![]() سلام حرف تازه امید وارم که حالتون خوب باشه اره میدونم که هست همه لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی. همه لحظه ها نعمتند, فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه لحظه ها میمون و مبارکند, اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری, هرگز هیچ عیب نخواهد کرد. با تشکر. سیاه پوش
پست الکترونیک◊ آرشیو مطالب◊ درج در عـلاقه مندیـها◊ تبدیل به صفحه خانگی◊ ذخیره کردن این صفحه◊ خروج از وبلاگ◊ hit Counter
در کلاس روزگار
درسهای گوناگون هست،
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن در کنار این و آن
،درس مهر
،درس قهر
،درس آشنا شدن
،درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست!
نام اوست: مرگ
و آنچه را که درس میدهد؛
زندگی است!
. علیرضا افتخاری » صیاد « |
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ... داستانهای واقعی ... " الهه "
سرگذشت یکی از سینه سرخ های عزیز که لطف کردن برامون فرستادن ... به زبون خودمونی چاکرتیم آقا رضا
سلام به همه
من رضا هستم ميخوام براتون داستان بگم. داستان نه يه قسمت از زندگي واقعيمو که براي من هم شيرين بود و هم تلخ داستاني که با ديدن يه خانم کوچولو ناز تو يه شب پاييزي شروع والبته زودم تموم شد ولي براي من اندازه يه عمر طول کشيد لازمه که بهتون بگم من تا اون شب باورم نمي شد که يه دختر خانومي بتونه اينقدر رو من اثر بذار من نه به فکر ازدواج بودم و نه فکر ميکردم حتي يه خانموي اينقدر برام مهم بشه ميدونين چرا چون من 32 سالم (سي دو سال) بود و با خودم ميگفتم ديگه از دوست داشتنو عاشق شدن من گذشته حالا از اون شب براتون بگم ساعت هشت شب بود من تو مغازه يکي از دوستام نشسته بودم و با دوستم گرم صحبت بوديم که يهو در مغازه باز شد و دو تا دختر خانم ناز اومدن داخل و به دوستم گفتن ميشه يه تلفن بزنيم دوستم داشت فکر ميکرد که چي بگه من سريع گفتم بفرمائين خانوما بعد يکيشون اومد سمت تلفن و شروع به شماره گرفتن کرد من نگاهم از اون اول متوجه اون خانمي بود که منتظر بود تلفن دوستش تموم بشه و بعد فهميدم اسم اون خانم الهه اون شب الهه سر حرف زدنو با من باز کرد منم که منتظر اين موقعيت بودم بسيار خوشحال شدم نميدونستم تو خوابم يا بيداري خلاصه من و الهه گرم صحبت شديم الهه دختر خوش صحبتي بود و منم از صحبت کردن با اون لذت ميبردم چند دقيقه گذشت که يهو در مغازه دوستم باز شد ويکي از بچه ها اومد ولي چه اومدني ميدونين چرا چون الهه از آشنا هاي اونا بود من اين موضوع رو نمي دونستم ولي سريع گرفتم الهه سريع حرفزدنشو با من قطع کردو با دوستم که تازه اومده بود شروع به احوالپرسي کرد وبعد هم با دوستش که تلفنش تموم شده بود با يه خداحافظي کوچولو سريع از اونجا رفتن راستش من اولش گيچ شده بودم ولي سريع حالم جا اومد من با اون دوستم که با الهه آشنا بودن راحت بودم براي همين شروع کردم به آمار گرفتن از الهه دوستم که متوجه حال من شده بود هر چي که از اون ميدونست به من گفت خلاصه جونم بهتون بگه اون شب اون فقط از سن الهه به من چيزي نگفت خلاصه يکي دو روز بعد من متوجه شدم الهه 17 سالشه البته ظاهر الهه بيشتر از 17 سال نشون ميداد بله درسته فاصله سني من الهه خيلي زياد بود ولي مگه من ميتونستم به اين راحتيا بي خيال الهه بشم و از اونطرف اون واقعا کوچولو بود يه کوچولوي ناز و دوست داشتني من خيلي از اون خوشم اومده بود من واقعا اولين بار بود که از يه دختري اينقدر خوشم اومده بود.روزگاره ديگه بايد من بعد از 32 سال از کسي خوشم ميومد اونم تو اون موقعيت و اونم از الهه کوچولو خلاصه به وسيله اون دوستم با الهه يه قرار گذاشتيم من دلهره داشتم الهه سر قرار نياد ولي الهه سر قرار اومد قرار ما تو يه کافي نت بود اولين قرارمون زياد منو راضي نکرد از يه طرف من واقعا ديونه شده بودم ديونه اون و با خودم مي گفتم رضا اين توي که با ديدن اين خانم کوچولو دست پات شل شده و نمي توني درست حرف بزني و نمي دونم الهه متوجه حال من بود يا نه من تو اون قرار هر کار کردم نتونستم بهش بگم ازش خوشم آومده و دوستش دارم ميدونين چرا فقط به خاطر تفاوت سني مون ميترسيدم اگه اون بفهمه من چند سالمه اونو از دست بدم و منم اينو نمي خواستم لازم که بگم که خوشبختانه يا بد بختانه ظاهر من چند سال از اون چيزي که تو شناسنامه نشون ميده جونتره (اين يکي از مشخصات افرادي که تو فروردين به دنيا اومدن) خودم ميدونم من زيادي توقع داشتم تفاوت سني منو اون واقعا زياد بود خوب ولي من چه کنم که احساسم داشت منو پيش مي بورد نه عقلم خلاصه ملاقات بعدي منو الهه يک ماه طول کشيد ولي براي من يه عمر بود تو اين يه ماه من شبي نبود که به فکر الهه نباشم طوري شده بود که همه دوستام از حال من با خبر شده بودن و متعجب از اينکه يه خانمي اينقدر رو من اثر گذاشته ميدونين چون اونا ميگفتن تو نسبت به دخترا احساس نداري ولي يه دفه منو اينجوري ميديدن براشون جالب بود خلاصه تو اون قرارمون منو الهه خيلي صحبت کرديم الهه از خودشو خانواداش زياد حرف زد حتي تو اون قرارمون بود که من فهميدم که پدر و مادرش قرار از هم جدا بشن و منم خيلي براش ناراحت شدم ولي از يه چيز الهه خيلي خوشم اومد اونم اين بود که اون با اين سن کمش خيلي قوي بود و خيلي هم شاد بود شاد شاد(ميدونين اسم اونو بايد ميزاشتن شادي نه الهه) و همين اخلاقش بود که منو بيشتر به خودش وابسته ميکرد و منم ميترسيدم .
ميترسيدم از اينکه وابستگيم به اون زياد بشه چون ميدونستم که نبايد توقع زيادي داشته باشم چون اون کوچولو بود يه کوچولوي ناز و با من خيلي فاصله داشت تا اون سر دنيا شايدم بيشتر تا بي نهايت ولي من چه کنم من از اون واقعا خوشم اومده بود خيلي خيلي و اصلا دوست نداشتم که اونو از دست بدم .تو اون قرارمون قرار شد فرداش با هم بريم سينما ميدونين اين قسمتش براي من مثل تو فيلما بود من خيلي خوشحال بودم بلاخره فردا اومد فرداي که براي من اومدنش خيلي طول کشيد ولي بلاخره اومد منو الهه رفتيم به سمت سينما تو راه يه جوري شده بودم اصلا برام مهم نبود که منو کسي با الهه ببينه ميدونين من يادم رفت که بگم شهر ما شهر کوچيکي و اون روز ممکن بود منو الهه رو يه آشناي ببينه البته همينجوري هم شد بعد ازاينکه از سينما داشتيم برميگشتيم يکي از دوستام که با همسرش ما رو ديدن ولي خوب برام مهم نبود فقط اين برام مهم بود که الهه کنار منه الهه تو اين زمان کوتاه خيلي رو من اثر گذاشته بود من واقعا داشتم اثيرش ميشدم خوب از داخل سينما بگم اون فيلم که ما رفتيم ببينيم يه جوراي شبيه داستان ما بود و براي منم خيلي جالب شده بود البته تو سينما ما بيشتر حرف ميزديم تا فيلمو نگاه کنيم بيشتر الهه حرف ميزد اونم با صداي بلند تو سينما قرار شد که يه روزايي ويه ساعتايي رو براي ديدن هم مشخص کنيم البته من دوست داشتم الهه رو هر روز ببينم ولي خوب اون نمي تونست خلاصه فيلم تموم شد از سينما رفتيم بيرون قرار شد من الهه رو تا خونه همراهي کنم يه چيزي رو يادم رفت که بهتون بگم که تو سينما الهه يه سئوالي از من کرد که من تعجب کردم بهم گفت رضا تو تا حالا مشروب خوردي منم راستشو گفتم نه چون تا اون روز واقعا مشروب نخورده بودم ميدونين من تو يه خانواده مذهبي بزرگ شدم و رفتن به سمت اين کارا براي من گذشتن از يه خط قرمز بود که اصلا براي خانواده من قابل قبول نبود . و بعد منم ازش سئوال کردم الهه نکنه تو مشروب مي خوري اونم راستش گفت ميدونين چي گفت گفت آره بعد از جواب الهه ساکت شدم اون گفت ناراحت شدي من گفتم نه ولي فکر نمي کني خوردن مشروب خوب نيست اونم براي يه خانم مثل تو خوب کجا بوديم من الهه رو تا خونه رسوندم وبعد با هم خداحافظي کرديم البته من دوست نداشتم از الهه جدا شم ولي خوب داشت دير ميشد اون بايد ميرفت خونه بعد از رفتن الهه من رفتم تو فکر به خيلي چيزا فکر مي کردم به آينده خودمو الهه نمي دونستم اين آشنايي آخرش به کجا ختم ميشه تو همين فکرا بودم که يهو فکرم رفت به قضيه مشروب خوردن الهه و نمي دونم که چي شد که گفتم منم مشروب خوردنو بايد تجربه کنم نمي دونم چرا اين فکر به سرم زد شايد به خاطر الهه و ناخداگاه رفتم پيش يکي از دوستام که ميدونستم اون مشروب ميخوره اون شب اتفاقا اون با يکي از بچه ها مي خواستن شراب بخورن منم گفتم امشب منم با شما هستم اونا زدن زير خنده بعد فکر کردن که من دارم اونا رو سر کار مي زارم براي همين که منو اذيت کنن سريع براي من يه ليوان ريختن و گفتن بخور منم سريع ليوانو برداشتم و شروع کردم به خوردن اونا اولش باورشان نمي شد ولي بعد که ليوان دومو خوردم باور کردن خلاصه اون شب من واقعا تو يه عالم ديگه بودم باورتون ميشه من رضا بعد از 32 سال سن براي اولين بار تو عمرم شراب مي خوردم براي چي دروغ بگم خيلي هم خوش گذشت اون روز اولش که چند ساعتي با الهه بودم و بعد هم شب که با بچه ها حال کرديم آخر شب من واقعا داشتم از خوشحالي اينکه با الهه آشنا شدم پرواز ميکردم آخر شب رفتم خونه و خوابيدم اذان صبح بود که از خواب بيدار شدم و يهو رفتم تو فکر به اين فکر ميکردم که به خاطر يه دختر من يه سري از اعتقاداتم رو زير پا گذاشتم ولي بعد با خودم ميگفتم واقعا الهه براي من فقط يه دختر با گفتن اينکه الهه براي من همه چيزه اون کارهاي رو که انجام داده بودم براي خودم توجيه ميکردم.
بعد از اون شب منو الهه چند باري همديگرو ديدم و به من خيلي خوش ميگذشت ولي نمي دونم واقعا به الهه هم خوش گذشته يا نه بعد از يه مدتي من فقط الهه رو تو راه مدرسشون ميديدم .اينم بگم چند تا از دوستام از قضيه منو الهه با خبر شده بودن و از اونجايي که شهر ما کوچيکه خبر آوردن از گذشته الهه و کاراي که کرده شروع شد و يه سري از دوستام بهم ميگفتن که اين دختر بدرد تو نمي خوره الهه تا حالا چند تا دوست پسر داشته وبعضي از دوستامم يه چيزاي خيلي بدتري از الهه ميگفتن ولي گوش من به اين حرفا بدهکار نبود من باورم نمي شد که الهه کوچولوي من اين کارارو کرده باشه يه روز گفتم خودم بايد دست به کار شم و رفتم آمار اونو گرفتم باورم نمي شد اون حرفا راست بود همه اون حرفاي که دوستام گفته بودن راست راست بود. ميدونين الهه به من ميگفت وقت نداره بياد بيرون ولي اونو هر روز تو خيابون با يکي از دوستاش ميديدم و من ساده با خودم ميگفتم شايد ميخوان برن خونه دوستاشون شايد اومدن خريد ولي يه روز رفتم دنبالش و منظره اي رو ديدم که باورم نمي شدم الهه با يه پسر ديگه تو يه کافي شاپ بعد از ديدن اون منظره خيلي ناراحت شدم با خودم ميگفتم خدايا چرا بايد براي من اين اتفاق بيفته من که داشتم زندگيمو ميکردم و نه به فکر دختر و عشق عاشقي بودم ولي خوب اينم از شانس من بود که بايد بعد از 32 سال(سي دو سال) که از سنم ميگذشت منو اسير يه دختري بکنه که معلوم نبود دل داشت يا نه و اگه دل داشت دلش پيش کي يا کيا بود خداي من يعني من بيدارم يعني خواب نمي بينم.ميدونين من يه دوستي داشتم که اون هميشه با دخترا دوست ميشد و بعد از اينکه خوب از اونا استفاده ميکرد اونا رو ول ميکرد من بهش ميگفتم که اين کارات اشتباه و او تو جوابم ميگفت دخترا از ما پسرا نامردترن و همشونم مثل همن و عشق و عاشقي همش کشک آيا اون دوستم واقعا راست ميگفت يا نه خدايا مني که تا به حال به هيچکس نه پسر نه دختر خيانت نکردم چرا بايد همچنين اتفاقي برام بيفته و عاشق دختري بشم که دوست داشتن براش مهم نباشه پس واقعا براي الهه چي مهم بود بعد از اين ماجراها من تا چند روزي از الهه خبر نداشتم و چون ناراحت بودم دوستام پيشنهاد ميکردن من مشروب بخورم خداي من به خاطر يه دختر کارم شده بود مشروب خوردن اونم چند روز در هفته نمي دونستم عاقبت کارم به کجا ختم ميشه و اصلا هم برام مهم نبود. يه روز اون دوستم که گفته بودم از آشنا هاي الهه شون بود رو ديدم اون از الهه از من سئوال کرد و من همه چيزو براش تعريف کردم اون يه چيزاي ديگه ي از زندگي الهه به من گفت که من باز دلم واقعا براي الهه سوخت اين بار با خودم گفتم که تا جاي بتونم البته اگه الهه بزاره به الهه کمک ميکنم که از اين منجلابي که الهه گرفتارش شده نجاتش بدم . دوستم گفت که مادر الهه به خاطر اينکه ميخواد از پدر الهه جدا بشه رفته تهران پيش مادر بزرگ الهه و الهه هم که تنها فرزند خانواده است تنها با پدرش زندگي ميکنه و همچنين گفت که پدر الهه اعتياد داره و براي همونم مادر الهه ميخواست از پدر الهه جدا بشه خلاصه کار پدر الهه هم جوري بود که بايد بعضي وقتا چند روزي رو ميرفت بيرون از شهر و الهه هم تک و تنها تو خونه بود بعد از اين ماجرا من تا حدودي به الهه حق ميدادم(ميدونين يه دختر کوچولو اونم تو اين زمونه بيرحم) ولي خوب اين راهي که الهه پيش گرفته بود آخرش تباهي بود .من باز با الهه يه قرار گذاشتم ولي اون سر قرار نيومد ويکي از همکلاسياشو فرستاد که اون به من گفت که الهه معذرت خواسته که سر قرار نمي تونه بياد . آره من احساس ميکردم الهه دار از من دور ميشه و بعد از اين موضوع منو الهه تا چند وقت فقط از طريق چت با هم رابطه داشتيم اونم يه رابطه سرد الهه داشت هر روز از من دورتر دورتر ميشد. از اين طرف من هر کاري که ميکردم نمي تونستم از فکر الهه خارج بشم دوستام ميگفتن بي خيالش شو باز داري فردين بازي ميکني اون بدرد تو نمي خوره اون سابقه خوبي نداره ولي من همه اينا رو ميذاشتم به حساب کوچولو بودن اون و اينکه همه انسانها اشتباه ميکنن و اينکه هر کي اشتباهي کرد نبايد ما انسانها البته اگه بشه به ما امروزيا لقب انسان داد ولش کنيم بايد کمکش کنيم . ولي من ميديدم که الهه جدي جدي داره از من دور ميشه يه روز يکي از دوستام بهم گفت که الهه رو تو شهر با يه پسري ديده که خيلي راحت داشتن با هم قدم ميزدن روز بعد هر جوري که بود اونو ديدم و موضوع اون پسرو از خودش پرسيدم اونم گفت که نامزدمه من خيلي ناراحت شدم به الهه گفتم دوسش داري اونم گفت آره من تو اون لحظه چکار بايد ميکردم با الهه خداحافظي کردم و رفتم مثل اينکه براي من آخر دنياست ولي بعد از يه خورده فکر کردن با خودم گفتم شايد اينجوري براي الهه بهتر باشه و الهه هم از اين وضعي که گرفتارش شده نجات پيدا کنه ولي آيا واقعا ته دلم از اين موضوع راضي بودم نمي دونم .خدايا چرا الان بايد براي الهه خاستگار پيدا ميشد خدايا چرا من با اينکه ميدونم الهه کارهاي اشتباه زيادي کرده ولي باز نمي تونم ازش بگذرم چند روزي گذشت و يکي از دوستام گفت که مي دوني که پدر الهه چند روزي که رفته بيرون از شهر و الهه تو خونه تنهاست من به الهه شک کردم و بعد هم فهميدم که اين شک من بيخود نبوده چون وقتي که پدر الهه از سفر اومد من به وسيله يکي از دوستاي پدرش فهميدم که اصلا موضوع نامزد داشتن الهه صحت نداشته چون از اون اول پدر الهه با اين پسر که الهه ميگفت نامزدمه موافق نبوده و الهه متاسفانه از نبود پدرش استفاده کرده و با اون پسره که واقعا در حد الهه نبود چند روز با هم بودن خدايا نميدونم چرا الهه اين کارا رو ميکرد يکي از دوستام ميگفت اين دختر داره با پدر و مادرش لج ميکنه ولي خوب لج کردن به چه قيمتي به قيمت از دست دادن نجابتش واقعا يه دختر بايد نجابتشو به اين مفتيا بفروشه ميدونين الهه يه اخلاقي داشت که من اصلا برام قابل درک نبود و اينم اين بود که اون دوست داشت هميشه يه جوري لباس بپوشه که از سنش بزرگتر ديده بشه شايد من يه چيزي رو فراموش کرده بودم اونم سن الهه و منم زيادي از اون توقع داشتم . اون واقعا يه بچه بود.
از اون قضيه نامزديش به بعد الهه ديگه حاضرنشد منو ببينه منم واقعا نميدونستم بايد چکار کنم هر کاري که مي کردم نمي تونستم به الهه بفهمونم که من اونو دوست دارم و واقعا خوشبختي اونو ميخوام و فقط ميخوام اون خوشبخت بشه خلاصه هر کاري که ميکردم نمي تونستم به اون بفهمونم که من خوبيشو مي خوام حتي يه روز که با هزار بدبختي که تونستم چند دقيقه باهاش حرف بزنم اون به من گفت که تو يه بچه اي و بعد رفت ميدونين شايد من واقعا يه بچه بودم چون اصلا دروغ بلد نبودم اصلا نامرد نبودم و دوست داشتم به همه کمک کنم الهه به من گفت بچه آره من يه بچه ام که عاشق يه دختري شدم که همه ميگفتن اون نمي تونه فردا تو زندگي حقيقيشم قابل اعتماد باشه ولي من اينجوري فکر نمي کردم و ميگفتم الهه يه روز دختر خوبي ميشه آره من بچم همين بچه هر کار کرد حتي با وجود اون حرفاي الهه بازم نتونست بي خيال اون بشه اين بچه چه کنه که دلش داره براش تصميم ميگيره نه عقلش بعد از چند روز من با الهه داشتيم چت ميکرديم که اون گفت ديگه مزاحمش نشم آيا واقعا من مزاحم اون بودم يا اون پسراي که فقط ميخواستن از الهه به خاطر زيبا بودنش استفاده کنند وبعد اونو مثل يه تفاله بيرون بندازن ميدونين چند بار به خاطر الهه با چند تا پسر درگير شدم . ميدونين الهه واقعا زيبا بود و به همين خاطر مزاحم زياد داشت . از اون به بعد اون حتي جواب منو تو چت هم نمي داد من واقعا دلم شکست من واقعا دلم براش تنگ شده بود درسته که آشنايي ما زياد طول نکشيد ولي براي من يه عمر بود من حقم نبود که داستان منو الهه اين جوري تموم بشه ولي شد البته براي الهه چون من هنوزم اونو دوست دارم .از اون به بعد بود که هر روز خبراي بدي از الهه برام ميرسيد و منم عذاب ميکشيدم ولي کاري نمي تونستم براش بکنم چون خودش نمي خواست نمي دونم فقط يه راه بود که الهه شايد از اين وضعي که گرفتارش بود نجات پيدا ميکرد اونم اين بود که مادر الهه بياد و الهه رو ببره پيشه خودش چون پدر الهه به خاطره اعتيادش و نوع کاري که داشت نمي تونست از الهه به خوبي نگهداري کنه اونم تو اين روزگاري که همه شکارچي شدن و الهه مثل يه بچه آهو بود .منم همش دعا ميکردم که الهه بره درسته که با رفتنش من شايد ديگه اصلا اونو نبينم ميدونين اين آخريا فقط ديدن اون از دور به طوري که اون منو نبينه براي من لذت داشت از اينکه ميديدم اون داره خندان ميره مدرسه وسر حاله ولي الهه بايد ميرفت براي الهکه با هزار بدبختي که تونستم چند دقيقه باهاش حرف بزنم اون به من گفت که تو يه بچه اي و بعد رفت ميدونين شايد من واقعا يه بچه بودم چون اصلا دروغ بلد نبودم اصلا نامرد نبودم و دوست داشتم به همه کمک کنم الهه به من گفت بچه آره من يه بچه ام که عاشق يه دختري شدم که همه ميگفتن اون نمي تونه فردا تو زندگي حقيقيشم قابل اعتماد باشه ولي من اينجوري فکر نمي کردم و ميگفتم الهه يه روز دختر خوبي ميشه آره من بچم همين بچه هر کار کرد حتي با وجود اون حرفاي الهه بازم نتونست بي خيال اون بشه اين بچه چه کنه که دلش داره براش تصميم ميگيره نه عقلش بعد از چند روز من با الهه داشتيم چت ميکرديم که اون گفت ديگه مزاحمش نشم آيا واقعا من مزاحم اون بودم يا اون پسراي که فقط ميخواستن از الهه به خاطر زيبا بودنش استفاده کنند وبعد اونو مثل يه تفاله بيرون بندازن ميدونين چند بار به خاطر الهه با چند تا پسر درگير شدم . ميدونين الهه واقعا زيبا بود و به همين خاطر مزاحم زياد داشت . از اون به بعد اون حتي جواب منو تو چت هم نمي داد من واقعا دلم شکست من واقعا دلم براش تنگ شده بود درسته که آشنايي ما زياد طول نکشيد ولي براي من يه عمر بود من حقم نبود که داستان منو الهه اين جوري تموم بشه ولي شد البته براي الهه چون من هنوزم اونو دوست دارم .از اون به بعد بود که هر روز خبراي بدي از الهه برام ميرسيد و منم عذاب ميکشيدم ولي کاري نمي تونستم براش بکنم چون خودش نمي خواست نمي دونم فقط يه راه بود که الهه شايد از اين وضعي که گرفتارش بود نجات پيدا ميکرد اونم اين بود که مادر الهه بياد و الهه رو ببره پيشه خودش چون پدر الهه به خاطره اعتيادش و نوع کاري که داشت نمي تونست از الهه به خوبي نگهداري کنه اونم تو اين روزگاري که همه شکارچي شدن و الهه مثل يه بچه آهو بود .منم همش دعا ميکردم که الهه بره درسته که با رفتنش من شايد ديگه اصلا اونو نبينم ميدونين اين آخريا فقط ديدن اون از دور به طوري که اون منو نبينه براي من لذت داشت از اينکه ميديدم اون داره خندان ميره مدرسه وسر حاله ولي الهه بايد ميرفت براي الهه اينجوري بهتر و خوشبختانه همينجورم شد و الهه رفت پيشه مامانش تهران من خوشحالم چون يه بار الهه به من گفته بود که دوست داره با مامانش زندگي کنه شايد مامانش اونو درک کنه و منم خوشحالم که الهه خوشحاله ميدونين بعد از رفتن الهه من ديگه مشروب نخوردم چون واقعا خوردن مشروب و يا رفتن دنبال سيگار يا چيزاي ديگر چيزي از مشکلات ما آدما کم نمي کنه بلکه يه مشکلي هم به مشکلاتمون اضافه ميکنه پس به شما دوستان خوبمم به عنوان يه برادر کوچيکتر توصيه ميکنم که در هنگام مشکلات و نامردياي که روزگار در حقتون ميکنه فقط اميدتون به خدا باشه فقط خدا بعد از چند ماه از رفتن الهه من فقط يه بار تونستم با الهه بچتم و از اينکه گفت حالش خوبه من خيلي خوشحال شدم اون از من دور شده ولي اينجوري بهتر براي الهه هر چند من دلم براش خيلي تنگ شده من اميدوارم که الهه هميشه شاد باشه شاد شاد
دوستاي خوب من داستان منو الهه تموم شد البته من هنوزم به فکر الهه هستم
من از تموم دوستاني که وقت گذاشتن و داستان منو الهه رو خوندم ممنون و متشکرم
و از بچه هاي خوب سايت هم ممنونم ...
خدانگهدار همه شما دوستان هر جاي دنيا که هستن باي باي
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 ساعت 21:28
داستان های واقعی ...
داستان زیر تجریه یکی از خانم های خواننده این وبلاگ هست که با هم می خونیمش...
***************************************
سلام وقتی دیدم که شما داستانهای اعضای وبلاگ رو چاپ میکنید من جا دیدم که موضوعی رو که برام پیش اومده بود رو براتون بنویسم و همه اونو بخونن و اشتباهی رو که من تکرار کردم رو دیگه اونا تکرار نکن اشتباهی که میشه گفت بزرگترین ضربه ای بود که تو تموم طول زندگیم خوردم شاید الان که این داستان رو بخونید با خودتون بگید که من چقدر احمق و کودن هستم که به این سادگی فریب خوردم ولی نه من چوب سادگی و صداقتمو خوردم.
فکر میکردم همه مثل خودم هستند ولی واقعا اشتباه کردم من در دام ادمی افتاده بودم که هیچ بویی از انسانیت نبرده بود وتونست خیلی راحت با احساسات من بازی کنه .
داستان از اردیبهشت همین امسال یعنی سال 84 شروع شد .اون زمان من گهگاهی برای سرگرمی به چت روم محشر میرفتم تو اون چت روم با اقایی اشنا شدم که خودشو مهدی معرفی کرد اوایل ما فقط ازطریق چت با هم ارتباط داشتیم ولی بعد ازگذشت مدتی از من خواست که تلفنی باهاش تماس بگیرم من اولش به خاطر خونوادم راضی نشدم اما با اصرار اون قبول کردم و اون شمارشو داد و گفت من تماس بگیرم چون تلفن همراه متعلق به ادارشونه و اون نمیتونه باهاش تماس بگیره. به درخواست اون من هر روز بهش زنگ میزدم .کمکی بهش وابسته شدم تا اینکه در همین حین برای من چند تا خواستگار اومد وقتی موضوع رو فهمید کلی ناراحت شد وبه من گفت که ازدواج نکنم چون منو دوست داره وبدون من میمیره واز این حرفا.......بالاخره من قبول کردم یکی یکی به هر بهونه ای بود خواستگارامو رد کردم ولی موضوع از دید خواهرم پنهون نموند وقتی فهمید تصورش بکنید دیگه عکس العملش چی بود مهدی برا اینکه این طوفانو ارومش کنه با خواهرم حرف زد به خواهرم گفت که واقعا منو برا زندگی میخواد .خواهرم که هیجوری زیر بار نمیرفت ولی بالاخره با اصرار من راضی شد که به مامانم اینا چیزی نگه البته به شرط اینکه مهدی حتما بیاد تا همدیگرو از نزدیک ببینیم اخه من تو کرمانشاه زندگی میکردم وان تو اردبیل .از همون روز بهونه هاش شروع شد یه روز میگفت اداره بهم مرخصی نمیده ،یه روز میگفت مامانم اینا شک میکنن وحالا هم زوده که بخوام بهشون چیزی بگن بالاخره به هر بهونه ای بود انقدر منو دست به سر کرد که 3 ماه گذشت بعد از یه مدت که من دوباره گیر دادم وگفتم که باید حتما بیای اون گفت که مامانش اینا مسافرت خارج از کشور رفتن ونمیتونه خواهرشو تنها بزاره وگفت به محض اینکه مامانش این برگردن حتما برا دیدن من میاد.رابطه ما همونطور ادامه داشت تا اینکه یه روز من به همراهش زنگ زدم ویه خانمه گوشی رو برداشت وقتی پرسیدم شما
واقعا الان که دارم اون خاطرات رو بازگو میکنم ویاد اون روز میافتم گریم میگیره اصلا نمیتونید که تصور کنید که من چه حالی شدم دیگه بعد از اون لحظه چیزی نفهمیدم ومن اون شب رو بیمارستان بودم .به فردای اون روز وقتی باهاش تماس گرفتم وموضوع رو بهش گفتم اون گفتش که خواهرش بود ومیخواسته منو اذیت کنه به هر طریقی بود دوباره منو قانع کرد که اصلا زنی در کار نیست.
بعد از یه مدتی مهدی به من گفت که میخواد بره ماموریت (اخه اون تو ارتش بود) وتا یه مدتی نیستش من هم باور کردم اون رفت تو این مدت هم من کلی به مبایلش زنگ زدم ولی قطع بود بعد از دوهفته زنگ زد وگفت مبایلشو رو فروخته وبه محض اینکه یکی دیگه بگیره شمارشو بهم میده. یک ماه گذشته وازش خبری نشد.اویل شهریور ماه بود که یه روز یه خانمی با من تماس گرفت وگفت که شماره منو تو مبایل شوهرش پیدا کرده واز اونجایی که با اسم رمز مشخص شده بود اون شک کرده بود خوب دوستان ادامه داستان رو میتونید حدس بزنید.بله اقا مهدی زن که داشت هیچی یه دختر یکساله هم داشت
اینم داستان من .اینو نوشتم که دخترای گروه بخونن وبراشون تجربه بشه واشتباهی رو که من کردم اونا تکرار نکنن چون تاوان این اشتباهبرامن یکی که خیلی سخت بود گذشته از هزینه های مالی من از اون زمان افسردگی گرفتم هزینه های مالی اون جریان رو شاید بتونم جبران بشه ولی ضربه روحی که به من وارد شد با هیچ هزینه ای قابل جبران نیست
ازطرف سمیه
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 ساعت 11:32
داستانهای واقعی ... " خوشبختی "
امروز برای اولین بار یک سرگذشت رو با هم می خونیم که آخرش خدا رو شکر خوب تموم میشه
امیدوارم خوشتون بیاد
**********************************
سلام دوستان مارشالي گل . از آقا نيما ممنونم كه اين قسمت رو به اين مطالب اختصاص.داستان من از سال دوم دانشگاه آغاز شد اون موقع با يكي از پسرهاي دانشگاه به اسم محمد دوست بودم و چنان غرق اين دوستي شده بودم كه هيچ توجهي به دور برم نداشتم هميشه مي ديدم كه يكي از پسرهاي دانشگاه درست هر هفته سرساعت يكي از كلاسها همش جلوي من سبز مي شد بعدا فهميدم اسمش پوياست و با اينكه هم رشته اي ما نبود هميشه مي آمد و سركلاس ما مي نشست من آنچنان عاشق و دلباخته محمد بودم كه هرچي دوستام مي گفتن نگاه كن اين پسره داره خودشو برات مي كشه ولي من فكر مي كردم من مرد روياهام رو پيدا كردم و جدايي از محمد برام به منزله مرگه ولي با كمال ناباوري بعد از 1 سال دوستي با محمد فهميدم اون با بيوه زن پولداري آشنا شده و تصميم داره بخاطر ثروتش با اون ازدواج كنه اينا رو دوست محمد بهم گفت و خودم يك بار كه با دوستام به كلكچال رفته بودم اونها رو با هم ديدم و بعد خودش همه چيز رو به من گفت. تا مدتها مثل آدمهاي گيج بودم خدا مي دونه چي به من گذشت تا فراموشش كنم سعي مي كردم يه جوري وارد دانشگاه بشم كه كلاسم شروع شده باشه تا محمد رو حتي المقدور نبينم ولي پويا روند قبلي اش را ادامه مي داد ترم رو به اتمام بود و ما داشتيم پروژه هاي واحدهامون رو ارائه مي داديم دانشگاه بسيار خلوت بود عجله داشتم كه پروژه ام رو به استاد برسونم و به تهران برگردم (ما تو يكي از دانشگاه هاي اطراف تهران درس مي خونديم) ديدم پويا جلوي درب رودي ايستاده وقتي منو ديد دنبالم داخل دانشگاه اومد و گفت باهات كار دارم من اهميت ندادم و رفتم پروژم رو دادم و آمدم سر جاده كه اتوبوس سوار شم پويا دنبالم اومد و با من سوار يكي از اتوبوسهاي راهي شد و باب صحبت باز شد و ما با هم آشنا شديم اون با اينكه از ماجراي من و محمد خبر داشت ولي به روي من نياورد اينبار بسيار محتاط تر از قبل عمل كردم حتي نگذاشتم هيچ كدام از هم اتاقي هاي خوابگاه هم بويي از اين ماجرا ببرند ما هر وقت تهران مي آمديم همديگر رو مي ديديم و با هم تلفني حرف مي زديم در دانشگاه مثل دو غريبه بوديم ما با هم قرار گذاشته بوديم كه 6 ماه با هم دوستي ساده اي داشته باشيم و اگر همديگر رو پسنديديم با هم قرار ازدواج بگذاريم لحظات دوستي ما بهترين خاطرات عمرم شد و عشق واقعي را در كنار پويا تجربه مي كردم بعد از گذشت 6 ماه به هم قول داديم در هر شرايطي به هم وفادار باشيم من با اينكه خواستگاران زيادي داشتم و خانواده ام اصرار زيادي مي كردند و مي گفتند كه هميشه چنين خواستگاراني سراغ دختر نمي آيد و.... ولي من به قولم وفادار بودم
در ترم آخر مادر پويا براثر سكته قلبي فوت كرد و اون كه وابستگي خاصي به مادرش داشت بسيار افسرده و غمگين شد و از من قول گرفت كه تا مساعد شدن شرايط براي ازدواج به قولمون وفادار باشم ما يك سال ديگر رو به همين منوال گذرانديم در اين مدت پويا سربازي اش رو خريد و در يك شركت مشغول به كار شد بعد از مراسم سالگرد مادرش با پدرش صحبت كرد ولي اون به شدت مخالف بود و مي گفت من هيچ كمكي نمي توانم به تو بكنم و پويا فقط از او خواست در مراسم به عنوان پدر او را همراهي كند و او هيچ چشمداشتي به كمك مالي او ندارد پويا با اينكه پس انداز و درآمدي بالايي نداشت ولي از همون دوران دانشجويي كه كار مي كرد سعي و تلاش خود را كرد كه بتواند پس اندازي داشته باشد تا از حداقل مخارج ازدواج بربيايد من هم آنزمان در يك اداره دولتي مشغول به كار شده بودم هيچ وقت شبي را كه مي خواستم موضوع خواستگاري رو با خواهرم درميان بگذارم فراموش نمي كنم تنها حرفي كه خواهرم زد اين بود سختي زيادي رو بايد تحمل كني از صفر شروع كردن خيلي سخته (چون خودش هم تقريبا در اين شرايط ازدواج كرده بود )پدر و مادرم از من خواستند كه قبل از مراسم رسمي خواستگاري به طور خصوصي با خود پويا صحبت كنند پويا اومد و با اعتماد به نفس و قول اينكه سعي در خوشبخت شدن من مي كند تمام حرفها و علاقه دروني خود را بيان داشت و من در كمال ناباوري ديدم كه والدينم با تمام تعصبي كه روي من ته تغاري داشتند با اين ازدواج موافقت كردند و علاقه شديد ما را سند خوشبختي امان دانستند مراسم ازدواج با تمام سادگي اش براي ما با شكوه بود و خودمان احساس مي كرديم بهترين مراسم ازدواج را داشته ايم اوايل كمي از نظر مالي به ما سخت گذشت ولي خداوند بسيار مهربانه و لحظه اي ما را تنها نگذاشت وضعيت كاري پويا روز بروز بهتر شد شايد آن زمان كه با محمد كات كردم مدتي بسيار غمگين و ناراحت بودم ولي حالا مي بينم كه اين خواست خدا بود كه با پوياي عزيزم ازدواج كنم اگر آن زمان ناشكري كردم و همش از خدا گله مي كردم كه چرا اينطور شد ولي حالا هميشه سر نماز از خدا طلب بخشش مي كنم و خدا را شكر مي كنم كه بدين صورت سرنوشت منو رقم زده حالا كه 6 سال از آن زمان مي گذرد هنوز ذره اي از عشق عميق ميان ما كم نشده است من هميشه به دستان زحمتكش پويا بوسه مي زنم دستاني كه آسايش وآرامش را به من و دختر كوچكم هديه بخشيده من خودم رو خوشبخت ترين زن دنيا احساس مي كنم و از خدا مي خواهم اين عشق الهي را تا ابد به همين صورت حفظ كند و همه انسانها و شما دوستان عزيز هم در زندگي عشق حقيقي را بيابيد كه بهترين هديه پروردگاره
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 22:28
داستان يك بيناموسي!
تا حالا شده يه خانم به طرز عجيبي به شما نزديك بشه؟ زيادتر از حد اظهار لطف كنه و خيلي بيشتر از قبل زنگ بزنه يا از سر كوچه رد ميشيد حالتون رو بپرسه؟ يه روز بياد سراغت با يك صداي جذاب بيست تني بگه "آق ماشال" بيا ميخوام ببرمت يه جاي خوب يا بيا بريم خونه دوستم!؟
اق ماشال هم مسه شماها فکرش خراب بوده ...
داخل پراتز ما اینجا خر نداریم پس یه وقت نگین این پسره به ما توهین کرد ..
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 21:35
آموزش خودکشي - زير 18 سال نخونن ..
زير 18 سال نخونن خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو میکشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنجهای فراوان يا بالعکس صورت ميگيره ... انده بدبختی به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش ميارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد
برخلاف نظر خيليها که میگن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دستهبندي ميكنيم
کسی که در عشقش شکست خورده
کسی که ور شکست شده کسی که قاط زده ( مثه من کسی که از زندگی خير نديده کسی که بدجوری روش فشار اومده کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم میرن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه شما جزو كداميك از دستههاي بالا هستيد؟
اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون بسازيد و بعد بقيه شو بخونيد حالا فرض میکنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل ميكنه و عزمشو برای خودکشی جزم ميكنه. به دور برش نگاه ميكنه و اين وسايل رو ميبينه
طناب
سيخ کباب کبريت آغشته به بنزين قرض ديازپام آمپول هوای تهران دندون مصنوعی حاج خانمشون لوله گاز پاکت نايلون چاقوی ميوه بری نخ کاموايي سوزن لحاف دوزی تيغ ريش تراشی مصرف شده مرگ موش خب... براي شروع بد نيست
ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب ميكنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه ..
فرض کنيد درب اتاق شما رو میشکنن و شما رو در حالتی پيدا میکنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب میخوريد و زبونتون مثل زبون بلا نسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه
نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمیخوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمیده؟ قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنیتر باشه تا دل همه حسابی بسوزه با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفهگی با گاز رو خط بگيريد
يه بنده خدايي از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره
ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد
فقط بدی کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه يا اونايي که روی سرشون نايلون میکشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب میبندن و يا اونايي که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له میشن... اينا همشون ديوونهان
خودکشی ايدهآل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و غیره باشه
ژاپونیها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو میکنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل ميزنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما میميريد
در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد يه جور خودکشی که بيشتر بين شکموها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمیرسی و معمولا زنده میمونی. نمونهاش اينكه: يه بنده خدايي که با سیتا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بریها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد وديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو میجوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد
يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو ميکشن، وسط يا آخر کار پشيمون میشن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله میکنه و فرو میکنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون ميشه و اين درحاليه که داره خفه میشه... يارو میدوه بيرون و از شدت عجله از روی پلههای آپارتمان پرت میشه پايين و میميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي
نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی باشه
مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول میکشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد
يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا
پس عاقلانه تر رفتار کنيد
تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد
زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش
مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد بهترين لباستونو تنتون کنيد حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشي اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و روياييتر به نظر مياد و اشک آور تره در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی
برای جنس نرينه «استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو (برای اونایی که ای کیوشون ژایینه توضیح بدم که از بوی بد جوراب قراره فوت بشن) هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد يک ساعت بعد... شما مرديد خدا رحمتتون کنه برای جنس مادينه « سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد بريد زير پتو اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره خواهش میکنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد مرسی توی جهنم میبينمتون
![]() |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت 14:34
داستان های واقعی ...
سلام من یکی از بچه های بازدید کننده این سایت هستم. دیدم همه دارند به نوعی داستان می نویسند گفتم که من هم بد نیست بنویسم، داستان من خیلی غم انگیزه اما با توجه به روحیه قوی که برای خودم ساختم راحت فراموش کردم
حدود سال 77 بود که من به کلاسهای تقويتی می رفتم اون موقع من 17 سال بیشتر نداشتم خیلی بچه شاد و موفقی بودم اما حیف که زود گذشت. اون زمان من یه دوست داشتم که اسمش سمیرا بود خیلی با هم عیاق بودیم تو کلاس بیرون همش شیطونی می کردیم کلی استادا رو سر کار می ذاشتیم و خیلی از کارها ی دیگه که سنمون ایجاب می کرد. تو همون هول و هوش بودیم که یک روز تو خونه داشتم درس می خوندم که یهو تلفن زنگ زد. گوشی برداشتم دیدم صدای یک پسری که خودش رو پویا معرفی کرد. گفت که شما رو دیدم می خوام باهاتون دوست بشم. من هم که تا به حال با هیچ پسری در رابطه دوستی صحبت نکرده بودم هول شدم و باهاش دعوا کردم که من علاقه ای ندارم. صداش یه آهنگ خاصی داشت خیلی برام جذاب بود اما پیش خودم گفتم که نه من اصلا" خودمو درگیر این مسائل نمی کنم. اما زنگهاش شروع شد صحبتاش خیلی شیرین بود برای منی که تا به حال عشق رو تجربه نکرده بودم. گذشت تا اینکه به تلفن زدناش عادت کردم تو ذهنم شکل زیبایی از اون تصویر می کردم یه دفعه به سرم زد گفتم که می خوام ببینمت اما نمی خوام باهات حرف بزنم خلاصه گفت باشه و یه جایی که من تو مسیر آموزشگاه می خواستم برم گفتم بیا تا ببینمت اومد خوشتیپ بود اما زیاد خوشکل نبود از دور فقط سلام کردم و راهمو کج کردم و رفتم البته با دوستم سمیرا بودم. سمیرا خیلی از تتیپش تعریف می کرد بهم می گفت خوش به حالت خیلی خوبه و از این جور حرفها .... منم ساده بهم می گفت شما رو وقتی می رفتید کلاس دیدم ازتون خوشم اومد افتادم دنبالتون شمارتون رو هم از بچه های محلتون با یه بدبختی گیر آوردم. دیگه کم کم بهش عادت کردم روز به روز درس خوندنم ضعیفتر می شد همش تو رویام اون رو می ديدم شده بود شب و روزم با هم قرار گذاشتيم رفتیم بیرون برای دفعه اول بد نبود دیگه پشت تلفن یه حرفهایی می زد که من تا به حال به گوشم نرسیده بود می گفت ما آدمها باید بهم کمک کنیم باید هر جوری که می تونیم از خودگذشتگی کنیم خدا اینکار ما رو تحسین می کنه از این جور حرفها. منم که تحت تاثیر جرفاش قرار گرفته بودم یک روز من رو به خونشون دعوت کرد اولش برام جالب نبود اما بعدا با دلخوریهای که از خودش در می آورد تسلیم شدم و رفتم که ای کاش نمی رفتم. وضعشون زیاد خوب نبود رفتم برام چایی آورد میوه و شروع کرد صحبت کردن از حس نوع دوستی آدمها من هم ساده تمام حرفهشو تایید کردم تا اینکه گفت "اگه قبول داری بیا نیازهای همو برطرف کنیم" اولش نفهمیدم گفتم خوب چه نیازی اومد جلو دستش رو گذاشت دور کمرم شروع کرد لب گرفتن ازم منم نمی دونستم چی کار کنم از یه طرف شوکه شده بودم از طرف دیگه سفت منو گرفته بود کلی تو ذوقم خورد آخه اون موقع من زیاد تو این وادیها نبودم. در گوشم گفت اجازه بدم که اون خودش رو ارضاء کنه منم سریع هولش دادم و لباسامو پوشیدمو رفتم. تو راه کلی گریه کردم یه حس بدی داشتم ترس . از یه طرف ازش خیلی بدم اومد از طرف دیگه کلی فحشش می دادم که خیلی نامردی . دو هفته نه من به اون زنگ زدم نه اون به من. تا اینکه خودش زنگ زد و گفت فقط تماس گرفتم حالت رو بپرسم و گفت تو به من بد کردی من دوست داشتم از روی دوست داشتنم اینکارو کردم و می خوام خودمو بکشم و از این جور حرفها. من هم که خام و پختگی الان رو نداشتم که سریع باز تسلیم شدم . باز منو به خونشون دعوت کرد من هم تسلیم احساسات رفتم و باهاش هم عقیده شدم و ............... دیگه ماجرا پشت ماجرا.... دیگه بیرون نمیرفتیم کار من شده بود هفته ای یکبار خونشون رفتن خیلی اما اصلا" به من خوش نمیگذشت سکس رو اصلا" دوست نداشتم چون اون رو دوست داشتم تن به اینکار می دادم. من حتی یک فیلم مبتذل هم ندیده بودم . شروع کرد به آموزش دادن من که اینکار بکن و اون کارو تو سکس نکن یه جورایی حرفه ایم کرد تا اینکه 4 سال گذشت و اون غروب لعنتی اومد. هیچ کس خونشون نبود اون هم مشروب خورده بود و افتاد به جون من دیگه خیلی آزادانه تو سکس رفتار می کرد و هیچ توجهی به من نمی کرد یعنی مراقبم نبود که یکدفعه به خدم اومدم که درد شدیدی تو دستگاه تناسلیم اومد. هولش دادم با هر زوری که داشتم دست زدم به اونجا دیدم لکه خون رو دستام بود. دنیا رو سرم خراب شد دیگه بدبخت شده بودم از یه طرف اون نه قول ازدواج به من داده بود از یه طرف خانواده ام چی آینده چی دیگه تموم شد. شروع کردم به گریه کردن و بدبختی های بعدی تنها بودم اون هم به دنیای سکس خودش فکر می کرد لباسامو پوشیدمو با درد رفتم خونه اون دلداریم می داد کلی هم ناراحت بود که چرا اینطور شد البته برای من نه برای خودش که سر خر نشم خلاصه ماجرا گذشت و پی گشتن کسی که پردم رو بدوزه تازه با این شرط که می گفت من پول ندارم و از این جور حرفها من هم ترس داشتم هر دکتری که می رفتم تازه خودم نه با اون، می گفتن که یا انجام نمی دیم یا اینکه 400 یا 500 هزار تومان پولش می شه که من نه اون این پول رو داشتیم. دیگه رفتم تو نخ بی خیالی اون هم اومد و گفت ما که آخرش این پولو باید بدیم بیا یه استفاده ای حداقل ببریم تو هم کلی کیف می کنی منم که زده بودم رگ بی غیرتی تن دادم به هر چی کثافت بازی با اون نامرد بود. دیگه به این فکر می کردم که هیچ وقت ازدواج نکنم و همیشه تنها باشم البته دوستم سمیرا می دونست خیلی دلدلریم داد اما بعدها فهمیدم این دختره فلان شده بی همه کس بود که این آش رو تو کاسه من گذاشته بود نگو سميرا دختر خاله اون کثافته که من رو با سمیرا دیده بود و شمارمو گرفته بود که بعدا" از طریق یکی از دوستام که نزدیک خونشون بود فهمیدم اما هیچ وقت به روش نیاوردم و همیشه نفرینش می کنم که بدبخت بشه. تا اینکه 1 سال گذشت دیدم خیلی رفتارش عوض شده اما بهم بدجوری عادت کرده بود هم می خواست باهام نباشه هم نمی تونست ازم دست بکشه نمی دونم چرا، خونشون که نزدیکای ما بود اسباب کش کردن و رفتن یه جای دورتر اما انقدر نامرد بود که حتی 1 روز مونده بود اسباب کشی کنن به من گفت. دیدم داره حرف از جدایی می زنه میگفت که هر کسی یه زندگی و سرنوشتی داره و این جور حرفها بعدا" فهميدم آقا 3 ماه نامزد داره و به من نگفته اما با من بود که بعدا دیگه واقعا" گذاشتمش کنار. دیگه من موندم و تنها یی و بدبختی البته سر کار می رفتم و حقوقم خوب بود پس اندازی هم داشتم. اما اون خودشو به اون راه زد و گفت که من پولی ندارم و از این جور حرفها منم گفتم باشه خودم هستم اما تا آخر عمر یه نفرینت می کنم که خدا جای حق نشسته. الان از اون موضوع 2 ساله که می گذره و هنوز هم تو چت برام پی ام می ذاره و التماسم می کنه که باهاش باشم اما من فقط با نفرین جوابشو می دم رفتم با یه بدبختی و فلاکت پرده ام را دوختم که نمی دونید من تو اون هفته چقدر زجر و درد کشيدم و چقدر لعنت بهش فرستادم . این داستان رو گفتم که اونهایی که عاشق شدن و خودشونو راحت می سپارن به سرنوشت که هر چی شد شد مثل من که آینده مبهم با ترس دارم . نکنید من را ببینید و نکنید
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه هفتم اسفند 1384 ساعت 21:58
فواید ازدواج برای دختر و پسر و ...
خواص ازدواج برای خانمها
ازدواج برای آقايون خوبه يا بد؟
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه هفتم اسفند 1384 ساعت 16:50
داستان های واقعی " نوش دارو ... "
اين موضوع مربوط ميشه به سال 76 وقتي من 16 سال بيشتر نداشتم . چند وقت بود كه ميشناختمش دقيقا" نميدونم چند ماه ولي يادمه كه از چهره با ابهتش خيلي ميترسيدم وقتي نگاه ميكرد تمام تنم يخ ميزد و پاهام مي لرزيد . همون روزا كه از مدرسه ميومدم سعيد توي باشگاه بدنسازي سر كوچمون كار ميكرد اون زبونزد تمام دختراي محل بود . هر چند خيلي هرز ميپريد ولي به اين آسونيا با كسي هم كلام نميشد . چهره خشن و جزابش با اون چشاي كشيده و عسلي دل خيلي ها رو آب كرده بود . تمام دخترا بعد از تعطيل شدن مدرسه ساعتها توي ايستگاه اتوبوس روبروي باشگاه واي ميستادن تا سعيد رو ببينن . من مجبور بودم هر روز از جلوي در باشگاه رد بشم تا به خونه برسم و هر روز دختر ها رو مي ديدم كه براي ديدن سعيد خودشون رو تيكه پاره ميكردن و توي دلم از اينكه چرا اينا خودشون رو اينقدر سبك و بي ارزش مي كنن ناراحت ميشدم . روزها بر همين منوال گذشت و من يادم نمي ياد كه حتي يك بار جلوي در باشگاه توقف كرده باشم .
يكشنبه 12 ارديبهشت سال 76 دقيقا روز تولدم بود. ساعت 5:30 بعد از ظهر داشتم از كلاس زبان بر ميگشتم و حسابي توي حال خودم بودم . هنوز به سر كوچه نرسيده بودم كه يك صدا از پشت سر بهم گفت : خانوم ببخشيد ميشه چند لحظه تشريف بياريد كار مهمي باهاتون دارم و من فقط يك لحظه برگشتم تا صاحب صدارو ببينم . واي ! نه ! سعيد بود ! اصلا" باورم نميشداز ترس تندي برگشتم و به راهم ادامه دادم و اون هم با ناباوري تمام رفتنمو نگاه ميكرد و باورش نميشد كه كسي دست رد به سينش زده باشه اون هم يه دختر كوچولوي دبيرستاني . اون شب تا صبح فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اين اتفاق رو يه تصادف ساده تلقي كنم و ديگه بهش فكر نكنم .اما سعيد به اين راحتي ها دست بردار نبود . از دختراي محل ميشنيدم كه دنبال تلفنم ميگرده و از پسراي محل راجع به من تحقيق ميكنه . باورتون نميشه از ترس از در خونه بيرون نمي يومدم . از اون روز سعي ميكردم كه ديگه از جلوي باشگاه رد نشم . كلي راهمو دور كردم از اينكه اسير نگاه جادوئيش شم وحشت داشتم . ميدونستم اگر يك بار فقط يك بار باهاش حرف بزنم ديگه خلاص شدن از قفسش ممكن نيست . اون نگاهش كوه رو از پا در مياورد چه برسه به من كه تا اون موقع فقط چند بار تلفني با چند تا پسر حرف زده بودم . سعيد حسابي پيگير مسئله شده بود . بالاخره يه روز پيدام كرد و گفت تو مجبوري با من دوست شي و گرنه برات بد تموم ميشه اگر به من جواب رد بدي ! و من براي اولين بار مستقيم تو چشاش نگاه كردم . بهش گفتم مثلا" چي ميشه ؟ اونم صاف تو چشاي من ذل زد و پوزخندي زد و رفت . نميتونستم سرپا وايستم . پاهام ميلرزيد . قلبم به شدت ميزد . بين اينهمه دختر كه كشته مردش بودن چرا من ؟ آخه من نميتونستم ببينم كسي كه عاشقشم اينهمه خاطر خواه داشته باشه . آخه من نميتونستم عشقمو احساسمو با كسي تقسيم كنم . سعيد باز هم اومد 2 بار 3 بار 10 بار . . اونقدر اومد و رفت تا من راضي شدم . بهش گفتم سعيد من طاقت ندارم كه تو رو با كس ديگه ببينم . گفت كه به تعداد موهاي سر من دوست دختر داره ولي به خاطر من همشونو ميزاره كنار و من چه بچه گانه باور كردم . كم كم شدم تابلو تو محل و مدرسه همه ميخواستن بدونن كه من چه جور مخ سعيد رو زدم و شدم دوست دختر فابريكش . چه روزايي كه كلاس و مدرسه رو دو در كردم و رفتم پيش سعيد . كم كم درسم افت كرد اما مهم براي من اين بود كه من سعيدو داشتم و سعيد تمام زندگيم بود . هر دفعه مي ديدمش مثل بار اول دستام يخ ميكرد و پاهام ميلرزيد و اون هر بار دستاي يخ زدمئ تو دستاش ميگرفت و ميگفت : دستات مثل گله عروسك من . نميدونيد چقدر سخته برام ياد آوري اون روزها و اينكه هنوز هم بعد از 8 سال وقتي از اون روزها حرف ميزنم دستام يخ ميكنه و پاهام ميلرزه . روزها گذشت و من عاشق و عاشقتر شدم . به خاطر سعيد همه كار ميكردم تا از من راضي باشه اما اون به يك نفر راضي نبود . هر روز با يه دختر ميديدمش و چه سخت بود ديدن اون لحظه ها . ولي سعيد هر بار يه جوري قضيه رو ماست مالي ميكرد و من از بس عاشقش بودم سكوت مي كردم . مهم اين بود كه سعيد مال من باشه 4 سال گذشت . 4 سال پر از درد سر و بد بختي . هر روز يه داستان تازه . يك بار با دختر تو خونه گرفتنش و راهي زندان شد . خلاصه هر روز يك ماجرا داشتيم تا اينكه من ديپلم گرفتم و كم كم سر و كله خواستگارا پيدا شد .
تمام موقعيت هامو يكي پس از ديگري رد ميكرد چون از دست دادن سعيد برام يه كابوس باور نكردني بود . سعيد ميگفت من دوستت دارد و تو بايد به خاطر من 3 سال ديگه صبر كني حتي با مادرم هم صحبت كرده بود . يك روز يكي از دوستاي صمصمي ام يك شماره بهم داد و گفت : مونا جان . من تو رو خيلي دوست دارم و نميتونم ببينم كه سعيدي كه 4 سال تو رو به بازي گرفته 3 سال ديگه هم بازيت بده و بدش هم هيچ چي به هيچ چي . اين شماره دختري هست به نام مريم كه مثل توچهار ساله با سعيد دوسته و تمام حرفايي كه به تو زده به مريم هم زده و همونطور كه تو رو از مامانت خواستگاري كرده مريم رو هم از مادرش خواستگاري كرده . دنيا روي سرم خراب شد . با دست لرزان به مريم زنگ زدم . اون از تمام ماجرا با خبر بود و منو كاملا" ميشناخت با هم قرار گذاشتيم . اون شب تا صبح نخوابيدم و به مريم فكر كردم . اون خيلي خونسرد بود . يعني اينقدر خيالش راحت بود؟
يعني چه شكلي بود ؟ از من خوشكل تر بود ؟خلاصه رفتم سر قرار . وقتي مريم رو ديدم سرم گيج رفت . اين همون دختري بود كه بارها و بارها با سعيد ديده بودمش و سعيد گفته بود دختر خالمه و ازدواج كرده . وااااااي خدا چقدر سعيد پست بود . وقتي سعيد فهميد كه من با مريم صحبت كردم خيلي عصباني شد و گفت حالا كه به من اعتماد نداري همون بهتر كه با هم دوست نباشيم و من هم با كلي گريه زاري قبول كردم . آخه به چي بايد اعتماد ميكردم ؟ به چهار سالي كه حتي يك لحظه هم فقط مال من نبود ؟ ولي سعيد بعد از چند روز زنگ زد و گفت من بين تو و مريم تو رو انتخاب كردم و جلوي تو از مريم خداحافظي ميكنم و من هم اينقدر ساده و عاشق بودم و يا بهتره بگم اينقدر خر بودم كه باز هم بهش اعتماد كردم و قبول كردم اما سعيد هيچ وقت اين كارو نكرد . و اين حرفش هم فقط براي راضي كردن من بود . يک سال ديگر گذشت . من سر كار ميرفتم و اونجا پسري به من علاقهمند شد كه واقعا" به خاطر من همه كار ميكرد . به هزار بد بختي شماره خونه مارو پيدا كرد و با پدرم صحبت كرد . من هم كه ازش متنفر بودم از اين كارش كه چرا بدون اجازه من باپدرم صحبت كرده عصباني شدم . اون 10 سال از من بزرگتر بود و كنار شركت ما يه شركت زده بود و كار و بارشم بد نبود . اما من احمقانه ردش كردم . سعيد هر وقت با من كار داشت مهربون ميشد . هر وقت به من نياز داشت يا هر وقت كه پول ميخواست . و من هنوز هم عاشقش بودم تا اينكه يك روز دوباره با مريم ديدمش . ديگه تموم شد همه چيزتموم شد . سعيد ديگه نتونست منو راضي كنه و من هم با اينكه هنوز هم مثل روز اول عاشقش بودم بين راه عقل و راه دل راه عقلو انتخاب كردم . رو دلم پا گذاشتم و با همون همكارم ازدواج كردم با اينكه ازش متنفر بودم . همه چيز تموم شد !!!!!!!!!! ما عقد كرديم و من دو هفته در اتاقم رو قفل كردم و فقط كريه كردم . زندگي بدون سعيد مگه ميشد ؟ بعد از چند ماه سعيد زنگ زد . گريه كرد . التماس كرد . گفت كه هيچ كس براش مثل من نشد . خواهش كرد كه برگردم . سعيد خود خواه و مغرور براي من گريه ميكرد . دوست نداشتم گريشو ببينم اما من رو دلم پا گذاشته بودم و بايد تا آخرش ميرفتم . گفتم كه هيچ راهي وجود نداره و همه چيز تموم شده و براش آرزوي خوشبختي كردم . من ازدواج كردم بر خلاف ميلم . بر خلاف اونچه قلبم ميگفت . اما شوهرم عاشقانه دوستم داشت و واقعا" تمام زندگيشو پاي من ريخت . و الان من يك پسر دارم . كسري نازنين من الان تمام زندگيمه ولي حتي با وجود پسرم كسري هم من هنوز تنها عشقمو فراموش نكردم . با تمام بدي هايي كه در حقم كرد . براش آرزوي خوشبختي ميكنم .
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه هفتم اسفند 1384 ساعت 16:28
یادش بخیر .. قسمت دوم ..
Bolek & Lolek
Choobin Dehkadeye Heyvanat
Dore Donya Dar 80 Rooz Droopy Dr.Ernest Ferdy Dore Donya Dar 80 Rooz
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 22:47
کاریکاتور روز ...
اول از همه سیاسی نیستم ..
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 22:37
جاده وجود ...
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست !!
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 22:34
داستانهای واقعی ... " آقوش معشوق "
سلام داستان زندگی ام رو واسه شما می فرستم تا شاید دوستانم از اون درس بگیرن و براشون تجربه ای باشه با تشکر فراوان
دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید ، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید....(پائولو کوئلیو)
رابطمون از چت شروع شد... سال 81 ترم دوم دانشگاه بودم ... اواخر دی ماه بود ... من مشخصات خودم رو دادم وحتی دانشگاهی که درس میخوندم(حتی فکرش هم نمی کردم که بخواد من و پیدا کنه) .. تعطیلات بین دو ترم که تموم شد اولین کلاسی که رفتم "م" پشت سرم نشسته بود و من بی خبر از همه جا به حرف های استاد گوش می دادم .. همون شب اومدم چت و اون گفت که پشت سرم نشسته بوده.. اول ترسیدم که توی دانشگاه واسم دردسر درست کنه، چون اون اولین پسری بود که وارد زندگیم شده بود و من می ترسیدم .. خیلی محتاط بودم و اصلا توی دانشگاه با هم نبودیم .. رابطه با چت شروع شد و کم کم تلفن و بعد هم با هم بیرون میرفتیم ... کوه ،سینما ، کافی شاپ و... "م" از اول گفت که می خواد بره کانادا ، گفت دیر وزود داره ولی سوخت و سوز نداره... من هر روز بیش تر بهش وابسته می شدم و حتی فکرش هم نمی کردم که یک روزی ازش جدا بشم ... مثل همه رابطه ها اول با دوستی ساده شروع شد و بعد حرف ازدواج پیش اومد ... برام عزیز بود و به اون گفتم که عاشقش هستم .. اون هم من و دوست داشت ولی به قول خودش"دوستت دارم ولی عاشقت نیستم "... دیگه برام شده بود همه ی زندگیم.. آخرین فکری که با اون خوابم می برد و صبح وقتی چشمام و باز می کردم اولین فکرم "م" بود، نمی دونم تا حالا این چیز ها رو تجربه کردین یا نه!!؟... 7 ماه از دوستی ما می گذشت که یک بار که با هم از دانشگاه می آمدیم ( البته هر کدوم توی ماشین خودش) نزدیک های خونه ی ما تصادف کرد وااااااااااااااااای که من شوکه شدم ، دقیقا جلوی چشم های خودم ماشینش له شد.. از آینه ماشینم می دیدم که سرش به شیشه ماشین خورده و داره خون میاد... اون قدر شوکه بودم که نمی تونستم از ماشین پیاده بشم .. چند تا صلوات فرستادم و پیاده شدم ، حالا دیگه مردم زیادی دور ماشینش جمع شده بودن.. توی شلوغی دنبالش میگشتم که یک لحظه خودش با لب خندان اومد طرفم ، صدام می لرزید نمی تونستم حرف بزنم ، هنوز از سرش خون میومد، به من گفت چرا رنگت پریده !؟ من حالم خوبه ! نترس ! تو بهتره بری خونه !!!.. من گفتم نمی رم ... اومدم سوار ماشینم شدم و رفتم آب معدنی و چند تا شکلات خریدم و دوباره برگشتم ... با آب صورتش و شست و اصرار کرد من برم خونه .. با این که نمی خواستم ولی مجبورم کرد که برم خونه... حالا بماند که من چه جوری رفتم خونه ... این قدر دلداریش می دادم و بهش محبت می کردم اون شب تا صبح باهاش حرف می زدم که ناراحت نباشه ....فردای اون روز به من زنگ زد و گفت که هر جا که باشم دوستت دارم و با هم ازدواج می کنیم .. وقتی نگرانی و عشق من رو نسبت به خودش دیده بود تصمیم گرفته بود با من بمونه..... این جریان گذشت و ما با هم خیلی رابطه ی خوبی داشتیم ... 1 سال از دوستی ما گذشت.. قرار گذاشته بودیم که اون بره کانادا و بعد از یک سال برگرده و با هم ازدواج کنیم .. تا این که ویزای اون اومد و وقت داشت که تا یک ماه ایران و ترک کنه... من از این که می دیدم "م" خوشحال هست ،خوشحال بودم ولی از تنهایی می ترسیدم ، از این که من رو فراموش کنه ، از این که دیگه برنگرده... این فکرها من رو که دیوونه ی"م" بودم ، دیوانه تر می کرد ... روز ها به سرعت می گذشت و بالاخره روز رفتنش رسید ... برام چند تا کادو گرفته بودو بهم قول داد که برگرده و حتی آخر دفترچه تلفنم نوشت و تضمین داد که برمی گرده ، وای که من چه حال و روزی داشتم ، محکم بازوهاش و گرفتم و گریه می کردم ، می ترسیدم دیگه هیچ وقت نتونم سرم و بذارم روی شونه هاش ... من گریه می کردم و اون می خواست آروم باشم ولی نمی تونستم ، وقتی از ماشینش می خواستم پیاده بشم صورتش و توی دستام گرفتم و چند ثانیه بهش زل زدم تا چهره اش رو واسه همیشه توی ذهنم حک کنم ، همه جای صورتش و بوسیدم و پیاده شدم و اون رفت ... عشقم رفت و این سخت ترین لحظه زندگیم بود که هیچ وقت فراموش نمی کنم....فرادی اون روز گرم تابستونی از کانادا زنگ زد و گفت که رسیده و قطع کرد ....همه ی تابستون رو سعی کردم به نبودنش عادت کنم ولی نشد ... اگر از جاهایی می رفتم که قبلا با هم رفته بودیم ،بی اختیار گریه ام می گرفت ... داغون شدم ، کلی وزن کم کردم . با هم در ارتباط بودیم ، چت می کردیم ، تلفن می زدیم ولی باز من احساس کمبودش و حس می کردم .. 6 ماه به همین منوال گذشت توی این 6 ماه کم کم حس می کردم بی تفاوت شده .. دیگه وقتی زنگ می زدم زیاد تحویلم نمی گرفت همش می گفت کار دارم ، من اعتراضی نمی کردم ، به خودم می گفتم این تازه رفته و زرق و برق اونجا جو زدش کرده و درست میشه .. ولی اون درست نشد و روز به روز بد تر می شد ... خیلی دوستش داشتم و می خواستم هر جور که می تونم اون رو نگه دارم.ولی افسوس.. مرتب کتاب های روان شناسی می خوندم تا بتونم به اعصابم مسلط باشم ولی کافی بود یک بار باهاش حرف بزنم تا دوباره قاطی کنم.....ابطمون کم شد اون می خواست که کم بشه ... فقط خدا می دونه من چه وضع ناجوری و تحمل می کردم .. ساکت شده بودم ،هر شب با گریه می خوابیدم ، واییییییییی که با من چه بد کرد ، هر کس تا این حالت رو تجربه نکنه نمی تونه عمق این شکست عاطفی رو درک کنه.... دیگه خسته شده بودم از بی توجهی هایش ... یک شب توی چت باهاش دعوام شد و همه چیز رو گفتم ولی اون باز بی تفاوت بود ، اصلا براش مهم نبود که من چی میگم ، اکثر حرف هایم هم جواب نمی داد ، با همه این چیز ها هنوز وحشتناک دوستش داشتم ... همون شب چون خیلی عصبیم کرد ، رفتم توی روم و اولین کسی که پی ام داد ، من جواب دادم و باهاش دوست شدم(ن) .. همه زندگیم و واسش گفتم ، اون(ن)هم یک شکست خورده ی عشق بود ، اون همه حرفام و با حوصله گوش می داد ، خیلی با محبت بود .... با "م" رابطم خیلی کم شد چند هفته ای یک بار با هم چت می کردیم ولی حتی از من نپرسید چرا کم پیدایی ! و این باعث میشد من بیشتر به (ن) نزدیک بشم .. روحیه ام بهتر شد (ن) همه جور به من محبت می کرد هیچ وقت نمی ذاشت من ناراحت باشم ... حالا (ن) عاشق من بود ، کار خدا رو می بینید!؟ حالا من شدم معشوقه، ولی هنوز "م" رو دوست داشتم .. اون از هیچ چیز واسم کم نذاست ، یک بار با هم رفته بودیم بیرون که نوار عارف گذاشته بود آهنگی بود که قبلا با "م" وش داده بودم ، بی اختیار دلم گرفت و ساکت شدم و اشک توی چشمام جمع شد همون لحظه که (ن) این صحنه رو دید سریع نوار و از شیشه ماشین بیرون پرت کرد و گفت هیچ وقت نمی خوام که غمگین ببینمت.... ساعت ها منتظرمن میموند تا من امتحانم و بدم و اون من رو برسونه خونه ، از این کار لذت می برد ، همه چیزش رو می داد که با من باشه، کارهاش من رو یاد خودم می انداخت کارهایی که یک روز واسه خوشحالی "م" می کردم حالا اون واسه من انجام می داد .. اما افسوس که هنوز دل من جای دیگه ای بود و (ن) این رو خوب درک میکرد .... زمان گذشت و (ن) از من خواستگاری کرد ، از هر نظری ایده آل بود ، واقعا محشر بود ، من گفتم بهم فرصت بده تا بتونم "م" رو فراموش کنم و اون هم قبول کرد.... در این مدت با "م" در تماس بودم البته ماهی یک بار، اون هم در حد آف، وقتی که (ن) از من خواستگاری کرد دیگه باید با "م" خداحافظی می کردم ، کسی که من رو داغون کرده بود ، ازمن کسی ساخته بود که دیگه نمی تونست عاشق کسی باشه.. به"م" زنگ زدم ، گفتم که می خوام ازدواج کنم، باورش نمی شد ، اون این قدر از عشق من مطمئن بود که فکرش هم نمی کرد که یک روز من ترکش کنم ، می دونست با من چی کار کرده ، در حالی که اصلا انتظارش و نداشتم "م" گفت ازدواج نکن ، از عشقمون گفت ، گفت که من رو دوست داره ، گفت کارش زیاده وگرنه هنوز من رو خیلی دوست داره .... این قدر گفت که دوباره آتیش زیر خاکستر دلم روشن شد ، من هم هنوز دوستش داشتم و خلاصه دوباره کلی قرار گذاشتیم .... کم کم سعی کردم که از (ن) جدا بشم ، می دونستم که عاشق من هست و مونده بودم چی کار کنم !!!...نمی تونستم بلایی که یک روز سر خودم اومده بود رو سر (ن) در بیارم ، از طرفی هم عشقم به "م" کلافم کرده بود.... 4 ماه از این جریان گذشت و توی این مدت نتونستم بین عقل و دلم یکی رو انتخاب کنم ، دیگه خسته شده بودم ، میدونستم "م" فقط دوست داشتنش سطحی هست و هر زمان امکان داره که دوباره بره ، از طرفی هم (ن) عاشق من بود ... خیلی سخته که هم عاشق باشین و هم معشوق....با این که برام واقعا سخت بود ولی تصمیم خودم رو گرفتم، بعد از 9 ماه دوستی با (ن) ازش خواستم که بیاد خواستگاری من !!!! خیلی خوشحال شد و بعد از یک هفته اومد، خیلی امید داشت ، آرزوش بود که من زنش باشم ولی واسه من زیاد مهم نبود ، با درگیری هایی که تا حالا با "م" داشتم دیگه قدرت فکر و از من گرفته بود... تصمیم اصلی رو گذاشتم به عهده ی خانوادم، اون اومد و خانواده ی من قبول نکردن ، من هم هیچ اصراری نکردم ، وقتی که گفتن نه ، من هم گفتم نه ... شکست رو توی چشم های (ن) دیدم ، یادم به خودم افتاد ،ناراحتیش رو دیدم ولی نمی تونستم کاری انجام بدم و این جوری بود که جدا شدیم ... 2روزبعد هم از "م" جدا شدم ... حالم خراب بود ..(ن) واسم میل زد که داره نامزدی میکنه ولی نامزدش رو دوست نداره و کلی نفرینم کرده بود .... نمی دونم اگر شما جای من بودید چی کار می کردین !؟ .... تا امروز 7 ماه هست که من تنها زندگی می کنم ، چند تا موقعیت ازدواج داشتم ولی اصلا نمی تونستم ... درسم و تموم کردم و رفتم تو کار موسیقی که فراموش کنم که گذشته ام چی بوده ... مرتب با کتاب های مختلف خودم رو آروم میکنم تا بتونم ادامه بدم..... و حالا بعد از همه این ماجراها "م" بهم زنگ زد!!! و اظهار پشیمونی کرد ،خیلی حرف زد و خواست که من دوباره برگردم ،وقتی که گفت دوباره بیا دوست باشیم ،همه مصیبت ها و تنهایی که کشیده بودم ، نگاه پر از التماس (ن) وقتی که جدا شدیم جلوی چشمام اومد ، صدام لرزید و اشک توی چشمام جمع شد ،قادر به حرف زدن نبودم و تلفن رو قطع کرد...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چراااااااااااااا!؟؟ "م" وقتی برگشت که من به تنهایی عادت کرده بودم.. اون زمان که بهش احتیاج داشتم تنهام گذاشت دیر اومد وقتی فهمید که اشتباه کرده که دیگه اثری از من نمونده یاد محبت های (ن) هنوز قلبم و رو می سوزونه.. همیشه از خداوند واسش خوشبختی طلب می کنم اون عشقش پاک بود همون جور که عشق من نسبت به "م" پاک بود.........
همه این اتفاقات در 2 سال رخداد ولی واسه من یک عمر بود.. همیشه به این موضوع فکر میکنم که خداوند با این کارش چه چیزی رو به من می خواست بفهمونه !؟ چرا "م" رو با اون همه بی احساسیش در زندگی من قرار داد و برای چی (ن) رو اون جور عاشق سر راه من قرار داد!؟ آیا من کار درستی انجام دادم که هر دو رو ترک کردم !؟ و هنوز من نتیجه ای نگرفتم........ من خواستم این جریان زندگیم رو خلاصه بگم ، نمیدونم تا چه حد موفق بودم ممنون که با حوصله خوندین امیدوارم واسه هیچ کس این اتفاقات نیفته برای همه ی شما عزیزانم آرزوی موفقیت می کنم خوشحال میشم که نظرتون رو برام میل کنید
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 22:1
داستانهای واقعی " عروسک "
ميخوام يه قصه براتون بگم البته اگه حوصله داشته باشيد.باور كنيد زياد وقتتون رو نميگيرم. فقط دلم ميخواد شما هم بدونين كه هميشه همه حرفهاي قشنگ و خوب واقعاً خوب نيست، همه لحظههاي قشنگي كه يك نفر براتون ميسازه هميشگي نيست، كسي كه ميگه براتون ميميره كاري ميكنه كه به مرگ خودتون راضي بشين.
و اما قصه.... قصهاي كه من ميخوام براتون بگم قصه چند ماه از زندگي يه دختر تنهاست كه دلش ميخواست كسي رو پيدا كنه كه بتونه لحظه هاي تنهائيشو باهاش تقسيم كنه، اون سالها چشمشو رو همه خوشيهاي دنيا بسته بود با كسي كاري نداشت ، داشت زندگي خودشو ميكرد هرچند تنها بود اما از تنها بودنش اونقدرا هم ناراحت نبود ولي چون بالاخره يك انسان بود با تمام خصوصيات و احساسات يك انسان، دوست داشت با كسي حرف بزنه كه حرفاشو بفهمه، راز دلشو اگه بهش ميگه اونم راز نگه دار باشه و خلاصه هر دوشون بتونن به هم اعتماد كنن و دوست باشن. دختر به قدري در تنهائي خودش غرق بود كه هيچ كس رو نميديد به هيچ كس اعتماد نداشت از همه بدش مياومد دلش نميخواست كسي از راز درونش خبردار بشه به همين دليل تنها بود ، تنهاي تنها. بعداز چندين وچند سال با آقاپسري آشنا شد كه خيلي از طرز فكرهاش و اخلاقاشو پسنديد فكر كرد چون خيلي از فكرهاشون باهم يكيه ميتونه باهاش حرف بزنه قصه غصههاشو بگه وخلاصه اينكه تنهائياشو با اون تقسيم كنه ، بهش اعتماد كنه و در يك كلام دوستش باشه. خيلي خوب شروع شد، خيلي خوب وخيلي خوبتر اينكه همه دوستاشون از دوستي اين دو نفر خوشحال بودن غير از يكي از دوستاشون كه دائم ميخواست به دختر بفهمونه كه اينكاري كه داره ميكنه درست نيست اما دختر كور و كر شده بود هيچ كدوم از حرفهاي اون رو قبول نميكرد و ميگفت اين آدم از حسودي اين حرفا رو ميزنه و خبر نداشت كه تمامشون درست بوده . اون دختر فكر ميكرد گمشده خودشو پيدا كرده اون پسر هم مثل پروانه دورش ميچرخيد. آقا پسر تا احساس ميكرد دختر يك كم ناراحته ميكنه هر كاري ميكرد تا حال دختر خوب بشه ، آقا پسر، هر وقت احساس ميكرد دوستش دلش گرفته اونقدر باهاش حرف هاي قشنگ ميزد كه دختر فكر ميكرد چرا بايد اينجوري دوستشو ناراحت كنه. چند ماهي گذشت به خوبي وخوشي اونقدر خوب كه اون دختر تنها فكر ميكرد اينهمه سال چرا يه همچين آدمي براي دوستي پيدا نكرده و چرا قدر اين لحظات خوب رو نميدونه و ميخواد با فكرهاي پوچ راجع به آينده اين لحظه هاي به ياد موندني رو خراب كنه . غافل از اينكه اون آقاي محترم اونقدر مرد نبود كه بخواد ذات خودشو نشون بده ،بهش بگه كه اين روزا تا وقتيه كه من راجع به تو فكرهايي دارم از اون به بعد ميتوني بري بميري و فقط مهم من هستم كه بايد لذت ببرم، تمام حرفهاي دختر رو چشم بسته قبول ميكرد. دختر وقتي بهش ميگفت در آينده نظرت عوض ميشه ميگفت : غيرممكنه كاري ميكنم كه هيچ كس هيچي نتونه بگه. هميشه ، همه جا با اون بود هيچوقت تنهاش نميذاشت و درضمن اينم بگم كه اون دختر تنها ، با هر سازي كه دوستش زد رقصيد هر جوركه اون خواست شد. غافل ازاينكه اون آقا داره كيف ميكنه از اين كه تونسته به قول خودش پيروز بشه و اون دختري رو كه هيچ كس تا به حال جرأت نكرده بود بهش نگاه چپ بندازه رو به زانو دربياره. اون جناب شهامت اينو نداشت و اينقدر مرد نبود كه بگه كه من هدفم از دوستي با تو فقط اينه كه مثل يه عروسك باهات بازي كنم ، هر وقت دوست داشتم دوستت داشته باشم و هر وقت هم كه دلمو زدي بندازمت تو سطل آشغال.
من عادت ندارم به خاطر كسي كاري انجام بدم ، من دوست ندارم به كسي عادت كنم ، من دوست ندارم كسي رو كه باهام دوست شده و دوستم داره دوست داشته باشم ، من فقط دوست دارم هر روز براي همون روز و با يه چيز تازه سركنم. دوست دارم هر وقت عشقم كشيد باشي هر وقت هم نخواستمت نباشي و واقعيت اين بود كه ميخواست دختره نباشه!!!!!! چون ديگه براش تازگي نداشت، حس كنجكاويش ارضا شده بود و فقط تنها اين مسئله مونده بود كه چه جوري از دست دختره خلاص بشه. كارهايي كرد كه اگه در حق دشمنش ميكرد بازم ناروا بود. منطقش هم اين بود كه نبايد بيشتر از اين به هم وابسته بشيم.... خيلي جالب بود، چون اين حرفا تمام حرفايي بودكه دختر روزاي اول دائم تكرار ميكرد و پسر هم ميگفت: اگه يكبار ديگه اين فكرها تو سرت بياد نه من نه تو! حالا اون روز رسيده ، روزي كه عروسك دل صاحبش رو زده و صاحبش عروسك ديگهاي رو پسنديده كه ميخواد تمام كارهايي كه درحق اين يكي كرده دوباره تكرار كنه. البته عروسك قبلي ميدونه كه چه بخواد و چه نخواد بايد تسليم بازي بشه و آخر سر اونه كه همه روح شو و وجودشو باخته ولي دلش ميخواد بقيه بدونن كساني كه ادعاي دوستي دارن در واقع از همه دشمن تر هستند. ميدونين به نظر دختره حق با صاحب عروسكه ، چون حق داره تا جوونه جووني كنه، دل بشكنه و آزار بده و از زندگيش لذت ببره ولي اي كاش از اول ميگفت تو دوست من نيستي بلكه عروسكي هستي كه بعد از چند وقت دلم رو خواهي زد و من تنها هدفم از اينهمه سعي وتلاش اينه كه فقط به خواسته خودم برسم. هر چند دختره ميدونه كه آقاي محترم به هيچي حتي وجدان و خدا اعتقاد نداره ولي اونو به خدا سپرده و ميدونه كه فقط و فقط اون ميتونه جواب آقاي محترم رو بده. و اين رو بدونه كه هركي زد و رفت و شكست يه روز يه جا ، كم مياره....... به فلسفه زندگي و دوست داشتن فكر كنيد. احساسات يك انسان چيزي نيست كه يك گرگ در لباس آدم بياد و فقط به خاطر دل خودش اونو به بازي بگيره بعدش هم همه چيز تموم بشه وبره. دنيا هميشه اين شكلي نبوده و نخواهد بود. فواره اگر هميشه رو به بالا ميره اما بالاخره به زمين برميگرده. در مورد كارهاتون فكر كنيد، سر كار گذاشتن آدما كار آسونيه ولي جواب دادن به وجدان بعد از چند وقت كار آسوني نيست.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 ساعت 15:34
داستانهای واقعی ...
دوستان عزیز سلام...داستان امروز سرگذشت یکی از سینه سرخ های عزیز به اسم فردین که امیدوارم خوشتون بیاد ... 26 سالم بود و تازه دانشگاه را تمام کرده بودم و در یک شرکت دولتی مشغول به کار بودم.در آن روزها عضو تیم ملی یکی از هنرهای رزمی بودم.تمام زندگیم ورزش بود و مطالعه اصلا اهل حرف زدن با هیچ دختری نبودم وقتی تو دانشگاه بودم تمام وقتم را صرف ورزش میکردم و از این رو دوستام بهم می خند یدند چون همه دوست دختر داشتند و فقط من تنها بودم.مادرم همیشه می گفت آرزوم اینه که تو رو با یک دختر ببینم.ولی من فقط می خندیدم و به مادرم میگفتم مادر من اصلا روم نمیشه که با دخترها حرف بزنم در ضمن چیزی هم ندارم تا بهشون بگم. 26 سالم بود و تا اون موقع عاشق هیچ کسی نشده بودم اگه دختری رو می دیدم که ازش خوشم می اومد فقط نگاهش میکردم.همین. من با برادرم یک سال اختلاف سنی داشتم و اون همیشه دو سه نفر دوست دختر داشت من رابطه ام با برادرم خیلی صمیمی بود و الان هم صمیمی هست همیشه با هم میرفتیم سر قرارهای دوست دخترهاش. من یه گوشه وامی ستادم و اون باهاشون حرف میزد و من همیشه خدا خدا میکردم که زود حرفاشون تمام بشه و من به باشگاهم برسم.پسر آروم و کمرویی بودم و خیلی مواقع دوست دختر های برادرم میگفتند این داداش تو مگه حس نداره یا که دل نداره ؟ و وقتی داداشم این رو بهم میگفت من فقط میخندیدم و سرخ میشدم و میگفتم بابا دل دارم ولی نمیدونم که چرا عاشق نمی شم. با یکی از دوستام تو باشگاه خیلی رفیق بودم و حریف تمرینی هم بودیم .هم دانشگاه و هم رشته بودیم و هم حریف تمرینی هم بودیم اسمش ( اجازه بدید اسم مستعار حمید بذارم ) حمید بود.اونم بهم میگفت فردین تو تمرین حست رو از دست دادی که اینقدر ورزش میکنی و من می زدم زیر خنده. با حمید خیلی کوه میرفتیم و اون هم خیلی دوست دختر داشت هر هفته با دو سه نفرشون می اومد کوه من هم که تنها نمیشدم با یکی از اون دخترها چند قدمی راه میرفتم ولی زود خسته می شدم و ازش فاصله میگرفتم ولی کاری نمیکردم که بهش بر بخوره یا خدایی نکرده توهینی بهش بشه.از کوه که پایین می اومدیم خیلی منطقی ازشون خداحافظی میکردم و بعد حمید تو سرم میزد و میگفت فردین خاک تو سرت که از دستش دادی و هیچ غلطی نکردی و من بهش میگفتم اخه چی باید بهش میگفتم دختر خانم خوبی بود و من نسبت بهش هیچ حسی نداشتم انگار که خو اهرم بود.در ضمن ما فقط چهار برادر بودیم و خواهر نداشتیم ولی همه رو مثل خواهرهای خود میدونستم.دوستان خیلی زیادی داشتم و همه منو خیلی دوست داشتند و دارند و بهم میگفتد فردین تو خیلی با مرامی ( حتما چون متل مرحوم فردین هم اسم بودم )تو فامیل همه بهم میگن داداش فردین و تمام دخترهای فامیل برام متل خواهر بودند و هستند و حتی خیلی هاشون رازهای زندگیشونو بهم میگفتند.و من هم از زندگیم رازی بودم و احساس آرامش میکردم.ولی متاسفانه همه چیز به این خوشی تمام نشد. داشتم سخت برای فوق لیسانس خودم را آماده میکردم و هم داشتم وارد تیم ملی ورزش رزمی میشدم و از طرفی هم داشتم در شرکتی خیلی معتبرکار میکردم.یک روز حمید بهم گفت فردین فردا بعد اظهر میایم دنبالت با ماشین که بریم بیرون یه دور بزنیم و من هم که خسته شده بودم قبول کردم و برای فردا دو شنبه سال 1371 بود که با هم رفتیم بیرون با ماشین که داشتیم می چرخیدیم ناگهان چشم حمید افتاد به دو تا دختر که برای ماشین ایستاده بودند و گفت فردین بذار سوارشون کنیم من هم گفتم بابا حمید متل آدم اومدیم بیرون که استراحت کنیم .گفت ای بابا فردین تو هم با این اخلاقت . تو این کشمکشها با حمید بودم که دیدم حمید جلو اونها ایستاده و در حال تعارف کردن برای سوار شدن بود.بلاخره سوار شدند و یکهو حمید یکیشونو شناخت و گفت تو همون دختری نیستی که خونتون پشت خونه ما بود؟ بعد از آشنایی با هم دیگه بالاخره همدیگرو شناختند (آخه حمید اون موقع با یکسری از دوستاش تو اون مهله این خانم زندگی میکرد خونه دانشجویی گرفته بودند )اون دختر خانم ( اجازه بدید که اسم مستعار مریم بذارم.چون از اسم مریم خیلی خوشم میاد).با دختر خاله اش سوار ماشین شده بودند .مریم اون موقع 21 سالش بود و من 26.اون روز حمید و مریم خیلی خاطره تعریف کردند و کلی میخندیدیم.تا که دیر شده بود و قرار شد که پیاده بشند و قبل از پیاده شدن حمید گفت میشه باز هم همدیگر رو ببینیم و مریم با دختر خاله اش با دو دلی قبول کردند.روز بعدش حمید بهم گفت فردین اماده شو که برییم سر قرار گفتم من که نمی ایم .از من انکار و از حمید اسرار گفت اگه تو نیایی اونها ناراحت میشند و زشت آست.من هم به ناچار قبول کردم.مریم با حمید دوست شد و قرار شد من هم با دختر خاله مریم به اسم سارا دوست بشم.سارا دختر خوبی بود قد بلند سفید رو و خیلی خوش اخلاق ولی من به چشم خواهر نگاهش می کردم و طبق معمول هیچ حسی نسبت بهش نداشتم و سارا هم خودش اینو فهمیده بود و در قرارهامون از همه چی میگفتیم غیر از عاشقی.کم کم رابطه من و سارا به سردی گرایید چون چیزی دیگه برای گفتن نداشتیم تا اینکه بعد از قرارهای بعدی ما چهار نفر سارا کمتر می اومد و بعضی وقتها من با اونها نمی رفتم.چون یا درس داشتم یا تمرین سخت ورزشی البته حمید هم تمرین میکرد ولی نه به شدت من. روزها به همین منوال می گذشت و رابطه مریم و حمید همچنان پای دار بود.و از سارا دیگه خبری نبود ولی همیشه احوالشو از مریم که دختر خاله اش بود می پرسیدم.گاها سه تایی می رفتیم بیرون و من یه گوشه می ایستادم تا مزاحم حمید و مریم نشم.چندین ماه به همین منوال گذشت تا اینکه شبی که سه تایی با هم بودیم و حمید میخواست تا سارا را به منزل برسونه تو ترافیک گیر کردیم.حمید به من گفت فردین با مریم پیاده شو و برسونش به منزل چون ترافیک اینجا خیلی سنگینه و تا منزل مریم دیگه راه زیادی نمونده بود.من و مریم پیاده شدیم و وسط های کوچه بود که در سکوت و تاریکی کوچه مریم برگشت تو چشمام نگاه کرد و گفت فردین....انگار می خواست چیزی بگه ولی نمیتونست که ناگهان با با چشمانی براق بهم گفت " فردین تو چقدر دوستم داری " من هم خیلی عادی و معمولی گفتم به همون اندازه دوستتان دارم که حمید رو دوست دارم.از همدیگر خداحافظی کردیم و من خودمو به ماشین حمید رساندم.چند لحظه ای گذشت و من همچنان گیج بودم که چرا مریم اینو بهم گفت.دلم طاقت نیاورد و به حمید ماجرا رو گفتم.حمید که خیلی تیز بود وسط اتوبان زد رو ترمز و منو بغل کرد گفت فردین تو خیلی خوش قلب هستی هر کسی دیگری بود اینو بهم نمیگفت.بعد حمید برگشت بهم گفت که مریم عاشق تو است من هم خیلی وقته که اینو فهمیدم چون همیشه از تو از من میپرسید و من هم بهش میگفتم که این تا حالا با هیچ دختری دوست نبوده.و فردین من هم زیاد عاشق سارا نیستم ما با هم خیلی اختلاف داریم ولی به تو نمی گفتم.من هم گفتم خوب من حالا چکار کنم من که اصلا سارا رو دوست ندارم ولی براش آحترام خاصی قایل هستم.حمید گفت نه نه نه... اون عاشقته تو است تو چرا اینو نمی فهمی.حمید گفت من از زندگیش میام بیرون ولی تو به من قول بده که ولش نکنی و تنهاش نذار سارا دختر خوبی است .چند روزی گذشت و من سرگرم کار خودم بودم ولی مرتب صدای سارا تو گوشم بود که میگفت "فردین تو چقدر منو دوست داری ؟ ".تو باشگاه حمید رو دیدم بعد از تمرین بهم گفت چکار کردی ؟ رفتی سارا رو ببینی ؟ گفتم نه .آخه اون دوست تو بود.گفت حالا که نیست و اون هم تو رو دوست داره.یالا بهم قول بده که بری ببینیش.خیلی اسرار کرد و من هم قبول کردم که برم ببینمش ولی به حمید گفتم فقط یک بار میرم و دیگه نمی رم.اون هم قبول کرد.برای فردای اون روز رفتم محل کارش و تا منو دید اومد بیرون.چند لحظه ای با هم در سکوت گذشت و گفت فکر نمیکردم بیایی.گفتم خوب حالا که اومدم. گفت من حرف دلم رو گفتم و تا ابد هم عاشقت خواهم بود.من حرف رو عوض کردم و بعد از هم خداحافظی کردیم.چند روزی گذشت و من دوباره تصمیم گرفتم ببینمش ولی این دفعه من بهش بگم که من نمیتونم باهات بمونم.وقتی دیدمش قلبم فرم ریخت و نتونستم هیچی بهش بگم.کم کم ملاقات های ما بیشتر شدو رابطه ما صمیمی تر میشد.و من کتابهای دکتر شریعتی رو براش می خوندم.تا اون موقع دست هیچ دختری رو نگرفته بودم ولی وقتی براش شعر می خوندم سرشو رو شونه های می گذاشت و اشک میریخت و من دستانش رو می بوسیدم.حمید از رابطه ما خوشحال بود چون میگفت بالاخره فردین هم طمع عشق رو فهمید.عاشق سارا شده بودم بد جوری هم.برادرم وقتی منو دید از چشام خوند که عاشق هستم.اونهم خیلی خوشحال شد و به مادرم گفت.وقتی می اومدم منزل همه با نیشخند بهم نگاه میکردند و متلک بارونم میکردند.من سرخ میشدم و می دویدم تو اطاق خودم.سارا رو میپرستیدم و دوست داشتم.یک سال به این منوال گذشت برادرا بالاخره آزدواج کرد و مونس و همدمم که برادرم بود رفت سر زندگی خودش. من که خیلی به خدا اعتقاد دارم درست نمیدیدم که دختر مردم را سر کار بگذارم و تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم. زمزمه ازدواج من با مریم تو خانواده و دوستان و فامیل پیچیده بود ولی نمیدوستند که با چه کسی قرار است ازدواج کنم.طرز اشنایی من با مریم را فقط خانوادهام می دونستند و وقتی مادرم فهمید که من می خواهم ازدواج کنم اول خیلی خوشحال شد و قرار گذاشت که بیرون در پارک مادرم مریم رو ببیند و بعد مراحل بعدی. حالا بد نیست تا در مورد خانوادهام بگم.پدرم استاد دانشگاه بود و چون ما اصلیت یکی از شهرهای ایران بودیم و دارای اداب و سنن خاص خود هستیم و نسبت به عرق ملی خود بسیار پایبند هستیم و کمتر با غیر خود ازدواج می کنیم.وقتی که پدرم از موضوع ازدواج من با خبر شد از همون روز اول مخالفت خودش را عنوان کرد و من هم با پدرم اصلا در این خصوص صحبتی نمیکردم و فقط مادرم برام مهم بود.ولی متاسفانه مادرم هم بعد از دیدن مریم مخالفت خودش را اعلام کرد و من رو تنها گذاشتند .اول فکر میکردم که با مخالفتشون با ازدواج من و مریم جدی نیست ولی بعد از گذشت چند روز باورم شد که اونها کاملا با این ازدواج مخالف اند.
مریم خودش از روز اول فهمید که خانواده من با این ازدواج مخالف اند و به من گفت " فردین مثل اینکه خانواده شما من رو دوست ندارند.من سعی میکردم بهش نشان بدم که اونها موافق اند ولی احتیاج به زمان دارند. مریم هیچ کم و کاستی از لحاظ قیافه و اخلاق نداشت و تنها مشکلش این بود که به قول پدرم از لحاظ مادی و فرهنگی با خانواده ما یکی نیستند. من موندم با یک دنیا آزرو و عشق. عشقی که براش می مردم و حالا برام شده بود همه چیز. و وقتی حمید فهمید که من می خوام با مریم ازدواج کنم شکه شده بود و به من گفت نه فردین تو نباید با مریم ازدواج بکنی من شما دو تارا با هم اشنا کردم که رفاقتی با هم باشید نه اینکه ازدواج بکنی باهاش. اینکار رو نکن. گفتم حمید میدونی که من و تو چقدر با هم دوست و صمیمی هستیم و تو از همه چیز خبر داری ولی من تصمیم خودم رو گرفتم مریم رو دوست دارم و با او ازدواج میکنم.حمید خیلی از من ناراحت شد و رفت. هر روز مریم رو می دیدم و علاقه ما نسبت به هم بیشتر می شد.کم کم من از همه چیز و همه کس داشتم فاصله میگرفتم.درس برای فوق لیساسم رو رها کردم و از اردوی تیم ملی بخاطر عدم حضور در باشگاه خط خوردم.ورزشم که یک روز همه چیزم بود را از دست دادم و تمام دوستانم تو باشگاه متعجب شده بودند که چرا من تو اوج امادگی دست از تمرینم کشیدم.کارم شده بود دیدن هر روز مریم و حتی سر کارم هم کم میرفتم.مدیر کارم هم از دست من داشت شاکی میشد چون سر کار نبودم و اگه میرفتم تلفنی با مریم حرف میزدم و حواسم همیشه پیش مریم بود. چهار سال از دوستی من و مریم گدشت و خانواده ام هم اصلا کوتاه نمی اومدند و حرف حرف خودشون بود.من که فکر میکردم تو خانواده ام خیلی عزیزم و هر چی بگم بهم جواب نه نمیگم .حالا داشتم از طرف اونها طرد میشدم.پدرم بهم گفته بود که اگه با مریم ازدواج کنم اسمم را از شناسنامه اش خط میزنه و برادرم هم که خیلی با هم رفیق بودیم تا برادر با من دیگه حرف نمی زد ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم ازدواج با مریم. هر وقت اسم مریم رو میگفتم اشک تو چشام جمع میشد.رفتم و با مادر مریم صحبت کردم.زن خوب و ساده ای بود و خیلی بی ریا صحبت میکرد. همه چیز رو بهش گقتم او در جواب بهم گفت اگه مادر و خانواده ات مخالف باشند بهتره که چشم از مریم هم بپوشی اونها اصلا راضی به این ازدواج نیستند.این حرف رو که زد دنیا به سرم چرخید و وقتی چشم باز کردم دیدم سه روزه که تو بیمارستان هستم.بیچاره مادرم این سه روز تو بیمارستان بالا سرم اشک میریخت و گریه میکرد.ولی نه پدرم و نه هیچ کس از خانواده ام نی اومدند ملاقاتم.از بیمارستان که مرخص شم سریع رفتم پیش مریم دستاشو گرقتم که ببوسم ولی خودشو کنار کشید و بهم گفت نه فردین ما بهتره منطقی با هم حرف برنیم.ما به درد هم نمیخوریم تو بهتره بری سراغ یکی از هم کیش های خودت و توی همون منطقه ای زن بگیری که بزرگ شدی و همون منطقه ای که خانواده ات میخوان با اونی ازدواج بکنی که خانواده ات میخواند. اون این حرفها رو می زد و من گریه می کردم.منی که توی لحظات سخت زندگیم اشکم در نمی اومد و توی لحظات سخت ضربات ورزشی ناله ای هم نمیکردم حالا مثل ابر بهار برای مریم گریه میکردم. هر روز نماز میخوندم و از خدا خالصانه کمک میخواستم .برای مادرم دعا میکردم و برای مریم سر نماز اشک می ریختم.
از خونه اومدم بیرون و رقتم یه اطاق اجاره کردم و تنها زندگی رو شروع کردم.توی این چهار سال عاشقی من با مریم حتی یک کلمه با صدای بلند با پدر و مادرم صحبت نکردم. من برای رسیدن به مریم همه چیزهای زندگیم را کنار گذاشته بودم.درسم را ورزشم ِ دوستام و حتی خانواده ام.ولی مریم دیگه مانند گذشته نبود کم کم نسبت به من سرد شده بود و بهانه گیر و مرتب از خانواده ام بد گویی می کرد و از خود من هم ایراد میگرفت من هم میگفتم مریم تو که خودت اول عاشق من شده بودی و تو همه چیز من رو از روز اول که دیده بودی و می دونستی که من تا اون روز با هیچ دختری نبودم و من رو عاشق خودت کردی و من به خاطر تو از همه چیز و همه کس گذشتم و الان هم صادقانه دوست دارم و این درست نیست که من را تنها بذاری و بری.من بی تو می میرم. من بهت همه چیزم رو دادم قلبم و روحم رو خالصانه به تو دادم و اگه تو تنهام بذاری من هیچی نیستم و بی تو می میرم.ولی مریم کمتر به حرفهای من گوش می داد.مریم تو یه ارایشگاه کار میکرد و من هروز روبروی آرایشگاه به انتظارش میموندم که ببینمش . چهار سال از رابطه من با مریم میگذشت و من تنها به او فکر میکردو و با تمام وجودم دوستش داشتم و در این مدت مادرم کارش شده بود گریه.تا اینکه یک روز مادرم اومد و بهم گفت " فردین بیا تا بیریم مریم رو برات خواستگاری بکنم. من هم که از این حرف مادرم مونده بودم به مادرم گفتم باشه همین فردا بریم. به مریم هیچ چیزی نگفتم و مادرم صبح فردای اون روز اومد دنبالم و چون می دونستم مریم چه ساعتی به سر کار میره تصمیم گرفتم قبل از رفتن مریم به سر کارش بیریم تا مادرم با مادرش صحبتهای اولیه رو در حضور مریم انجام بده و از یه طرف هم میدونستم که مادرم از سر اجبار و فقط به خاطر دل من اینکارو میکنه. ساعت حدود 8.30 صبح بود که با مادرم رقتیم منزلشان و خودش با مادرش فقط منزل بودند.مریم که من و مادرم را با هم دید خیلی جا خورد و مادرش خیلی آرام و در کمال متانت از ما پذیرایی کرد.مریم هم با قیافه ای ناراحت یه طرف نشسته بود .بیچاره مادرم خیلی قربون صدقه مریم میرفت ولی مریم اصلا توجهی نمیکرد و شاید به این دلیل بود که چهار سال به پای من نشسته بوده و من تا اون لحظه بهش حق می دادم ولی ناگهان شروع کرد به بد گفتن از من ان هم در مقابل مادرم . هر چی که نمی بایستی میگفت از من گفت از به من تهمت های نا روا دادن.من فقط سکوت کرده بودم و دنیا رو سرم داشت میچرخید. مونده بودم و به این قکر میکردم که چهار سال از عمرم را و اهدافم رو به پای کسی گذاشتم که این هم نتیجه اش شد.خیلی خودم رو لعنت کردم.و مادرم برگشت و به من گفت " فردین این همون دختر خانمی است که میگفتی ؟ این همونی است که براش میمردی؟ چرا ؟ چرا اینقدر خودت را براش خوار کردی ؟ نمیدونم که چه طوری از خونشون اومدیم بیرون. از مادرم جدا شدم و مرتب اشک میریختم . بی هدف مقداری پول برداشتم و رفتم به شهرستان .چند هفته ی اونجا موندم و دوباره برگشتم.هر کسی من رو می دید من رو نمیشناخت از بس که ضعیف شده بودم.کارم شده بود گریه. چند هفته گذشت و من باز طبق معمول میرفتم محل کارش تا لااقل از دور ببینمش.یه روز طاقت نیاوردم و وقتی از محل کارش اومد بیرون صداش کردم و تا منو دید منو نشناخت ووقتی جلو تر اومد گفت فردین " تویی ؟" چرا اینطوری شدی ؟ و من بی اختیار گریه کردم. بهش گفتم مریم چرا اون روز اون حرفها رو زدی ؟ چرا اینقدر در مورد من بد گقتی و منو جلو مادرم سر افکنده کردی ؟ من چهار سال تمام زحمت کشیدم و داشت کم کم کارها درست می شد ولی تو خرابش کردی .اخه چرا ؟ این سزاوار عشق پاک من به تو نبود. مریم در جواب گقت فردین خانواده تو به این وصلت راضی نبودند و تو هم که نمیتونستی دست از خانواده ات بکشی و من هم دوست نداشتم که بیام تو خانوادهای که حقارت و سر کوفت ببینم.من هم بهش گفتم که تو میخواستی با من ازدواج بکنی نه با خانواده ام.و مریم گفت : نه بهتره که تو با از اهل منطقه خودت ازدواج بکنی . هم تو خوشبخت می شوی و هم خانواده ات. و من به این دلیل اون روز با مادرت اینطور حرف زدم ولینکه این مدت با تو بد رفتار میکردم. برگشتم و دیدم که مریم رقت و برنگشت.و من هم داد زدم " مریم تو خودت روز اول اومدی من رو عاشق خودت کردی و حالا هم این تویی که میری نه من" مریم نرو...نرو... منو تنها نذار...تنها نذار. دو سال از این ماجرا گذشت ولی همچنان منتظر مریم بودم.کم کم ورزشم رو شروع کردم تا بلکه دوری مریم رو فراموش بکنم.در این دو سال دوری از مریم تمام دوستان و اشنا هایم و دایی و خاله و فامیل هایم موردهای زیادی رو برای ازدواج با من معرفی میکردند ولی من به همه اونا جواب رد میدادم چون تنها مریم رو جلو چشمام می دیدم.مادرم مرتب به من التماس میکرد و من هم که احترام خاصی برای مادرم قایل بودم حرفش رو زمین نمیزدم تا اینکه بالاخره خاله ام که تو شهرستان زندگی میکرد یه روز بهم زنگ زد و با التماس بهم گفت بیا یه دختر سراغ دارم و باهاش هم صحبت کردم. قفط بیا اینجا ببینش و برگرد و مادرم هم خیلی التماس کرد رفتم و میدونستم که جوابم کلمه " نه " است .ولی وقتی اون دختر خانم رو دیدم نظرم عوض شدوالان هشت سال است که از ازدواجمان میگذرد و حاصل ازدواجمان یه دختر ناز هفت ساله است. از زنم خیلی راضیم و زنم یک زن با ایمان و با اخلاق است.از زندگیم راضی هستم و به زنم خیلی عشق می ورزم.ولی هنوز مهر و خاطرات مریم تو ذهنم است و هر شب بی اختیار تو خوابم می ا ید " فردین تو چقدر من رو دوست داری " اواخر امسال ایران رو به مقصد کانادا ترک خواهم کرد ولی هنوز تمام کوچه و پس کوچه های تجریش و امام زاده صالح که قدم به قدم ان را با مریم گشتیم را به خاطر دارم.
ای دوست تمام دستانم می لرزد .. تو بمان تا اینجا شود خانه تو .. من روم در به در کوچه غم.غصه.بی کسی.تنهایی خود ..
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در چهارشنبه سوم اسفند 1384 ساعت 22:59
یادش بخیر ...
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت 15:39
داستان امروز سرگذشت جالبه سیامک که با هم می خونیم ...
این داستان شباهت زیادی به اتفاقات اخیر تو زندگی من داره .. ولی با کمی تفاوت ... به هر حال من تصمیم گرفتم این داستان رو بذارم .. و از دوستم که زحمت ایمیل کردنش و کشیده بود تشکر کنم .. امید وارم ادما به احساسات هم احترام بذارند و همو درک کنند .. راستشو بگم من چندین برابر از این نوع آدما متنقرم ... چه پسرش چه دخترش ...
از يه روز باروني توي اوايل تابستون 80 توي ميدون هفت حوض نارمك شروع شد.مثل بيشتر آشنائي هاي اين دوره وزمونه كه با يه نگاه شروع ميشه و همه ميگن اونموقع 23 سال داشتم و مثل هرروز داشتم از سركاربرميگشتم . دو تا دختر خوش تيپ كه ايستاده بودندو باهم صحبت ميكردند توجهم روجلب كردند البته پيشتر بايد بگم كه من بواسطه ظاهري كه دارم توجه اونها رو بيشتر به خودم جلب كردم تا اونها توجه من رو و اين نكته رو هم بايد بگم كه بواسطه خصوصيت اخلاقي كه دارم تا بحال بهيچ عنوان دنبال هيچ خانمي راه نيفتادم و اصطلاحا نه تا حالا كنه كسي شدم ونه حيرون. بگذريم، اونروز نميدونم به چه دليل شارژ بودم كه به خودم اجازه دادم برم جلو و شماره ام رو به آرزو 21 سال داشت پيشنهاد كنم و اونهم بدون هيچ مخالفتي پذيرفت ولي از همون لحظه چشمهاي ويدا كه با حسرتي خاص به من وبا حسادتي خاص تر به آرزو نگاه ميكرد خبر از تمايل ويدا بمن داد ولي توجه زيادي به اين موضوع نداشتم. خلاصه دوستي من و آرزو كه دانشجوي معماري بود شروع شد و تقريبا چيزي نبود كه از همديگه دريغ كنيم و در اختيار هم نذاريم . من بواسطه شرايطي كه توي خونه داشتم خيلي آزاد بودم و هرلحظه اي كه ميخواستم هركاري كه ميخواستم انجام ميدادم.اين رو به اينخاطر گفتم تا فضا كاملا ملموس باشه. اين دوستي لذت بخش ادامه داشت.از شدت احساس آرزو به خودم اطمينان داشتم و منهم نميتونم بگم عاشقش بودم ولي اونقدر دوستش داشتم كه اگه يه روزي جدا بشيم قاطي كنم.ديگه تقريبا يه روز درميون همديگه رو ميديديم و برحسب قراري كه گذاشته بوديم اين قرار يكبار درميون توي خونه ما بود.ولي تقريبا اكثر مواردي كه باهم بيرون ميرفتيم ويدا (دوست آرزو) هم با ما بود كه من بعدها فهميدم آرزو دل خوشي از اين اومدنهاي اون نداره ولي توي رودرواسي گيرميكنه و با اون ميآد. تقريبا مطمئن شده بودم كه ويدا به من علاقه داره .فكر ميكنم آرزو هم اينو فهميده بود .البته هركس ديگه هم بود ميفهميد. با اون نگاههاي دزدكي ، هروقت كه آرزو براي لحظه اي مارو ترك ميكرد دستهاي ويدا بلافاصله دستهاي منو ميگرفت .البته من نميتونستم اعتراض كنم چراكه بارها براي اينكه حساسيت آرزو رو كم كنه خودش رو خواهرمن دونسته بود و اين كارها رو بعلت علاقه خواهر به برادرش عنوان ميكرد و از اين چرت وپرتهايي كه فقط آدمهاي كودن باور ميكنند.توي اين بين چندباري هم بخاطر رفتار ويدا بين اونها مشاجره و دعوا درگرفت كه يكدفعه اش بخاطر طرز لباس پوشيدن ويدا درمقابل من بود (البته اگه چيزي نميپوشيد سنگين تربود) كه با واكنش شديد آرزو مواجه شد . من هم كه از اين جنگ بدم نمي اومدم. چرا خودمون روگول بزنيم و اداي عاشق هاي افسانه اي رو دربياريم؟ من مردم ومثل بقيه مردها از اين مبارزه خوشم مياد. البته ناگفته نمونه كه من خودم هم خيلي حساسيت و تعصي دارم و آرزو هم از گزند اين اخلاق نه چندان خوب من در امان نبود. البته منهم در امان نبودم. ولي خودم ميدونستم كه اگه اينطورهم نباشه بازهم من عرضه داشتن چند دوست دختر باهم رو ندارم البته عرضه اش رو دارم ولي علاقه اش رو ندارم واز اينكار زياد خوشم نمياد .احساس امنيت و آرامش رو از آدم ميگيره. بگذريم...
يه روز كه سه تائي باهم رفته بوديم پيست شمشك خونه يكي از آشناهاي ما وقتي كه آرزو توي آشپزخونه بود ويدا به من چيزي گفت كه تا چند ماه بعد فكر منو به خودش مشغول كرد و هر بار كه اصرار ميكردم بگو تنها ميگفت به وقتش. سيا ، يه چيزهائي ميخوام بهت بگم ولي فقط وقتي بهت ميگم كه رابطه ات با آرزو تموم شده ياشه. من تنها حدثي كه ميزدم اين بود كه اون دوستم داره وميخواد اين نكته رو بهم بگه . ايكاش حدثم درست بود. من به آرزو اطمينان داشتم و ميدونستم اگر هم كاري ميكنه تنها شيطنتهاي كوچك دخترونه است مثل سركارگذاشتن تلفني و... تا اينكه يه روز من و آرزو توي خونه يكي از دوستهاي آرزقرارداشتيم . من از سركار برميگشتم . توي مسير براي گرفتن آدرس چند بار به موبايل آرزو زنگ زدم ولي هربار يا باصداي بوق اشغال مواجه ميشدم ويا پشت خط گير ميكردم تا اينكه بعد از يكربع بالاخره آزاد شد و تونستم آدرس رو بگيرم در جواب اين سئوال من كه باكي حرف ميزدي ؟ گفت با برادرم . من هم كه كاملا اونرو كنترل ميكردم وخيالم تقريبا راحت بود قبول كردم . تا اينكه به خونه رسيدم.
بعد از پذيرائي من و آرزو رفتيم توي يه اتاق تا تنها باشيم . من نميدونم چطور شد كه شروع كردم به چك كردن شماره هاي موبايلش ولي با اين كلمه رو برو شدم empty وقتي كه ازش پرسيدم كه چرا همه رو پاك كردي گفت داشتم باهاش بازي ميكردم حواسم نبود دستم خورد پاك شد .منهم كه ديگه از تمام زواياي موبايل سردر مي آوردم بعد از اينكه بهش گفتم خر خودتي ديگه دنبالش رو نگرفتم ولي يه شك اساسي ته دلم رو پر كرد. تا اينكه يه روز سرزده رفتم شركتشون . اينجا من دونكته رو بايد بگم: اول اينكه توي شركتي كه نيمه وقت كارميكرد(چون دانشجو بود) همه من رو ميشناختند و دوم اينكه من به حفظ ظاهرش در مواجه باغريبه ها خيلي تاكيد داشتم . اونهم اين رو بخوبي ميدونست .البته اين غيرتي بازي هاي من بي علت هم نبود بعد از دوسال دوستي و هميشه باهم بودن درست مثل اينكه همسرم بود و منهم خودم رو احق ميدونستم. خلاصه بعد از اينكه سرزده رفتم شركتي كه آرزو كارميكرد . منشي شركت با حالتي منو نگاه كرد كه شكم تحريك شد. به من گفت توي اتاقش نيست وتوي اتاق مديرعامله. البته ديگه آخر وقت بود وتمام كارمنها به جز مديرعامل ومنشي شركت رفته بودند. صداي قهقهه اش داشت ديوونه ام ميكرد.داشتم كنترلم رو ازدست ميدادم.تا اينكه در بازشد و درحالي كه ميخنديد / روسريش روي شونه اش افتاده بود ودكمه هاي مانتوش تا انتها باز بود. تا من رو ديد خنده روي صورتش خشك شد و من با چشمهايي كه اون شدت ناراحتي رو ازش خونده بود بهش اشاره كردم كه بره توي اتاقش و منهم پشت سرش رفتم توي اتاقش . همينكه برگشت و درحال گفتن اين جمله بودذ كه كي اومدي؟ كاري رو كه تابحال توي زندگيم انجام نداده بودم رو انجام دادم توي دست راستم سيگاربود و با دست چپم سيلي محكمي بهش زدم و بعد رفتم بيرون. منشي شركت كه تقريبا از دوستهاي صميمي آرزو بود تا اين صدارو شنيد از جاش نيم خيز شد و رو به من كه داشتم ميرفتم بيرون با اعتراض گفت تو چيكاره اي كه دستت رو روي اون بلند ميكني ؟ همينطور داشت داد و فرياد ميكرد كه آرزو با چشمان گريان وارد شد ورو به دوستش گفت : به توربطي نداره هر كاري كه دوست داره ميتونه بكنه و رو به من كردو گفت بزن ولي بزار برات توضيح بدم ولي من كه خيلي دير عصباني ميشم ولي وقتي عصباني بشم ديگه شدم بهش گفتم برو گم شو ديگه نميخوام ببينمت. اون همينطور با گريه التماس ميكرد كه من از شركت اومدم بيرون. شايد خيليهاتون حال اون لحظه منو بفهميد پس ديگه توضيحش بيهوده است. تنها چيزي كه به ذهنم خطور كرد تماس با ويدا بود .
براي فرداي اون روز با ويدا قرارگذاشتم . ازطرفي بعد از من آرزو هم باويدا تماس گرفت تا از اون بخواد ميون من و اون پادرميوني بكنه (البته اين باراول نبود كه ويدا براي آرزو چنين كاري ميكرد) فردا – كافي شاپ – بعداظهر – ساعت 6 من و ويدا روبروي هم نشستيم و بعد ازاينكه جريان ديروز رو كامل براش تعريف كردم به من گفت مطمئني كه ديگه همه چيز بين شما دوتا تموم شده ؟ من فكرش روهم نميكردم كه همه چيز تموم بشه ولي براي اينكه ويدا به حرف بياد بهش گفتم آره و اون بعد ازاينكه ازمن خواست اين حرفها رو به كسي نگم ومنهم بهش قول ندادم شروع كرد: ميدوني سيا جون ، آرزو در عين اينكه با تو دوست بود و تو رو بيشتر از هرچيز وهر كس دوست داشت (اين رو خود ويدا كه بهش حسادت ميكرد اعتراف كرده بود) با مديرعاملشون هم رابطه داشت. با يه پسر ديگه كه بچه مايه داره و شهرك غرب ميشينند هم رابطه داشت .البته رابطه اش بامهدي فقط درحد بيرون رفتن بود ولي با مديرعامل كه زن وبچه هم داره حتي توي خونه اش هم رفته بود . حالا فهميدي چقدر اشتباه كردي كه اونو انتخاب كردي؟ تا همينجا بيشتر نشنيدم . بغض گلوم رو ميفشرد و حالت تهوع شديدي داشتم. آره سيا جون اون لياقت تو رو نداره . حالا واقعا دوستش داري؟ راست بگو چيزهاي زيادي نميشنيدم از هرجمله اي يك كلمه فقط همين رو بگم كه بعدش شروع كرد از علاقه اش نسبت به من گفتن و اينكه وقتي كه ميديده من و آرزو با هم ميريم توي اتاق خواب من و اون با من ميخوابه داشته از حسادت منفجر ميشده و حالا كه همه چيز بين من و آرزو تموم شده ميخواد با من باشه بدون هيچ محدوديتي!!!! فقط يادمه كه ازش تشكر كردم وبهش گفتم بايد فكر كنم و اومدم بيرون. ساعت 9 شب بود بعد ازاينكه ويدا مثلا نتونسته منو مجاب كنه كه برگردم و به آرزو گفته بوده كه همه چيز تموم شده ، آرزو به من زنگ زد. چند بارقطع كردم و آخرين بار بهش گفتم كه تو يه هرزه اي. بعد از اون هرچقدر سعي كرد با من تماس بگيره ولي من جوابش رو نميدادم . توسط يكي از دوستهاش منو تهديد كرد كه اگه جوابش رو ندم و جريان رو نگم خودكشي ميكنه. منهم بهش اجازه دادم اومد خونه شروع كرد به گريه و زاري و هرچه كرد من فقط خنديدم و توي خودم گريه كردم. البته ناگفته نمونه كه اون رابطه با مديرعاملشون رو يه رابطه كاري ميدونست و جريان مهدي روهم قبول كرد وگفت فقط براي سرگرمي وسركاري بوده ولي هيچ كدوم از اين حرفها تو كت من نميرفت .درسته كه ويدا در دادن اطلاعات غلو كرده بود ولي اطلاعاتش تا حد زيادي درست بود و اين رو بعد از اينكه چشمهام باز شد فهميدم. آره دوستي خوب ما كه از باهم بودن لذت ميبرديم و خوش بوديم بعد از 2 سال اندي به جدائي كشيده شد.بعد از آرزو تا چند وقت گيج بودم به هيچكس اطمينان نميكردم تا اينكه يواش يواش تونستم زجر دوريش رو تحمل كنم (چون فراموشش كه نمي تونم بكنم) هنوزهم كه هنوزه تنهام و كسي نتونسته جاي اونو برام بگيره. ويدا هم بعد از چند بار كه بهم پسشنهاد داد و من كه اونموقعها از هرچي جنس مخالفه متنفر بودم بهش جواب رد دادم و بهش گفتم چون تو منو بعنوان برادرت ميدونستي ، من نميتونم قبول كنم كه باهات باشم.
خوب البته درسته كه كار اون باعث شد من چشمهام بازبشه ولي درهرصورت آرزو صميمي ترين دوست اون بود و آدم فروشي كار پسنديده اي نيست. و به آرزوم....: اي زاده هفت پشت اصالت تفسير تو اين بود اگر از اصل نجابت در مكتب عشاق اگر اين بود همه صبر وقرارت لعنت به تو ذات خرابت و رفتيم و ازاين رفتن بسيار تو را بخشيم آزادي و قلب تو بر رفتن ما خنديد آن تازه رس نوبر گرحال مرا پرسيد گو شكر خدا گفتم و راضي ز صوابت لعنت به تو ذات خرابت چشمهاتون رو بازكنيد. به هم خيانت نكنيد برام دعا كنيد در انتظار نظرات شما هستم .. همچنین منتظر داستانهای شما از طريق ايميل هستم: دوست كوچك شما در سیاه پوش
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت 15:2
|