را تبديل به خوشحال ترين انسان روي زمين خواهد نمود. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: اينـگونه بطور غير مستقيم به همسر خود مي فهمانيد كه مايليد از او بچه دار شويد. واضح است كه اين نوايي بسيار خوشايند در گوش او مي باشد. از اين نقطه، همسرتان بيشتر پذيراي پيشرفت و ترقي شما خواهد شد. "تو زندگي منو كامل مي كني" اين به او مي گويد كه تنها فرد مورد علاقه شما است. همه زنها دوست دارند اين جمله را از شوهرشان بشنوند. بـيـان ايـن عبـارت بـه مفهوم آن است كه شما همسر خود را بصورت كامل پذيرفته ايـد و ايـنـكه او به صـورت موجودي اجتناب ناپذير و هميشگي براي شما در آمده است. در همسرتان احساس لـذت بـخش غير قابل تصوري بوجو آمده و تا چندين روز لبخند از لبانش جدا نخواهد شد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: اين جـمـله اسـاسـا مـي گـويد كه شما در زندگي به او نياز داشته و نميـتوانيد بدون او به زندگي ادامه دهيد. زنها از شنيدن چنين جملاتي بسيار مشعوف ميگردند. اشاره باشكوه "دوستت دارم" اين جمله "دو كلمه اي" معروف و كوتاه كـه هـمگي ما برايـش اهـميت بسيار زيادي قائل هستيم، مي تواند تاثير شگرفي به همراه داشته بـاشد. اگر ازدواج كرده ايد خوب است هر روزه چندين بار براي همسرتان تكرارش نماييد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: گفتن اين عبارت بهـمسرتان بـاعث روشن نگاه داشتن شعله هاي آتشي مي گردد كه هميشه نياز به برافروزي دارند. اگـر در بـين شما كساني تـا حال اين جمله را به همسرشان نـگفـتـه انـد، هر گاه احساس آمادگي نموديد، ترديد به خود راه نداده و آن را بيان كنيد. هيچگاه از گفته خود پشيمان نخواهيد شد وقتي كه عكس العمل او را مي بينيد ( يا احساس مي كنيد ). گفتگوي عشق اكنون كه آموختيد كه چگونه مي توانيد همسر خود را خوشنود كرده و صورتش را سـرخ نماييد، اينكار را انجام دهيد! فقط به اين نكته فكر كنيد كه او در جواب كار شما در آينده چطور جبران خواهد نمود. |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 ساعت 22:23
چطوری میشه فهمید که یه دختر ایرونی هست ...
چطوری میشه فهمید که یه دختر ایرونی هست :
* اگر اعتقاد دارید همه پسر ها آشغال و عوضی هستند. * اگر دوست پسرتان شما را سر کار گذاشته است. * اگر برای تلافی و انتقام گرفتن همزمان با دو پسر تیریپ لاو میرید ولی چون خیلی احساساتی هستید در نهایت عاشق هر دو پسر می شوید. * اگر وقتی به WC میروید به جای بوی ... بوی عطر و ادکلن و رژلب بیرون می آید. * اگر قیافه تان قبل و بعد از ازدواج 180 درجه تفاوت دارد. * اگر قبض موبایلتان ماهی 200 هزار تومان پایینتر نمی آید. * اگر هر لباسی را فقط یک بار می پوشید. * اگر خیلی [...] و تو کف هستید اما به همه می گویید از این کار ها متنفری و اهلش نیستی. * اگر در حل مسائل ساده و پیش پا افتاده زندگی دچار مشکل می شوید. * اگر هنگام رانندگی فقط از روی چاله چوله ها رد می شوید و هفته ای یکبار تصادف میکنید.و اگر 30 دقیقه طول می کشد تا ماشین 2 متری تان را در یک جای پارک 5 متری پارک کنید. * اگر هیچ وقت از اشتباهات خودتان درس نمیگیرید. * اگر خیلی راحت گول می خورید. * اگر آشپزی شوهرتان از شما بهتر است. * اگر اسمتان خیلی فاجعه آمیزاست ولی همه جا خودتان را سرو ناز معرفی می کنید. * اگر بعد از خوندن این نوشته به نویسنده اون فحش میدید و یه میل خفن و فحش آمیز میفرستید واسش! |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 ساعت 16:38
سلام بابایی .. طنز
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 ساعت 16:25
انواع عروس ...
عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 19:8
داستانهای واقعی ... " دو سرگذشت "
داستان شماره ۱ :
انقدر اين داستان هاي واقعي رو خوندم تا اينكه منهم به فكر اين افتادم كه اين كار رو بكنم ولي متاسفانه براي من برعكس بود.
سال 76 وقتي دبيرستاني بودم توي كلاس كامپيوتر و به پيشنهاد ليلا با اون دوست شدم. و من به اون شماره تلفن خونمونو دادم. هيچ وقت يادم نمي ره وقتي بهم زنگ زد يهو دلم تركيد. من اونموقع خيلي بچه بودم و فكر مي كردم عاشق شدن يعني همين. اون يك دفتر كامل براي من مطلب نوشته بود و ماهم بيشتر تلفني و بندرت حضوري با هم صحبت مي كردم، دو سالي دوست بوديم كه من وارد دانشگاه شدم. سه ماه بعد با دختري به نام م آشنا شدم من اون باهم دوست شديم و من ديگه به ليلا زنگ نزدم چندبار ليلا به من زنگ زد ولي من تظاهر به شلوغ بودن خونه كردم و جوابش رو ندادم چون من واقعاً عاشق م شده بودم. ضمن اينكه م واقعا تو خوشگلي بي نظير بود. و به طور وحشتناكي باهوش بود. همش مي خواستم كه من صاحب تام الاختيار م باشم و اينها همش از روي دوست داشتن زياد بود. انقدر تحت كنترل گذاشتم تا اينكه يه روز حس كردم اين دختر فقط براي من نيست. نصبت بهش سرد شدم چندبار گريه كرد و بهم گفت تو اشتباه مي كني و منهم بخشيدمش ولي بالاخره مچش رو گرفتم . خداي من نمي دونيد بهم چي گذشت واقعا نابود شدم. واقعا برام سخت بود. دوباره رو به سمت ليلا كردم و اونهم با مهربوني پذيرفت . تفلكي خبر نداشت كه من بهش خيانت كردم. تا اينكه بعد از يك مدت با دختري به نام پ آشنا شدم. بازهم دوباره به ليلا زنگ نزدم . اين روهم بگم كه من ايندفعه به ليلا قول ازدواج داده بود. ليلا چندبار به من زنگ زد و گفت كه مي خوام باهات صحبت كنم ولي من درسم رو بهونه كردم و گفتم بهم زنگ نزن تا بيام خواستگاريت ، خيلي خواهش كرد وگفت لااقل بذار روزي يكبار فقط حالت رو بپرسم ولي من موافقت نكردم تا با اصرار اون فقط اجازه بدم ماهي يكبار زنگ بزنه. دوستي منو پ ادامه پيدا كرد. يك روز به يكي از همكارام كه دختر بود گفتم به ليلا زنگ بزن و بگو كه من دارم ازدواج مي كنم و ديگر به من زنگ نزنه. ليلا خيلي ناراحت شد و با منزل ما تماس گرفت و درحالي كه مي گفت نامرد قطع نكن يك لحظه گوش كن من تلفن رو قطع كردم. الان يكسال و نيم از ازدواج من و پ مي گزره و خدا روشكر زندگي متوسطي داريم . اما اين عذاب وجدان هميشه و هميشه در كنار منه . از يك نفر شنيدم كه ليلا هم ازدواج كرده . خدا كنه كه خوشبخت بشه ولي هيچ وقت يادم نمي ره كه من در حق اون نامردي كردم.
خدا و ليلا من رو ببخشند ان شاء الله
****************************************
داستان شماره 2 :
وقتي باهاش اشنا شدم يك سالي مي شد كه از چت کردنم می گذشت یعنی یک سال بو که چت می کردم اما واقعا" دیگه از این همه چت شده بودم واسه همین دنبال کسی می گشتم که مثل خودم باشه یا شایدم یه کسی که از بقیه بهتر باشه و خوب اگه هم همشهری بود چه بهتر اخه این جوری شاید عقاید و افکارمون بیشتر شبیهه هم بود خلاصه واسه اینکه شخص مورد نظرم رو پیدا کنم زمان زیادی صرف نکردم توی یکی از چت روما پیداش کردم همشهری بودیم اوایل زیاد جدی نمی گرفتمش اما خب کم کم ازش خوشم اومد دیدم افکارش شبیهه خودمه. این جور که از خونوادش حرف میزد من فهمیدم خونوادش یه جوری شبیه خونواده خودمه وقتی ازش در مورد دوستی با جنس مخالف سوال کردم گفت که از این چیزا خوشش نمی یاد دیوونه شده بودم چقدر عقایدش شبیه من بود اخه منم از این دوستی ها خوشم نمی اومد میگفتم مزخرفه قایم موشک بازیه راستش دیگه بهش زیادی وابسته شده بودم در یک کلام دیوونش شده بودم هر جا میرفتم و هر جا بودم بهش فکر می کردم . دوست داشتم کنارم باشه با اینکه اوایل چهرش رو ندیده بودم اما اصلا" برام مهم نبود که چه شکلی باشه حتی واسه من قدش هم مهم نبود . اصلا" مهم نبود اخه من همیشه از ادمای قد بلند خیلی خوشم میومد اما وقتی گفت من 170 قدمه اصلا" واسم مهم نبود که فقط 3-4 cm از من بلند تره وقتی هم چهرش رو دیدم بازم برام فرقی نکرد چهرش خوب بود اما نمی دونم یه چیزی تو چهرش بود که نمی دونم چه جوری بگمش به حر حال دیگه کار از کار گذشته بود من زیادی دیوونش شده بودم وقتی فهمیدم اونم کتابای صادق هدایت رو جونده بیشتر شیفتش شدم زندگیم کلا" به هم ریخته بود شبا که اصلا" خواب نداشتم همش با اون چت می کردم اما شاید کسی باورش نشه اصلا" از حرفای عاشقونه یا این چیزایی که بین دختر و پسرا معموله حرفی نمی زدیم تا اینکه وقتی مطمئن شد که من زیادی بهش وابسته شدم شروع کرد به بهانه گرفتن که می خواد منو ببینه در صورتیکه من ازش به این خاطر خوشم اومده بود که مثل بقیه پسرا این خواهش رو ازم نکرده بود .اما من از این کارها خوشم نمی اومد . نه به خاطر اینکه شهرمون کوچیک بود نه . به نظرم این کارا مال دختر بچه های 12-13 ساله هست . اما اون که این جوری ول کن نبود وقتی دید من اینجوری با هاش راه نمی یام مجبور شد از یه راه دیگه وارد بشه حالا بماند که چه جوری از اعتماد من سوء استفاده کرده بود این بماند . بالاخره منو یه جورایی شناخته بود . اولش خیلی ناراحت بودم . خیلی . اخه یه نفر اومده بود و احساساتم رو به بازی گرفته بود و شاید حالا منو با اشاره به دوستاش نشون میدادو ويواشکی می خندیدند به من . البته من مطمئن بودم که اون این کارو می کنه و منو به همه دوستاش نشون داده . از خودم متنفر شده بودم از همه بدم می اومد به همه بی اعتماد شده بودم . به همه ... ارتباطم رو فورا" باهاش قطع کردم نمی دونم می تونستم تا همیشه این کارو بکنم یا نه؟ درسته که اون بهم بد کرده بود اما من بهش بد جوری وابسته شده بودم . چند بار خواستم کار خودم رو تموم کنم 2 بارم تو خوردن قرص زیاده روی کردم اما خوشبختانه چیزیم نشد اخه اون ارزش این کارا رو نداشت . حالا که فکر می کنم می بینم ارزش هیچی رو نداره حتی ازش متنفر هم نیستم چون ارزشش خیلی کمتر از این حرفا بود .من حالا میدونم همه دوستاش منو میشناسن و با دست به هم نشون میدن اما دیگه واسم مهم نیست شاید این اتفاق واسم یه تجربه شده باشه . تجربه ای بد و تلخ . خیلی تلخ خیلی... البته می دونم ما ادما عادت کردیم که به اشتبا هاتمون بگیم تجربه اما خوب شاید واسه من یکی واقعا" لازم بود . من خیلی سادگی کردم خیلی ...
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 18:57
5 دقيقه با کامپيوتر ...
1- چطور ميتوانم صداي مودم را قطع کنم؟
معمولاً هنگام اتصال به اينترنت به روش Dial Up مودم كامپيوتر داراى صدايى است كه امكان دارد براى تعدادى از كاربران ناخوشايند باشد. اگر براى حذف اين صدا با تنظيمات مودم كلنجار رفته باشيد حتماً مشاهده كرده ايد كه كاهش صداى مودم در پنجره مربوط به تنظيمات مودم در Control Panel نيز مشكلى را حل نخواهد كرد. در صورتى كه مايليد براى هميشه از صداى ناهنجار مودم خود خلاص شويد از پنجره Control Panel بر روى آيكون Phone and Modem Options دابل كليك كرده و زبانه Modem را انتخاب نمائيد. سپس از ليست ظاهر شده مودم خود را انتخاب كرده و بر روى دكمه Properties كليك نمائيد. از پنجره اى كه ظاهر خواهد شد زبانه Advanced را انتخاب كنيد. در كادر متنى Extra Initialization Commands عبارت ATM0 را تايپ نمائيد (دقت كنيد كه كاراكتر آخر صفر است). 2- چطور ميتوانم درايوهاي خود را مخفي کنم؟ آيا راهي مثل Hidden کردن فايلها وجود دارد؟!
با يک ترفند بسيار ساده دوستان عزيز مي توانند هر يک از درايوهاي موجود در سيستم خود را ناپديد کنند البته لازم است براي انجام اين کار از رجيستري کمک بگيريد. ابتدا به کمک دستور regedit رجيستري خود را باز نماييد Start – > Run – > را تايپ کنيد regedit سپس در پنجره سمت چپ به اين کليد مراجعه کنيد : HKEY_CURRENT_USER / Software / Microsoft / Windows / Current Version / Policies / Explorer و يک متغير جديد از نوع DWORD ساخته و نام آن را NoDrivers بگذاريد . براي اينکار در قسمت سفيد و خالي پنجره سمت راست، کليک راست کرده New سپس DWORD VALUE را انتخاب نمائيد پس از آن نام آنرا NoDrivers بگذاريد . ( دقت کنيد حروف بزرگ و کوچک در رجيستري بسيار مهم بوده و بايد دقيق تايپ شوند بهترين راه جهت جلوگيري از هرگونه اشتباهي کپي کردن اسامي است ) بر روي NoDrivers دابل کليک کنيد و Value Data آنرا اعداد زير بگذاريد . مقداري که براي اين متغير تعيين مي کنيد نشان مي دهد که چه درايوي از سيستم بايد مخفي شود.اعداد به ترتيب خود درايوها به مرور 2 برابر ميشوند . مثلا براي مخفي کردن هر درايو يا چند درايو مي توانيد از اعداد زير استفاده کنيد مثل : A:1 , B:2 , c:4 , D:8 , E:16 , F:32 و……….. براي ناپديد کردن تمام درايوها مي توانيد عدد دسيمال ۶۷۱۰۸۸۶۳ را به متغير NoDrives بدهيد . نکته : براي ظاهر شدن مجدد درايو به همان مسير قبلي در رجيستري رفته و مقدار NoDrives را خالي بگذاريد. با استفاده از اين روش به سادگي مي توانيد بدون استفاده از هيچ برنامه اي هر درايو را که مايل باشيد از MY COMPUTER حذف نماييد . بعد از زدن OK و بستن پنجره Registry Editor کامپيوترتان را Restart کنيد تا تغييرات داده شده اعمال گردد. دقت کنيد اگر بر روي سيستم خود از چند ويندوز استفاده ميکنيد و قصد داريد درايوها را در تمامي آنها حذف نمائيد اين عمل را بايد براي تک تک آنها تکرار نمائيد. |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 17:45
داستانهای واقعی ...
سلام به همه دوستاي خوبم.
من يه دختر خيلي خيلي شيطون بودم. تنها دختر خونواده اي كه جونشونو واسم ميدادن. تا 2 دبيرستان تنها بيرون نرفته بودم و تنها پسر بازي من چت بود. اون اولا با يكي چت ميكردم كه مسنجرش خراب بود. تا ميومد ميگفت سلام قطع ميشد و ميرفت
ما با ايميل حرف ميزديم اون برام تعريف ميكرد كه يه دوست دختر داشته به اسم آرزو كه بهش محل نميزاره. منم كلي باهاش حرف زدم تا موفق شد اونو فراموش كنه. نگو كه توي اين هيري ويري ما عاشق هم شده بوديم. ولي از اونجايي كه خيلي بچه بودم نميفهميدم و هر روز با يكي جديد چت ميكردم و اين برام بزرگ ترين تفريح بود. البته بگم اين جريان ماله 8 سال پيشه و ميدونين كه اون موقع نت خيلي با حالا فرق داشت. و اينم بگم كه با تمام اون هايي كه چت ميكردم حتي 1 بارم نديده بودمشون. نه اينكه نخوام بلكه موقعيتشو نداشتم.
خلاصه توي همين چت ها با كسي آشنا شدم به اسم آ...كه خيلي از من بزرگتر بود
اون عاشق من شده بود. ولي ما اصلا به هم نمي خورديم هم از نظر سن و هم فرهنگ. خونه هامون با هم كلي فاصله داشت.
اون خيلي دوستم داشت و خيلي بهم محبت ميكرد و منو خر ميكرد. مثلا زنگ ميزد خونمون من بر ميداشتم ميگفت بگو اشتباه گرفتين منم ميگفتم و اون توي اون 2 دقيقه 100 بار ميگفت دوستت دارم.كلا 4 بار ديدمش اونم دمه مدرسه مثلا 10 دقيقه. تو اين مدت با اون اوليه كه اسمش م..بود هم حرف ميزدم
اون موقع براي چك كردن ايميل هام از اوت لوك اكسپرس استفاده ميكردم كه هنوز پولي نشده بود. يه دفه م...برام يه كارت ايميل كرده بود و چون من ميخواستم داشته باشمش توي اوت لوك سيوش كردم و به جاي ايميل گيرنده زدم اي(الف) همين طوري الكي الكي اون كارت با تمام حرف هاي عاشقونش و ايميل م...رفت و رسيد به الف!
هيچي ديگه جنگ شد.بين م و الف.
و از اونجايي كه الف خيلي پرو و يكمي لات بود حال م رو حسابي گرفت. اون موقع ها م.. هميشه ساعت 9 شب ميومد نت. ما اون موقع ها با ام اس ان مسنجر چت ميكرديم.
اون گفت كه ديگه منو نميخواد. منم همش گريه ميكردم. اون با من به هم زد. منم با الف به هم زدم. چون دلم نميخواست ازش سركوفت بشنومم. من عاشق م بودم و داشتم دق ميكردم. با 100 تا اي دي مختلف باهاش چت ميكردم ولي اون اين قدر زرنگ بود كه ميفهميد. خلاصه همه اين ها تموم شد يادم رفت بگم كه من يه دوست صميمي داشتم كه از طريق من با م...چت ميكرد و با هم دوست معمولي بودن. هميشه حال م رو ازش ميپرسيدم. اونم توي اين 6 سال هميشه تولد منو از طريق دوستم بهم تبريك ميگفت. همين طوري بود تا من عضو اوركات شدم شبش تا صبح خواب م.. رو ديدم. هيچ وقت سابقه نداشت كه تا از خواب پاشم برم نت. ولي اون روز تا پاشدم كانكت شدم و رفتم اوركات واااااااااايييييييييييي اون منو اد كرده بود. چه حالي داشتم. منم توي مسنجر ادش كردم و منتظر شدم تا بياد.
اومد.كلي با هم حرف زديم.هنوزم دوستش داشتم. شماره موبايلشو داد. داشتم شاخ در ميووردم. شماره هامون عين هم بود با يكمي فرق كوچولو. فرداش بهش زنگ زدم وايي چه قدر بزرگ شده بود. چه صدايي داشت منو ميكشت با حرفاش. با هم رفتيم بيرون. باورم نميشه اين قدر عوض شده باشه. انگار خدا همون قيافه اي كه از مرد مورد علاقم توي زهنم بود چاپ كرده بود. از ديدنش سير نميشدم. پلاك ماشينشو حفظ بودم صبح تا شب ميرفتم بيرون كه ببينمش و جالب بود كه ميديدم.
من خيلي بهش نزديك بودم شايد باورتون نشه. اما به جون خودش قسم خوابشو هر شب ميديدم. هميشه هم درست بود. يه شب خواب ديدم توي اتوبان چمران تصادف كرده همه لباساش و اينا رو ديدم.
همون شب براش آف گزاشتم. و اون همين تصادف رو فرداش كرد. وقتي افلاين منو خونده بود شاخ در آورده بود.
يادم نميره روزي كه داشتم از دانشگاه بر ميگشتم مثل هميشه پلاك ماشين هارو نگاه ميكردم كه يهو ديدمش. تا كمر از پنجره دلا شده بودم و دست تكون ميدادم.راننده فكر كرده بون من خولم. به خدا اين قدر پلاك ماشين هارو ميخوندم كه حفظ شده بودم.اون روز كه توي اتوبان ديدمش از صبحش دانشگاه بودم و عموما وقتي ميومدم خونه عين جنازه بودم.
اون روز عصرش من كلاس زبان هم داشتم. به خدا قسم اين قدر زوق كرده بودم كه تا دمه خونه ميخنديدم. ميرقصيدم! اين قدر عجيب غريب كه بابام ماشينو نداد برم كلاس! خودش منو رسوند. چنان خودم و از پنجره پرت كرده بودم كه موبايلم داغون شده بود.
يه روز از دانشگاه بهش زنگ زدم. گوشيو بر ميداشت ميگفت الو...بعد قطع ميكرد. بعد 4 بار زنگ زدن برداشت گفت من دوست دختر دارم زنگ نزن. وايي كه چه حالي شدم
دختره به م...گفته بود كه تا حالا با پسري دوست نبوده اما من دوست پسرشو ميشناختم و واسه م...تعريف كردم. اون داشت از ناراحتي دق ميكرد! باز من عاشقش بودم و گفتم كه من دروغ گفتم از روي حسودي و اينا اونم باور كرد و باز هم منو گذاشت كنار. يه سالي با من قهر بود كه باز من بهش زنگ زدم.
هنوز با دختره دوست بود. اون فهميده بود در موردش همه چيز و و از من تشكر كرد. بعد چند روز هم باهاش به هم زد. ما با هم دوستيم. اما معمولي
من عاشقشم اگه يه روز باهاش حرف نزنم ميمرم. در حالي كه اوم به من حتي 1 بار هم زنگ نميزنه. يه دفتر دارم هر دفعه كه باهاش حرف ميزنم حرفاشو مينويسم توش. روزي 1000 بار عكساشو ميبينم. شايد باورتون نشه هر دفعه كه باهاش حرف ميزنم تمام تنم خيس عرق ميشه گر ميگيرم. يادم نميره كه ميرفتم باهاش بيرون و دختره زنگ ميزد چه قدر باهاش خوب حرف ميزد ... چه صبري داشتم من. ولي به خدا حتي 1 بار هم حسودي نكردم.
اون تمام زندگي منه
ازتون 1 خواهش دارم
تو رو به جون هر كسي كه دوستش دارين براش دعا كنيد. هفته ديگه كنكور كارشناسي ارشد داره. دعا كنيد قبول شه.اگه بره سربازي من ميميرم. فقط 1 دقيقه براش دعا كنيد.
ترو به خدا....
روزي 500 تا براي سلامتيش صلوات ميفرستم. خدايا كمكم كن ... اين روزها تنها دلخوشيم آهنگ حامد حاكانه كه ميگه
"چه جوري دلت اومد بگذري خيلي ساده تنهاش گذاشتي اما دل به كسي نداده. هيچ از خودت ميپرسي عاقبتم چي ميشه؟ نه مرده ام نه زنده ...
زنده به گور هميشه"
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 17:19
فشرده سازی فایلها بدون نیاز به برنامه ای خاص و به روشی منحصر به فرد !
ویندوز XP دو نوع فشرده سازی را در اختیار کاربر قرار می دهد در روش اول که مطمئنا با آن آشنا هستید میتوان با کیلک راست بر روی فایل یا شاخه > انتخاب Send To > انتخاب گزینه Compressed (Zipped) Folder آنرا را فشرده ساخت آنهم با پسوند ZIP اما روش دوم که خیلی جالبتر و در نوع خود بی همتاست به صورت زیر امکان پذیر است : ۱) سیستم فایلی ویندوز XP بایستی حتما NTFS باشد (این سیستم فایلی بعد از دو سیستم آشنای FAT و FAT۳۲ بوجود آمده و از سرعت و امنیت بیشتری در مقایسه با دو سیستم قبلی در نگهداری و ذخیره اطلاعات پشتیبانی می کند) برای اطلاع از سیستم فایل XP خودتان بر روی درایو حاوی ویندوز XP کلیک راست >انتخاب گزینه Properties > برگه General > در قسمت File system میتوانید نوع سیستم تخصیص داده را ببینید . اگر در این قسمت عبارت NTFS به چشم میخورد می توانید به مرحله ۲ عزیمت فرمایید و گرنه باید نوع سیستم فایلی را به NTFS تبدیل کنید آنهم با استفاده از فرمان زیر که باید آنرا در خط فرمان داس وارد کنید convert drive: /fs:ntfs که به جای عبارت drive نام درایو حاوی XP را بگذارید به نکته های زیر توجه کنید الف) نکته فوق العاده مهم ) توجه داشته باشید که محتوای درایو با سیستم NTFS هرگز به کمک سیستم عاملی که بر پایه یکی از دو سیستم FAT یا FAT۳۲ استوار است قابل دسترسی نخواهد بود. ب) در هنگام نصب ویندوز XP نیز در مورد تبدیل سیستم فایلی به NTFS از شما سوال می شود که میتوانید با آن موافقت کنید همچنین فرایند تبدیل را می توانید به کمک برنامه سودمند Partition Magic به آسانی انجام دهید. ج) به شخصه هنوز برنامه ای ندیده ام که با این سیستم مشکل داشته باشد مگر اینکه اصلا با نصب در ویندوز XP سازگاری نداشته باشد. د) فرایند تبدیل حدود ۱۵ تا ۴۵ دقیقه بسته به حجم درایو طول خواهد کشید. ه) فرمان بالا اطلاعات را پاک نخواهد کرد و طبیعتا نبایستی آسیبی به ویندوز برساند اما به پیامهای داده شده در حین کار حتما توجه کنید. و) فرمان بالا بر روی هر درایوی قابل اجراست چه ویندوز روی آن باشد چه نباشد. ز) اگر خدای نکرده زمانی از این تبدیل پشیمان شدید می توانید با استفاده از برنامه Partition Magic به حالت اولیه بازگردید. ۲) اگر می خواهید یک درایو با سیستم فایلی NTFS را فشرده کنید بر روی آن کلیک راست > Properties > برگه General > انتخاب گزینه Compress drive to save disk space و اگر میخواهید فایل یا شاخه ای در درایو با سیستم فایلی NTFS را فشرده کنید بر روی آن کلیک راست > Properties > برگه General > دکمه Advanced > انتخاب گزینه Compress contents to save disk space تذکر ۱) ویندوز پس از انتخاب فایل فشرده شده به سرعت آن را از حالت فشرده در می آورد و پس از بستن دوباره به سرعت آن را فشرده میکند بدون اینکه شما چیزی مشاهده کنید. تذکر ۲) فشرده سازی می تواند تا حدی باعث کندی واکنش پذیری سیستم شود. تذکر ۳) به کمک فشرده سازی می توانید تقریبا فضای اشغال شده را به نصف کاهش دهید. تذکر ۴) فایلها شاخه ها و درایوهای فشرده شده به رنگ متفاوت نمایش داده می شوند. تذکر ۵) عمل unzip هم به راحتی و برعکس روش گفته شده در بالا امکان پذیر است. |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 16:40
رویاهایت را رها مکن ...
امروز...
واژه ها و سرآغاز ها،
امیدها و ترانه ها،
و آرزوهای آینده ای را تقسیم می کنیم،
که بنای آنها دیروز و امروز،
نهاده شده است.
فردا...
آبرنگها و رنگین کمانها،
نقش ها و چشم اندازهای لطیف،
فرشینه ای از احساسات خواهد بود،
بافته از تار و پود یادمانها
بافته از رشته های رویا ها.
رویاهایت را رها مکن
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 12:45
سیزده بدر ...
هر چقدر"7" عددي مقدس و محترم است،"13" عدد نحس و نامباركي تلقي ميشود. ايرانيها براي اينكه اين بديمني را از خود دور كنند از چند صد سال پيش قرار گذاشتند كه اولين روز"13" از سال جديد به دشت و صحرا بروند، سبزههايي را كه در هفتسين گذاشته بودند در آبي بيندازند و آنقدر شادي و جستوخيز كنند تا نحسي روز سيزده از آنها دور شود.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 12:10
داستانهای واقعی ... عشق و غرور
دوران دبیرستان رو برعکس تمام دخترای دیگه که عاشق میشن و درگیر احساسات، بدون مورد خاصی گذروندم. به جز شیطنت های خاص اون دوران که تلفنی با پسرا حرف بزنم و قرارهای گذری بزارم اتفاق دیگه ای پیش نیومد. دوستیمون خیلی زود شکل گرفت از تلفن و قرارهای کافی شاپی تا کوه و خرید و مهمونی و... هرچی که بگی. از دوستیم با امیر خانواده اطلاع داشتن البته در حد اینکه کیه و خانوادش چی کارن. 3 سال ما با هم دوست بودیم و تو این 3 سال من از جنس مخالفم فقط پدرم و امیر رو میشناختم، بهش وفادار بودم ولی اون گهگاهی شیطنت میکرد و وقتی به گوش من میرسید سریع با اون دختره کات میکرد. منم چند روزی باهاش قهر میکردمو و همینکه منت کشیدن های اون شروع میشد آشتی. تو این 3 سال با اینکه من خیلی دوسش داشتم ولی اون بیشتر عشقشو به من ابراز میکرد و کلا خیلی ناز منو میکشید، منم بهش محبت میکردم و علاقه مو نشون میدادم ولی بیش از حد لوسش نمیکردم. یه مقطعی از دوستی سکس هم با هم داشتیم و این دوستیمونو گرمتر کرد. همه چی داشت خوب پیش میرفت تا تابستونه 82 که من تو یک مهمونیه خانوادگی با سیاوش برخورد کردم. سیاوش از من 6 سال بزرگتر بود، تازه از انگلیس برگشته بود اونجا درسشو خونده بود و خیلی با معلومات بود از نظر قیافه باید یگم چشمهای خاگستری خیلی قشنگی داشت و با اینکه قدش از امیر کوتاه تر بود ولی هیکل ورزیده ای داشت . اون شب خیلی به من نگاه میکرد سنگینیه نگاهشو روی چهرم حس میکردم ولی به روی خودم نمی آوردم ، بالاخره اومد و خودشو معرفی کرد و با هم شروع کردیم به صحبت....از موسیقی شروع کردیم و نمیدونم به کجاها رسید ولی وقتی به خودم اومدم که ساعت 4 صبح بود و من روی تختم دراز کشیده بودم و بعد از 2 ساعت تلفنی صحبت کردن واقعا نمیدونستم کی شماره داد کی از مهمونی اومدیم خونه چی شد که تلفن زدم.... بیشتر از همه مجذوب اطلاعات عمومیش شده بودم در هر موردی که بگی اطلاعات داشت و کم نمی آورد از نویسنده ها و موسیقیدانان اروپا و ایرانی گرفته تا چه میدونم مثلا آشپزی و خونه داری. باهاش دوست شدم .... در حد تلفن و قرارهای کوتاه ....حتی در مورد اینکه دوست پسر دارم هم بهش گفتم اونم همیشه مراقب رفتارش بود و موقرانه رفتار میکرد 2 ماه گذشت امیر از وجود سیاوش ذره ای خبر نداشت میترسیدم اگه بهش بگم تعصب بازی در بیاره و بگه نباید ببینیش. تا اینکه آبان 82 سیاوش ازم خواستگاری کرد گفت که با اینکه خیلی مواظب بوده که دل نبنده ولی اسیر شده و اینکه هنوز تصمیمشو نگرفته که میخواد بمونه ایران یا نه ولی منو دوست داره فقط باید که من تکلیفشو روشن کنم که یا نامزد کنیم یا اینکه با هم قول و قرار بذاریم که مال هم هستیم. یه دوستیه همه جوره میخواست 2 ماه با خودم جنگیدم گفتن احساساتم در اون دوران واقعا چیزیه که الان بعد از 2 سال هنوز اذیتم میکنه با امیر یه جورائی بزرگ شده بودم با هم زندگی کرده بودیم کسی بود که واسم میمرد دوسش داشتم و دلم نمیخواست ناراحتش کنم و سیاوش کسی بود که همیشه فکر میکردم یه شوهر خوب و با شخصیت باید اینجوری باشه تو حرف زدن مسلط باشه و از هرچی که تو دنیا میگذره سر در بیاره... تو اون دوران همش با امیر بداخلاقی میکردم اونم هی بیشتر نازمو میکشید منم سریع تلفن میزدم به سیاوشو میگفتم نه باید که تموم شه ولی اون باز با حرفهاش نمو میبرد تو رویا از زندگی توی اروپا و به جاهای دیدنی رفتن تا بچه های نازو کوچولو داشتن تو اون شرایط منتظر بودم امیر حرف از آینده بزنه بگه که میخواد با من ازدواج کنه ولی اون به تنها چیزی که فکر نمیکرد ازدواج بود منم غرورم اجازه نمیداد که در این خصوص صحبت کنم حتی یه روز با این عنوان که امسال دیگه ترم آخر و نمیدونم درسم تموم شد چی کار کنم سر صحبتو باز کردم اما اون انگاری که تو یه دنیای دیگه بود . با دوستام و بزرگ و آشنا مشورت کردم و همه گفتن که سیاوش موقعیت خوبی داره بهتره که بیشتر باهاش آشنا شی و بهش فکر کنی و سیاوشم تنها راه بهتر و بیشتر آشنا شدن رو تو این میدونست که باید با امیر قطع رابطه کنی و بخوای که مال من باشی، یک بار ازم سوال کرد که با امیر سکس داشتی و منم به دورغ گفتم دلم میخواد با اونی که میخوام ازدواج کنم سکس داشته باشم. تصمیمم رو گرفتم و با امیر قرار گذاشتم... از شدت استیصال تب کرده بودم ولی باید از این بلاتکلیفی نجات پیدا میکردم، امیر مثل همیشه اومد شاد و بیخیال عروسک من امروز چه خوشگل شده!! امیر میخوام باهات خیلی جدی صحبت کنم..... بگو چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ من ..من... من یه خواستگار دارم........اٍ اٍ خب مبارکه (با خنده) ما رو هم دعوت کن تو عروسیت!! جدی میگم امیر اذیت نکن که حال و حوصله ندارم امیر بعد از کلی شوخی و خنده متوجه شد که جدی دارم میگم یه ذره با دلخوری گفت خب بگو کسی دیگه رو دوست دارم و تمومش کن گفتم که خب آخه کیس بدی نیست! اینو گفتمو و اون آتیش گرفت... اون میگفتو و منم میگفتم تا اینکه حرف اولمو آخر زدم میخوام بیشتر باهاش آشنا شم فکر میکنم بتونم باهاش زندگی موفقی داشته باشم این جمله من از امیر یک کوه آتشفشان ساخت شروع کرد پشت سر هم حرف زدن که خب پس من دلتو زدم و هوس کردی یکی دیگه رو تجربه کنی و..... خیلی ناراحت بود منم دست کمی از اون نداشتم عصبی بودم ...آروم تر شد از میز بغلی سیگار گرفت گفتم امیر خواهش میکنم بیا منطقی صحبت کنیم چرا سیگار میکشی تو که دودی نبودی من هی حرف میزدم نمیدونم چی میگفتم شاید چرت وپرت ولی اون ساکت بود فکر میکرد و سیگار میکشید یهو سرشو آورد بالا و گفت در مورد من اصلا چیزی بهش گفتی ؟ گفتم که آره ........... گفتی که 3،4 ساله با منی ؟ بله اینا رو میدونه ......... گفتی که من لمست کردم؟ گفتی که با من سکس داشتی ؟ این جملشو به قدری بلند گفت که میزای کناری شنیدن از شدت خجالت سرخ شده بودم گفتم که هنوز نگفتم اگه لازم باشه میگم سیگارشو خاموش کرد زل زد تو چشام و گفت خوبه اگه قبولت کنه معلومه که هرزه ایه مثل خودت .... میخواستم جواب توهینشو بدم که چنان رفت و برگشتی زد تو گوشم که اصلاً نفهمیدم چه جوری از اون جا زدم بیرون. موبایلشو گرفتم بهش گفتم خیلی کوته فکری تو این چند سال من به تو یک بار خیانت نکردم ولی مشت تو چندین دفعه جلو من باز شد ولی من به خودم اجازه ندادم با تو بد صحبت کنم این مورد رو هم خودم اومدم بهت گفتم که با هم همفکری کنیم و الا اگه دختر هرزه ای بودم همین جوری که تو این 2 ماه نفهمیدی تا آخر عمرت نمیگذاشتم بفهمی. بعد از چند روز تلفن زد گفت میخوام باهات صحبت کنم از رفتارش بدم امده بود نرفتم دوباره زنگ زد گفت میام خواستگاری مگه تو به فکر ازدواج نیستی من شرایطشو دارم همدیگه رو هم که کاملا میشناسیم نمیدونم چی شده بود شیطون رفته بودم تو پوستم گفتم از برخوردت خوشم نیومده گفت ناراحت بودم گفتم تو ناراحتی طرفتو میشناسی نه تو خوشی ، از اون اصرار و از من... امیر رو چند دفعه بعد از اون جریان دیدم تو دانشگاه جلو بچه ها بلند بلند به من متلک مینداخت و حرف های بد میزد به کل اعصابم ریخته بود به هم. با سیاوش میرفتیم بیرون ...یکی دو بار رفت انگلیسو از اونجا کلی سوغاتی آورد...از من سکس خواست ولی من رو حرفم موندم که سکس فقط با شوهر آینده، اونم میگفت خب ما که میخوایم ازدواج کنیم با هم ولی من میگفتم اول نامزدی بعد سکس، اوایل میخندید بعد کم کم عصبانی شد گفت من با کسی ازدواج میکنم که سکس رو باهاش تجربه کنم از کجا معلوم که بتونی از اون نظر واسه من مطلوب باشی منم که از خودم مطمئن بودم میگفتم تو خیالت راحت یه چیزی اونورتر از مطلوب خواهم بود تو از اون نظر خیالت راحت، هی با من سر این مساله چونه میزد منم که واقعا از نظر روحی کم آورده بودم خاطرات امیر ولم نمیکرد، یه شب سر این مساله باهاش دعوا کردم گفتم دیگه اسممو نیاره بره دنباله یکی دیگه من نه از هیکل نه از صورت هیچ چی کم ندارم خودشم اینو میدونه پس لازم نیست واسه اسباطش منو لمس کنه، اونم جوش آورد و گفت فکر کردی کی هستی که انقده به خودت مینازی و ازاین حرفها و قهر، بعد چند روز از طرف پدر و مادرش تماس گرفتن و اجازه خواستگاری گرفتن بعدشم خودش تماس گرفت و عذرخواهی کرد منم کوتاه امدم. آمدن و قرار شد سیاوش بره انگلیس یه سری کارا رو انجام بده و بیاد که بساط عروسی رو راه بندازیم منم خودم یه جورائی دوست داشتم برم از ایران، قرار شد یک ماهه بره و برگرده شد 2 ماه شد و نیومد عزیزم اینجا خیلی کار دارم باید یه ذره صبر کنی . قربونه دلتنگیت بشم من چند وقت دیگه مال خودمی یه لحظه تنهات نمیذارم. ولی خبری که شنیدم مثل پتک تو سرم خورد پدرم از دوستاش در مورد سیاوش تحقیق کرده بود هیچ نکته منفی نداشت و خانوادش همیشه اونجا ساپورتش کردن ولی چند سالی رو با یه دختر ایرونیه دانشجو اونجا همخونه بوده، خب شنیدن این موضوع منو ناراحت کرد مهمتر از اون که سیاوش در این مورد که همخونه داشته و با یه دختره زندگی کرده رو هیچوقت به زبون نیاورده بود فقط گفته بود دوست دختر داشته. پدرم گفت با تلفن به روش نیار بذار برگرده و باهاش صحبت کن و اینکه خب اونجا محیط غرب بوده و این چیزا پیش میاد مهم اینه که باهات روراست باشه و دیگه دور این کارا رو خط بکشه، ولی من خیلی ناراحت بودم تا اینکه خبر رسید که اونجا درسته که آپارتمان مستقل داشته ولی تمام این 2 ماه رو با همون دختر قبلی در رفت و آمد بوده و شبها رو معمولا چند ساعتی اونجا گذرونده و طفلکی چه قدر خسته بوده وقتی به من زنگ میزده!!! این خبر دیگه آخرش بود وقتی که زنگ زد و گفت یه ذره دیگه هم تحمل کن واسه یک ماهه دیگه بلیط گرفتم میام هیچ اعتراضی نکردم . تلفن که میزد حالم ازش به هم میخورد فهمیده بود یه خبری هستش چون زودتر برگشت، .نرفتم فرودگاه ، فرداش آمد منزل ما، یک شلوار چسبون فاق کوتاه جین پوشیده بودم با یه تاپ سبز که یقه اش خیلی باز بود تا حالا ایجوری منو ندیده بود ، عمداً این جوری پوشیده بودم میخواستم ببینه آرایشی کرده بودم که نگو ولی برافروخته بودم چون اصلا جرات نکرد بیاد جلو، جو رو سنگین حس کرده بود آدم باهوشی بود تا ته قضیه رو گرفته بود سریع رفت رو اصل مطلب آقای(...........)، سرش پایین بود که حرف میزد پدرم مهلت نداد بهش گفت هیچ وقت تو زندگیت کاری نکن که سر افکنده صحبت کنی دخترم از خطای تو نمیگذره چون معتقده تو دوباره این جور کاراتو تکرار میکنی از نظر ما همه چی تمومه. بعد از اون خیلی تماس گرفت شماره تلفنمو عوض کردم سر راهم سبز شد عذرخواهی کرد گفت جبران میکنم گفتم نه دست منو اینجا گذاشته بودی تو حنا رفته بودی پی خوشگذرونی مطمئن باش دوباره از این کارا میکنی. از کاری که با امیر کردم پشیمون بودم دلم واسه اون دوستی پر میکشید دوستام گفتن باهاش تماس بگیر شاید چشم به راهت باشه اولش قبول نکردم نه واسه غرور و این حرفها نه نمیخواستم دوباره تو تنگنا بزارمش شاید اینجوری راحت تر بود ولی از اونجائی که خودمو بیشتر دوست داشتم بهش زنگ زدم شمارمو نمیشناخت جواب داد گفتم سلام با مکث گفت سلام خودمو که معرفی کردم فقط سکوت بود گفتم امیر فقط میخوام صداتو بشنوم خیلی احساس دلتنگی میکنم همین نمیخوام مزاحمت بشوم فقط میخوام منو ببخشی گفت اینم صدای من خوب شنیدی، همون شب اول بخشیدمت حالا گوشی رو بزار نمیخوام خاطراتت از اینی که تو ذهنم هست کدرتر شه بدون کوچکترین مکثی گوشی رو گذاشتم جوابمو گرفته بودم خودم خواسته بودم. الان میرم سرکار و زندگی خیلی یکنواختی دارم. تو یک جشن عروسی که یکی از دوستای من با دوست اون گرفته بودن دیدمش نمیتونم احساسمو در اون لحظه بیان کنم، سر تا به پا میلرزیدم، اون موقع بود که فهمیدم چقدر عاشقش بودم منو دید اونم با حسرت نگاهم کرد. هیچ وقت تو زندگیت کاری نکن که سر افکنده صحبت کنی دخترم از خطای تو نمیگذره چون معتقده تو دوباره این جور کاراتو تکرار میکنی از نظر ما همه چی تمومه. بعد از اون خیلی تماس گرفت شماره تلفنمو عوض کردم سر راهم سبز شد عذرخواهی کرد گفت جبران میکنم گفتم نه دست منو اینجا گذاشته بودی تو حنا رفته بودی پی خوشگذرونی مطمئن باش دوباره از این کارا میکنی. از کاری که با امیر کردم پشیمون بودم دلم واسه اون دوستی پر میکشید دوستام گفتن باهاش تماس بگیر شاید چشم به راهت باشه اولش قبول نکردم نه واسه غرور و این حرفها نه نمیخواستم دوباره تو تنگنا بزارمش شاید اینجوری راحت تر بود ولی از اونجائی که خودمو بیشتر دوست داشتم بهش زنگ زدم شمارمو نمیشناخت جواب داد گفتم سلام با مکث گفت سلام خودمو که معرفی کردم فقط سکوت بود گفتم امیر فقط میخوام صداتو بشنوم خیلی احساس دلتنگی میکنم همین نمیخوام مزاحمت بشوم فقط میخوام منو ببخشی گفت اینم صدای من خوب شنیدی، همون شب اول بخشیدمت حالا گوشی رو بزار نمیخوام خاطراتت از اینی که تو ذهنم هست کدرتر شه بدون کوچکترین مکثی گوشی رو گذاشتم جوابمو گرفته بودم خودم خواسته بودم. الان میرم سرکار و زندگی خیلی یکنواختی دارم. تو یک جشن عروسی که یکی از دوستای من با دوست اون گرفته بودن دیدمش نمیتونم احساسمو در اون لحظه بیان کنم، سر تا به پا میلرزیدم، اون موقع بود که فهمیدم چقدر عاشقش بودم منو دید اونم با حسرت نگاهم کرد. نه اون از گذشته چشم پوشی کرد نه من دوباره پا رو غرورم گذاشتم. امیر شاید داستانو بخونی شاید بتونی..... بتونی که ببخشی و فراموش کنی من منتظرتم. دوستای عزیز عشق چیزی نیست که با هر کسی و همیشه بتونید اونو تجربه کنید، پس قدرشو بدونید. |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 12:1
طنز ...
اقتصاد یزدی ... یک وقت یک مرد یزدی بر خری سوار بود و پسرش پشت سر خر راه می رفت و خر را می راند . حوالی ظهر شد . پسر تکه نانی از جیب خود درآورد و در دهن نهاد و همچنانکه طی طریق می کرد نان را هم می خورد . پدر در این وقت خواست از پسر چیزی سوال کند . او را به اسم خواند . پسر فورا جواب داد : " بله ! " و البته چون دهن را باز کرد که بله بگوید لقمه از دهنش بیرون افتاد . پدر در حالی که خشمگین به نظر می رسید با لهجه غلیظ یزدی گفت : " بله و زهر مار ! چه موقع بله گفتن است ؟ ! به جای بله بگو "هون " که هم جواب مرا داده باشی هم نانت را خورده باشی و هم خرت را رانده باشی ! " ************************** اینم از سرنوشت ما ************************** يه مردی با پسرش رفت مهمونی تو راه بهش گفت موقع غذا خوردن آب نخور تا بيشتر بتونی غذا بخوری .پسر بر خلاف حرف پدر بعد از هر چند لقمه يک ليوان آب ميخورد . مهمانی که تمام شد پدر محکم زد توی سر پسرش که مگه بهت نگفتم آب نخور تا بيشتر غذا بخوری . پسر گفت پدر جان شما نميدانی من بعد از هر چند لقمه که ميخوردم و در معده ام تلمبار ميشد يک ليوان آب ميخوردم تا کاملاْ ته نشين شود و دوباره جا باز کند و بتوانم بيشتر بخورم!. پدر اينبار محکمتر زد توی سر پسرش و گفت : پس چرا به من نگفتی؟!! **************************
************************** می گویند حاجی میرزا آغاسی به حفر قناتی امر داده بود . روزی که برای بازدید قنات رفت مقنی اظهار داشت که کندن قنات در این زمین بی حاصل است . چون این زمین آب ندارد . میرزا آغاسی جواب داد : " اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد ! " تلاش حاجی میرزا آغاسی وزیر محمدشاه در کندن قنوات و ریختن توپ مشهور است . شاعری متخلص به بیدل درباره ی او گفته است : نگذاشت برای شاه حاجی درمی شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی نه مزرع دوست را از آن آب نمی نه لشکر خصم را از آن توپ غمی
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه یازدهم فروردین 1385 ساعت 20:34
داستانهای واقعی ....
سلام من سارا هستم و تازه وبلاگ شمارو کشف کردم بد ندیدم داستان خودم رو براتون بفرستم تا جایی که امکان داره داستانم رو خلاصه میکنم اگرم خواستید میتونید خودتون یه جاهاییش رو حذف کنید تا کوتاهتر بشه .اول اینکه در مورد داستان نیایش جان بگم که بهتره حرف دوستتو گوش کنی چون به حرفه بنیامین نمیشه اعتماد کرد مطمئنم اینو هم خودت خوب میدونی
5 سال پیش من با پسری به اسمه آریا آشنا شدم و دوستیه ما فقط در حد چت و ایمیل بود تا اینکه بعد از تقریبآ 1 سال بهم پیشنهاد دوستی داد اما چون من قبلآ یه شکست رو تجربه کرده بودم دیگه نمیخواستم با هیچ پسری در ارتباط باشم یا حداقل فاصله زمانی بین دو تا دوستی ایجاد بشه باید اعتراف کنم که یه ذره ترسیده بودم. آریا واقعآ منو دوست داشت و پسر خیلی حسودی هم بود و منم هر وقت میخواستم اذیتش کنم به شوخی در مورد پسرای همسایه حرف میزدم که خیلی حرصش رو در میاورد البته بعدش ازش معذرت خواهی میکردم و میگفتم فقط برای شوخی این حرفها رو زدم تا اینکه محمد سر راه من سبز شد اینو هم یادم رفت بگم که من خیلی شر و شیطون و به قول معروف زبون درازم و همین اخلاقم و چند تا صفت دیگم باعث شده بود که همه ی پسرا جذب من بشن اما من هیچ توجهی بهشون نمیکردم محمد دوست دختر داشت و اونطور که خودش صحبت میکرد هر جفتشون به هم علاقه مند بودن به خاطر همینم من خیلی سنگین باهاش برخورد میکرد که مثلآ یه وقت بین اون دو تا رو بهم نزنم بعد از 9 ماه محمد بهم گفت که میخواد باهام تلفنی صحبت کنه اما من به خاطر دوست دخترش هیچ وقت قبول نکردم باهاش تلفنی حرف بزنم یا ببینمش چون خود منم از این طریق ضربه خورده بودم تا اینکه بعد از 4 ماه بهم گفت که با دوستش بهم زده منم هیچی نگفتم و همون حرفای معمولی بین ما ردو بدل میشد توی اون مدت هم من همچنان با آریا در ارتباط بودم گاهی هم بهش زنگ میزدم ما با هم خیلی صمیمی بودیم یه روز با محمد داشتم چت میکردم که سر موضوع ارتباط جنسی دخترا و پسرا با هم بحثمون شد من توی تهران زندگی میکنم و به قول یه نفر اینجا دو چیز کم پیدا میشه یکی پیکان نمالیده شده یکی دختر ... (فیلتر شده این تیکه)
ممنونم سارا جان از داستانی که برای من فرستادی .. در مورد حرفی که در آخر داستانت گفتی باید بگم متاسقانه حق با تو هست .. ولی باز جای شکرش باقییه که ۱۰٪ رو فاکتور گرفتی امید وارم که این آخرین تجربه ی تلخ زندگیته و درس گرفته باشی .. بازم برای داستانت ازت تشکر می کنم ..
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه یازدهم فروردین 1385 ساعت 12:41
زشت و زيبا ندارد و بايد آن را پذيرفت ...
...آن شب هيجانزده بيدار ماندم تا ناگهان مادرم را ديدم كه بالاي سرم ايستاده است.هوا هنوز تاريك بود، قبل از سحر، زمانيكه تاريكي كم كم جاي خود را به روشنايي ميداد و سياهي آسمان به خاكستري مي گراييد. او با ايما به من فهماند كه ساكت باشم و دستش را بگيرم. من پتوي كوچكم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا مي دانم چرا دختران را صبح زود با خود مي برند. مي خواستند قبل از آنكه كسي بيدار شود آنها راببرند تا صداي فريادشان شنيده نشود. در آن لحظه هر چند گيج بودم ولي به سادگي آنچه مي گفتند انجام ميدادم. ما از محل اطراقمان دور شديم و به سمت دشت رفتيم. مادرم گفت:" اينحا منتظر مي مانيم"، و ما بر روي زمين سرد به انتظار نشستيم. آسمان به آهستگي روشن مي شد؛ به سختي اشيا را تشخيص مي دادم و بزودي صداي لخ و لخ صندلهاي زن كولي را شنيدم.مادرم نامش را صدا كرد و گفت:"خودت هستي؟"
چيزي كه بعد از آن حس كردم بريدن گوشتم، آلت تناسليم، بود. صداي گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روي پوستم مي شنيدم. وقتي به گذشته فكر ميكنم، حقيقتا نمي توانم باور كنم كه چنين اتفاقي براي من افتاده است. فكر مي كنم در حال سخن گفتن ازشخص ديگري هستم. هيچ طريقي در دنيا وجود ندارد كه من بتوانم بوسيله آن توضيح دهم كه احساسش چگونه بود. مثل اين است كه كسي گوشت ران شما را برش بدهد يا بازويتان را قطع كند با اين تفاوت كه اين قسمت حساس ترين بخش بدن شماست. من حتي يك اينچ هم تكان نخوردم – زيرا "امان" [ خواهرم] را به ياد مي آوردم- و مي دانستم هيچ راه فراري وجود ندارد. مي خواستم مامان به من افتخار كند. طوري آنجا نشسته بودم كه انگار از سنگ ساخته شده ام. با خودم مي گفتم اگر تكان بخورم شكنجه بيشتر طول خواهد كشيد. متأسفانه، پاهايم بدون اراده شروع به لرزيدن كرد. دعا مي خواندم، خدايا، لطفا اجازه بده زود تمام شود. چنين شد. چون من از حال رفتم. من فكر كردم عذاب تمام شده تا زمانيكه مي خواستم ادرار كنم. حالا مي فهميدم چرا مادرم گفت زياد آب و شير ننوشم. بعد از ساعتها انتظار، براي دستشويي رفتن مي مردم. ولي پاهايم بسته شده بود و نمي توانستم حركت كنم. مادرم اخطار كرده بود كه راه نروم. بنابراين نمي توانستم طنابهايم را باز كنم. چون اگر زخم ها از هم باز مي شد، كار دوخت و دوز بايد دوباره انجام مي گرفت. باور كنيد اين آخرين چيزي بود كه مي خواستم. به خواهرم گفتم:" من بايد به دستشويي بروم". نگاهي كه او به صورتم انداخت به من مي گفت كه اصلا خبر خوبي نيست. گودالي در شنها برايم آماده كرد و مرا به آن سمت غلطاند. اولين قطره اي كه از من خارج شد، تير شديدي كشيد، انگار كه اسيد پوستم را مي خورد. وقتي زن كولي مرا دوخت، فقط سوراخي به اندازه سر چوب كبريت براي ادرار و خون- در زمان پريدي- باز گذاشت. اين استراتژي خردمندانه، تضميني بود براي اينكه تا قبل از ازدواج هيچ رابطه جنسي نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد يك باكره تحويل گرفته است. وقتي ادرار در محل زخم خون آلود جمع شد و قطره قطره از بين پاهايم بر روي شنها مي ريخت- هر لحظه فقط يك قطره – هق هق گريه من شروع شد. حتي وقتي كه زن جلاد مرا تكه تكه مي كرد من گريه نكرده بودم. ولي حالا بدجور مي سوخت و هيچ طوري نمي توانستم تحملش كنم. بعد از ظهر، وقتي هوا تاريكتر شد، مادرم و آمان(خواهرم) به خانه برگشتند و من تنها در پناهگاهم ماندم. در آن لحظه ازتاريكي نمي ترسيدم، يا از شيرها يا مارها، يا حتي اينكه آنجا بي پناه دراز كشيده ام بدون آنكه بتوانم بدوم. تا لحظه اي كه خارج از بدنم شناور شدم و تماشا كردم كه پيرزن چگونه آلت تناسليم را بهم مي دوخت، هيچ چيز نمي توانست مرا بترساند. من به سادگي مثل يك كنده درخت بر روي زمين سخت دراز كشيدم. بدون ترس، همراه با درد، بي هيچ حسي از مردن يا زنده ماندنم. نمي توانستم به اين فكر كنم كه ديگزان در خانه دور آتش نشسته اند و مي خندند و من اينجا در تاريكي دراز كشيده ام. ... اگرچه رنج فراواني به واسطه ختنه شدنم بردم ولي بسيار خوش شانس بودم. مي توانست بدتر از اين اتفاق بيفتد، همانطور كه مكررا براي ديگر دختران اتفاق افتاده بود. وقتي به محل هاي مختلف مسافرت مي كرديم، اقواممان را مي ديدم و با دخترانشان بازي مي كردم. وقتي دوباره آنها را مي ديدم، دختران از دست رفته بودند. هيچكس حقيقت را درباره غيبت آنها نمي گفت، اصلا سخني آز آنها به ميان نمي آمد. آنها پس از ختنه مي مردند – خونريزي منجر به مرگ، شُك، عفونت يا كزاز. با توجه به شرايطي كه عمل در آن انجام مي شد، اين مسئله عجيب نبود. عجيب زنده ماندن هر كدام از ماست. به سختي خواهرم" هالمو" را به ياد مي آورم. سه ساله بودم و يادم مي آيد كه بود، بعد از آن ديگر او را نديدم ولي نمي دانستم چه اتفاقي برايش افتاده بود. بعدها فهميدم وقتي "زمان خاصش"* آمد و زن كولي او را ختنه كرد، از خونريزي زياد مرد. این گوشه ای از سرنوشت تلخ و البته اَسَف بارِ دختران آفریقایی هست که دچار خرافات و عقاید این چنینی هستند. یادمون باشه که چه پسر چه دختر به حریم همدیگه احترام بزاریم و کاری نکنیم که سرنوشت کسی به خطر بیفته .. گذشته از اینها یه چیز دیگه یادمون باشه که : وقتی واسه شخصیت و حریم آدمها احترام بزاری .. برات احترام میزارن .. و حرفی از طرف خوذم برای اونهایی که همجنس منن (پسرها رو میگم) باید بگم که وقتی تصمیم گرفتی با جنس مخالف رابطه برقرار بکنی هیچ وقت به رابطه جنسی و اینکه مدتی رو باهاش باشی تا عشق و حال خودتو بکنی فکر نکن .. به احساسات شخص مقابل احترام بزار و با ریز بینی خاصی مواضب رفتارتون باشید تا از شما دلخور نشه .. به احساستش احترام بزارین ... دوستون دارم
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه ششم فروردین 1385 ساعت 23:12
داستانهای واقعی ....
با سلام خدمت تمام كساني كه مانند یکی از بازدید کنندگان این وبلاگ هستند و البته به سیاه پوش عزیز ....
من مدت زيادي نيست كه از بازدید کنندگان این وبلاگ شدمام ولي اين وبلاگو خيلي دوست دارم مخصوصاً داستانها رو. واسه همین منم تصمیم گرفتم که اتفاقی که برای من افتاده رو براتون بگم.
من 25 سالمه و داستان من برميگرده به سن 21 سالگي، من اون موقع شاغل بودم كه يك روز برادر رئيسمون ( م ) اومد محل كارمون و من اونو ديدم به نظر پسر سنگين و متيني مي اومد ( در ضمن اون هم 21 سالش بود و دانشجو بود ) نميدونم چرا من از همون روزي كه ديدمش ازش خوشم اومد ولي به روش نمي آوردم تا اينكه يه روز اتفاقي من و اون با هم از اداره خارج شديم و هر دو تنها بوديم و چون من و قبلا ديده بود از من خواست كه همراهيش كنم و من هم از خدا خواسته قبول كردم و با اون رفتم. خونه اونا نزديكتر از ما بود و من بايد يه ماشين ديگه سوار مي شدم وقتي از ماشين پياده شديم كه از هم خداحافظي كنيم اون به من شمارشو داد و گفت كه ازت خوشم اومده و دلم مي خواد با هم دوست بشيم ولي من با ترديد گفتم نميشه، اخه برادرتون چي مي شه اون بفهمه عصباني ميشه ولي اون گفت اتفاقا بفهمه خوشحال ميشه و من هم با ترديد قبول كردم توي راه خيلي خوشحال بودم و توي دلم قند آب مي كردم كه براي اولين بار با كسي دوست شدم كه خودم ازش خوشم اومده از يك طرف هم مي ترسيدم چون خانواده ام خيلي حساس بودن و اگر مي فهميدن اجازه نمي دادن كه سركار برم. بگذريم من به اون زنگ زدم و دوستي ما شروع شد و اون بيشتر از قبل به محل كارم با برادرش مي اومد و تقريبا هر روز با هم بيرون مي رفتيم و دير رفتناي من به خونه شروع شد خانواده ام به من شك كرده بودن و بيشتر كنترلم مي كردند ولي من اهميتي نمي دادم همه زندگيم شده بود اون، از طرفي پدرم منو تهديد كرد كه ديگه نمي ذارم بري سر كار و در غياب من با مادرم دعوا مي كرد كه چرا اين دختره شبا دير مياد خونه.
بالاخره يه روز من بر خلاف ميلم بهش گفتم كه نمي تونم به اين رابطه ادامه بدم ولي اون به من گفت كه پشيمون مي شي بيشتر فكر كن و بهم گفت كه تو خيلي سطح پائين فكر مي كني و هميشه منو با اين حرفاش تحقير مي كرد ، بعضي وقتا بهم مي گفت تو خيلي چاقي و بايد رژيم بگيري من اينطوري دوست ندارم يا مي گفت بايد مثل خودم ادامه تحصيل بدي و بري دانشگاه كه من اصلا توانائيش و نداشتم . يه روز به من گفت كه تو اگر خواستگار داشته باشي ازدواج مي كني كه من گفتم اگه خوب باشه آره! بعد اون به من گفت كه من اگر بخوام ازدواج كنم مادرم بايد برام دختري و كه دلش مي خواد معرفي كنه و هميشه هم بهم مي گفت من دوستت دارم ولي عاشقت نيستم. هميشه دنبال فرصتي مي گشت كه منو بغل كنه و بوس كنه كه من اجازه نميدادم ولي كم كم ديدم كه اگه نذارم اون اين كارو بكنه منو ولم مي كنه و من با اين صحبتهايي كه مي كرد و اين حركاتي كه ازش مي ديدم فهميدم كه منو سركار گذاشته و دنبال كسي مي گرده كه يه مدت كوتاهي باهاش باشه و حال كنه. خلاصه بعد از 2 ، 3 ماه دوستي وقتي نزديكه تولدم شد براي اولين بار بهم گفت چي دوست داري برات بخرم كه من گفتم هيچي. گفت باشه ولي من تو رو روز تولدت مي برم به يه رستوران خوب كه تا حالا هيچوقت اين كارو نكرده بود و من قبول كردم. چند روز مونده به تولدم يه روز من بهش زنگ زدم كه ديدم خيلي سرد جوابم و داد و وقتي دليلش و پرسيدم بهم گفت ديگه دلم نمي خواد باهات صحبت كنم و ديگه اينجا زنگ نزن، من و تو به درد همديگه نمي خوريم گفتم چرا؟ گفت اخه من تو زندگيم هدف دارم ولي تو چي؟ من دانشگاه ميرم ولي تو چي؟ تو تو زندگيت هيچ هدفي نداري. منم ديگه تحمل نكردم و سريع خداحافظي كردم و گوشي و گذاشتم، تا مدتي حالم خيلي بد بود و مدام گريه مي كردم، دلم به حال خودم مي سوخت به خاطر اون آبروي خودم تو محل كار و خونوادم بردم ، خونوادم ديگه بهم اطمينان نداشتند نميذاشتن جايي برم همش طعنه ميزدن ، مني كه تا اون سن با كسي دوست نشده بودم و تا اون موقع تا دير وقت بيرون نمونده بودم حالا بايد بخاطر يه همچين آدم بي معرفتي ضايع مي شدم بعد از اون سعي كردم با كسي دوست نشم در صورتيكه بهم پيشنهاد زياد مي شد ولي نمي تونستم به كسي اطمينان كنم فكر مي كردم همه پسرا، دخترا رو براي عشق و حال مي خوان و خيلي ها هم اين و بهم ثابت كردن و هر كي سراغم مي اومد مثلا تو چت روم و ... اول ازم سكس مي خواست. خلاصه به خاطر اين مسائل افسردگي گرفتم.
سال پيش بود كه دانشگاه رفتم و با يكي از همكلاسيها كه پسر خوبي بود آشنا شدم و ديدم كه با بقيه پسرا فرق مي كنه بعد از چند ماه آشنايي با هم عقد كرديم و الان چند ماه هست كه ازدواج كرده ام ولي هنوز معتقدم كه پسرا تنوع طلب هستند و خيلي زود از همه چي دلزده مي شن حتي شوهرم. نميدونم شايد شانس من اين بوده .
به هر حال در هر دو مورد خودم و شكست خورده مي دونم و راه برگشتي هم ندارم چون انتخاب خودم بوده.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه ششم فروردین 1385 ساعت 22:6
داستانهای واقعی ....
با سلام به همه دوستان در اين سايت ... نمي دونم از كجا شروع كنم ولي بهتره بگم هميشه به حرفهاي پدر و مادر تان گوش كنيد چون بد ما رو نمي خوان( اين نصيحت نيست حرف دوستانه است ) !! فكر نمي كنم تا حالا اين داستان براي شماها رخ داده باشه ولي ......... سال 77 بود من هم 19 سال داشتم تا حالا با هيچ پسري آشنا نشده بودم و خيلي خجالت مي كشيدم اگر هم كسي بهم پيشنهاد مي داد آنقدر سرخ و سفيد مي شدم كه مي فهميد تازه كارم و ولم مي كرد. سال 76 ديپلم گرفته بودم و دنبال كنكور نبودم با اينكه درسم خوب بود. خلاصه 2 سال بود با دختر خالم كوهنوردي مي كرديم (جمعه ها) و همه جا مي رفتيم البته حرفهاي نه اينكه 10 صبح بريمو 11:30 برگرديم . 4 صبح مي رفتيم و 4 بعد از ظهر 4 دستو پا از پله هاي خونه بالا مي رفتيم. اون زمان تب تايتانيك گل كرده بود منم كه عاشقه انگليسي حرف زدن و شعر خوندن بودم. يك روز تو تخته سنگهاي كلك چال ، يك روز گرم تابستان داشتيم مي خونديمو مي رفتيم. از گرما روسريمو در آوردم . موهاي بسيار بلند مشكي تا كمر. نمي دونم از لابه لاي تخته سنگها چطور پيداش شد و با لهجه گفت : دانشجو هستيد ؟ ما هم گفتيم آره .صورت سبزه با چشمهايي مثل چشمهاي من دورنگ سبز و عسلي ( نخنديد) قد كوتاه . با هم ، هم صحبت شديم، البته دختر خالم هم از اون خوشش اومد ولي سنشون بهم نمي خورد . بالاخره با هم دوست شديم و گفت كه هنديه. هر هفته با هم و 7 يا 8 پسر و دختر هندي و ايراني كوه مي رفتيم. يك روز رفتيم خونشون كه در يكي از باغهاي الهيه بود اونجا با يك دوست ديگش آشنا شديم كه خيلي با مزه بود و به ما گفت اگه من افغاني باشم ناراحت نمي شيد ما هم گفتيم نه چرا بشيم. بله كاشف به عمل اومده كه همه دوستان ما افغاني هستند غير از همون كه گفته افغانيه. البته نمي خوام به همسايه افغاني توهين شه ولي تا اون موقع من افغاني با كلاس تحصيل كرده پولدار نديده بودم و از آنجا بود كه من و دختر خاله ديگه افعاني دوست شديمو آهنگ افغاني گوش مي داديم. باباي من هم كه خيلي تيز بود از اين موضوع با خبر شد و اوايل هيچي نگفت. تا اينكه 7 يا 8 ماه گذشت . و همه فهميدن كه عشق من افغاني و مخالفتها شروع شد و كوه رفتن تعطيل. آنقدر عاشق شده بودم كه هيچي و هيچ كس برام مهم نبود. حتي اسممون رو كلاس كامپيوتر نوشته بوديمو و من نادان، شبها ساعت 2 از خونه با هزار بدبختي مي رفتم خونشون كه فقط با اون باشم و صبح مي رفتيم كلاس. واي يك شب آژانس گير نياوردم و پياده رفتم دم آژانس و بسته بود. ناگهان يك ماشين توش دو تا پسر بودن اومدن و گفتن كمك مي خواي حالا ساعت 3 نصف شب منم گفتم آره و سوار شدم و منو رسوندن فكر كنيد چقدر من بي كله بودم و خدا رو شكر كردم كه منو ندزديدن. باز هم خودمو به اون رسوندم. حتي يك شب تو چايي مامان و بابام قرص خواب ريختم كه شب بيدار نشن و من بتونم برم اونجا. اميدوارم خسته نشده باشيد و نگيد عجب دختر .......... بودي. خلاصه يكسال گذشت و من هر روز عاشق تر و اون هميشه مي گفت ما هيچ جور نمي تونيم با هم ازدواج كنيم چون هيچي مون به هم نمي خوره. تو بايد با پدرو مادر من و 8 يا 9 بچه ديگر زندگي كني درس نمي توني بخوني و خيلي چيزاي ديگه كه هيچكدومشون رو من تو خانواده اونا نديده بودم. ولي ول نمي كردم . اومدن خواستگاري با چه جنجالي .با بابام و خانواده ام همين چيزا گفتن. بابام كه از اول هم مخالف دوستي بود چه برسه ازدواج اين حرفهارو شنيد جبهش بيشتر شد ديگه نه ميذاشت از خونه برم بيرون نه كلاس نه دوستامو ببينم و از سر كارم هم درآوردم . من هر روز گريه مي كردم . واي چه احمق بودم اون روزا چقدر جلوي پدرم ايستادم حتي يكبار گفت مامور مي برم در خونشون من هم گفتم مگه از رو نعش من رد شي. خداي من عشق تا چه حد كه آدم همه را فراموش كنه. محروم از ارث از همه چي. تنها پل ارتباطي من دختر خالم بود كه خبر به من مي داد و با اونها در ارتباط بود . بعد از گذشت مدتي ن بهم زنگ زد و گفت من و خانوادم داريم مي ريم انگليس ولي صبر كن برمي گردم و اگه بابات بدونه انگليس مي خوايم عروسي كنيم مي زاره. اون رفت و من موندم با خاطراتش بابام هم خيالش راحت شد كه اون رفته و زندگيم به حالت اول برگشت . هر هفته با اون تماس داشتم . با دوستاش تو ايران هم همينطور. كم كم رابطمون كم شد و اون فقط با دختر خالم در ارتباط بود . حتي به اون پيشنهاد دوستي داده بود و اون به شوخي گرفته بود. چه دردسرتون بدم . بعد از چند ماه اومد ايران همون كسي كه براي من و دخترخالم خدا بود كاملا عوض شده بود ديگه از خدا و پيغمبرش خبري نبود و خيلي بد شده بود چرت و پرت مي گفت و خيلي حرفهاي نا مربوط حتي يكبار مي خواسته كه به دختر خالم تجاوز بكنه كه اون با هزار بدبختي بيرونش مي كنه و بعد از اون هم هزاران هزار مزاحمت ديگر. و حتي گفته بود خوب سر كارتون گذاشتم و استفاده كردم. حالا من مونده بودم با جوابي براي پدرم آبروي رفته در خانواده و دل سوخته كه 2 سال انتظار و ناراحتي همه از بين رفت و معلوم شد به هيچ كس نبايد اعتماد كرد. با اين كه اون دوست ايرانيش هميشه بهم مي گفت به ايراني اعتماد كردن مشكله چه برسه به يك ........ ولي خوب فقط از اون تجربه كسب كردم و براي فراموش كردنش درس خوندم رفتم دانشگاه و از اون به بعد خيلي مراقب بودم و تا حالا هم سرم كلا نرفته . الان هم با يكي كه خيلي دوستش دارم عقد كردم ولي باز هم مراقبم و حرف پدرمو گوش مي كنم كه هنوزم مي گه اگه من اونروز جلوي تو رو نگرفته بودم تو خودتو نابود مي كردي.
با آزروی موفقیت برای مریم و تشکر از اینکه این داستان رو برای ما فرستاد .. من هم امیدوارم همه ی ما ... چه دختر چه پسر از این وقایع درس بگیریم و حرف پدر و مادرامون رو گوش کنیم تا دچار مشکلات این چنینی نشیم ...
شهامت ادامه تلاش برای مقصودی که بدان باور داری،
روز و شب و سالی از پی سالی دیگر،
شاید دشوار باشد.
اما شهامتی از این دست،
بزرگترین پاداشها را به همراه خواهد داشت.
کمال مطلوب را دریاب،
و آن را پی گیر.
رویاهایت را رها مکن ...
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه ششم فروردین 1385 ساعت 18:22
سرود آفرینش ...
خدا آفریدگار بود
زمین را گسترد و در یاها را از اشکهایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد و از کبریای بلندش آسمان را بر افراشت با نیایش های خلوت آرامش , سقف هستی را رنگ زد , و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد , و رنگ" نوازش" های مهربانش را به ابرها بخشید , و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید , و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد , و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه یاس ریخت و بر پرده حریر طلوع , سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد . آفریده هایش او را نمی توانستند دید , نمی توانستند فهمید , می پرستیدندش اما نمی شناختندش . و خدا چشم براه " آشنا " بود , "انسان " را آفرید و این نخستین بهار خلقت بود.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه ششم فروردین 1385 ساعت 15:25
فقط آقایان بخوانند ...
نکاتی که در زیر میخوانید نکاتی بسیار ساده و سطحی هستند که اثر بسیار زیادی در ایجاد صمیمیت بین زن و مرد و در نهایت ارامش روحی دارد. از شما خواننده گرامی خواهش میکنم که قبل از اینکه قضاوت کنید این متن را تا اخر بخوانید . اینها خلاصه نظرات یک پزشک روانشناس است که در یک سمینار علمی مطرح نمودند. و بنده خلاصه انرا به حضورتان تقدیم میکنم: زنها را درک کنید تا صمیمیت زیاد شود.تنها حسی که این موجود آسمانی را هراسان میکند . عدم درک متقابل از سوی همسرش میباشد.همانقدر که مردان از عدم شایستگی میهراسند.زنان از اینکه احساسات و عواطفشان درک نشود بیمناکند. اگر میخواهید مردی نمونه باشید باید بدانید که: زنان باید درک شوند.نیازها و عواطف و حضور او را درک کنید.شما باید شادی و ناراحتی و سر زندگی و کسالت و همه حالات او را درک کنید . زن با صحبت کردن آرام میشود.همین که شروع به تعریف کردن میکند انگار که مسایلش به بهترین صورت حل میشود.هرگز او را از تعریف کردن و صحبت کردن باز ندارید. گوش کنید. فراوان و فراوان به حرفهایش گوش کنید. وانمود نکنید که دارید به حرف هایش گوش میکنید بلکه واقعا به حرفهای او دقت کنید.گوش کردن به صحبتهای زن بذر صمیمیت را در دل شکننده او میکارد.هنگامیکه صحبت میکند صمیمانه و با مهر و محبت نگاهش کنید و به حرفهایش دقت کنید. راه حل ندهید.سریع پیشنهاد و راه حل ندهید.زن نمیگوید که شما مشکل را حل کنید.او میگوید چون فقط میخواهد که گفته شود.و نه اینکه به سرعت مسئله حل شود.اگر میگوید سرم درد میکند نگویید برو دکتر.بگذارید به صحبتش ادامه دهد. زن به توجه شما نیاز دارد .به او توجه کنید.به نیازهایش . به لباسهایش. به صورتش. به آرایش جدیدش.به ....به فعالیتهای روزانه اش و به صبوری و اخلاق نیکویش. به تبسم و اخم او به همه چیز ... به مهمانی که میروید بین مردم غرق نشوید و هر از گاهی به دنبال او نیز بگردید . هم توجه کنید و هم به او فضا بدهید.او کفشی جدید خریده و از شما نظر میخواهد شما به او میگویید کفش خوبی است . او میداند که کفش خوبی خریده او میخواهد بشنود که " فوق العاده است" زن مرد را مقتدر دوست دارد .مرد نباید ابراز ضعف نماید حتی اگر ضعیف باشد.دست کم نشان دهید که مقتدر هستید.با شخصیت و محترم باشید.ورزش کنید و خرابی های خانه را به سرعت اصلاح کنید.مسوولیت پذیر باشید. زن دوست دارد که به او احترام بگذارید.به او احترام بگذارید.تنها خدا میداند که احترام گذاشتن به او چقدر برایش لذتبخش است. مرد و زن در جلوی در ایستاده است . زن واقعا" لذت میبرد اگر شما به او بگویید اول شما بفرمایید. آری به همین سادگی . هرگز زن را در برابر دیگران سرزنش نکنید حتی اگر اشتباه مسلمی مرتکب شده باشد. زن به اعتبار نیاز دارد.زن را یکی از معتبرترین فرد خانواده معرفی کنید.البته بدون لطمه زدن به شخصیت خودتان. به همسرتان قوت قلب بدهید.به او اطمینان دهید که دوستش دارید.به زبان بیاورید و بگویید دوستت دارم . عزیزم دوستت دارم. اری همین جمله را به زبان بیاورید . نگویید این کلمه لوس است.به او بگویید خانه بدون او روح ندارد. این جملات به زن قوت قلب میدهد که او در کانون عشق و محبت همسرش واقع شده است. چند نکته به اقایان برای حمایت عاطفی از همسرانشان اگر میخواهید که همسرتان همواره زنی با طراوت و سرزنده و مادری سنجیده و مهربان برای فرزندتان باشد تصور نکنید که مجبورید بهای سنگینی برای حصول به این نتیجه بپردازید.فقط کافیست دقایقی را دقیقا" به حرفهای او گوش دهید. وقتی احساس میکنید همسرتان ناراحت است منتظر حرف زدن او نمانید.اگر شما آغاز گر صحبت باشید 50 درصد ناراحتی اش را از بین برده اید.نگذارید سکوت طرفین فضای سنگینی بر خانه حاکم کند وقتی به او اجازه صحبت میدهید بدانید ناراحت شدن از اینکه او چرا ناراحت است کمکی به حل مسئله نمیکند. از قطع کردن صحبت او جلوگیری نکنید وقتی نمیدانید چه بگویید حرفی نزنید.اگر نمیتوانید حرف مثبتی بزنید و اگر به هر دلیلی نمیتوانید جانب احتیاط را نگه دارید بهتر است ساکت بمانید اگر همسرتان قصد صحبت نداشت با طرح سوال او را به صحبت وادار نمایید. احساسات او را اصلاح نکنکید . و در مقام داوری بر نیایید تا حد امکان ارامش خود را حفظ کنید .واکنش نشان ندهید. چرا که اگر برای لحظه ای کنترل خود را از دست بدهید قطعا" شما بازنده خواهید بود و البته پشیمان! نکاتی که در بالا ذکر شد شاید در نگاه اول بسیار ساده و سطحی و بی اهمیت جلوه کند ولی باور کنید که با رعایت همین نکات ساده ( و البته بی هزینه ) بسیاری از مشکلات مربوط به نبود صمیمیت بین همسران حل میشود. موارد بالا برای آقایان است . به همین صورت نکاتی هم وجود دارد که خانمها باید رعایت کنند که به رعایت انها از سوی خانمها و رعایت نکات بالا از سوی آقایان قطعا" صمیمیت در زندگی پر رنگ تر خواهد شد .آری صمیمیتی که اگر در خانه حاکم باشد همه مشکلات کم رنگ میشوند و حاضر نخواهید بود که انرا با دنیا عوض کنید. مگر ما از زندگی چیزی جز صمیمیت و یکدلی و فضایی با عشق و محبت میخواهیم؟ مگر نه اینست که حتی ان کسی که بدنبال کسب ثروت است هدفش رسیدن به آرامش است
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه ششم فروردین 1385 ساعت 0:6
داستانهای واقعی ....
اول از همه از اينكه داستانم اينقدر طولاني شد ببخشيد.شخصاً خلاصه نويسي رو خيلي ميپسندم،ولي هميشه نوشته هام طولاني تر از حدي كه بايد باشن،ميشن...
سلام.
من نيايش، متولد سال 1362. از مشهد هستم.و طرف مقابل توي زندگي ام كه دارم براي شما مينويسم:بنيامين.متولد 1362.از مشهد كه تقريبا 9 ماه اختلاف سني داشتيم.
سال اول دبيرستان خيلي شلوغ و شاد و شنگول بودم.از در و ديوار مدرسه ميرفتم بالا.نمره انضباطم خيلي ميشد...ميشد 19.18؛از همه دخترهاي دبيرستان هم خوشكلتر و بانمكتر بودم.طوري كه حتي دخترهاي كلاسهاي بالا هم باهام دوست ميشدن.هركدوم از دوستهام با دوست پسرشون دم مدرسه قرار ميذاشت امكان نداشت كه بعدش دنبال من نيفته...دوست پسر هم نداشتم چون هنوز بچه بودم.
تا اينكه بنيامين سروكله اش پيدا شد.هر روز توي راه مدرسه ميفتاد دنبالم و پشت سر من و دوستم متلك مينداخت و ما هم مسخرشون ميكرديم.تا اينكه يه روز صبح كه داشتم وارد مدرسه ميشدم ديدم از جلوم رد شد وگفت :چطوري خانم...(فاميلم رو صدا زد).خلاصه اين بچه تا 4.5 ماه دنبالم بود تا بالاخره قبول كردم باهاش رابطه پيدا كنم.اوايل وقتي ميگفت دوستت دارم.من هم بعش ميگفتم:منم دوستت دارم و بعد از اين جمله صداي (عذر ميخوام)استفراغ رو درمياوردم و همش مسخره اش ميكردم.ولي زهي خيال باطل كه عاشقش شده بودم و خبر نداشتم.تا اينكه مثل تمام 4 سالي كه با هم بوديم دعوامون شد و به هم زديم.خيلي دلم واسش تنگ شده بود و همش گريه ميكردم.ولي غرورم نميذاشت بهش زنگ بزنم.تااينكه بعد از 3 هفته زنگ زد و گفت كه همش توي اين مدت منتظر من بوده كه زنگ بزنم.خلاصه مني كه كسي جرات نداشت بهم بگه نه،يا بهم دستور بده.آقا بنيامين شده بود همه كاره من.من هم اونموقع زياد تو خط حجاب نبودم.يعني خانواده ام حذب ا....نبودن.ولي در عوض دست هيچ پسري هم بهم نخورده بود.به اين موضوع خيلي اعتقاد داشتيم.براي خودم بودم.دوست نداشتم كسي از من سوءاستفاده كنه.داشتم ميگفتم... بنيامين شده بود آقا بالاسر من.گفت بايد چادر بزني،با پسرهاي فاميل شوخي نكني و نخندي،حتي با اينكه هيچ وقت دليلش روبهم نگفت و نفهميدم،ميگفت وقتي دامادتون و خواهرت ميان خونتون،تو نبايد بري پيششون.يا حتـــــــــــي ميگفت مهمون هم كه واستون مياد نبايد بري پيششون.مخصوصا اگه مرد يا پسري باهاشون بود.تا وقتي هم كه ازش اجازه نميگرفتم حق نداشتم از خونه برم بيرون.اگه ميرفتم بيرون بعدش طوفان نوح به پا ميكرد.ميدونم فكر ميكنيد كه من خالي ميبندم.ولي به خدايي كه بالاي سرمه قسم ميخورم همين چيزها رو از من ميخواست و من هم كه از شدت دوست داشتن بااينكه ميدونستم نميفهمه ولي انجام ميدادم.حتي اگه يه وقت مجبور ميشدم كه برم پيش مهمونها بهش ميگفتم و كلي گريه ميكردم تا اون من رو ببخشه.كه هميشه هم وقتي ناراحت ميشد آقا تا 3.4 روز اصلا باهام حرف نميزد.اين رو هم بگم كه اون از خانواده سطح پاييني بود و وضع ماليشون از حد متوسط يكم كمتر بود ولي خانوده ما از خانواده اصيلي بودن و هستيم و جد اندر جد از خانواده هاي اصيل و سرشناس و مرفه شهرمون بوديم و پدرم به خاطر شغلي كه داره و اصليت و نسبش توي شهر معروفه.و الان كه به اون موقع فكر ميكنم احساس ميكنم كه اون ميخواسته بااين كارهاش كاري كنه كه من رو پست نشون بده تا از اون سر نباشم.با اينكه خيلي هم دوستم داشت.اگه واسم اتفاقي مي افتاد اشك توي چشماش جمع ميشد.ولي مريض بود(البته به نظرمن- از لحاظ روحي،كه فكر كنم شما هم به اين نتيجه رسيده باشيد.)تا اينكه پدرم 2.3 بار مچم رو گرفت و دعواي سختي كرد.ولي چون من بينهايت دوستش داشتم حاظر نبودم ازش جدا بشم.حتي وقتي پدرم ازش شكايت كرد كه مزاحم ما ميشه و بازداشتش كردن من تا 1 ماه با پدرم صحبت نكردم.ولي وقتي خانوده ام ديدن كه من دست بردار نيستم اونها ديگه كوتاه اومدن.و كاري به كارم نداشتن البته فقط خواهر ومادر و برادرم(ولي پدرم هنوز هم راضي نبود البته رابطمون فقط در حد تلفن و قرار ملاقات اونهم در حدود چند ثانيه بود)چون تدابير امنيتي شديد روي من گذاشته بودن و ديگه با سرويس ميرفتم و ميومدم خونه.ولي ديگه با تلفنم كاري نداشتن.(اينقدر اتفاقات وحشتناك و زيادي افتاده نميدونم كدوم رو بگم).
يه روز صبح كه بنيامين امتحان داشت ساعت 7 صبح قرار گذاشتيم كه من برم دم خونمون و نامه اي از اون بگيرم...ولي وقتي توي اتاقم داشتم نامه اش رو ميخوندم،پدرم به خاطر اينكه ساعت 7 صبح چراغ اتاقم روشن بود و به خيالش كه من خوابم برده اومد چراغ رو خاموش كنه كه ديد نامه بنيامين دستمه.كه البته بيشتر مقصر خودم بودم.چون تا پدرم در رو باز كردم من ترسيدم و نامه رو گذاشتم زير پام.و پدرم هم شك كرد و اومد نامه رو ازم گرفت.خلاصه اون روز صبح دعواي شديدي توي خونمون راه افتاد.چون بنيامين وقتي عصباني ميشد همه چيز و همه فحشي توي نامه هاش مينوشت و ما هم 2 روز قبلش بحثمون شده بود.باورتون نميشه ولي توي 365 روز سال من فقط 364 روزش خوشحال بودم.طوري شده بودم كه افسردگي شديد گرفته بودم و شب ها نفسم ميگرفت و دائما قرص ميخوردم.خلاصه اون روز صبح كه با پدرم بحثم شد چون ديگه خسته شده بودم و افسردگي هم داشتم رفتم توي زير زمين و اندازه يك قاشق غذا خوري سم گياهي خوردم.نه اينكه از ترسم كم خوردم.به حدي تلخ و زهرمار مانند بود و سوزاننده كه زبونم همون موقع سوخت و حالم بد شد.خواهرم هم كه اومده بود دم زير زمين و با شنيدن صداي سرفه و حالت تهوع من، اومد پايين و وقتي جاي سم گياهي رو ديد و ديد كه من ازش خوردم رفت پدر و مادرم رو صدا كرد.اما تنها مادرم اومد و پدرم ميگفت من نميبرمش بيمارستان و بايد بميرده.خلاصه با هزار خواهش و التماس مامانم بابام ما رو برد بيمارستان.ولي...وقتي اونجا پرستار فاميل من رو پرسيد:پدرم يه فاميل ديگه بهشون گفت و به مادرم هم گفت اگه كسي فاميلش رو گفت يه فاميل ديگه بگو..چون اين ديگه دختر من نيست.اونموقع نميدونستم از درد لوله اي كه از مجاري تنفسيم رد كرده بودن به معده ام گريه كنم يا از غصه حرف پدرم يا از عذابهايي كه بنيامين بهم ميداد.اون روز وقتي لخته هاي خون رو ميديدم كه از معده ام كه از داخل لوله در ميومدن نگاه ميكردم آرزو داشتم كه اي كاش همين جا بميرم.حتي وقتي ميخواستم مادرم رو صدا كنم به خاطر اينكه زبونم وحلقم به شدت سوخته و بود وصدام در نميومد.از شدت درد و ناراحتي به خودم ميپيچيدم و گريه ميكردم.
خلاصه...بعد از اينكه حالم خوب شد من و مادرم با آژانس اومديم خونه.چون پدرم حاضر نشد كه دنبالم بياد.وقتي بنيامين موضوع رو فهميد پشت تلفن گريه ميكرد و ميگفت هيچي نگو.چون هنوز نميتونستم درست حرف بزنم .ولي اون فقط تا روز سوم خوب بود.بعد از سه روزي كه من از بيمارستان اومده بودم.خواهرم و دامادمون ميخواستن من رو به گردش ببرن.(البته دامادمون جريان رو نميدونست و بهش گفته بودن كه چون سم توي شيشه نوشابه بوده من به جاي نوشابه خوردمش).و فرداي اون شب باز هم دعواي بنيامين و فحشهاش و ...شروع شد.كه چرا با دامادتون رفتي بيرون؟!ولي كاش همه درد من همينها بود.يه روز كه زنگ دوم و سوممون معلم نداشتيم از خيابون زنگ زدم به بنيامين كه بياد دنبالم و بريم پارك.ولي وقتي بنيامين اومد دنبالم من رو برد دم خونشون.با تعجب پرسيدم چي كار ميكني؟گفت كسي خونه نيست و خونه بهتره تا پارك.ترسش كمتره.من هم چون بهش اعتماد داشتم بدون ناراحتي و ترس رفتم داخل.ديگه از اون روز به بعد به جاي رفتن به پارك ميرفتيم خونه خودشون يا دوستهاش.ولي فقط دست هم ميگرفتيم.تا اينكه يه روز صميميترين دوستش تصادف كرد و فوت كرد و بنيامين روحيه اش خيلي بد شد.يه روز كه رفته بودم خونشون حرف رضا(دوستش كه فوت كرده بود)اومد وسط و گريه اش گرفت و من رو بغل كرد و توي بغلم كلي گريه كرد.من هم هيچ كاري نميتونستم بكنم.چون وقتي ديدم اون اينطوري آروم ميشه راحتش گذاشتم.خلاصه هر بار كه ميرفتم خونشون بهم نزديكتر ميشد و با اينكه دوست نداشتم ولي چون اون رو خيلي بيشتر از دوست نداشتنم از اين كار دوست داشتم قبول كردم.تا اينكه به خودم اومدم و ديدم كه اون اتفاقي كه نبايستي بيفته افتاد و من هم تمام نجابت و پاكيم رو از دست دادم.ولي اون همش دلداريم ميداد كه ما آخرش مال هم هستيم و اصلا نگران نباش.(بماند كه وقتي روز اول نذاشتمش مقنعه ام رو دربياره چه دعوايي راه انداخت و چه ها كه بهم نگفت/كه من هم مثل بعضي از دخترها از شدت دوست داشتن خر شدم و قبول كردم)
و من روز به روز به افسردگيم اضافه تر شد.تا اينكه خاله ي بزرگم اومد ايران و فاميل محترم به گوشش رسوندن كه بله...بنده عاشق و ديونه آقا بنيامين شدم.نميدونيد خاله ام چقدر توي گوشم خوند.آخه وقتي ميخواستم كه برم رشته انساني بنامين نذاشت.گفت نبايد بري.گفتم پس ميرم كامپوتر يا حسابداري.گفت نه.اونها هم به دردت نميخورن و برو رشته خياطي كه فردا توي زندگيت به دردت بخونه.من هم ديدم درست ميگه.چون آقا هم نميذاشتن كه برم دانشگاه.ولي خودش ميگفت من بايد برم دانشگاه كه بتونم با دست پر بيام جلوي بابات.خلاصه...خاله ام مجبورم كرد كه برم كلاس كامپوتر(البته آموزشگاه،چون ديگه سال سوم خياطي بودم).
بعد ازرفتن خاله ام خيلي به حرفهاش فكر كردم.نميدونم چرا؟چون من به حرف هيچ بني بشري گوش نميكردم.يعني توي اين چندين سال حتي يك كلمه از حرفهاي ديگران رو گوش نكردم.
حالا ديگه نوبت من شده بود كه ساز مخالفت رو بزنم.اوايل وقتي با بنيامين بحثم ميشد ميگفت حق نداري ديگه زنگ بزني خونمون وگرنه به خدا قسم به امام حسين و ....(كلي قسم ميخورد) كه زنگ ميزنم و به بابات ميگم كه دخترت دست از سرم برنميداره.دعواهاي ما هم سر هي چيزي كه فكرش رو هم نميتونيد بكنيد بود.من هم از شدت دوست داشتنش شبها يه تك زنگ ميزدم و شب بخير ميگفتم(بدون اينكه كسي گوشي رو برداره) و ميرفتم توي رختخوابم گريه ميكردم و بعد از 2.3 روز طاقت نمياوردم و زنگ ميزدم و بعد از كلي منت كشي و غلط كردم گفتن و ببخشيد آقا يواش يواش نرم ميشد.ولي اين اواخر ديگه نه از تك زنگ زدن خبري بود،نه بعداز 2.3 روز زنگ زدن من.ديگه داشتم ازش دلسرد ميشدم كه بالاخره دانشگاه قبول شد و افتاد يه شهر ديگه.البته براي ترم بهمن.2 ماه قبل از رفتنش باز هم دعوامون شد و اين بار مدت قهرمون تا همون 2 ماه كشيد،كه بنيامين حتي فكرش رو هم نميكرد كه من ديگه اينقدر دلسرد شده باشم.وقتي ميخواست بره زنگ زد خونمون و گفت كه ميخواد قبل از رفتنش من رو ببينه.ولي من صريح گفتم لازم نيست و هر چي بوده بين ما تموم شده.هر چي التماس كرد قبول نكردم.و گوشي رو گذاشتم.يك هفته بعد كه فرداش ميخواست بره دوباره زنگ زد و كلي گريه كرد و گفت بدون من نميتونه زندگي كنه و اگه تا حالا حرفي زده يا كاري كرده از روي دوست داشتن بوده.ولي من ديگه به حدي سنگ دل شده بودم و بي احساس كه اصلا گريه هاش برام مهم نبود.و گفتمش"نه".اون هم وقتي ديد كه نميتونه من رو راضي كنه گفت تو به جز من با هيچ كس ديگه اي نميتوني ازدواج كني(به خاطر همون اتفاق) من هم گفتمش حاضرم تا آخر عمر تنها بمونم ولي ديگه يك لحظه با تو نمونم.گفت برو سر كار،با هر كي خواستي برو بيرون،برو دانشگاه ولي فقط با من بمون.گفتم "نـــــــــــــــــــــــه".
ديگه اون رفت دانشگاه و هر بار كه ميومد مشهد يه جوري پيدام ميكرد و ميومد منت كشي ولي من حتي نگاهش هم نميكردم.الان 3 سال از اون ماجرا ميگذره ولي هر چند ماه يكبار يا زنگ ميزنه يا توي خيابون مثل جن سر و كله اش پيدا ميشه و تا دم خونه اسكورتم ميكنه.
با اينكه ميدونم نميتونم ازدواج كنم ولي نميدونم چرا ته دلم اميدوارم.راستي اين رو هم يادم رفت بگم.كه من بعداز اون اتفاق كه واسم افتاد دكتر نرفتم و اون موقع چون اتاق تاريك بود و من هم عيناً چيزي نديدم و فقط احساس درد شديدي كردم شك دارم كه ... ولي يكي از دوستهام كه مامايي ميخونه علائم بعد از اون اتفاق رو گفت ومن هم نداشتم واسه همين ته دلم هنوز اميدارم كه اون اتفاق نيفتاده.ولي بنيامين ميگفت كه مطمئنه كه شده.
ولي ميدونيد چي جالبه؟جالب اينجاست كه حالا يه پسري پيدا شده كه حاظره تمام شرطهاي مسخره من رو كه براي رد كردن اون گفته بودم بپذيره.كه اگه بگم چه شرايطي هستند شاخ در مياريد و خندتون ميگيره.شب و روز گريه ميكنه و رفته شماره تلفن دايي ام رو گير آورده و باهاش صحبت كرده كه با من صحبت كنه كه باهاش ازدواج كنم.البته با پدرم هم صحبت كرده ولي پدرم هم مخالفه.طوري كه به گفته مادرش و خواهرش حالا ناراحتي روحي شديدي گرفته(كه قبلاً هم يه سابقه اي /ناراحتي روحي/داشته ولي خوب شده بوده) و تمام طول روز گريه ميكنه(دقيقاً مثل اونموقعه من).من نه به خاطر خالي كردن عقده ام اين كار رو با اون كردم.به خاطر اين بود كه اون هم مثل بنيامين وقتي عصباني ميشه همه چي ميگه و دست بزن هم داره و خيلي چيزهاي ديگه كه گفته ترك ميكنه....!!ولي از قديم گفتن ترك عادت موجب مرضه و من اصلا به اين اعتقاد ندارم كه آدم عوض ميشه.اگه هم عوض بشه فقط تا چند سال...(چون خودم تجربه كردم و الان مثل سابقم شدم.البته خيلي خيلي خيلي عاقلتر)نميدونم چرا دقيقاً بعد از جدايي از بنيامين اين اتفاق افتاده.ولي خوشحالم كه برعكس تمام داستانهايي كه دخترهاي گروه فرستادن و پسره تنهاش گذاشته و رفته،اينبار من اونها رو تنها گذاشتم و رفتم.و بهترين كار رو هم كردم.
اين رو هم بگم كه من الان دپيلم كامپيوترم رو گرفتم(به غير از فوق ديپلم خياطي)وچون استعداد خيلي زيادي در كارهاي كامپوتري دارم موفق شدم داخل يه شركت كارهاي نرم افزاريشون رو به عهده بگيرم و الان هم دارم ديپلم حسابداري هم ميگيرم و طوري هم با پدرم خوب شدم كه اگه اون ناراحت بشه من دوبرابر ناراحت ميشم و اگه من ناراحت بشم اون دوبرابر ناراحت ميشه.و آزادي كامل هم دارم و هيچ كس به اندازه ما دوتا توي خونمون به هم وابسته نيستن.و با هيچ پسري هم رابطه ندارم و روحيه ام به حدي شوخ و شاد است كه همه حسرتم رو ميخورن.و اينقدر منطقي فكر ميكنم كه همه،حتي دامادمون و بابام وبيشتر دوستهام وقتي ميخوان كاري انجام بدن با من مشورت ميكنن.
هميشه وقتي توي يه كاري شكست ميخوريد ازش عبرت بگيريد و توي بقيه زندگيتون ازش استفاده كنيد.و اين
جمله هميشه يادتون باشه...
آدم نادان فراموش ميكند و آدم دانا عفو.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 19:48
پاکی کودکانه ...
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 19:30
آدم چه جوری باید باشه؟!؟!؟
اگه سربزیر و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره، روانيه، سيماش قاطيه! اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 19:11
قد قامت عشق ...
تو كه به ساحت نوشتار من آمده اي !
به ساحت عشق ، خنده و زندگي خوش آمدي !
همت بيپيرايگان بدرقهي راه بلند تو باد !
بخوان ! به نام پروردگارت كه آفريد !
بخوان !
زير آبشار كلمات برو
و چشمهاي خود را شستو شو بده .
چشمها را بايد شست ؛
جور ديگر بايد ديد .
آيينهي جان را چنان صيقل بده كه خداوند سينه ات را كليد گنجهاي غيب و حكمت كند .
روشن شو و روشنايي شو .
با لطف ، قرين باش و با رفيق ، همنشين .
هرگز لباس دين به تن نكن كه فارغالبال به دنيا مشغول باشي .
با اهل زر و زور كه سرمهي بي خبري در ديدهي ناپسنديدهشان كشيده و عسل كسل از شرابخانه ابليس نوشيدهاند، مياميز .
بيپيرايه باش .
با كساني كه سر بر بالين غفلت نهاده و غرور ، حجاب روزگارشان شده ، فرق داشته باش .
بيشتر آدمها ، بيگانه وار ميآيند و ديوانهوار مي روند ، اما تو ، آشنا بيا و فرزانه برو .
سالكي باش كه از عقاب خطرات روزمرگي گذشته و از آهنگ نهنگ دنيا گريخته ؛ گريزي شجاعانه ! تو با اين گريز ، به حبل متين كلام الهي مي آويزي و امر (( عاشقانه زندگي كن )) ! را امتثال مي نمايي .
از خاك برخيز ، گردن بيفراز و خود را نباز .
بدان كه اگر از دامان عشق بگريزي ، ديري نخواهد گذشت كه از نام و نامهي حق روي بر خواهي تافت و به جامه و جام و غلام و حطام و مركب وستام مشغول خواهي شد .
بنابراين ، براي هميشه به دامان عشق درآويز و از سرچشمهي عرفان بنوش .
هيچ گاه در دام كام گام مگذار .
عاشقي پيشه كن ، صبوري بورز .
اجر صبر تو ، شهد و شكريست كه از شاخ نبات شهود به كامت خواهند ريخت .
بدين سان ، حقايق و دقايقدان ميشوي ؛ بي مشقت مجاهدت ، حقيقت مشاهدت مييابي ؛ بي زحمت خيالي ، رحمت جمالي مي بيني ، بي تربيت ، به تزكيت مي رسي و به حق مي تواني ادعا كني : ((ادّبني ربّي ))
فهمي عاشقانه از هستي داشته باش .
نه از ترس آتش دوزخ و نه به طمع نعمات بهشت ، بلكه عاشقانه از خدا و عشق و زندگي سخن بگو .
بدان : كساني كه به طمع بهشت از هواي نفس گذشتند ، ميراث ابلهي بردند ؛ چنانكه خواجهي موجودات خبر داده است : (( اكثر اهل الجنه البله . )) هيچ گاه طعم طمع را امتحان نكن ، فريفتهي آوازهي آز نشو و دست نيازمندي از آستين آزمندي بيرون بياور .
حتي اگر بيبرگي ، تو را با مرگ گوشمالي دهد ، هرگز آزادي را به بندگي مفروش .
دمساز عشق و دلباز صدق باش ؛
قناعت پيشه كن و از بيطمعي توشه اي بساز .
دنيا ، جلوهي حضرت حق است .
بنابراين ، ستايشگر زمين و زندگي باش .
عقل خويش را از عقيلهي فنا رها كن ، قباي بقا بپوش . دل را خلعت صدق بده و تاج جنون بر سر عشق بگذار . تو از درياي حقيقت ميآيي و هزاران درّ ناسفته در صدف دل داري .
بگذار در هر اشارت تو بشارتي باشد براي آدمها . راه يافتن به دامنههاي باغ عرفان همّت مي خواهد .
بديهيست خفاش ، مانند سيمرغ نتواند بود .
گنگ با دل تنگ و پاي لنگ ، بر بساط هفت رنگ امير گنگ ، رقاصي نتواند كرد .
زهره’ زهر بر اين گلشن روشن ، آب شود ، و چون خورشيد جهان ، چادر منير روز را در روي شب كشد ، شب پرك را به عجز ديده ، معذور دارد .
اگر به حريم حرم روشنايي راه يابي ، جام جانت بي فتوح رها نخواهد شد .
شست و شو كن و به باغ حقيقت ، عشق و زيبايي وارد شو .
اينجا ، خانهي خمار است و پناهگاه عاشقان و رندان و عياران .
اگر به باغ رويان عشق و عرفان قدم بگذاري ، با دامني پر از گلهاي رنگارنگ بيرون مي آيي ؛ گلهايي كه رايحهي خدا ، عشق ، دوستي ، خوبي ، تسليم و رضا دارند .
دنيا ، جلوه حضرت حق است .
بنابراين ، ستايشگر زمين و زندگي باش . |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 13:41
من و جهان من ...
شمعي روشن كن و به تماشاي آن بنشين .
آيا گمان مي كني شمع در خطي عمودي به پايين مي رود و تمام ميشود ؟ اگر پاسخ تو مثبت باشد ، بنابراين ، بايد گفت كه شمع را در بستر زمان ميبيني .ممكن است دربارهي زندگي خود نيز به همين شيوه بينديشي .
ممكن است بينديشي كه در نقطه اي از يك خط عمودي ، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال ، به دنيا آمدهي و در نقطهي پاييني اين خط عمودي ، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال ، خواهي مرد .
بدين سان ، همهي زندگي خود را بسان شمع ميبيني كه آب ميشود و سر انجام تمام ميشود . تو گمان ميكني كه شمع به پايين مي رود . تو گمان ميكني كه شمع تمام ميشود و ميميرد .
در واقع ، شمع ، نه فقط به پايين ، بلكه در جهات مختلف حركت مي كند . شمع در جهت شمال و جنوب و غرب و شرق نور مي پراكند .
اگر ابزاري عملي و بسيار دقيق ميداشتي ، ميتوانستي ميزان نور و حرارتي را كه شمع در جان مي پراكند اندازه بگيري . شمع به مثابهي تصوير ، حرارت و روشنايي ، جذب تو نيز ميشود. تو به شمع ميماني . تصور كن كه تو نيز ، همانند شمع ، به اطراف نور مي دهي . همهي سخنان تو ، افكار تو و اعمال تو در جهات گوناگون حركت مي كنند و اثر مي گذارند . اگر سخني از سر مهر از تو شنيده شود ، اين سخن ، در جهتهاي گوناگون حركت مي كند ، مي رود و تو نيز با سخن خويش مي روي . ما در هر لحظه دگرگون ميشويم و خود را در صورتهايي تازه آشكار ميكنيم . امروز سخني نامهربانانه با فرزند خود گفتي و با سخن نامهربانانهي خويش ، وارد ساحت وجود او شدي . اكنون افسوس ميخوري كه چرا با او اينگونه سخن گفته اي . منظور اين نيست كه نميتواني با اظهار تاسف و عذرخواهي از فرزندت ، آن سخن نامهربانانه را استحاله ببخشي و آثار سوء آن را بزدايي . اگر اين كار را نكني ، آن سخن تو ، همچون دمل نفرت ، براي هميشه در وجود فرزندت باقي خواهد ماند . تولد دوبارهي ما ، در يك صورت نيست ، بلكه در صورتهاي گوناگون است . و اين مرگ و تولد دوباره ، چيزيست كه در هر لحظه اتفاق مي افتد .
ما مدام در فرزندان ، دوستان ، آشنايان ، همشهريان ، همهي آدمها و همه’ چيزها بسط پيدا ميكنيم .
ما فقط در خود حضور نداريم ، بلكه در همه چيزها حضور داريم .
بنابراين من و تو بايد همهي لحظهها ، روزها ، هفتههاي خود را به تولدهاي تازهي روشني و شادماني و آزادي تبديل كنيم .
فرزندان ما ، تداوم مايند .
ما فرزندان خويش هستيم و آنها نيز عين خود مايند . تو در فرزندانت تولدي دوباره داري . تو ميتواني تداوم خويش را در فرزندانت مشاهد كني . اما تداوم تو ، به فرزندانت ختم نميشود تو در بسياري ديگر نيز تداوم و حضور مييابي.
تو هرگز نميتواني وسعت حضور و تداوم خويش را در چيزها و كسان ديگر حدس بزني .
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 12:36
|