![]() سلام حرف تازه امید وارم که حالتون خوب باشه اره میدونم که هست همه لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی. همه لحظه ها نعمتند, فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه لحظه ها میمون و مبارکند, اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری, هرگز هیچ عیب نخواهد کرد. با تشکر. سیاه پوش
پست الکترونیک◊ آرشیو مطالب◊ درج در عـلاقه مندیـها◊ تبدیل به صفحه خانگی◊ ذخیره کردن این صفحه◊ خروج از وبلاگ◊ hit Counter
در کلاس روزگار
درسهای گوناگون هست،
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن در کنار این و آن
،درس مهر
،درس قهر
،درس آشنا شدن
،درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست!
نام اوست: مرگ
و آنچه را که درس میدهد؛
زندگی است!
. علیرضا افتخاری » صیاد « |
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ... بیا اینجا ....
اینم بیا اینجا ی شادمهر ... لینکشو برای دانلود گذاشتم ..
ولی بذار باهاتون صادق باشم .. من دانلودش کردم .. خیلی افتضاح خونده .. من که بهتون توصیه نمی کنم که دانلودش کنید ..
حجم : 13.10 MB |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه سی ام بهمن 1384 ساعت 22:40
چگونه زید خود را کله (دودر) نمایید ...
بعضی وقتا يه زيدايی گير ما ميفتند(چه پسر چه دختر) که خيلی سيریش ميشن و هر کاری بخوای بکنی که اونا رو بپرونی نمييشه!خوب آخه همه که مثل منو شما تو اين زمينه کارکشته نيستند که! طرف اولين دوست دخنر يا دوست پسرييه که گير اورده و واسه همين هم مثل کنه ميچسبه بش!من اول چند تا از ويژگی های اين پسر و دخترای بی جنبه رو بتون ميگم تا بفهميد که اصولاْزيد حال حاضر شما از اين آدما هست يا نه.... اگر شما دختريد و يه BF داريد و اين BF شما کارهای زير رو انجام ميده پس بدونيد که به اين زودی ها از شرش خلاص نميشيد و به اين سادگی نميتونيد طرف رو کله کنيد جون کلی سيريش هست : ۱-اگر ۲ بار در روز بتون زنگ ميزنه(صبح و شب)و و هر بار ۴ ساعت باتون فک ميزنه که از اون ۴ ساعت هم ۳ ساعتش هی ميگه <<خوب چه خبر عزيزم>>!!!در اين صورت بدونيد که زيد شما کاملاْ تازه کار و نديد بديده و حتی نمی دونه چه حرفی بزنه واسه همين هل کرده و هی ميگه چه خبر؟؟!!!!!
۲-اگر هر بار که باش قرار ميذاريد بريد بيرون ميبينيد طرف هر بار يه لباس میپوشه و هيچ وقت با يه لباس تکراری نمياد سر قرار بدونيد که:زيد شما بسيار تازه کاره و احتمالاْ شما اولين دوست دختر اون هستيد(حتی اگر هی بياد و پيش شما از زيدای قبليش بگه بدونيد که مثل سگ داره دروغ ميگه!)چون هنوز طرف فکر ميکنه که اگر با لباس تکراری بياد سر قرار شما دچار يأس فلسفی ميشيد و دیگه ازش خسته ميشيد! ۳-اگر ميبينيد که زيدتون هميشه بتون احترام ميذاره و هر چی که شما بش ميگيد رو گوش ميکنه و واستون چپ و راست هديه ميخره بدونيد که:اولا! زيد شما بسيار آدم احمقيه پس تا ميتونيد تيغش بزنيد .ثانياْ اولين باريه که با يه دختر دوست شده.ثالثاْ فوق العاده آدم بی جنبه اييه و از الان به اين فکر افتاده که اسم بچه هاتون رو چی بذاره! ۴-اگر پسره شهرستانيه پس مورد ۱و۲و۳(با عرض معذرت از همه شهرستانی های عزیز ....به هر حال حقیقت تلخه!) 5-اگر زید شما امیر حجوانیه پس مورد 1و2و3و4و5!
اما اگر شما پسريد و GF داريد و اين GF شما به شکل زير هستش پس بدونيد که طرف ميخواد با شما تيریپ لاو بياد و از اين حرفا: ۱-اگر ديديد که هر چی که بش ميگيد ناز ميکنه و سه ساعت باتون قهر ميکنه و ولی تا بش ميگش عزيز دلم ببخشيد؛ میپره تو بغلتون پس فکر نکنيد که عجب آدم زرنگی هستيد که تونستيد به اين راحتی دل يه دختر رو به دست بياريد و گولش بزنيد بلکه بدونيد که شما خيلی آدم احمق و بدشانسی هستيد که چنين دختری گيرتون اومده! ۲-اگر ديديد که زيدتون از اين شلوار برموداهای مشکی رنگ پاچه گشاد میپوشه پس بدونيد که-->طرف خيلی دهاتيه و فقط واسه اينکه به شما نشون بده که اهل مده رفته يکی از شلوارای بابابش رو با قيچی و چرخ خياطی کوتاه کرده-->طرف خيلی خز تشريف دارند-->شما اولين بوی فرندش هستيد-->طرف از الان به فکر سفر ماه عسلش هست که با تو کجا بره.... ۳-اگر ديديد که طرف همش حرف ازدواج ميزنه پس بدونيد که..... ۴-اگر طرف بچه پاسداران و آرياشهر و زعفرانيه و هفت حوض هست پس بدونيد که واقعاْ تيریپ لاوه....(اين مورد کاملاْ تجربه شده!!!) ۵-اگر طرف هيچ وقت نمياد خونتون .......
حالا که ویژگی های این جور زیدان! آشنا شدیم چون بحث خیلی استراتژیک و مهمه ابتدا به شیوه تبلیغ های تلویزیونی بحث را با سوال آغاز میکنیم: -آيا شما از زيد خود خسته شديد؟ -آيا ديگر با زيد خود نمی حاليد؟ -آيا زيدتان خيلی بسيار زياد!سيريش می باشد؟ -آيا می خواهيد زيدتان را کله کنيد ولی نمی دانيد چه جوری؟ -آيا...... خوب ما در اينجا به شما ياد می دهيم که چگونه به به طور عملی جواب سوال های بالا را بيابيد: اگر می خواهيد بوی فرند خودکه خيلی بی جنبه و سيريش هست و تازه به دوران رسيده(اگر ديديد که طرف بار دومی که شما رو ديد تيریپ لاو اومد و اينا پس ميتونيد اون جملات قبل از پرانتز رو نتيجه بگيريد) را کله بنماييد کار های زير را انجام دهيد: الف-با او جوری رفتار کنيد که مثلاْ برای شما يک دوست معمولی هست و نه يک زيد!اين جوری طرف خودش در عرض سه سوت می فهمه که داره اسکول ميشه و خودش رابطه رو سرد ميکنه و يواش يواش به هم ميزنه. ب-اگر طرف اومد و واستون حرفای عاشقانه زد (با اينکه می دونم ته دلتون کلی قند اب ميشه) اصلاْ به روی مبارک خودتون نياريد و تازه با يه نگاه عاقل اندر اسکول بهش بگيد:وا! چت شده تو امروز يا بگيد:برو بابا دلت خوشه يا از ته دل بخنديد و به طرف بگيد:ای ول خيلی بامزه ای! پ-اگر ديديد طرف داره بد جوری سيريش و تيریپ لاو ميشه واسه کله کردنش هی از رابطه های سکسی خود و زيد قبلياتون بگيد و هی هم به طرف بگيد که:بابا پس کی ما رو خونتون دعوت ميکنی؟(يه چشمک خفن و شيطنت بار هم چاشنی کارتون کنيد)
نکته:اين روش توصيه نميشه چون ممکنه پسره واسه اينکه بتون ضد حال بزنه(به خاطر اينکه بی رحمانه احساسات اون رو زير پا گذاشتيد) شما رو ببره خونشون و اونوقته که ديگه شما وقتی از خونه ميايد بيرون تبديل ميشيد به يه خانم کاکل زری! ت-به طرف بگيد ايدز داريد......(روش امیر حجوانیزم!!!) مسئله مهم:هيچ پسری نمی تونه تحمل کنه که از يه دختر ضد حال بخوره واسه همين ۹۹ درصد پسرايی که کله ميشند در صدد انتقام بر مياند و انتقامشون هم واقعا!خفنه پس واسه اينکه به عواقب اين انتقام دچار نشيد توصيه مکنم که اولا به هر پسری که خوش تیپ بود پا نديد چون بی جنبه بازی خوش تیپ و بد تیپ حاليش نيست و بريد با پسرايی دوست شيد که می دونيد در آن واحد ۳-۴ تا دوست دختر دارند (لطفاْ اين لوس بازی ها رو که ميگيد زيد من بايد فقط با من باشه و اين جور حرفا بذاريد کنار)چون اين پسر ها معمولا سيريش نستند و عاشق و بی جنبه هم نيستند يکيشون خود من!ثانياْ اگر سوتی داديد و با يه پسر بی جنبه دوست شديد پس بهترين راه حل اينه که باش ازدواج کنيد چون چاره ديگه ای نداريد آخه طرف بی جنبه است ديگه....
ث:اگر زید شما سیاه پوش بود پس تنها چیزی که میتونم بتون بگم اظهار همدردی و طلب صبر و آمرزش برای شما!هست(خانم های سارا-ه , ساناز-ب , شیدا-م , نازنین-ر , کاوه پزشکی! میدونن من چی میگم) اگر می خواهيد گرل فرند خود را - که بسيار آويزان شما ميباشد-بپرونيد بايد: صبر کنيد تا طرف بتون بگه:کامبيز من بدون تو نمی تونم زندگی کنم .پس بيا منو بگير.اون وقت شما بايد بهش بگيد:باشه عزيزم حتماْ!!!! نگران نباشيد چون دختر ها از روی احساسات تصميم می گيرند پس وقتی يه دختری اين جوری بتون گفت بايد قبول کنيد تا بدين وسيله اولا بساط تيغ زدن طرف فراهم بشه ثانياْ خود طرف بعد از چند هفته که رفتار احمقانه شما(چون پسری که با چنين دختر دوست بشه مسلماْ يه احمق تمام عياره) رو ديدخودش ازتون زده ميشه.اينو بتون قول ميدم!!! امیدوارم که با این میل مشکل ازدواج های اجباری در جامعه از بین بره در نتیجه نتیجه آمار طلاق و خودکشی و قتل بیاد پایین!!!حالا بازم فحش بدید!(راستی کسایی که این دفعه بد و بیراه بگن معلومه خودشون از اون آدمای بی جنبه هستن و من اسم و فامیلشون رو در اختیار انظار(شایدم انضار ...نمیدونم آخه دیکته من ضعیفه!) عمومی میزارم تا دیگه کسی بشون پا نده!حالا اگر جرأت داری فحش وده جیییییییییییگر! لول!)
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه سی ام بهمن 1384 ساعت 12:48
سیب ...
تو به من خندیدی
و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من ارام ارام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 23:15
تهرونی میخوای بشی ...
شما باید کاملا سعی کنید لهجه خود را از بین ببرید...بهتر است اصلا گذشته و اصالت و اینهای خود را هم از یاد برید چون شما یک تهرانی هستید. کت و شلوار بپوشید و موهای خودتون رو به سبک المانی کوتاه کنید ...یه انگشتر حلقه مانند هم بکنید در انگشت سبابه تان. کفشهای نوک تیز بپوشید. اگر خانم هستید یه شال روی سر خود بندازید وبا انواع لوازم ارایش خود را به شدیدترین صورت ممکن ارایش کنید.....بعد تو مترو موهای همدیگه رو برای 20 سانت جای اضافی بکشید.!!!یادتون باشه با فرهنگ بودن مهم نیست...این پررو بودن که مهمه......اصلا فرهنگ و ادب کیلو چند؟؟؟ در مکالمات روزمره کلمات ((مرسی)) و((عزیزم))را هرجوری که شده جا دهید. گوشیت که زنگ میزنه برش دارو با اون لحن خاص که خودتم میدونی چه جوریه بگو جووووووونم ؟؟؟.....یه وقت نگی جانم ها ..عیبه .. جیزه..!!!! در چت هایی که لطف می کنید انجام میدید کلمات(( Tnx)) , ((Mer30)), ((Nop)) و .... را حتما به کار ببرید. تیپ Sportبزنید ...کتانی ...شلوار لی ترک...موها سیخ سیخ و ابروها بر داشته ...(( دریغ از یه ذره مردونگی و غیرت و مرام و معرفت )). حتما سیگار بکشید ها ...حتما !
اخرین موزیکها رو گوش کنید و در خیابون در حال راه رفتن هی Techno بزنید و اون اهنگی رو که حفظ کردید بخوانید. دریده و پررو باشید...مردم رو قورت بدید تو خیابون ...الکی راه برید چاقو در بیارید دختر مردم رو به بهانه ی دوست داشتن تکه تکه کنید...اسید بپاشید رو صورت دختر مورد علاقتون ...دعوتش کنید خونتون بهش تجاوز کنید ...خجالت نکشید ها!!!...پایتخت نشینی خب...حق داری ..همه این کارارو بکن بعد بگومن ازادی میخوام...این چیزه زیادیه؟؟؟...............................ازادی اینه؟؟؟؟؟ با رفیقات کنار کیوسک تلفن قرار بذارو همان جا بگو بخند راه بنداز و به زن و دختر مردم تیکه بنداز. اگر خانم هستید در هر 5 انگشتت انگشتر بنداز وکفش طلایی بپوش. حتما از خیلبونهای جردن و گاندی خرید کنید که خیلی با کلاس هستند... بعد وقتی ازت می پرسن مگه جردن چی داره ؟؟؟ جواب بده : میگن تو هر دقیقش دل میشه تیکه پاره . یادت باشه ساندویچ و ادامس زیاد بخوری. در مترو با دوستاتون شوخی های دستی انجام بدین...مثلا دوستاتونو هل بدید روی مردم و بلند بلند بخندید و حرفهای زشت بزنید و مخصوصا فحش هایی که کلمه ((کش)) بهشون وصل میشه رو بلند بگید. جمعه ها با کت و شلوار و کفش ورنی برید کوه و بگید دیسیپلین ادم اینجوری بالا میره. حتما سگ بخرید...پشمالوی سفید که چشماش معلوم نباشه ...بعد برو تو Gazzag و Orkut بزن که اسم GF یا BFقبلیت رو روش گذاشتی. این کارا رو انجام بده.... 100% تهرونی میشی اونم از نوع اصیلش...اگه نشدی بیا یکی بزن تو گوش نویسنده . قربونتون .
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 12:59
دختران دانشجوی دانشگاه های از ترم 1 تا ترم 8 ...
قبل از هرچیزی بگم که اگر به کسی برمیخوره خیلی محترمانه میل بزنه و بگه بهش برخورده تا من هم خیلی محترمانه جوابش رو بدم و بگم خوب به یه چیزی!!!! در ضمن به انتقادات بی سر و ته و بچه بازی به بدترین نحو پاسخ داده میشه!!!(شوخی کردم بابا هر چی میخواید بگید و فحش بدید .. فحش بچه صلواته!
دختران دانشجوی دانشگاه های دولتی از ترم 1 تا ترم 8: ویژگی های کلی:این دختران از آن دسته دخترانی هستند که تا زمان ورود به دانشگاه با واژه ای به اسم پسر غریبه هستند و تنها وسیله نقلیه ای که سوار شده اند اتوبوس می باشد.از نظر شکل ظاهری بیشتر شبیه مردان غیرتمند و با خدا هستند!!!
خصوصیات دانشجویان دختر: ترم 1- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س – ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها ERROR میدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند.و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! {پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال GF نباشید چون اولاً پا نمدهند و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد(یکی در هر 10 میلیون سال)همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد ترم 2 – همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند!متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقدار بسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشودولی سیبیل جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد.سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمی دانند.کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود.نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند.اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله)
ترم 3 - به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند.به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده WC قضای حاجت نیست!!!سوژه خنده پیدا می کنند.همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا 4 جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند.می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود.در جواب سلام شما میگویند سلام!
ترم 4 – با واژه BF آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند.ابروها نازک میشودو سیبیل ناپدید!در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC میروند!!!همیشه در دانشگاه از قسمتهای "پر پسر" عبور میکنند.شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه!(نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: 1- دختره ترم 4 درس میخونه.2-شما خوشتیپید!.3 – یالا مخشو بزن دیگه چلمن!) شروع میکنن به نوشتن جزوه !هر 2-3 شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدن های مامان بابا.(خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن!(آره جون خودت .بیچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند:سلام.چطوری؟خوبی؟
ترم 5 –یکی از این موجودات خوش خط و خال (BF ) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود!اصلاً سر کلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با WC کار دارند!چون BF دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند( چون این دفعه فکر میکنن فقط خودشونن که BF دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی)کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است!(اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایش آرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند!یک میز اختصاصی برای خودشان و BF شان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند.سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند! در جواب سلام شما (بعد از 10 دقیقه!) می گویند:اوا سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست....خاک بر سرت!) ترم 6 – خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!! ترم 7 – به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند! ترم 8 – دوباره آدم میشوند.دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من لذت می برم میبینم این جوونا.......!)جای جای دانشگاه برایشان خاطره انگیز است.مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند.در به در دنبال شوهر میگردند.به نگهبان جلوی در دانشگاه هم پا می دهند.
بعد از دانشگاه: ازدواج میکنند و رخت بچه میشورند |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 ساعت 15:30
داستان های واقعی ...
با تشکر از تمام بچه ها .. داستانهاتون به دستم رسید و وقتی خوندمشون دیدم فوق العاده هست و همون طور که قول داده بودم براتون گذاشتم .. منتظر داستانهای جدیدتون هستم ...
امشب نا خودا گاه بغض گلوم رو گرفت و با تمام وجود درك كردم كه تنها نيستم.
داستان من از يه روز بهاري شروع شد هرگز تا اون موقع يعني تا سوم دبيرستان عشق رو تجربه نكرده بودم و هرگز هم به فكر تجربه كردنش نبودم اما اون لحظه محكوم شدم كه تجربه گر يه عشقه نافرجام باشم.
دوستيه ما از بهار 1379 شروع شد با يه مكالمه ي تلفني. من و اون با هم فاميل بوديم اما اون از همون اول خودش رو معرفي نكرد. اون با اصرار و سماجت خودش رو وارده زنگي من كرد و من هم رام اين سماجت شدم و باهاش صحبت كردم اين دوستي تا بهار 1384 ادامه داشت تا اينكه نا خوداگاه تو يه بحث خانوادگي كه .... با خانوادش داشت فهميد كه تنها مادرش موافق نيست با دليلي كه خدايش هنوز نفهميدم. اون هم پا رو يه همه چي گذاشت و از من خواست كه فراموشش كنم. اين برام مهم نيست اون جايي من رو عذاب ميده كه در طول اين 5 سال دوستي قول هاي زيادي به من داد و هر زمان كه بهش مي گفتم پس خانوادت اون مي گفت اين منم كه ميگم چه كسي رو مي خوام و خانوادم رو يه حرف من حرف نمي زنند. ولي اخر دست كسي كه نتونست روي حرف كسي حرف بزنه اون بود نه خانوادش.
اون خيلي به من نشون ميداد كه دوستم داره و من رو شديدن وابسته ي خودش كرد اما اخر دست براي بهم رسيدنمون هيچ تلاشي نكرد حتي حاظر نشد كه مستقيم با مادرش صحبت كنه
اون رفت و تنها چيزي كه از خودش باقي گذاشت........
اون تاوان كارش رو با بهايه سنگيني داد در حالي كه به خدا قسم هرگز براش بدي نخواستم و نخواهم خواست هميشه هم براش ارزويه خوشبختي مي كنم ولي دل شكستن چيزي نيست كه ادم بتونه به راحتي فراموش كنه.
اون اولين عشق من بود و هميشه اولين ها توي ذهن ادما ميمونه حتي تا اخرين لحظات.
عشق من و اون پاك ترين عشق دنيا بود چون ما هردومون از خانواده ي تقريبا متديني بوديم و به يه اصولي معتقد.
اين رو هم بگم كه اون پسر خوبي بود تنها عيب اون كه ميشه گفت بزرگترين عيب اون بود اين بود كه اون خودش نمي تونست برايه خودش تصميم بگيره.
اما بعد از جدايي از اون خدا نگذاشت كه غصه بخورم و درهاي موفقيت رو يكي يكي به روم باز كرد.
و در اخر ارزو ميكنم كه كسي به اين راحتيا به خودش اجازه نده كه به خاطره خودش پا رويه دل ديگري بذاره. مي دونم كه غيره ممكنه ولي حداقل ارزوش رو كه ميشه كرد. به اميد اون روز.
*******
NO.2
سلام به همگی دوستان. امیدوارم که حالتون خوب باشه. من تا بحال هر داستانی که خوندم آخرش ناراحت کننده بوده و آخرش به جدایی میرسیدند. اما این داستانی که از خودم میخوام براتون بگم یک داستان واقعی است که آخرش هنوز نا مشخصه.
شهریور سال 84 یعنی همین امسال بود که من به علت مشکلی که داشتم بینی ام رو عمل کردم. یکی از سخت ترین درد ها رو کشیدم. خلاصه بعد از یک هفته درد سر یعنی روز 27 شهریور ماه من حالم خوب شد و چسب رو از روی بینی ام برداشتم. خیلی احساس تنهایی میکردم و نیاز داشتم که با یکی دوست باشم. کسی که دوستش داشته باشم و دوست داشتم به کسی محبت کنم. کسی که لیاقت محبت کردن رو داشته باشه. در روز 30 شهریور ماه من به چت روم رفتم و با دختری آشنا شدم. همون روز بود که این دختر خانم تصمیم گرفت که با یکی از دوستاش منو سر کار بذارند و دوتایی به من پی ام دادند. این دختر خانم با دوستش به نام ندا به من پی ام دادند. من هم فهمیدم که این دو نفر قصد آزار و اذیت من رو دارند. وقتی ندا خانم به من پی ام داد بعد از چند دقیقه عکسش رو دیدم. شاید باورتون نشه ولی من هم گرفتار همون چیزی شدم که خیلی از شما به اون اعتقاد ندارید و میخندید ولی من باورش دارم. وقتی آدم با یک نگاه کسی رو میبینه، با همون یک نگاه خیلی روابط بین این دو نفر رد و بدل میشه حتی اگه عکس باشه. خلاصه این که بلایی که نباید سر من میومد، اومد. بعد از اینکه با ندا خانم صحبت کردم، تقریبا ساعت چهار ظهر بود که با مادرم رفتیم بیرون. اصلا حالم خوب نبود. همش به اون فکر میکردم. خلاصه بعدا باهاش صحبت کردم و بعد از یک هفته بالاخره بهش گفتم که دوستش دارم. چون تا قبلش میترسیدم که اینو بهش بگم. اون دختر خیلی مذهبی بود. توی یه خانواده مومن و مذهبی بزرگ شده بود و یکی از دلایلی هم که من انقدر دوستش دارم همینه. اما مشکل ما این بود که اون تو مشهد زندگی میکرد و من توی تهران.
خلاصه من شماره موبایلمو بهش دادم و اون زنگ زد. ما با هم صحبت میکردیم، چت میکردیم، عکس هامونو واسه هم میفرستادیم و خلاصه یه رابطه ساده و صمیمی داشتیم.
تا اینکه روز 29 آذر ماه همون سال فهمیدم که مدرسه ما 20 نفر اول رو به اردویی میبره در مشهد. اون موقع بود که تلاش خودمو کردم و حسابی درس خوندم. خوشبختانه قبول شدم و قرار شد که در روز 3 بهمن ماه بریم مشهد.
خیلی شوق و ذوق داشتم که برم مشهد و واقعا خوشحال بودم. دوشنبه حرکت کردیم و سه شنبه صبح ما رسیدیم مشهد. وقتی رفتیم توی هتل ساعت 11 صبح بود و ندا قرار بود که بعد از مدرسه با من تماس بگیره تا همدیگرو برای اولین بار ببینیم. مسئول اردو بچه هارو برد به یک سالن فوتبال و من نرفتم تا به قرارم برسم. ندا زنگ زد و من رفتم سر قرار.
من تونستم برای اولین بار ببینمش. باورتون نمیشه همین الان هم اشک توی چشمام جمع شده. واقعا احساس خوبی داشتم. وقتی که در کنارش راه میرفتم و دستش رو در دستم گرفته بودم. اون موقع بود که فهمیدم واقعا دوستش دارم و حاضر نیستم با هیچ چیزی عوضش کنم. اون موقع بود که بهم ثابت شد چقدر دوستش دارم. دوست داشتن خیلی برتر از عشقه و من تازه معنای حقیقی این رو فهمیده بودم.
ما سه روز مشهد بودیم و من هر سه روز رو با ندا بودم. و بعد که برگشتیم حالم خیلی بد بود.
غذا نمیخوردم و گریه میکردم .
الان تقریبا دو هفته از اون روز میگذره و من هنوز هم ندا رو دوست دارم. من 17 سال بیشتر ندارم و هنوز خیلی کم تجربه هستم ولی واقعا از این آشنایی تو زندگیم راضی هستم و نمیخوام که ندا رو از دست بدم.
حالا اگر کسی منو راهنمایی میکنه یا حرفی با من داره، من با کمال تشکر ازش ممنونم و آماده شنیدن نصیحتش هستم.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 ساعت 15:10
دیکشنری امتحان ...
کالبد گشایی یک تراژدی مزمن
تقلب:
یک سری اعمال ننگین که در صورت با عرصه بودن و این کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش و خرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درایت و تیزی استاد و مراقبان می تواند نوع هلویش از هسته دارو خاردار تا آب هلو با طعم موز و عشق حال متغیر باشد.بیراهه ای که اتفاقا آخرش به هدف ختم می شود.یک نوع وسیله درس پاس کن نا مشروع.
شب امتحان:
شب ملخ .شب ظلمانی یلدا.شبی که اتفاقا خیلی زود صبح می شود.شب سوانح و سوختگی ، نا کجا آباد دانشجو. شبی که نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند.در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را به صورت کنستانتره نوش جان می کند.یک نوع زلزله در ایام سال.شب چشم های پف کرده و دهان های کف کرده.شب رقص پایکوبی کلمات و جزوه و کتاب بر روی سلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو.
جزوه:
یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابر و باد ومه و خورشید و اینا دانشجو را به سمت پاس شدن درس هل می دهد.تمام همه علم بشری.چکیده دانش تاریخ مصرف گذشته استاد.وسیله ای که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته می شود.تنها شاهد ماجرای سوخاری شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.
مراقب:
موجودی ستمکار،بدمنش و ریاپیشه که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد. سیستمی که نقش دزدگیر منازل را سر جلسه امتحان ایفا می کند.گالری ضد حال.موجودی که روی سینه اش نوشته :من مراقبم،شما چطور؟ یک نوع تله موش زنده.
روز امتحان:
روزی که در آن خورشید طلوع نمی کند.زمانی برای جفتک زدن اسب ها،لحظه ای که در آن دانشجو می خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد.روز شغال.روزی که در آن نگاه ها عمیق می شوند.روز لبخند های استراتژیک.روزی که در آن دوست و دشمن با هم و در کنار هم به قربانگاه می روند.
نمره:
تبلور میزان دانش،مهارت و دو دره بازی دانشجو.بهانه ای همیشگی برای اعتراض.وسیله ای که استاد با آن چه ها که نمی کند!عاملی که دانشجو برای بدست آوردن آن علاوه بر خر زدن،اعمال شنیع دیگری را هم باید انجام دهد که قلم در وصف آن قاصر است!
سؤال:
یک نوع شعور سنج استاد و دانشجو.کلمات نفرت انگیزی که به نوبت و تک تک مثل نیزه در چشم دانشجو فرو می روندو لحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر می کنند.لو رفتن آنها به حماسه سازی دانشجویان منتهی می شود.انواع مختلف آن از تشریحی سیانوری تا تستی گوگوری مگوری متغیر است.
استاد :
منبع علم، ژنراتور دانش، نیروگاه انسانیت، تبلور دانایی، کوه توانایی، مایه افتخار ما، عامل انفجار ما، بابا تو دیگه کی هستی بهترین موجود عالم، خود صفا، اندو وفا، دارنده انواع اقسام شفا، ضد جفا، یاریگر ضعفا، معلم الخلفا ...
(دانشجویان محترم اگر این بخش آخر کمی بوی جوراب می دهد باور کنید به صلاح خودتان است بالاخره فصل امتحانات تاریخ نشان می دهد بدست آوردن دل اساتید در این فصل آی نتیجه می دهد، آی نتیجه می دهد... !
پس بروید حال کنید!
![]()
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 ساعت 14:54
قفس تنهایی ...
با عرض سلام و خسته نباشید
اگر احتمالا غلط املا داشتم ببخشید چونکه من تا کلاس سوم بیشتر تو ایران نبودم و امشب دفعه اولمه که فارسی مینویسم.
من از زمانی که خودمو شناختم زندگیم در دریای طوفانی بوده. البته همیشه در امکانات بودم ولی در عوض نصف عمرم بابام پیشم نبوده. من بودم و مامانم و یک برادر. بابای بیچاره به خاطر خوشبختی ما 11 سال تو ژاپن جون کند. تا اینکه ما بالاخره تصمیم گرفتیم به کانادا بریم چون انجا اشنا داشتیم که بماند همون اشنا با ما انجا چه کرد.
خلاصه من بابام و اینجا دیدم. هنوزم وقتی یاد اون روز میوفتم طپش قلب میگیرم.
بابای من همیشه ادم سخت گیری بود برای من نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی همیشه از همه شنیدم که از زیبائی من تعریف کنن. با اینکه همیشه میتونستم یه پسر باشم ولی همیشه دلم عشق میخواست. تا چند سال پیش که بعد از مدتی با مامانم رفتم ایران از روز اول برای من خواستگاراومد ولی من نه اینکه از خود راضی باشم نه ولی هیچکدوم منو واسه خودم نمیخواستن فقط به عنوان یک پل که بیان اینجا فکر کردن حلوا میدن.
بالاخره تا اینکه امیر اومد. یک پسر تحصیل کرده و خوشتیپ. از همه مهمتر از خونواده خوب. سرتونو درد نیارم ما نامزد شدیم. امیر تنها پسر خوانواده بود و مامانش خیلی رازی نبود که پسرش ازش دور شه. قرار بر این شد که عروسی اصلی ایران باشه ولی حتما یه جشنی هم کانادا باشه چون داداشم و بابام اینجا بودن. به هر حال من فعلا باید برمیگشتم تا به دانشگاه برسم. هیچ وقت لحظه خداحافظی یادم نمیره که چه جوری زار میزدم. وقتی رسیدم صدام دیگه در نیومد. از اونجا که پول خوبی به وکیل دادم کار امیر سریع درست شد. وقتی اومد از روز اول از همه چیز ایراد گرفت. همیشه منو با خواهرش مقایسه کرد. بگذریم که زد زیر همه چیز و نه عروسی گرفت نه چیزی. برای من این چیزا مهمه مخصوصا که همه دوستام حتی لباساشون هم اماده بود. دوستای که به مرور زمان کلا فراموش شدن. من امیر رو در حد پرستش دوست داشتم. از همه چیز گذشتم چون فکر میکردم اینجا تنهاست. امیر خیلی به خانوادش وابسته بود اوایل برام جالب بود ولی وقتی رسید به حدی که مثلا کوچکترین کادوی برای من نمیخرید ولی در عوض همیشه برای خواهر و مادرش خرید میکرد. حتی روز مادر برای مامانش گل و سکه داد در صورتی که مامان من کادوش $20 هم نمیشد. فکر میکردم با محبت یاد میگیره ولی افسوس. دیگه بعد از عروسی که کل خرجشو بابام داد من اگر در هفته 2 بار بیشتر میرفتم خونه مامانم دادو بیداد راه مینداخت که از خواهر من یاد بگیر که به خونه زندگیش میرسه. دیدن حتی دختر خالهام هم قدقن چون اقا میفرمودند که بلا استثنا همه دخترای اینجا وضعشون خراب چون دوست پسر دارن. به هر حال امیر همیشه تو فکرش بود که برگردیم ایران و من همیشه گفته بودم که محال چون خونواده من تازه به هم رسیدن. خلاصه اینکه 2 سال پیش رفتیم ایران برای دیدار و عروسی اصلی. من اونو میدیدم که امیر برای من میمیره ولی همیشه خانوادش اول بودن. خلاصه ما همه چیو سپردیم به مامانم اینا و راهی شدیم. کل راه من برای مامانم اینا اشک ریختم اخه خیلی بیکس میشدن. قرار بود 3 ماه بمونیم که من به موقع به دانشگاه برسم. وقتی رسیدیم خوب مسلما رفتیم خونه بابای امیر. انگار کسی منو نمیدید همه فقط منتظر ورود امیر بودن. یواش یواش امیر شروع کرد با دوستاش بیرون رفتن و من باید ساعتها منتظر میموندم بعدش هم که مست میومد مگه میشد باهاش حرف زد
![]() یه شب که خیلی دیر کرده بود وقتی اومد من از حرصم خودمو زدم به خواب که اصلا حرف نزنم تازه اومد بغلم کرد که وظیفمو انجام بدم امیر انقدر عوض شده بود که حتی براش مهم نبود اون لحظه من چه حسی دارم. بالاخره هر جور بود اون 3 ماه داشت تموم میشد من واقعا خوشحال بودم که دارم از اون جهنم میرم جهنمی که هر روز با سرو صدای بچهای خواهرش و بوی تریاک کشیدن باباش غیر قابل تحمل تر میشد البته من هیچوقت هیچی به مامانم نگفتم ولی همیشه بعد از صحبت کردن به هوای دوش گرفتن میرفتم حمام و اشک میریختم.
یه روز به امیر گفتم نمیخوای بری بلیتها رو اکی کنی در کمال خونسردی گفت مگه قرار برگردیم من فکر کردم داره شوخی میکنه ولی وقتی دیدم جدی گفتم او بمون من برمیگردم با خنده گفت نازنین خانم تازه اولشه اگه تونستی پاستو پیدا کنی برو. اون روز جرو بحث ما بالا گرفت و در اخر شوهر عزیزم افتاد به جون من و ثابت کرد که مرده.
من از اون روز دیگه احساس کردم هیچ احساسی به امیر ندارم. بدتر از همه اینکه هر دقیقه مامانش میگفت ما میخواستیم فلان دخترو بگیریم واسه امیر که هم خانم بود هم تحصیل کرده. یکی نبود بگه اخه زنیکه من که درسم داشت تموم میشد از صدقه سری شما اینجوری شدم.
وقتی به مامانم گفتم جریانو بیچاره داشت سکته میکرد. بهش گفتم که میخوام برگردم. مامانم برام وکیل گرفت ولی از ایران نمیشد کاری کرد باید خودمو میرسوندم به ترکیه خلاصش کنم که بعد از کلی تحقیقات بابام یه کسی رو پیدا کرد که منو به از ایران خارج کنه والحق که کارشو خوب انجام داد. همه کارام از طریق دائیم انجام میشد که کسی به من شک نکنه. تا بالاخره روز پرواز اومد. شب قبلش دل تو دلم نبود. اتفاقا اون شب امیر چقدر مهربون بود میدونستم چی میخواد. بنده خدا خبر نداشت که من فردا میخوام چیکار کنم. اون شب صدام در نیومد چون میدونستم که دیگه دفعه اخر که باید تحملش کنم. و نمیخواستم چیزی بگم که فردا در روم قفل بشه.
فردا صبحش به بهونه داروخانه لباس پوشیدم وقتی خواستم درو ببندم یکبار پشتمو نکاه کردم و درو بستم. 2 تا کوچه بالاتر دائیم منتظر بود منو به فرودگاه رسوند و پاس جعلیمو بهم داد.
وقتی هواپیما بلند شد یاد روزی افتادم که چقدر براش اشک ریختم. الان چند روزی میشه که رسیدم. امیر هم قبل از اینکه متوجه غیبت من بشه خودم از ترکبه بهش زنگ زدم که دنبالم نگرده.
شاید روزی زندگیمو تو کتاب بنویسم.
الان به اندازه یک دنیا با مامانم حرف دارم. خسته ام خسته ...
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 ساعت 14:44
خدایش او را صدا کرد ....
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
خدا جواب داد....
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 17:59
نرم افزار و کتاب الکترونیکی و ........
Dream-Soft Flash Screen Saver Builder v1.0 از رو اسم این برنامه میشه فهمید که این برنامه فقط مخصوص درست محافظ صفحه با فرمات فلش می باشد
حجم : 1.32 مگابايت Download Crack ******************************* Audio Mid Recorder 3.85
با استفاده از این برنامه شما میتوانید فرمات های صوتی رو ذخیره بکنید. به عنوان مثال شما میتوانید آهنگ مورده نظرتونو از رو اینترنت با بهترین کیفیت ذخیره کنید حجم : 5.93 مگابايت ******************************* کتاب الکترونيکي- نکات طلايی اينترنت مفاهيم كاربردي اينترنت وشايد نکات جديدی را در اين کتاب الکترونيکی کم حجم پيدا بکنيد.
******************************* مرگ رنگ اولين کتاب سهراب سپهری است که در سال ۱۳۳۰ به چاپ رسيد . بمناسبت بيست و سومين سال درگذشت او اين کتاب الکترونيکی (Ebook) آماده شد که می توانيد دانلود کنيد.
*******************************
اينم بازی های فلش که یکی از دوستان درخواست کرده بود ... آقا شاکی نداریم ... دیگه چی .. باز بگین کم میزارم ..
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 10:21
به اونايي كه براتون ارزش دارن ...
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 ساعت 0:24
سرگذشت گل غم ...
تا در اين دهر ديده كردم باز
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 ساعت 0:20
چه قدررررررررر سخته .........
قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد چه بگي : گل من باغچه نو مبارک
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 11:14
دی داستان یک واقعیت ..
این داستان رو یکی دیگه از دوستای خوب من فرستاده که که ازش ممنونم ...
شايد خيلي موقعها جلوي چشمم بود اما اصلا نمي ديدمش. مطمئنا زياد جلوي چشمم بوده آخه اون توي گروهي فعاليت مي کرد که من عضو دوره قبليش بودم ودر اون زمان.. ..خنده داره ، سرپرست گروه بودم. اونم چه گروهي ، گروه نمايش يا همون تاتر.
اولين بار وقتي متوجهش شدم که به يه پارتيشن برخورد کرد و اينور پارتيشن نزديک بود تابلويي روي سر دوست من بيفته. بلند گفتم اين ديگه کي بود و رفتم اون طرف تا ببينم کيه. آدم خاص و جالب توجهي نبود غير اينکه يه کمي سنگين وزن بود. سري تکان دادم و برگشتم. پس از مدتي اون با يکي از بچه ها که بامن دوست بود( يه پسر که دوستي مثل برادر کوچکتر با خواهر بزرگتر داره، با من داشت) درگير شد و من بعنوان سرپرست گروه مجبور به دخالت شدم. يه شب تا مدت زيادي توي دفتر گروه باهم بحث کرديم و من شناختمش . اون منو مي شناخت اما گمونم از من خوشش نمي آمد. مثل خيلي ها که اولش با من آشنا ميشن از من بدشون مياد. بعد اينکه احساس کردم ديگه دير وقته و بايد دفتر رو ترک کنم بحث رو ختم کردم و موقع رفتن اون با خجالت از من اجازه خواست که بازم بياد و با من حرف بزنه. خنديدم ، اينکه بياد و حرف بزنه اصلا برام مهم نبود، در طول روز خيلي از بچه هاي دانشگاه از دختر و پسر ميومدند پيشم و با من مشاوره ميکردند ، درمورد خيلي چيزها. بهش گفتم هر وقت خواست مي تونه بياد. برام مهم نبود ، از طرفي به من گفته بودن از نظر رفتاري با بقيه بچه ها مشکل داره، بهتره باهاش کار بشه و من فکر کردم اگه اون احتياج به حرف زدن داره چه اشکالي داره، بياد حرف بزنه .
اما انگار موضوع براي اون خيلي مهم بود. يک لحظه احساس کردم موضوع ساده نخواهد بود اما پا روي دلم گذاشتم و اجازه دادم.
او آمد و آمد. فهميدم داره وابسته ميشه ، يادمه حتي بهش گفتم مواظب باشه که وابسته نشه اما مي دونستم که ميخواد وابسته باشه. من اونموقع گرفتاري خانوادگي داشتم و احتياج داشتم با يکي گاهي حرف بزنم و البته دوستان زيادي داشتم که باهاشون حرف بزنم اما يه وقت ديدم اون شده سايه من. هرجا ميرفتم بود، حتي وقتي براي يک شغل ديگه به شهر ديگه اي رفتم بازم اونجا بعد از تعطيلي محل کارم، دم در بود. بايد مي بريدمش ، بايد به سمت يک دوستي ساده مثل بقيه هدايتش ميکردم، يکبار سعي کردم اما ديوونه بازي در آورد و داشت تبديل به مشکل ميشد، من خودم اونقدر گرفتار بودم که کشش يه گرفتاري فکري ديگه رو نداشتم. ميفهميدم که فکر ميکنه دوستم داره اما مطمئن بودم اون طاقت من رو وقتي واقعا خودم هستم نداره. اون خيلي تنها بود، و من آدم راحتي بودم . من هرگز اهل ادا و اطوارهاي دخترانه نبودم حتي هيچوقت زيبا هم نبودم، دنبال جلب توجه و چه مي دونم از اين رفتارهاي خاص نبودم ، فقط اينکه راحت به حرف ديگران گوش ميکنم و بحث زيادي نمي کنم، آدمها در کنار من احساس امنيت و آرامش مي کنن. هر چند آدم خشن و رکي هستم و شايد بد اخلاق، اما همه دوستانم و اقوامم دوستم دارند. او هم شايد دوستم داشت و شايد فکر ميکرد دوستم داره . سعي ميکردم دوستش داشته باشم البته همينجوري دوستش داشتم اما نه آنقدر که حاضر باشم ديوانگي کنم( هر چند گمان نمي کنم هرگز براي کسي ديوانگي کنم، به اين معروفم که هميشه عقلم بر احساسم غلبه داره). و او برعکس، مرا به هر ترتيبي ميخواست. اما اصلا عاقل نبود و هميشه احساس ميکردم که واقعا عاشق نيست هميشه فکر ميکردم اين علاقه فقط از سر تنهاييه . مي دانستم با او بايد خيلي چيزها را بپذيرم از جمله بچگي هايش را و وابستگي هايش را در حاليکه فکر ميکردم علاقه اش واقعي نيست.
در طي يک اردوي مسافرتي مادرم او را ديد و اصلا قبولش نکرد. رفتارهاي او با ديسيپلين خانواده ما تطابق نداشت. او اصلا با رفتارهاي ما تناسب نداشت. ما هيچکدام اهل عواطف غليظ و کور نيستيم و ميشه گفت به نظم و فرهنگ پايبنديم. فهميدم که خانواده ام براحتي او را نمي پذيرد.
من با او از خدا دور ميشدم از معيارهاي اخلاقي خودم دور ميشدم، هر چند او مقصر نبود او مرا دور نمي کرد. من داشتم خودم را مجبور به عاشق شدن ميکردم ، داشتم براي خودم و او دروغ مي ساختم. او اصلا اهل رعايت مصالح اجتماعي نبود و من مثل او عاشق نبودم. خسته شدم، اين اواخر او شروع کرد به نشان دادن رفتارهاي متعصبانه مردانه. احساس کردم داره از تحملم خارج ميشه، يکبار برخورد کردم ، به شدت عذرخواهي کرد. ميدانستم از سر علاقه است اما به او فهماندم که آدمي هستم که به کسي اجازه نمي دهم برايم تصميم بگيرد حتي پدرم. محدوديت از طرف ديگران مرا ديوانه ميکنه به مرز جنون ميکشاند هرگز تحمل اينکه کسي به خودش حق بدهد که برايم تصميم بگيرد نداشتم ( و او اين را ميدانست ) و در اين حال هر رفتاري از من سر خواهد زد.
گفتم که خسته شده بودم . حاضر بودم با او ازدواج کنم و به اين وسيله تکليف خودم با او را روشن ميکردم. بايد به اين وضع خاتمه ميدادم . او همه جا مثل سايه من حاضر بود و اين مرا معذب ميکرد، محل کارم، قرارهايم با دوستانم، اطراف خانه اقوامم، ميدانست اين کارها را دوست ندارم اما رهايم نمي کرد.
سرانجام بعد دو سال به او گفتم اينطور نمي شه ادامه داد، من اينجوري دارم سقوط ميکنم، تحمل اين وضع رو ندارم. اگر ميخواي بگو خانواده ات بيان صحبت کنن و تا اونموقع سراغ من نيا. پس از يک هفته برگشت. برگشت و مي دونستم موفق نبوده . اما چيزي که انتظارش رو نداشتم حرفهاش بود. به من گفت ( مادرم ميگه همه دخترهايي که کار ميکنن ...نند.) خشم کمترين حس من بود . من فارغ التحصيل بهترين دانشگاه ايران، با داشتن دوستاني که کمترينش اين پسر بود، با خانواده اي که روي من تعصب احساسي داشتند و مرا کمتر از فرشتگان نمي دونستند، اينطور تحقير شوم . سعي کردم فرياد نزنم. به خودم گفتم ديگه تموم شد. جايي که دو تا خانواده راضي نيستند جايي براي ادامه نيست و به او گفتم مادرت حق داره، بزار خودش برات يکي رو انتخاب کنه. به مادرش توهين کرد و اين ديگه مرا ديوانه کرد . من هميشه به والدين احترام گذاشته ام و به نظر من کسي که به والدينش توهين کنه به هيچکس احترام نخواهد گذاشت. کسي که والدينش را خوار بشمره، براي خودش غرور و عزت قائل نيست ، کسي که نتونه به گذشتگانش افتخار کنه هويت نداره. و براي من همه چيز تمام شد و او آنموقع مرا سرد يافت جدي ، سرد ، خشن و عصباني. به او گفتم همه آنچه که در ذهنم بود و براي آنکه منزجر بشه گفتم تو احمقي ، نبايد حرف مادرت رو براي من مي گفتي ، اينکه گفتي يعني خودت هم اينطور فکر ميکني . بين ما همه چيز تموم شده ديگه نيا سراغم . و از او دور شدم. اما او رهايم نکرد. بهش گفتم از من فاصله بگير حداقل تا زماني که خودم بهت بگم. بگذار مدتي بگذره شايد يکسال. اما او ميخواست هر روز با من باشد ولي من خسته بودم از گرفتاريهايم خسته بودم و او نه تنها کمکي به من نمي کرد( و نمي توانست بکند، من از نظر روحي خيلي قويتر از او بودم ) که تازه خودش برايم يک جور گرفتاري شده بود. وقتي ديد راضي نمي شوم تهديد کرد ، نامه هاي زشت برايم فرستاد، به حراست محل کارم مراجعه کرد و حرفهايي زد که گذشته و آينده ام را به باد فنا داد.
همونموقع قرار بود به من پست مدير کلي بدهند اما برعکس فرصت به دست کساني افتاد که ميخواستند از من در جهت منافع سياسي خودشون استفاده کنند کاري کرد کارستان. به دوستان مشترک متوسل شدم تا دست از سرم برداره. اما در خيابان به من توهين کرد. بازهم نامه هاي زشت برام به محل کارم فرستاد ، چاره اي نداشتم به کميته انظباطي دانشگاه مراجعه کردم و از انجايي که آن زمان نفوذ زيادي در دانشگاه داشتم سريعا رسيدگي شد او در حال فارغ التحصيلي بود و حکم شد که اخراج بشه درست يک ماه مانده به پايان ترم و مهندس شدنش. از شکايت صرف نظر کردم و گفتم فقط تهديدش کنند. و موثر واقع شد و او رهايم کرد.
شايد اگر اين کارها را نمي کرد به من و خودش اين فرصت رو ميداد که دور از هم ، خودمون رو بهتر بسنجيم . شايد فرصت ميکرديم خودمون رو براي همديگه آماده کنيم , به روحيه واقعي همديگه وقتي زندگي سخت ميشه، آشنا بشيم و بفهميم تحمل اين روزها رو داريم يانه.
بله من اشتباه کردم شايد از نظر احساسي به او ظلم کرده باشم از اول نبايد ميگذاشتم کار به اينجا بکشه ، نبايد ميگذاشتم او فکر کنه که دوستش دارم. نبايد اجازه ميدادم که دوستم بداره بايد روحيه منطق گرا و خشن خودم را به او نشون ميدادم. از اينکه براي هميشه آينده رو باختم گاهي مواقع ناراحت مي شوم. حراست اداره به خودش اجازه داد بر مبناي حرفهاي او از من چهره اي انچناني بسازه هرچند بعد از چند سال دستشون رو شد و همکارا فهميدند حراستي ها چه نقشه اي داشتند اما وقتي شما در حراست پرونده اي براتون باز بشه ديگر بسته نخواهد شد. مهم نيست، من چوب يک لحظه حماقت خودم را خوردم اما او چه ميکنه... با اين فکر که با من چه کرد! ازدواج نکردم و ازدواج نخواهم کرد چگونه ميشه آدمها رو باور کرد؟
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 ساعت 19:57
حرف دل ...
كاش اهل كوفه بوديم!!!...
بسم الله الرحمن الرحيم ***************************** دلتنگی ... این جمعه هم فرا رسید، پس کی می آیی تا صدای دلنگیزت را در کعبه وجود احساس کنم . هر جمعه دعای ندبه را گوش می دهم و در دل به مظلومیت شیعه و خاندانت می گریم کی می آیی تا شیعه از یتیمی در آید؟ در سنین جوانی دلم در انتظارت پیر شد.آیا می توانم روی تابا ن تو را ببینم؟ به خدا قسم که بالا ترین آرزویم همین است. من نه بهشت را می خواهم و نه آسایش آن را، من به تو می اندیشم و از خدا سلامتی تو را می خواهم. می دانم که صدایم را می شنوی. خونم را ، خاکم را با عشق تو پیوند داده اند . می دانی که چقدر دلتنگم . به حق مادرت زهرا، بیا تا انتقام روی نیلی شده اش را بگیری. می دانم که از آن حادثه خون می گریی، بیا دیگر طاقت دوری ندارم. بیا ودل پیرشده ام را با نفس مسیحایی خود جوان کن . بیا که چشم به راهت هستم ***************************** رویشی جدید از گلهای نرگس در جاده انتظار بسم رب المهدی
التماس دعا
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 ساعت 17:36
بسم الله عشق ...
نگاه يار به محض اينكه نگاه زهير عثماني مذهب بر امام افتاد به واسطهي پيامي كه از طرف امام بر او رسيده است. پس از صحبت با امام، دستور داد همه خيمههايش را بر كنند و كنار خيمههاي امام ببرند. من نميايم برون از محملم وعدهگاه غربت
ورود به كربلا دشت غم دشت عطش دشت بلايي كربلا
ورود به كربلا (2)
مراسم شب دوم محرم 83 - مسجد ارک تهران
مراسم شب دوم محرم 82 - هيئت رايت العباس ********************************
فضايل
عاشورا به ما درس مى دهد كه در ماجراى دفاع از دين, بصيرت بيش از چيزهاى ديگر براى انسان لازم است. بى بصيرت ها بدون اين كه بدانند, فريب مى خورند و در جبهه باطل قرار مى گيرند چنان كه در جبهه ابن زياد كسانى بودند كه فُسّاق و فجّار نبودند ولى از بى بصيرت ها بودند. اين ها درس هاى عاشوراست. البته همين درس ها كافى است كه يك ملت را از ذلت به عزّت برساند. همين درس ها مى تواند جبهه كفر و استكبار را شكست بدهد. اين ها درس هاى زندگى ساز است. اين, آن جهت اول است. از بيانات مقام معظم رهبرى (مدظله العالى
علمدار امير المؤ منين عليه السلام دستهاى عباس عليه السلام را مى بوسد! مورخان نقل مى كنند: در دوران طفوليت حضرت عباس عليه السلام يك روز اميرالمؤ منين عليه السلام وى را در دامان خود گذاشت و آستينهايش را بالا زد و در حاليكه كه بشدت مى گريست به بوسيدن بازوهاى عباس عليه السلام پرداخت . كنيه حضرت عباس عليه السلام مشهورترين كنيه آن حضرت ، ابوالفضل است ، چون فرزندى به نام فاضل داشته ، بلكه مى توان گفت پدر تمام فضايل انسانيت و كمال بوده است . در كتاب العباس دو كنيه ديگر براى آن حضرت نقل كرده است : يكى ابو القراية كه آن را از كتاب مزار سرائر ابن ادريس و مقاتل الطالبيين ابوالفرج و انوار النعمانيه سيد جزايرى و تاريخ خميس ابوالحسن دياربكرى نقل فرموده ؛ و ديگرى ابوالقاسم است و مستند ايشان ، زيارت روز اربعين مى باشد كه از جابر نقل شده و در آن آمده است كه وى در روز اربعين متوجه قبر آن بزرگوار گرديد و گفت : اسلام عليك يا اءباالقاسم ، اسلام عليك يا عباس بن على عليه السلام الخ و چون جابر از اكابر صحابه بوده و در اين خانواده تربيت شده است ، البته سبب آن را مى داند، چه آنكه آن حضرت فرزندى به نام قاسم نداشت تا مكنى به آن شود. ادامه دارد ...
سخنان خطبه امام پس از ورود به كربلا متن سخن : -----------------------
ده گفتار انگيزه ، اخلاص ، نشاط و آگاهى در كربلا بر خلاف دنياى امروز كه به ثروت ، نيرو، اطلاعات ، تخصص ، تكنولوژى و حمايت ديگران تكيه دارد، اسلام كارائى و نقش همه ى آنها را در كنار ايمان به خدا، اخلاص ، نشاط و انگيزه مى داند. -----------------------
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 ساعت 13:47
یک داستان تلخ اما واقعی ...
این داستان رو یکی از دوستانم برام ایمیل کرد و درخواست کرد که اونو تو وبلاگم بزارم. بعد از اینکه اونو خوندم حیفم اومد که نذارمش ... امیدوارم ازش لذت ببرید ... فقط جان من نظر بدید. شهریور 1381 بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور 3 سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من ... بالاخره بعد از چند سال از آخر 21 شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود . احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم .
ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین . خنده و دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و ...
قرار ملاقات ساعت هفت و نیم صبح . از قدم زدن توی آفتاب گرم تابستوت تا قدو زدن توی برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما .
به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و من در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا قلب من درد می کرد . به یاد می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتی باهش صحبت می کردم ازروی ضعف و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد می یارم زمانیکه روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می لرزید . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی دبیرستان رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی همچون آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟
364 روز از آشناییمون گذشت که یک روز با هم قرار کوتاهی رو گذاشتیم . آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد می یومد و من هم تازه 24 ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم . چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که دیدمش احساس کردم که حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت کوتاهی توی کوچه پس کوچه ها بودیم که باز قلبش گرفت . انگار که قلب من گرفت . اون نمی تونست راه بره . ما خیلی از حرم دور شده بودیم . بهش گفتم بذار ببرمت خونتون . اما گفت که وسایلام توی کتابخانه هست و اگه این طور برم خونه بهم شک می کنند . به ناچار و به سختی بردمش کتابخانه . یکی از دوستاش گفت که شما ببریدش برون تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمی تونستم تنهاش بذارم . گفتم ببرمش توی خود حرم تا یه جایی خنک گیر بیاریم بشینیم تا حالش خوب بشه . همین طور که توی حرم نشسته بودیم و داشتیم برای زندگی آیندمون نقشه می ریختم و از راه و روش عشق و زندگی براش می گفتم یه وقت نگاش کرد و دیدم اشک توی چشمای درشتش حلقه زده و داره منو نگاه می کنه .
بالاخره اون چیزی که نباید میشد شد و تند باد زندگی اونو از من گرفت . اون توی این تند باد خیلی زود تسلیم شد و خودش رو باخت . اما من هنوزم با اینکه پشتم از غم این تند باد خم شده و بعضی از موهام سفید .. اما هنوزم مثل کوه دارم مقاومت می کنم .
چند تا از خادم ها به ما شک کردن و مارو تحویل نگهبانی حرم دادند . خیلی نامرد بودن . خیلی . تا دنیا دنیاست نفرین هام از اونا بر نمی گرده . نگهبانی حرم رو چند تا از مامورای نیروی حق کش انتظامی تشکیل داده بودند . وقتی که داشتیم به سمت نگهبانی می رفتیم من آروم به یکی از اون خادما گفتم الان که داریم با هم می ریم با من هر کاری خواستید بکنید مسئله ای نیست ولی به این دختر کاری نداشته باشید آخه اون ناراحتی قلبی داره . می دونید اون خادم چی گفت ؟ الان که می خوام بگم جگرم داره می سوزه . گفت که به ما چه ؟ مردم که مرد . کی به ما کار داره ؟
وقتی رفتیم توی نگهبانی اونجا چند تا درجه دار و یه لباس شخصی بود . اون لباس شخصی در حال بازجویی از یه نفر دیگه بود . بی چاره اون آدم . معلوم نبود چی کار کرده بود که همچین زده بودنش که مرد به اون بزرگی داشت گریه می کرد و التماس می کرد . هر چی بود که زوار بود و غریب . بنازم به این زوار پرستی . اینه اون زوار دوستی مشهدی ها . اینه اون همه توصیه در مورد خوش رفتاری با زوار امام رضا ...
وقتی اون لباس شخصی موضوع رو فهمید من و اون و از هم جدا کرد . اونو فرستادند توی یه اتاق دیگه . یه مامور هم رفتش توی اون اتاق . نفهمیدم باهش چی کار کردند که به 2 دقیقه نرسید که صدای گریش بلند شد . به من که جز خدا از هیچ کس نمی ترسم و مثل کوه جلوی اونا ایستاده بودم گفتند که برم توی بازداشتگاه .
اینجاش خیلی جالبه . میگن بابای امام رضا توی یکی از زندانهای تاریک بنی عباس به شهادت رسید . اما آیا خود امام رضا می دونه که توی یکی از گوشه های صحنش یه زندان ساختند که سلول سلول هست و هر سلولش اونقدر کوچیک که نمی تونی پات رو توش دراز کنی . اونقدر تاریک . اونقدر بد بو که لکه های خون روی موزاییکاش خشک شده .
من رو فرستادند توی یکی از اون سلول ها . توی این مدت زنگ زدند به باباش . باباش اومد و منو از زندان اوردن بیرون . از من پرسیدند حالا چه نسبتی با هم داری ؟ همون جواب قبلی .. نامزدیم. باباش ناراحت شد و اون لباس شخصی اولین سیلی رو زد . باباش می خواست به طرف من حمله ور بشه اما اونا جلوش رو گرفتند . می دونید چرا ؟ چون می خواستند خودشون با کتک زدن من حال کنند .
منو دوباره فرستادند توی سلول . جایی که هیچ شاهدی نباشه جز خدا . فکر کنم اونجا امام رضا هم نبود . شاید هم بود و به اونا القا می کرد که منو چهار ساعت مثل یه سگ بزنند . مثل یه سگ . بعد از دقایقی از اومدن باباش با یه تعهد ساده دختر و پدر رو فرستادند رفت . اما منو مثل یه سگ می زدند . به خدا دروغ نیست اینو که بگم که چنان سیلی هایی رو به من می زدند که گویی توی اون زندان تاریک فلاش دوربین رو توی چشمام می زدند . موهام رو می کشیدند . کمربندم رو باز کردند و با همون کمربند منو می زدند . تازه یه نیروی کمکی هم اوردند. یه سرباز اوردند که با پوتینش بزنه توی کمرم . اما توی این چهار ساعت هرگز سر تسلیم در مقابل اونا پایین نیاوردم . چون خودم رو بی گناه می دونستم . مگه گناه من جز عشق پاکم چیزه دیگه ای بود . تقصیر من چی بود که اون روز قلبش درد گرفت و من مریض به حرم اوردم . همه مریض میارن حرم تا شفا پیدا کنه نه اینکه بزننش .
هنوز هم یزیدیان هستند . اونجایی که من آب بخوام و اونا با کتک منو سیراب کنند. پس کی برای مصیبت من گریه کنه .
بعد از اون همه کتک با انگشت نگاری آزادم کردند . مثل اینکه من دزدی کردم . شاید هم تروریست باشم .
با بدنی خسته به خونه رفتم و موضوع رو برای خانواده تعریف کردم و به اونا گفتم که حالا که همه چی لو رفته بریم خواستگاری تا همه چیز آبرومندانه تموم بشه . اما پدر مغرور من به این وصلت به خاطر همون مسائل سنتی ( برادر بزرگ اول داماد بشه - سربازی رو تموم کن - درست رو تموم کن - شغل گیر بیار و هزار تا چیز آشغال دیگه ) رضایت نداد .
می دونستم که حالا اون تحت کنترل هست . از طریق دوستاش ازش خبر می گرفتم . دوستش یه بار از خونه اونا زنگ زد و گفت: آزاده میگه دیگه حاضر به ادامه این رابطه نیست . اما من باور نمی کردم . فکر می کردم به خاطر فشار خانواده مجبور به گفتن این مطلب هست . اصلا از کجا معلوم که اون این حرف رو زده باشه ؟ بیست روزی گذشت و برای اولین بار بعد از این مدت زنگ زدم خونشون . خودش گوشی رو برداشت ولی تا صدای منو شنید فورا قطع کرد . با خودم گفتم حتما موقعیت نداره . از اون به بعد هفته ای یکبار زنگ می زدم خونش و تا صدام رو می شنید قطع می کرد و من هنوز با همون خیال خام . بعد از مدتی وقتی زنگ می زدم خونش تا گوشی رو بر می داشت بلافاصله می گفتم یه زنگ به من بزن و اون قطع می کرد . از آخر اواسط تابستون که من زندگی رو مثل یک مرده متحرک می گذروندم و شب رو به روز و روز و به شب با غم و غصه جدانشدنی به هم می دوختم یه روز زنگ زد . بهش گفتم که دلم برات تنگ شده و هزار تا چیز دیگه . اما این آزاده دیگه اون آزاده نبود . گفت دیگه حاضر نیست رابطه ای حتی از طریق واسطه با من داشته باشه . باز هم من در خیال اینکه تحت فشار خانواده است باور نمی کردم . کلا سه ماه کارم ریختن اشک و آه و ماتم و فکرو تنهایی بود و هفته ای یکبار هم زنگ زدن به او و قطع کردن تلفن از سوی او ... آه چقدر روز های سختی بود.
بعد از گذشت سه و یا چهار ماه به همین منوال از آخر در اوایل پاییز تونستم با توسل به سماجت های چند ماهم با اون دوباره رابطه تلفنی برقرار کنم . چون ترم آخر دانشگام بود نمی تونستم زیاد بیام مشهد و از شهرستان ساعت ها با او صحبت می کردم تا او را به سمت خودم دوباره علاقمند کنم . اما انگار واقعا من برای او مرده بودم . مثل یه سنگ شده بود . خشک و سرد و بی روح . اونقدر که بعضی وقتها عصبی میشدم و انگار که او همینو می خواست سریع قهر می کرد و من باید یک هفته منت کشی می کردم و او گوشی رو قطع کنه تا باز دوباره با من حرف بزنه . اما باز هم خشک و سرد و بی روح . توی این مدتی که به همین منوال می گذشت خیلی وقت ها بود که زنگ می زدم خونشون و خط اونا ساعت ها مشغول بود و با توجه به شناختی که از او داشتم می دونستم که با دوستاش طولانی صحبت نمی کرد . پس چرا گوشی مشغول بود ؟ یه چیزایی به ذهنم می رسید . انگار داشت بوی خیانت به مشام می رسید . اما نمی خواستم قبول کنم . اخه باورم نمی شد . نمی خواستم باور کنم . توی اون مدت بعد از اون دوران چند ماهه هجران جفایی که به من می کرد بیشتر زجرم می داد . من پشت گوشی حتی التماس و گریه کردم اما اون ... آه ... اون به گریه های من می خندید .
می گفتم آزاده با من این کار رو نکن . من به خاطر قلب تو 4 ساعت زیر دست و پا کتک خوردم . می دونید چی می گفت ؟ می گفت تو بخاطر بلبل زبونی های خودت کتک خوردی . تازه اولش هم باور نمی کرد .
بهش گفتم حرف دلت رو بزن ببینم قضیه چیه ؟ گفت که از اول مهر با همون خواستگار اولیه رابطه پنهانی بر قرار کردن وبا این حرفش دل منو آتیش زد .
بهش گفتم آزاده تو قدر منو وقتی می فهمی که دیگه من نیستم . اون وقت برای بازگشت تو خیلی دیر شده . بهش گفتم نذار نفرینت کنم که نفرین عشق زندگیت رو آتیش میده . ولی اون می خندید و از آخر هم بعد ز چند بار قهر اون و من کشی های من یکبار برای همیشه این منت کشی طول کشید و دیگه جواب تلفن هام رو نداد تا اینکه منو از خودش نا امید و رنجور و دلشکسته کرد . اون برای همیشه رفت و منو با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت .
وفا کردم و جز جفا ندیدم ----- از دست اون من چه ها کشیدم
از آخر آه آتشین من از سینه برخاست و بدرقه این جدایی گشت . نمی دونم این نفرین با اون چه کرد که بعد از چند ماه به من زنگ زد و گفت از کرده اش پشیمونه و داره چوبش رو می خوره . ولی افسوس که مطابق مرام من وقتی مهر کسی به سختی از خونه دل من بره بیرون جاش جز نفرت و کینه چیز دیگه ای نمیشینه . در نتیجه من هم با اون همون کاری رو کردم که اون با من کرد . تلفن هاش رو قطع می کردم واز صفحه زندگیم برای همیشه خطش زدم . اما ظلم و ستمی که توی این جریان به من روا داشته شد هنوزم که هنوزه منو می سوزونه و من با خاطرات کهنه اون آزاده می سوزم و می سازم . بطوریکه برای تسکین دردهایم دیگه به سراغ دلم نمیرم . دلم رو یه جایی از خاطراتم دفن کردم . اما توی این مصیبت مصیبتی که از همه بیشتر منو سوزوند کتک خوردن توی حرم امام رضا بود . این مصیبت رو دیگه با دفن دلم هم نمی تونم از یاد ببرم و هر از چند گاهی دل منو تا آخر می سوزونه و خاکستر می کنه .
شنیده بودم که یه روز یه جونی داشته توی حرم امام رضا چشم چرونی میکرده یه نفر اون جون رو سیلی میزنه و شب از شدت دست درد به خودش می غلطیده تا اینکه می فهمه به خاطر چی بوده و از اون جون حلالیت می طلبه و دستش خوب میشه .
یه جای دیگه شنیدم که در زمان های قدیم یه مستی همیشه میومده توی حرم و برای زوارها مزاحمت درست می کرده و مردم از این بابت خیلی شکایت پیش صاحب اونجا می بردند تا اینکه یه دفعه که اون آدم مست می یاد توی حرم یه صاعقه بهش می خوره و می میره . شب یه نفر خواب امام رضا رو می بینه که داشته از اما بابت مجازات اون مرد تشکر میکرده . امام رضا به اون مرد میگه اگه به من بود اگه هزار بار دیگه هم می یومد توی حرم باهش کاری نداشتم ولی اون روز که بهش صاعقه خورد حضرت عباس اومده بود زیارتم و با مشاهده این بی احترای طاقت نیاورد و اون آدم رو مجازات کرد .
حالا من می خوام بپرسم که آیا من گناهم خیلی بیشتر از اون آدم مست بوده که داد من ستانده نشد و اون آدما به مجازات خودشون نرسیدن ؟ من براش یه جواب دو حالته دارم . یکی اینکه همه این روایات دروغ هست و این دنیا حسابی نداره اما اگه این حالت اشتباهه پس حتما حالت دوم درسته که من لیاقت ندارم . خب پس منی که لیاقت ندارم داد من ستانده بشه . پس منی که از اون آدما کثیف تر هستم . پس حتما خود امام رضا راضی بوده که من این طور کتک بخورم . پس من از اون دستگاه نور رانده شدم و حق بردن بدن ناپاک خودم رو به اونجا ندارم . برای همین از اون روز که اون اتفاق توی حرم برام افتاد دیگه به حرم نرفتم و تا خودش اونایی که منو این جور زدند رو مجازات نکنه و خودش به من اجازه ورود نده دیگه به حرم نرفتم و نمیرم.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 19:5
آغاز یک رابطه ...
هرگز متوجه نخواهيد شد چه وقت مي تواند اتفاق بيفتد. ممكن است درحال گذر از يك خيابان، مشغول غذا خوردن در يك رستوران، قدم زدن در يك باشگاه شبانه و يا درحال خوش و بش با دوستـتان بـاشـيـد كـه نـاگـهـان او پـيدايش مي شود. دختري زيبا كه حسابي نظر شما را جلب كرده و دوست داريد با او صحبت نماييد. پس بـراي ايـن منـظــور چه كاري خواهيد كرد؟ بايد قدم پيش گذاشته و بااوحـرف بزنيد.
سلاح اصـلي هـمـواره هـنـر سـازگـاري و انـطـبـاق پذيري خواهد بود. پيش از شروع بايد تشخيص دهيد كه در چه شرايطي قرار داريد: "گرم" يا "سرد".
موقيعت گرم هنگامي است كه او شمـا را مـورد توجه قرار داده و با يك سري از علائم (مانند حركات چشم ) چراغ سبز را نشان داده است.
موقيعت سرد زماني است كه آشنايي قبلي با هم نداشته و اين اولين برخـورد شـمـا محسوب مي گردد. اين موقيعت كمي مشكل تر به نـظر ميرسد چرا كه به علاقمندي او نسبت به خود مطمئن نيستيد.
اكنون به يخشكن ها ميپردازيم:
خودتان را معرفي كنيد
بسيار واضح است. تا زماني كـه خـود را به او معرفي نكنيد، متوجه وجود شما نـخـواهد شد. هميشه دوستي ها با يك معرفي ساده و صميـمـي شـروع مـي گـردنـد. تـصـادفـا" بسمت وي قدم برداشته و خود را معرفي نماييد.
بگوييد ...
" من آرش هستم. از ديدنتون خوشحالم."
"من آرش هستم. فكر نميكنم همديگرو بشناسيم."
برايش آبميوه بخريد.
چه در رستوران باشيد، چه در رستوران و چه در باشگاه شبانه، يـكـي از يـخشكـنـهـاي معروف، خريدن يك نوشيدني خنك براي او ميباشد. از گارسون بخواهيد يـك نـوشيـدنـي ديگر مشابه با آنچه كه قبلا روي ميزش در حال نوشيدن آن بـوده ( و يا اگر مي خواهـيـد خيلي پر جنب و جوش باشـيد مـشابـه بـا نـوشـيـدنـي كه خـود شما در حال خوردن آن هستيد ) برايش بياورد. سيني اين نوشيدني را با تكه اي كاغذ حاوي مطلبي با مزه به همـراه شماره تلفن خود مزين كنيد. از گارسون بـخـواهيد كـه حتـما به او اطلاع دهد كه آن نوشيدني از طرف كيست. هنگام خارج شدن از محل كنار ميز او توقفي كوتاه نموده و خود را به مي معرفي كنيد. اين برخوردي شجاعانه است، بدون ابراز خشونت.
بگوييد ...
"اميد وارم از نوشيدني لذت برده باشيد."
"اين نوشيدني مورد علاقه منه. فكر كردم شما هم خوشتون مياد."
بپرسيد مجرد است يا خير
شما زماني خواهيد خواست كه به اين موضوع پي ببريد، پس چرا از همان ابتـدا سـؤال نمي كنيد؟ بياد داشته باشيد كه اين در هر شرايطي، يك حركت شجـاعـانـه اسـت. اگـر فرد خوش تيپي بـاشـيـد، احـتـمال ايـنكه او مثبت تر و واضح تر عمل نمايد بيشتر خواهد شد و اگر نه، ديليلي خواهد بود براي دوستانه تر بودن. در هر صورت در اين برخورد لازم است هميشه رك و با صراحت باشيد. او نيز رك و با صـراحـت خواهـد بود. اگـر گـفـت كـه مجرد نيست، و يا اگر بشما علاقمند نباشد، بسرعت متوجه خواهيد شد. پـرسـيـدن از يك غريبه كه آيا دردسترس هست يا خير، بلافاصله منظور و هدف شما را آشكار نموده و هرگونه سوء تعبير را از بين خواهد برد.
بگوييد ...
"قبل از اينكه اسمتونو كه ميدونم به قشنگيه خودتونه بپرسم، مي خواستم بدوم مجرد هستيد؟"
"اينقدر خوش شانس هستم كه مجرد باشيد؟"
بي پرده باشيد
اين طرز برخوردي است بـراي افـرادي كـه مـايـلند بـيشتر از اينها رك و با صراحت باشنـد. قدم برداشتن به طرف يك زن و نشان دادن صراحت و بي پردگي مي تواند به عـنوان يـك جذاب كننده قوي عمل كند. او ممكن است اعتماد بنفس شما را نشانه اي بر ارزشتـان براي صحبت كردن قلمداد كند.
بگوييد ...
"داشتم دنبال بهانه اي بـراي بـاز كردن صحبت ميگشتم، ولي چيزي پيدا نكردم. اسمم آرشه، اسم شما چيه؟"
" اشكالي نداره اگه به شما ملحق بشم؟"
![]() محيط اطراف را توصيف كنيد
هركجا به او برخورد كنيد، پيرامـون شـما چـيـزهايـي وجود خواهد داشت. از آنها براي باز كردن سر صحبت استفاده كنيـد. به محيط اطراف خود نگاه كرده و موضوع جالبي را براي گفتگو انـتـخـاب نـمـايـيـد. اين راه كار محدود به اشياء نميگردد. اگر متـوجـه شـديد فردي روز سهتي را در محل كارش گذرانده ، مي تـوانـيد جـمـله اي بـه وي بگوييد كه تنشها و خستگي ها را از تـنـش بـيرون كند. اين باعث مي گـردد كـه او خـودش را سـبـك و سـر صحبت را باز كند. با اين حـال قـبـل از مـراجـعـه بـه او، مـطـمـئـن شويد كه سرش شلوغ نباشد.
بگوييد ...
"من اين آهنگو جاي ديگه اي هم شنيدم، خيلي قشنگه"
"بنظر ميرسه كه روز خيلي خوبي داشتي" ( اگر خسته بنظر ميرسيد، با گوشه و كنايه به او بگوييد)
سؤالي سرگشاده بپرسيد
مشكل ترين قسمت يك يخشكن بكار گمـاردن آن بـراي آغـاز نمودن محاوره اي است كه 30 ثانيه بعد از شروع شدن، خاتمه نپذيرد. براي جلوگيري از چنين وضـعيـتـي، اقـدام بـه پرسيدن سؤالي نماييـد كـه پـاسـخش بـه "بله" يا "خير" ختـم نـشده و احـتياج به بسط بيشتري داشته باشد.
بگوييد ...
"خوب، سرگرميات چيا هستن؟"
"خوب، آخر هفته ها چطوري خودت مشغول ميكني؟"
![]() از او بخواهيد شما را به يك نوشيدني ميهمان كند
با اينكار به صـورتي موزيانه باعث متعجب ساختن وي شده و و جذابيت زيادي در نزدش پيدا خواهيد نمود.
بگوييد ...
"بهت ميگم چرا، ولي چطوره ازت بخوام يه نوشيدني مهمونم كني؟"
"هميشه تو فكر اين بودم كه منصفانه نيست كه هـميشه من بـراي كـسي نوشـيـدنـي بخرم، پس ازت ميخوام كه اينبار شما منو مهمونم كني و قول ميدم لطفتو جبران كنم"
تعريفي صادقانه از او بنماييد
بر همگان معلوم است كه زنان دوست دارند مورد تعريف و تمجيد قرار بگيرند. با اين حال آنها براحتي ميتوانند تخشي دهند كه صادقانه از آنها تعريف ميشود و يا از روي رياكاري. گذشته از اينكه درچه شرايطي قرار داريد، هميشه بايد موضوعي قابل قبول براي تعريف و تملق پيدا كنيد.اين ميتواند بسته به زبان جسماني او، تعريف و تمجيدي مخاطره آميز و يا خودماني باشد.
بگوييد ...
"جالبه كه متوجه اون شدي...خيلي باهوشي"
"خنده شيرين و جذابي داري"
سلام كنيد
همانطور كه از آن بر مي آيد، از ايـن طـرز برخورد كلاسيك معمولا چشم پوشي ميگردد. اغلب افراد بلافاصله جواب سلام را ميدهنـد كه تـصور ميـكنند ادب و نزاكت اينطور ايجاب ميكند. با اينحال جواب سلام مي تواند در را بـراي آغـاز سـخن باز گرداند. سلام، شروع كننده اي ساده است كه باعث ايجاد جرات براي گفتگو با افراد نا آشنا ميشود.
بگوييد .... "سلام!"
او را به لبخند زدن وادار نماييد.
وادار كـردن او بـه لبخند زدن بـصورت معجزه آسايي باعث شكستن يخ خواهد شد. زنان عاشـق مـرداني هستند كه بتــوانند آنها بخندانند. خوش مشربي باعث جذابيت بيشتر مردان ميشود.
بگوييد ....
"شرط مي بندم ميتونم در عرض 5 ثانيه بخندونمت"
"دوست داري يه جوك بامزه برات تعريف كنم"
خواه سر كارتان باشيد، چه مشغول بازي و يا در حال گردش، ممكن است با دختر مورد علاقه خود روبـرو شـويد. نكـتـه ايـن است كه فقط بايد بدانيد چه كاري را و در چه زماني انجام دهيد. هميشه آرام و صادق باشيد.
اگر فردي جواب رد به شـما داد، نـا اميد نشده و با اعتماد بنفس بيشتر به دنبال همسر مورد علاقه خود بگرديد. |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه هشتم بهمن 1384 ساعت 21:51
عاشق شدن خانم ها ...
شـنيدن جواب رد از طـرف يـك زن بـراي مـردان اصـلا " مسئله خوشايندي نمي باشد. هيچ چيـز بـه انـدازه اينكه زن روياهايتان تقاضاي ازدواج شمـا را نـپـذيـرد، براييـتـان گـران تـمـام نـمي شود. پـيـش خـود تـصـور ميكرديد كه او به شما علاقه مند است ولي احتمالا" برداشتتان از علائم علاقمندي او اشتباه بوده است.از نقطه نظر مردان، زنان هنگام ابراز علايق رومانتيك خود بصورتي زيركانه و پيچيده عمل ميكنند(مگر اينكه طرف مقابلشان خوش تيپ و پول دار باشد آنجوريكه خودشان اظهار مي كنند) و اكثر آنها جوابهاي ضـد و نقيضي ميـدهـند چون خودشان مطمئن نيستند كه چـه چيزي در سرشان ميگذرد.بنابراين آنچه كه اغلب آقايان به دنبالش هستند، يك سري علائم و نشانه هايي اسـت كه بوسيله آنها متوجه علاقمندي حقيقي طرف مقابلشان شوند.
در زير برخـي از نـشـانه هـاي كـه مي تـواند نـشانه علاقمندي يك زن باشد را مشاهده ميكنيد :
1- او همگام با شما است
ناگهان متوجه ميشويد كه او همه جا حضور دارد. او "بطور اتفاقي" هر كجا شما هستيد پيدايش مي شود، يا در راه روي محل كارتان مرتب جلوي شما قدم ميزند، يا "تصادفي" به شما برخورد ميكند، يا در ميهماني در اطراف شما مانور مي دهد.
آنچه كه او انجام ميدهد تلاش براي جلب توجه شما است، و بـراي اين اسـت كه خود را در موقعيتي قرار دهد تا شما "قدم اول" را برداريد. مسئله اينـجا اسـت كــه بـسـيـاري از مردان نسبت به اين عمل زنان بيتوجه هستند و به همين دليـل بسياري از فرصت ها را از دست ميدهند. مردان مستقيم عمل مي كنند، زنان غير مستقيم. بنابرايـن اگر زنـي مكررا" شروع به قـرار گـرفـتـن سـر راه شـما نـمود، احتمال اينكه او اينكار را عمدا" انـجام ميدهد زياد است.
2- او حركاتي بخصوص انجام مي دهد
يك جمله قديمي مي گويد:"جسم دروغ نمي گويد." طبيعت بشر را جوري برنامه ريزي نموده كه هنـگام ابـراز عـلاقه بـي اخـتيـار شـروع بـه انـجام يـك سـري حركات جسماني مشخص ميكند. اين اعمال غير شفاهـي از گـشاد شـدن چشم هنگام نظاره به چيزي جالب گرفته تا لبخند زدن و لمس كردن، متغير است.
در اينجا برخي از علائم زبان جسماني را مشاهده ميكنيد:
اگر برخي از اين علائم را هنگام حضور طرف مقابل مشاهده نموديد، تقريبا" مي توانيد مطمئن شويد كه او چراغ سبز شروع رابطه براي ازدواج را دارد به شما نشان ميدهد
3- او هيچگاه براي شما سرش شلوغ نيست
اين اصلي ترين قانون بازي عشق است. اگر زني علاقه به برقراري رابـطـه و بـيرون رفتن با شما داشته باشد، هميشه خودش را در دسترس قرار ميدهد. يـعنـي او يـك شـمـاره تلفن كاري يا آدرس ايميل به شما خواهد داد. او در اسرع وقت به تلفـن يا ايـميـل شـما جواب خواهد داد. او دعوت شما را براي با هم بودن خواهد پذيرفت - و اگر او در روزي كه شما تعيـين كرده ايد وقت نداشت، چيزي شبيـه اين خواهد گفت: "خوب، اين پنجشنبه نميتونم، اما اگر اشكال نداره بندازيم براي پنجشنبه ديگه، باشه؟ "
شـمـا هـرگـز از يـك زن عـلاقـمـند چـنين جملاتي را نخواهيد شنيد: " الان واقـعـا" سـرم شلوغه"، يا "بذار بينم وقت دارم"، يا "نميدونم بتونم بيام يا نه"
4- او در مورد شما كنجكاو است
زني كه به شما علاقمند است دوست دارد همه چيزتان را بداند ( تا بتواند در اين مـورد با دوستان دخترش صحبت كند). او درمورد خانواده،پيشينه،سليقه غذايي، موسيقي، فيلم و مسائل گوناگون شما پرسش خواهد كرد. انگيزه اصلي او اين اسـت كـه عـلايـق شما را بشناسد تا بتواند خود را داراي علايق مشــتـرك بــا شما نموده و پـيـوسـتـگـي بيشتري با شما ايجاد كند- اگر از قايق سواري خوشتان نميآيد، او نيز ناگهان از اين كار متنفر مي شود.
5- او وضعيت مالي شما را مي سنجد
زن علاقمند دوست دارد منابع و بنيه مالي همسر آينده خود را مورد سنجش قرار دهد. سؤالاتي مانند: "كجا زندگي ميكني؟"، "چه ماشيني داري؟" و "شغلت چيه؟" مـيتواند نشانه علاقمندي وي باشد. اگر پاسخ اين سؤالات مطابق با "استانداردهاي" او باشــد، علائم بعدي ظاهر خواهند شد وگرنه او در غباري از مه فرو خواهد رفت.
6- او در مورد آينده صحبت ميكند
يك زن علاقمند هميشه دوست دارد در مورد نقشه هاي آينده و كارهايي كه ميتوانيد با هم انجام دهيد اشتياق نشـان مـي دهد. درواقع او اغلب چيزي شـبـيـه ايـن ميـگـويـد: "واي... تـو هـم از بـوليـنگ خوشت مياد؟ بايد يه بار با هم بريم بازي كنيم." اگر او چنين عمل نمود، شك نكنيد كه دوست دارد ازش بخواهيد با شما بيرون برود.
7- او بيقراري و بي تابي ميكند
اگر او واقعا" علاقمند باشد، همانند يك گربه دور و بر شما دستپاچه و بيقرار خواهد بود، بخصوص هنگاميكه شما نتوانيد متوجه علائم اشتياق او شويد. البته ممكن است كه ذاتا" يك شخص خجالتي نرمال باشد - اگر او فقط پيش شما بي قراري ميكند، احتمالا در سرش فكر ازدواج دارد.
8- او نسبت به زنان ديگر، حسادت مي ورزد
يك زن سعي مي كـند از مـرد مـورد علاقه خود همانند يك عقاب مراقبت نموده و او را با چنگ و دندان حفظ كند. بنابراين اگر در حـال جوك گفـتن بـراي زنـان ديـگر متـوجـه حرص خوردن و جلز و ولز كردن او شـديـد، بـدانـيد كـه او انـتظار دارد برايش بيشتر از يك دوست باشيد.
نشانه هاي فوق ممكن است لزوما" دليل بر علاقـمـندي يك زن نـبـاشد چـون بـرخـي از زنان كلا" با ديگران حالتي دوستانه دارند اما اگر تـعـداد زيـادي از ايـن عـلائم را در فـردي مشاهده نموديد ميتوانيد به خود اميدواري دهيد و به دلتان صابون بزنيد.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه هشتم بهمن 1384 ساعت 16:10
ماتریالیسم ...
دشمن دیگر انسان ماتریالسم است. ماتریالیسم گاه یک نوع نظام دشمن انسان است و گاه یک نوع طرز تفکر دشمن انسان است چون ماتریالیسم که به انسان میگوید تو یک موجودی مادی و از همین طبیعت هستی بی انکه هیچ خصوصیت خاص وممتازی داشته باشی , در واقع نفی ارزش انسانی است و انسان وقتی پستی ذاتش و به عادی بودن و طبیعی بودن و مادی بودن ریشه اش و به هماهنگی و هم جنس خودش با همه موجودات دیگر معتقد شد به همه ارزش های ممتاز انسانیش بی اعتقاد میشود. و اصولا ممکن نیست انسان خودش را از چنین پدیده مادی که در طبیعت مثل گیاهان میرویند بداند , و در عین حال برای خودش یک رساله خدایی و غیر عادی و استثنایی قائل شود , چنین چیزی ممکن نیست , برای همین هست که "سارتر " برای انسان یک تعریفی میکند که غیر از همه پدیده های مادی است , او میگوید انسان اول وجودش ساخته میشود بعد ماهیتش را خودش می سازد, در صورتیکه همه پدیده های دیگر مادی اول ماهیتش در ذهن خدا یا طبیعت ساخته میشود و بعد وجود پیدا میکنند.
خوب چرا سارتری که خدا پرست نیست , به متا فیزیک عقیده ندارد , انسان را در خلقت از همه مخلوقات دیگر جدا میکند؟
برای اینکه اگر انسان اعتقاد خود را به برتری ذاتی و افرینش از دست بدهد اعتقاد خودش را به انسانیت از دست میدهد , زیرا اعتقاد به انسانیت , اعتقاد به این است که انسانیت اساسا یک وجود استثنایی در طبیعت است و برای همین هم هست که مسؤو لیت استثنائی دارد و از ارزشهای متعالی که طبیعت فاقد ان است بر خوردار می باشد و برای همین هم هست که انسان نیاز هائی را احساس میکند که طبیعت از بر اوردنش عاجز است. چه , ما میبینیم که او برای کم بود طبیعت و پاسخ گفتن به نیاز های ماوراء طبیعی اش دست به هنر میزند , دست به خلق شعر میزند , به ادبیات و عرفان میپردازد.
ولی ماتریالیسم با اعتقاد به مادی بودن و بی شعور بودن ذات انسانی و هماهنگی جنسی او با همه جنسهایی که در طبیعت کور و نا خود اگاه و بی هدف و بی احساس را میسازد عامل نفی ارزش انسانی میشود و عجب اینکه از "ژرژیولیستر" میپرسند تو که ماتریالیست هستی چگونه میگویی " ای انسان باید برای هدایت و ازادی بشر فداکاری کنی؟ " او جوابی میدهد که خیلی خوشمزه است و ان این است که میگوید: ما در فلسفه , ماتریالیسم هستیم , و در اخلاق , ایده الیست !!! این جواب مرا به یاد ان اقایی می اندازد که در پاریس زندگی می کرد و لباس و ریش و عصایی داشت که دو بعدی بود , روز های جمعه به درد روحانیت میخورد و روز های دیگر هم به درد کاباره ها. چطور می شود که یکی در اخلاق , ایده الیست باشد و در اعتقاد فلسفی و جهان بینی , ضد ایده الیست؟ مگر عمل جدا از عقیده و رفتار جدا از جهان بینی و اخلاق جدا از واقعیت ممکن است وجود داشته باشد؟
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 23:55
راهکارهای بهینه کردن سیستم برای استفاده از اینترنت ...
استفاده از 100 درصد پهناي باند در ويندوز XP
چدر ويندوز XP در حالت پيش فرض Packet Scheduler سيستم را به 20 درصد از پهناي باند يك اتصال به اينترنت 5- در ليست باز شده گزينه Network را نيز گسترش دهيد. 5- در ليست باز شده گزينه Network را نيز گسترش دهيد. *************************** کمتر دیسکانکت شوید از اینترنت كاربران XP : |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 12:44
:: افزايش سرعت اتصال به اينترنت توسط Throttle 6.4.19.2004 ::
Throttle ابزاري ايست كه به شما امكان تغيير در تنظيمات مودم رو ميده و به اي
ن روش ميتونيد سرعت اتصال اينترنت خودتون رو 200% يا بيشتر افزايش بدين!شما هيچ نيازي به تغيير سخت افزار خودتون نداريد ، فقط با چند كليك ساده در برنامه اي ساده تر ، سرعت اتصال شما تا حد قابل قبولي افزايش پيدا ميكنه!اين نرم افزار با همه نسخه هاي ويندوز سازگاري كامل داره وبا انواع اتصالات اينترنتي نيز هماهنگي داره.هم اكنون ميتوانيد موسيقي،فيلم و بازي هاي اينترنتي را با سرعت بيشتري لود كنيد.
اين سريالها رو هم ميتونين امتحان كنين : Name:www.piaodown.com Name:www.piaodown.com Name:crsky Name:www.piaodown.com |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 11:40
نقش پول در ازدواج ... !!
عاشق کـسی شــده اید و احسـاس می کـنـیـد کـه میخواهید باقی زندگی خود را کنار او بگذرانید.
همـیــن طور که دست های همدیگر را در دسـت داریـد، در مـورد فرزندانی که در آینده خواهید داشت، شغل هایتان و حـتی در مورد خانه ایده آلتان صحبت خواهید کرد. هر چند کـه صحبـت کردن در مورد این مسائل نيز مـهـم اسـت، اما نـبــاید یک مسئله را فراموش کنید که امروزه پول مهمترین مسئله در بر هم خوردن ازدواج ها است.
رکـن اصـلـی در هر ازدواج موفق، توانایی افراد در استفاده صـــحیح از پول است. این ممکن است کار دشواری باشد. یـک لـحـظـه بـه ایـن مسـئـله فـکـر کـنـیـــد. هر دو نفری که مـی خـــواهند با هم باشند، صد در صد عقاید متفاوتی در مورد پول دارند. یکی ممکن است به پول فقط مثل وسیله ای برای خرید مایحتاج نگاه کند. در حالی که برای دیگری پول وسیله ای برای کسب قدرت و مقام است. اما همچنان افراد بدون داشتن عقیده مشخصی در مورد پول زندگی را می گذرانند. و این زیاد جالب نیست. افکار ما در مورد پول بر اساس تاثیراتی که بر زندگی ما می گذارد شکل می گیرد. دیدگاه ما به تجربه های کودکی ما در رابطه با پول بر می گردد. همه ما تصمیمات مالیمان را بر اساس چهار چوبی که به نظرمان معقول است می گیریم.
چرا این مسئله برای نامزد های جوان اینقدر مهم است؟ زیرا در طول مراحل یک ازدواج تمام انتخاب ها تحت تاثیر دورنمای هر فرد در مورد پول است. تمام مخالفت ها و نا سازگاری هایی که به نظر می رسد که در مورد مسئله ای خاص باشد، در حقیقت در مورد نگرشی است که افراد به پول دارند. حتی اگر آن مشکل هم شناخته شود، باز حل کردن و برطرف کردن این مسئله بسیار دشوار است. چند راهکار عملی برای تازه عروس و داماد ها را می خواهیم بررسی کنیم تا افراد بتوانند توسط آنها زیر بنای محکمی برای مسائل مالی و اقتصادیشان در زندگی پایه ریزی کنند.
1- ببینید فرد مقابلتان در مورد پول چه نظری دارد: نیازی نیست که سوالاتی مثل سوالات ورودی دانشگاه هاروارد تهیه کنید، فقط از همسرتان بپرسید که پول چه نقشی در دوران کودکی او داشته است. آیا پولدار بوده یا فقیر؟ فقط سعی کنید که بفهمید پول چه نقشی را در خانواده وي بازی کرده است.
2- در مورد عقاید فعلیتان در مورد پول صحبت کنید: آیا از بی پولی یا داشتن پول زیاد وحشت دارید؟ آیا پول مسئله ای است که دوست ندارید در موردش بحث کنید؟ ممکن است شما ساعت های متمادی در مورد پول فکر کنید و یا اینکه هیچوقت اصلاً در مورد آن فکر نکنید. احساساتتان را با یکدیگر در میان بگذارید.
3- بگویید یک خرید بزرگ از نظر شما چیست: برای بعضی افراد یا بعضی بودجه های مالی یک خرید بدون برنامه ریزی 10 هزار توماني به نظر معامله ی بزرگی می آید ولی بعضی دیگر حتی خرج کردن بيست دسته دو هزار توماني هم برایشان ناچیز است. آیا درست است که قبل از هر خرید با همسرتان همفکری کنید؟ تمام این اطلاعات ممکن است بعدها در ازدواج به دردتان بخورد. وقتی همسرتان با خریدی غیر منتظره به خانه می آید یا با کمی بالا رفتن قبض تلفن از خود واکنش شدید نشان می دهد، شما می توانید مسئله ی اصلی را راحت تر درک کنید. ممکن است برای او مشکل تلفن راه دور شما به مادرتان نباشد، بلکه شاید ترسش از این باشد که دیگر پولی برای پرداخت اجاره خانه باقی نماند.
4- در مورد حساب بانکیتان با یکدیگر صحبت کنید: آیا شما حساب مشترک بانکی باز خواهید کرد و یا می خواهید همچنان پول هایتان را در حسابی جداگانه نگه دارید؟ این ممکن است مسئله ای بسیار حساس برای خیلی از زوج ها باشد. برای بعضی از آن ها حساب های پس انداز مشترک می تواند راهی برای نشان دادن تعهد آن ها به ازدواجشان باشد. برای بعضی دیگر حساب بانکی که به تنهایی آن را کنترل کنند، نشانه ای از بر خود ارزش گذاشتن است که آن ها از آن چشم نخواهند پوشید.
5- در نظر بگیرید که قرض ها چگونه بر دارایی شما تاثیر می گذارند: یکی یا هر دو نفر ممکن است قروضی بالا بیاورند. تصمیم بگیرید که چگونه می خواهید تا قبل از اینکه ازدواج کنید از پس این هزینه ها بر بیایید. فکر خوبی خواهد بود اگر وکیلی برنامه های شما را بازبینی کند.
6- تصمیم بگیرید که کدام یک از شما مسئولیت پرداخت قبض ها و تنظیم دفترچه هزینه ها را بر عهده خواهد گرفت: احتمالاً شما از زیر این مسئولیت شانه خالی خواهید کرد. با اینکار هر دو نفر اطلاعاتشان در مورد دارایی خانواده بالاتر خواهد رفت. همچنین هم به زن و هم به مرد خانه توصیه می کنیم که ماهی یکبار بنشینید و تمام دخل و خرجتان را با هم مرور کنید. در بسیاری از موارد با اینکار می توانید مشکلات را به سادگی حل کنید قبل از اینکه آنقدر بزرگ شوند که دیگر قابل حل نباشند.
7- ببینید که آیا می خواهید در وصیت نامه یا حساب پس انداز بازنشستگیتان تغییری بدهید: نقشه های شما برای ارث و میراث در دوران مجردی بعد از ازدواج اصلاً به کارتاننمی آید. باید تصمیمات جدیدی بگیرید. این مسئله به خصوص در مورد خانواده های مرکب بسیار مهم است. در تصمیماتی که برای ارث و میراث و سرپرستی گرفته می شود باید بسیار دقت کنید. اگر بدون وصیت نامه بمیرید، دولت در مورد دارایی و فرزندانتان تصمیم خواهد گرفت. و احتمالاً تصمیماتشان با شما بسیار متفاوت خواهد بود. به سادگی وصیت نامه تان را تغییر ندهید. فردی که طلاق گرفته و دوباره ازدواج کرده است با خطری بزرگ مواجه است. اگر در ازدواج قبل با توافق جدا شده باشد، وصیت نامه ای که در طی ازدواج سابقش نوشته است، می تواند تمام دارایی هایش را به سادگی ار آن همسر سابقش کند. و این می تواند برای همسر جدید شوک بزرگی باشد.
همه زوج ها در ماه های قبل از ازدواج سرشان بسیار شلوغ خواهد بود. حتی اگر نخواهند مراسم عروسی بزرگی ترتیب دهند، باز چیزهای زیادی هست که وقتشان را بگیرد. اما هرگز فراموش نکنید که وقت کمی را هم در مورد موضوع کاملاً غیر احساسی پول صحبت کنید. بعد از همه این حرف ها، باید بگویم که پول مسئله ای بسیار مهم است تا بتوانید سوگند "تا زمان مرگ از هم جدا نمی شویم" را جامه عمل بپوشید.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 12:12
خرید کردن با خانم ها ...
خـريد كـردن بـا همسرتان شباهت زيادي با رفتن به مطب دندانپزشكي دارد؛ دردناك و در عين حال غير قابل اجتنـاب اسـت. ديـر يـا زود از شما خواهد خواست او را در يكـي از خريدهاي طاقت فرسايش همراهي نماييد.
اگر از خريد كردن دل خوشي نداشته و نمي توانيد خود را خـلاص كنـيـد، چه بايد انجام دهيد تا آن روز قابل تحمـل و زود گذر شـود؟ رعـايـت ايـن نـكـات زنـدگي شما را بسيار آسانتر خواهد نمود.
زرنگ تر باشيد، پيشتاز باشيد، بيشتر طول دهيد
فقط دو نفري برويد
زن ها به ندرت تنهايي خريد مي روند. هنگامي كه از شـما خـواسـت كـه او را همراهي كنيد، مطمئـن شـويد كه ديگر هيچ كدام از دوستـان دخـتـر وي و يـا هيـچ يـك از اعـضـاي فاميلش به دنبال شـما نـخواهنـد آمد چرا كه به ازاي اضافه شدن يك نفر زن، مدت زمان خريد دو برابر افزايش خواهد يافت.
ليستي تهيه كنيد
يك زن مي تواند بسيار غير قابل پيش بيني باشد. به همين دليل از او بخواهيد پيش از بـيـرون رفتـن لـيـسـتـي از اقـلام مـورد نيـاز و فـروشـگاهاي مورد نظرش را تهيه نمايد. او مشاجره خواهد كرد، اما احتمال شما در اين قسمت برنده مي شويد؛ دشواري كار اين است كه او را مجبور به رعايت خريد مطابق با آن ليست نماييد.
به مراكز خريد برويد
زحمت همراهي كردن همسر خود را در خريد قبول كرده ايد ولي درعين حال نميخواهيد راننده شخصي او شويد. مركز خريدي كه داراي فروشگاه هاي متعدد ميباشد را انتخـاب كنيد تا مجبور به رانندگي در سراسر شهر نگرديد.
كفشهاي راحت بپوشيد
اگر قبلا در چنين موقيعتي گرفتار شده باشيد، ميدانـيد كـه زن ها هنگاميكه به يك مركز خريد وارد ميشوند، مي توانـند عـمل خريد كردن را به يك مسابقه سه گانه دو 100 متر، پرش ارتفاع و پرتاب وزنه تبديل كنند. آنها به تك تك فروشگاه ها سر ميزنند - دو مرتـبه - بنابراين لازم است خودتان را به يك جفت كفش راحت مخصوص پياده روي مجهز نماييد.
در فروشگاه هاي بزرگ خريد كنيد
فـرض كنـيـد كـه همسر شما تصميم گرفته از بوتيكهاي منحصر بفردي خريد كند، در ايـن شـرايـط مي توانيد او را متقاعد نماييد كه فروشگاه هاي بـزرگ و عـمومـي نـيـز اجـنـاس شيك و مطابق با مد روز ارائه مي كنند. البته ايده اصلي اين است كه وقتي هـمـسرتان در يك فروشـگاه بـزرگ در حال انجام كار خودش است، شما فرصتي پيدا خواهيد كرد كه جديدترين وسايل الكترونيكي و آخرين DVD هاي منتشر شده را مرور نماييد.
از فروشگاه هاي راحت ديدن نماييد
هر فروشگاهي كه محلي بـراي نشستن مشتريانش داشته باشد، دوست شما است. حـداقل مي توانيد زماني كه همسرتان در حال نـگاه كـردن پـايان نـاپذير خود به اجنـاس و امتحان لباس ها است، مدتي را به استراحت بپردازيد.
به فروشگاههايي كه فروشندگانشان خانم هستند برويد
به دنبال فروشگاهي بگرديد كه فروشنده اش يك خانم زيبا باشد و فرمان را به سمت آن فروشگاه هدايت كنيد. مطمئن باشيد كه همسر شما با سـرعتي بـاور نكردني خريدش را تمام كرده و شما از اين همه عجله متعجب خواهيد شد.
كفش خريد نكنيد
پيـشنهاد مي كنم از خريد كردن كفش همانند مرض طاعون دوري و اجتناب ورزيد. خريد كـفش فـرآيندي بسيار وقت گير است كه در آن همسرتان مجبور است يك جفت از بيــن هزاران جفت كفش مشابه هم انتخاب كرده، براي تعيين سايز آنها را پوشيده و بـخـاطـر اينكه متوجه راحتيشان شود، چند قدمي راه رود. اين سه مرحله براي هر جفتي كه به نظر وي جالب باشد، تكرار خواهد شد. مطلب واضح است؟
از او بخواهيد لباس راحت بپوشد
اگر همـسرتان تصميم خـريد لـباس داشـته باشد، احتمال اينكه بـخواهــد برخـي را براي امـتـحان بـه تـن كند زياد است. ايده خوب اين است كه او لباسي بپوشد كـه درآوردنـش راحـت بـوده و در نـتـيجه پـروو لبـاسـها بيشتر از زمان مور نياز طول نكشد. به ياد داشته باشيد كه هنگام خريد لباسهاي زيپ دار بهتر از دكمه اي هستند.
لباسش را شما برايش انتخاب كنيد
از آنجايي كه شخص شما بيشتر از هر فرد ديگري مجبور به نگاه كردن او ميـباشد، پس چرا لـبـاسـش را خودتان انتخاب نكرده و نظر ندهيد كه آيا اندازه و برازنده اش است؟ اگر به اندازه كافي زيرك و باهوش باشيد، همـسرتان ايـن عـمل شـما را تـحـسـيـن نموده و خريد بسيار سريعتر تمام خواهد شد.
قاطع و محكم باشيد
ايــنگونه اتفاق مي افتد 20 دقيقه طول ميدهد تا لباس مورد علاقه اش را انتخاب كرده، آن را كاملا بر تن نموده و نظر شما را جويا شود. زن ها مـعـمـولا در رابـطه با ظاهـرشـان غير مطمئن بوده و هنگامـيكه شما فقط به گفتن " بد نيست" اكتفا مي كنيد، احساس زشتي و يا نا خوشايندي به او دست خواهد داد.نكته اين است كه قاطعانه و با اطمينان نظر خود را ابراز نماييد.
نگذاريد با دوستانش تماس بگيرد
تلفن همراه او را پـنـهان كرده، خاموش نموده و يا پـيـش خـود نـگـهـداريـد -- تـحـت هيچ شرايطي نـبـايد بـه او اجازه دهيد براي كمك گرفتن در خريد به دوستانش تلفن كند. اين گفتگوها گفته مي شود به اندازه مـذاكـرات صـلح در جـنـگ سـرد بـه طـول مـي انـجامد. رومـانـتـيك و احساساتي بوده و بـه او بـگويـيـد كه امروز قرار است فقط متعلق به ما دو نفر باشد.
يك آنتراك تدارك ببينيد
اگر روز را تقسيم بندي كنيد، متوجه خواهـيد شـد كـه خـريد كـردن مـي تـواند يـك تجربه قابل تحمل گردد. براي اين منظور در طول روز زمانهايي را براي استراحت مثلا براي صرف نهار با يك نوشيدني اختصاص دهيد.
چرخ بزنيد و بيهوده وقت تلف كنيد
اين مطلب را بگـيريد:همسر شما قبلا به دليل اينكه تقاضايش را براي همراهي كردن او در خـريد پـذيـرفته ايـد، در قله رفيع خوشنودي و رضايت قرار گرفته است. از ايـن شـرايـط و موقيـعت خوشرويي و بشـاشـي وي اسـتـفاده كـرده و حركتي كنيد. هنگامي كه او در حال امتحان اجناس اســت، بطور پنهاني بطرف قسـمـتهاي مورد علاقه خود رفته و لذت ببريد.
خود را مشغول نگهداريد
خريد كردن با يك زن از دو مرحـله تشكيل مي شـود. يـك بخش مربوط به ديدن اجناس و لباسها از پشت ويترين اسـت كه شما را مجبور به پياده رويهاي طاقت فرسا مي كند. و بخش ديگر انتخاب لـبـاس و پوشيدن آن است. اين مرحله نياز به آموختن صبر و بردباري تـوسـط شما دارد. به اين مـنظور به دوسـتان تـلفن زده و يا با گيم هاي موبـايل، خـود را سرگرم نمايد.
يك وقت گريز و فرار تنظيم كنيد
به منظوره فيصله دادن به قضيه، در آن روز براي بعد از خريد برنامه ريزيهاي مهمي انجام دهيد تا همسرتان مجبور شود سر يك زمان معين كارش را تمام كند. مثـلا مـي تـوانـيد بليط سينما تهيه كنيد و بهتر است از او بخواهيد كه پول آن را پرداخت كند.
شما زنده مانديد!
اگر اين رهنمون ها را رعايت كنيد، خريد رفتن به همراه همسرتان آنقدر ها نيز عذاب آور نخواهد بود.
از فرصت استفاده كرده و او را تشويق به خريدن لباسهايي نماييدكه دوست داريد وي را در آنها ببينيد و چيزي هم براي خودتان خريداري كنيد. بـه ايـن تـرتـيب خـريد رفـتن شـما ديگر يك اتلاف وقت صد در صد محسوب نخواهد شد.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 16:28
|