تبليغاتX
متدین واقعی به هیچ مذهبی, به هیچ ملتی, به هیچ نژادی و به هیچ رنگی تعلق ندارد. به کل انسانیت تعلق دارد. همه ملتها مال او هستند
ســـیــــنــــه ســـــرخ
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ...
Atlantis: The Lost Empire [2001] dvdrip

Title.........[ Atlantis: The Lost Empire
Year..........[ 2001
Genre.........[ Animation / Action / Adventure / Family / Fantasy / Sci-Fi
IMDB url......[ http://www.imdb.com/title/tt0230011/
Runtime.......[ 01:35:45
Resolution....[ 640 x 272
Subtitle......[ Yes
Files.........[ 1
Size..........[ 700 MB
http://w15.easy-share.com/1700437905.html
http://w15.easy-share.com/1700437908.html
http://w15.easy-share.com/1700437903.html
http://w15.easy-share.com/1700437911.html
http://w15.easy-share.com/1700437906.html
http://w15.easy-share.com/1700437912.html
http://w15.easy-share.com/1700437909.html
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:26 |

American Pie Presents: Beta House [2007] dvdrip

Title.........[ American Pie Presents: Beta House
Year..........[ 2007
Genre.........[ Comedy
IMDB url......[ http://www.imdb.com/title/tt0974959/
Runtime.......[ 01:26:37
Resolution....[ 640 x 352
Subtitle......[ Yes
Files.........[ 1
Size..........[ 699 MB
http://w13.easy-share.com/1700493252.html
http://w13.easy-share.com/1700493266.html
http://w13.easy-share.com/1700493256.html
http://w13.easy-share.com/1700493259.html
http://w13.easy-share.com/1700493258.html
http://w13.easy-share.com/1700493261.html
http://w13.easy-share.com/1700493264.html

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:25 |

A Beautiful Mind [2001] dvdrip [Eng]

Title.........[ A Beautiful Mind
Year..........[ 2001
Genre.........[ Biography / Drama / Mystery
IMDB url......[ http://www.imdb.com/title/tt0268978/
Runtime.......[ 02:15:18
Resolution....[ 640 x 352
Subtitle......[ Yes
Files.........[ 1
Size..........[ 700 MB
http://w13.easy-share.com/1700522976.html
http://w13.easy-share.com/1700522987.html
http://w13.easy-share.com/1700522973.html
http://w13.easy-share.com/1700522990.html
http://w13.easy-share.com/1700522991.html
http://w13.easy-share.com/1700522981.html
http://w13.easy-share.com/1700522978.html
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:19 |

Chaos [2005] dvdrip [Eng]

Title.........[ Chaos
Year..........[ 2005
Genre.........[ Action / Crime / Drama / Thriller
IMDB url......[ http://us.imdb.com/title/tt0402910/
Runtime.......[ 01:41:58
Resolution....[ 568 x 232
Subtitle......[ Yes
Files.........[ 1
Size..........[ 701 MB
http://w16.easy-share.com/1700524201.html
http://w16.easy-share.com/1700524204.html
http://w16.easy-share.com/1700524211.html
http://w16.easy-share.com/1700524206.html
http://w16.easy-share.com/1700524208.html
http://w16.easy-share.com/1700524232.html
http://w16.easy-share.com/1700524219.html

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:15 |

Death Proof [2007] dvdrip [Eng]

Title.........[ Death Proof
Year..........[ 2007
Genre.........[ Crime
IMDB url......[ http://www.imdb.com/title/tt1028528/
Runtime.......[ 01:53:46
Resolution....[ 640 x 272
Subtitle......[ Yes
Files.........[ 1
Size..........[ 702 MB
http://w13.easy-share.com/1700522868.html
http://w13.easy-share.com/1700522866.html
http://w13.easy-share.com/1700522863.html
http://w13.easy-share.com/1700522874.html
http://w16.easy-share.com/1700522861.html
http://w16.easy-share.com/1700522853.html
http://w16.easy-share.com/1700522860.html
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:11 |

Elizabeth: The Golden Age [2007] dvdrip

دیدن این فیلم رو به شما توصیه می کنیم

Title.........[ Elizabeth: The Golden Age
Year..........[ 2007
Genre.........[ Biography / Drama / History
IMDB url......[ http://us.imdb.com/title/tt0414055/
Runtime.......[ 01:54:51
Resolution....[ 640 x 352
Subtitle......[ Yes
Files.........[ 1
Size..........[ 698 MB

http://w13.easy-share.com/1700523570.html
http://w13.easy-share.com/1700523559.html
http://w13.easy-share.com/1700523567.html
http://w16.easy-share.com/1700523574.html
http://w16.easy-share.com/1700523578.html
http://w13.easy-share.com/1700523583.html
http://w13.easy-share.com/1700523582.html
نظر یادتون نره
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:7 |

Music and Lyrics [2007] dvdrip [Eng]

بهتون دیدن این فیلم رو پیشنهاد می کنم

Title.........[ Music and Lyrics
Year..........[ 2007
Genre.........[ Comedy / Music / Romance
IMDB url......[ http://www.imdb.com/title/tt0758766/
Runtime.......[ 01:44:05
Resolution....[ 624 x 336
Subtitle......[ Yes
Files.........[ 1
Size..........[ 699 MB

http://w13.easy-share.com/1700499942.html
http://w13.easy-share.com/1700499941.html
http://w13.easy-share.com/1700499934.html
http://w13.easy-share.com/1700499937.html
http://w13.easy-share.com/1700499938.html
http://w13.easy-share.com/1700499939.html
http://w13.easy-share.com/1700499935.html

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 18:59 |

Download 4U Download YouTube Video v1.3.2 faster!

YouTube Video Downloader, Download YouTube video into your PC, PSP, iPod/iPhone, Mobile Phone…

Are you looking for a software to download youtube video? 4U Download YouTube Video is the profect solution for you.

4U Download YouTube Video is a powerful video software to download videos from YouTube and save as many different video formats, such as MPEG, AVI, DivX, XviD, MP4, 3GP, WMV, ASF, MOV, QT, VOB, etc. It also allows you to save your favorite online videos to audio formats which includes MP3, AC3, AAC, M4A. With 4U Download YouTube Video, you can download and transfer YouTube video into your PC, iPod, PSP, iPhone, PDA, PocketPC, Cell Phone, or other portable video device, including Archos, iRiver, or Creative Zen Vision.

Now, 4U Download YouTube Video not only supports YouTube video, but also downloads videos from Google video and Myspace. Product Page

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 18:50 |

" به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد "

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرهای که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک ؛ گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من هدیه می آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین ؛ که شهوت تکرار من ؛ درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت ؛ سلامی دوباره خواهم داد
می آیم ؛ می آیم ؛ می آیم
با گیسویم ؛ ادامهء بوته های زیر خاک
با چشم هایم ؛ تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم ؛ می آیم ؛ می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آن استانه به آن ها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آن جا ؛
در آستانهء پر عشق ایستاده ؛ سلامی دوباره خواهم داد.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:11 |

واژه نامه نوروزی...
 

 

۱- چهارشنبه سوري: فرصتي بسيار مناسب براي افرادي كه زياد مايل نيستند بهار سال آينده را مشاهده كنند. اتفاقي كه در آخرين سه شنبه سال مي افتد، اما معلوم نيست به چه دليلي به جاي سه شنبه سوري به آن چهارشنبه سوري مي گويند. نام يك فيلم كه موضوع آن هيچ ربطي به نام فيلم ندارد!

۲- خانه تكاني: تكان خوردن خانه، نوعي زلزله بدون خسارت جاني كه البته در برخي موارد همراه با خسارتهاي شديد مالي (از جمله تعويض مبلمان، پرده ها، تلويزيون و...) مي باشد، نام يك نوع ورزش كه در آن مردان "كوزت"وار اقدام به شست و شوي شيشه منازل و تميز كردن خانه مي كنند.
توضيح مرتبط:اي كاش به جاي اين همه خانه تكاني كمي هم به خانه دلمان تكاني مي داديم...

۳- خريد نوروزي: روزهاي كشيدن چك، روزهاي حسرت كشيدن پشت ويترين مغازه ها، روز" بابا من اينو مي خوام "،"بابا من اونو مي خوام"، روز درك معني فاصله طبقاتي به كمك تك تك سلولهاي بدن.

۴- جلو كشيدن ساعت: سنتي قديمي كه با توجه به روي كار آمدن دولت جديد... ببخشيد با توجه به تحقيقات بعمل آمده جديد، كنار گذاشته شد. عملي كه از 15 سال پيش با هدف صرفه جويي در مصرف برق انجام مي گرفت اما امروزه برخي محققان، دريافته اند كه اين عمل هيچ تأثيري دركاهش مصرف برق ندارد و مردم كشورمان هم در اين 15 سال سر كار بوده اند و الكي هي ساعتها را جلو و عقب مي كشيده اند! 

 ۵- مسافرت نوروزي: ترفندي براي جيم شدن از دست مهمانان نوروزي. فرصتي طلايي براي مأموران راهنمايي و رانندگي... البته نه براي جريمه كردن بلكه براي ارشاد رانندگان خطاكار!

 ۶-روبوسي: سخت ترين جاي ديد و بازديد. معمولاً بعد از دست دادن انجام مي گيرد.
يك خواهش مرتبط: لطفاً در طول تعطيلات نوروزي از خوردن پياز و سير جداً خودداري كنيد.

۷- عيدي: انگيزه اصلي براي رفتن به خانه اقوام. دادنش برخلاف گرفتنش بسيار سخت است. معياري مناسب براي سنجش اين كه هر فرد چقدر دوستتان دارد.(يادآوري:اين مطلب طنز است!)

۸- رژيم غذايي: احتمالاً در طول تعطيلات نوروز كلاً بي خيال اين مورد شده ايد، موردي كه هم گرفتنش در طول تعطيلات باعث پشيماني است و هم نگرفتنش!

۹- برنامه هاي نوروزي تلويزيون: يك سريال عشقولانه كه در طي سيزده، چهارده قسمت در آن جواني بي"وفا" (كه تريپ صحبت كردنش اصلاً به تقليد از"محمد رضا فروتن" نيست) سعي مي كند "وفا"دار شود. يك عالمه فيلم سينمايي شامل 3 تا ماتريكس، يك دونه مرد عنكبوتي و... همچنين پخش جومانجي براي هزارمين بار.

۱۰- سيزده به در: روزي كه جماعت از خانه هايشان به مقصد كوه، دشت و بيابان خارج مي شوند. روز طلايي دزدان. روزي كه به جنگل مي رويم و در آنجا آشغال مي ريزيم، شاخه هاي درختان را مي شكنيم و طبيعت را از بين مي بريم. شايد به همين علت در تقويم، نام سيزده به در را "روز طبيعت" گذاشته اند.

۱۱- چهارده فروردين: يكي از روزهاي سخت سال. روزي كه پس از 20 روز خوردن و خوابيدن مجبوري دوباره صبح زود از خواب بيدارشوي...

۱۲- روزهاي بعد از تعطيلات: زمان پاس كردن چكها(براي كارمندان محترم)، نشستن پاي لرز بعد از خوردن آجيل (اين روزها علاوه بر خوردن خربزه خوردن خيلي چيزها باعث لرزش پا مي شود!) روزهاي سختي كه بايد ناخواسته خوردن شيريني و ميوه را ترك كنيد. روزهايي كه قبض تلفن و موبايل (مخصوصاً SMS آن) منجر به بلند شدن دود از سر شما خواهند شد.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 23:57 |

کاریکاتور ...
 

******

******

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 17:54 |

عشق بدون قید و شرت ...

 

 

داستانی را که میخواهم بگویم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه خود بازگردد .

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد , از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : پدر و مادر عزیزم , جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه بازگردم , ولی خواهشی از شما دارم . دوستی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم .

پدر و مادر او در پاسخ گفتند : نا با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم .

پسر ادامه داد : ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید , و در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه بدهید او با ما زندگی کند .

پدرش گفت : پسر عزیزم , متاسفم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند .

  پسر گفت : نه من میخواهم که او در منزل ما زندگی کند .

 آنها در جواب گفتند : نه , فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد . ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمیدهیم او آرامش زندگی ما را بر هم زند . بهتر است به خانه بیایی و او را فراموش کنی .

 در این هنگام پسر با ناراهتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند .

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند .

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشک قانونی مراجعه کردند .

با دیدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد . پسر آنها یک دست و یک پا نداشت ....

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دوم دی 1385 ساعت 13:12 |

Flashbag چیست ؟؟
 

Flashbag در واقع یک نوع USB flash drive می باشد. ولی Flashbag یک تفاوت عمده با دیگر فلش درایورها دارد و  آن اینکه با پر شدن اطلاعات داخل Flashbag بدنه آن باد می کند و در صورت خالی شدن اطلاعات بدنه آن به حالت اول باز می گردد . شاید برای دوستان این سوال پیش بیاید که این نوع flash drive چه مزیتی نسبت به دیگر انواع خود دارد . خب در واقع این اختراع بیشتر جنبه نو آوری دارد و در نوع خود اختراع جدید و نادری می باشد و Dima Komissarov سازنده این دستگاه خیلی امیدوار است که اختراع جدیدش توسط یک شرکت خریداری شود .

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 13:20 |

داستانهای واقعی ....
 
دوستان گرامی درود بر شما
قبل از اینکه داستان امروز رو با هم بخونیم چند نکته هست که باید خدمتتون عرض کنم
برای بار چندم این مساله رو عنوان می کنم که شما عزیزان می تونید در هر موردی سرگذشتتون رو بفرستید
این موارد غیر از داستان های احساسی میتونه در هر مورد و هر اتفاق خوب و بد که در زندگی شما افتاده باشه
دوستانی هم که در هر موردی احتیاج به کمک و نظر خواهی بقیه اعضای گروه دارن می تونن مشکلاتشون رو در قالب سرگذشت عنوان کنند 
مطلب بعدی اینکه سرگذشتون رو فقط و فقط به آدرس ایمیل من یعنی آدرس زیر بفرستید
 
 
در ضمن مطالبتون باید با فونت فارسی باشه
در مورد دوستانی که اعتراض میکنن چرا داستانشون تا الان ارسال نشده باید بگم که داستان ها به نوبت فرستاده میشه و به علت زیادی مطالب ارسالی ممکنه یه مقدار طول بکشه
 
تعداد محدودی از داستان های ارسالی هم به علت به کار بردن بعضی از کلمات داخل سایت قرار داده نشده که به اطلاع فرستنده رسوندم.
 
دیگه سرتون رو درد نمیارم
داستان امروز رو با هم می خونیم
 
****************************
 
با سلام خدمت همه دوستان من يكي از طرفداران داستانهاي واقعي هستم و معتقدم كه با مطالعه اين داستانها شايد جلوي اشتباه خيلي ها گرفته بشه
داستان من از اونجا شروع شد كه دانشگاه قبول شدم خيلي برام جذاب بود چون من يه دختر كاملا چشم و گوش بسته بودم كه حتي سوار تاكسي هم به تنهايي نشده بودم توي يه خانواده اي كه اصلا پسر نبود ما 3 خواهر بوديم با يه پدر بسيار متعصب كه حتي راضي نبود ما با پسرهاي از خودمون كوچكتر هم حرف بزنيم .يه دفعه من رفتم دانشگاه با كلاسهاي مختلط .واي همش فكر ميكردم الان پسرها منتظرن كه منو بخورن.اصلا از كلاس در نمي امدم يا حتما با يكي از دخترها مي رفتم تا اينكه ترم دوم بود و  يكمي ترسم ريخته بود جلوي در كلاس ايستاده بودم كه يك پسري اومد و تا منو ديد رفت اين مساله چند بار تكرار شد من ديگه اون روز اون ساعت منتظر بودم و عادت كردم ديگه شده بود خداي من .انقدر گشتم تا اسم رشته و... پيدا كردم مدت 2 سال فقط از دور نگاهش مي كردم و سعي ميكردم سر راهش باشم ولي يكي دوبار كه خواست صحبت كنه من سريع محل را ترك ميكردم ديگه داشتم خل ميشدم ميرفتم از پنجره هاي روبرويي موقعي كه امتحان داشت يا سر كلاس نشسته بود نگاهش مي كردم.حتي محل كارشو پيدا كرده بودم و يواشكي ميرفتم نگاهش
ميكردم.
ديگه اكثر دوستام ميدونستند و هر جا ميديدنش به من ميگفتند.خلاصه يه شب كه كلاسم تموم شد ما هم زمان از دانشگاه بيرون امديم ويه چهار راه موازي راه ميرفتيم تا اينكه اون سر صحبت را باز كرد و من هم با ترس جوابشو دادم و ما دوست شديم خيلي هيجانزده بودم و ديگه تو آسمونها سير ميكردم خودمو خيلي خوشبخت ميدونستم يادمه اونقدر بار دوم كه رفتيم بيرون نگاهش كردم كه برگشت به من گفت اينجوري نگاه نكن همه شك ميكنن.هميشه منو جاهاي خلوت مي برد و من خيلي ميترسيدم ولي چون خودم هم نگران بودم كه كسي ما رو باهم نبينه چيزي نمي گفتم بعد دو سه ماه شروع كرد به حرفهاي معني دار كه مثلا تو دوست داري دوست من باشي يا دوست دختر من؟من ميگفتم يعني چي؟
ميگفت من لزومي نمي بينم دوستمو زود به زود ببينم و براش وقت بذارم ولي دوست دخترمو نه و من نميفهميدم منظورش چيه يا اصلا نمي خواستم بفهمم آخه من دوست داشتم پاك باشم و تصورم از دوستي ازدواج بود.خيلي ناراحت مي شدم ولي انقدر دوستش داشتم كه فكر مي كردم اگه نبينمش ميميرم.به خاطر دوستي با اون از درس افتادم و كلي لاغر شدم 2 سال اينجوري. كش پيدا كرد
ديگه اعصابم خورد شده بود مامانم فهميد و منو تهديد كرد كه به بابام ميگه اونم كه ميديد من باهاش راه نميام كلي اذيتم ميكرد جواب تلفن هايم را نميداد سر قرار نميامد يا خيلي دير مي آمدو...مدام خانواده اش را به رخ من ميكشيد و حتي كاري ميكرد كه من بفهمم دوست دختر داره.6 ماه 2 ماه و... با من قهر ميكرد باز هم من زنگ ميزدم و نمي تونستم فراموشش كنم يادمه يك بار برف ميومد و من يك ساعت و نيم زير برف ايستادم هوا تاريك شد تمام انگشتهاي پام كرخت شده بودزنگ زدم خونشون گفت كار دارم نمي تونم بيام و من هيچ وقت بهش چيزي نمي گفتم و فقط گريه ميكردم و از خدا مي خواستم كه اگه صلاح مي دونه ما به هم برسيم يه بار بعد از 5 ماه بهش تلفن كردم و گفتم دوست دارم ببينمش قرار گذاشتيم ولي طبق معمول نيامد وقتي بهش زنگ زدم گفت بابام مهمون داره من بايد باشم.
خيلي ناراحت شدم چون بعدش قرار بود برم ديدن يكي از اقوام و به مامانم ساعت خاصي را گفته بودم مجبور بودم 1 ساعتي بيرون بمونم داشتم مغازه ها رو نگاه مي كردم كه يكي اومد پيشم وسلام كرد نميدونم تو صدا و نگاهش چي بود كه من نتونستم چيزي بگم و انگار مسخ شدم (اين را هم بگم كه من دختري بودم كه خيلي خوشگل و... نبودم ولي مردها به من خيلي توجه ميكنن و من هم هميشه ناديده ميگيرم) و يه دفعه ديدم كه كلي با اين آقا حرف زدم تلفن خونشونو به من داد و من هم فرداش بهش زنگ زدم.نمي دونم شايد هم از دست قبلي اونقدر ناراحت بودم كه تو ذهن خودم ازش اينجوري انتقام ميگرفتم .خلاصه هر چي قبلي منو اذيت كرد و به من بي احترامي كرد اين برعكس يه آقاي به تمام معنا هميشه زودتر از من ميامد كه من معطل نشم.آخه ميگفت درست نيست يه خانم منتظر باشه.هيچوقت حرف معني داري نزد هميشه منو جاهاي عمومي ميبرد. خلاصه بعد از 1 سال ما نامزد كرديم و الان 3 سال كه ازدواج كردم و قراره كه به زودي بچه دار بشيم و من بسيار خوشبختم چون شوهرم مرد فوق العادهاي است.تنها مساله اي كه من آزار ميده اين كه به شوهرم راجع به دوستي سابقم چيزي نگفتم و نگرانم كه اگه بفهمه عكس العملش چيه اميدوارم همه  يه جوري از سرنوشت من كه خوشبختانه به خير تموم شد پند بگيرند
 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 20:26 |

قاصدک ...
 

قـاصـــــدک!
گفته بودم که دگر نيست مرا
انتظار خبری
باز اما تو چنين
پرشتاب، پرغرور
ز چه روی
از برم می‌گذری؟

قـاصـــــدک!
گفته بودم که مرا نيست تمنای کسی
در دل‌ام نيست به جز _ مهر _ نياز و هوسی
گفته بودم که دگر من نروم سوی کسی
گفته بودم که به ماتم‌کده‌ام
نيست حتا اميدی به حضور مگسی
باز اما تو چرا
بر سر راه من‌ام در گذری؟

قـاصـــــدک!
خسته، پريشان و دل‌ام غمگين است.
رو به هر سوی نمودم اما
هـــيــــچ جا نيست مرا هم‌نفسی
نيست فريادرسی.

قـاصـــــدک!

پرتو مرگ به روی دل من سنگين است.
سايه جان‌ام بربود
دل تنهای من اما
از آن چه کسی خواهد بود؟

قـاصـــــدک!
حس تنهايی و بی‌ياوري‌ام بيش نمودی رفتی.
گفته بودم که نيا!
گفته بودم:
"
برو آن‌جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن‌جا که تو را منتظرند!"
تو که خود فهميدی
«
در دل من همه کورند و کرند»*
باز اما ز چه روی آمده‌ای؟

قـاصـــــدک!
آمدی گفتی که هــــيــــــچ، خبری نيست ز کس
گفتی اما چه کنم
باورم نيست، که نيست
هـــيـــــچ کس را خبرم.
هـــيـــــچ کس از دل‌ام آگاه نشد.
هـــيــــچ با درد من آشنـا نشد.
هـــيــــچ کس هم‌دم و هم يار نشد.

قـاصـــــدک!
_
نور مهتاب حرام‌ات نشود؟ _
خيز تا صبح دگر باز رسد.
خيز بال و پر خود را بگشا
دل و جان‌ام بستان
پر کش و با خود بر...
قـاصـــــدک!

دل من سخت اسير است
دل من سخت گرفته است
نيست تاب‌ام که ببينم
تو چنين خسته و رنجور شوی
بال پر کش به دياری ديگر
سوی ياری ديگر
نيست اميد مرا روز وصالی ديگر.
قـاصـــــدک!
در به در کوچه‌ی غم!

قـاصـــــدک!
بی‌خبر از رنج دل‌ام!

قـاصـــــدک!
قـاصـــــدک بی‌خبرم!

زود رد شو ز بـرم،
زود رد شو ز بـرم...

برگرفته از «قاصدك» اخوان
یادم نیست این متن رو از کجا برداشتم...

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 16:20 |

یک فرشته کوچولو ...

 

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا

 در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا

 و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا

 دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا

 دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا

 دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ا

 دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا

 زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا

 دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! ا

 مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا

 پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... !

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 11:49 |

دانلود آلبوم: فارسي

 

فریاد سکوت
با صداي مهران فهیمی

آلبوم جدید و واقعا زیبای مهران فهیمی به نام فریاد سکوت برای دانلود

براي دانلود، روي لينکهای بالا کليک سمت راست نموده و Save Target As را بزنيد.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 20:28 |

معرفي فيلم ...

 

تو این فکرم که یک سایت با دامنه Com. برای خودم راه بندازم .. هنوز دارم در موردش فکر می کنم زیاد به خودتون دعده ندین

**************************

کثافت
Dirty

کارگردان: کريس فيشر. فيلمنامه: کريس فيشر، جيل ريويل، اريک ساکس. موسيقي: رايان بيوريج. مدير فيلمبرداري: دني مينيک، اليوت راکت. تدوين: تام سندرز، ميکلوش رايت. طراح صحنه: آنتوني آر. استيبلي. بازيگران: کوبا گودينگ جونيور[سليم عادل]، کليفتون کالينز جونيور[آرماندو سانچو]، کول هاوزر[ستوان]، وايکليف جين[بين]، کيت ديويد[سروان اسپاين]، وود هريس[براکس]، رابت لاساردو]رولند]. ٩٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٥ آمريکا.

سليم عادل سياه پوست و آرماندو سانچوي اسپانيولي تبار با هم در اداره پليس همکار هستند. اين تيم دو نفره در آخرين ماموريت شان يک پيرمرد بيگناه را به قتل رسانده اند، ماموريتي که مظنون اصلي نيز طي آن کشته شده است. آن دو در انتظار بازجويي توسط مامورين بازرسي هستند، اما دو نفر از فرماندهان آن دو در صدد حمايت از اين دو نفر هستند. دليل اصلي اين کار آلوده بودن همگي شان در کارهاي خلاف مانند قاچاق مواد مخدر است. ستوان از سانچو و سليم مي خواهد تا ١٣ کيلو مواد مخدر را از قسمت کشفيات تحويل گرفته و به يک مواد فروش عمده برسانند. اين کار نقشه اي براي به چنگ آوردن پول است، اما سانچو به اين طرح مشکوک است. آن دو مواد را گرفته و به محل مي برند، اما در طول راه حوادث ديگري نيز براي آنها رخ مي دهد، از جمله درگيري با يک خبرچين و دختري خياباني که سليم را به مرگ تهديد مي کند. در محل قرار مشخص مي شود که حدس سانچو درست بوده و همه اين ماجرا يک توطئه است که ستوان چيده تا هر دو نفر کشته شده و نتوانند در برابر مامورين بازرسي دهان باز کنند. سانجو و سليم که زخمي شده به يک خانه امن مي روند، اما به زودي توسط گروهي از تبهکاران به دام مي افتند. در آنجا سانچو به قتل مي رسد و سليم موفق به فرار مي شود. حالا ستوان و فرمانده به او تلقين مي کنند که او يک قهرمان است، ولي او نيز هنگام خروج از اداره توسط تبهکاران کشته مي شود.

چرا بايد ديد؟
کريس فيشر جوان متولد ١٩٧١ پاسادنا است. فيشر که با نوشتن فيلمنامه تابو وارد سينما شد، تا امروز دو فيلم بيشتر کارگرداني نکرده است. البته اگر فيلم قبلي او شبگرد را ديده باشيد متوجه خواهيد شد که او در فاصله اين سه فيلم چقدر پيشرفت کرده و کثافت به نوبه خود يکي از بهترين فيلم هاي پليسي اين سال هاست. فيلم هايي که به فساد در ميان افراد پليس مي پردازند، کم نيستند و امکان دارد خيلي ها کثافت را با روز تمرين و نقش کوبا گودينگ جونيور را با نقش دنزل واشنگتن قايسه کنند. اما به شما اطمينان مي دهم که حاصل کار فيشر هر چند کمي احتياج به دستکاري دارد، اما فيلم واقع گراتر و اصيل تري است؛ هر چند راوي فيلم يک مرده باشد.
راوي فيلم سانجو است که قبل از پايان فيلم کشته مي شود و کليفتون کالينز يکي از بهترين نقش آفريني هايش را در قالب او به نمايش گذاشته است. کوبا گودينگ نيز از سياه پوست لوده فيلم هاي قبلي خود بسيار فاصله دارد و تا حد زيادي نقشي قانع کننده و خوب از خود بر جاي گذاشته است. فيلم که با بودجه ناچيز ٣ ميليون دلار ساخته شده، از فيلمبرداري با کنتراست بالا و روي دست دني مينيک و اليوت راکت بسيار سود برده، اما نقطه قوت اصلي فيلم در کنار کارگرداني آن پيچ هاي خوب قصه است که اشاره هايي صريح به وحشي گري هاي رسوا گرانه پليس لس آنجلس در دهه ١٩٩٠ دارد. داستان فيلم در يک روز مي گذرد و از ريتم بسيار خوبي برخوردار است که تماشاگر و منتقد را به تماشاي فيلم بعدي فيشر مشتاق مي کند. شايد کثافت ساختار فاخر محرمانه لس آنجلس را نداشته باشد، اما به سهم خود فيلمي ديدني در اين ژانر است که نبايد بي اعتنا از کنار آن گذشت.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 20:27 |

رد پاهای به جا مانده از شما در اینترنت را مدیریت کنید!
 

عبارت کوکی Cookie را در دنیای اینترنت امروزی به خاطر کاربرد زیادشان احتمالا شنیده اید. کار اصلی کوکی ها به زبان ساده ذخیره اطلاعات وارد شده توسط شما در سایت های مختلف است. به خاطر وظیفه حساسی که کوکی ها بر عهده دارند طبعأ مسئله امنیت برای آنها بسیار مهم است. در این ترفند قصد داریم تا شما را با نحوه مدیریت صحیح این کوکی ها و حفاظت اطلاعات شما در مرورگر اینترنت اکسپولرر که وظیفه فراخوانی این اطلاعات را دارد آشنا کنیم.

جهت تنظیم اولویت های Cookie , مراحل زیر را انجام دهید:
مرورگر Internet Explorer خود را باز نمایید و منوی Tools وارد Internet Option شوید. سپس در پنجره باز شده ، وارد تب Privacy شوید.
اکنون میتوانید با استفاده از Level موجود در این تب ، میزان پذیرش کوکی ها را تنظیم کنید. بدین شکل که:
- Block All Cookies - مسدود کردن تمامی کوکی ها
- High - مسدود کوکی ها با فیلتر بالا
- Medium High - مسدود کوکی ها در حد متوسط رو به بالا
- Medium - مسدود کوکی ها در حد متوسط
- Low - مسدود کردن کوکی ها با فیلتر کم
- Accept All Cookies - پذیرش تمامی کوکی ها
اگر سایتهایی فقط در صورت پذیرفتن Cookie های آنها اجازه وارد شدن به این سایتها را میدهند , میتوانید تنظیم های Privacy را ا به مقداری بجز Block All Cookies یا Accept All Cookies تغییر دهید و سپس دکمه Edit را کلیک کنید تا کادر مکالمه Per Site Privacy Actions بنمایش گذاشته شود .
در کادر متن (Address Of Web Site ) , نام سایت مورد نظر را وارد کنید و سپس دکمه Allow یا Block را کلیک کنید . اجازه دادن = Allow , باز داشتن = Block
جهت حذف یک سایت , سایت مورد نظر را از لیست انتخاب کنید و سپس دکمه Remove را کلیک کنید .
در پایان تمامی پنجره ها را OK کرده و خارج شوید.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 19:42 |

از مصلحت نظام تا مصلحت شخصي ...

 

اول از همه بگم سیاسی نیستم .. چون این مملکت و رئیساس این مملکت و سردمدراش اصلاْ اهل این نیستند که کسی ازشون انتقاد بکنه یا واقعیتی رو بگه .. خوب اینم دلیل من

***********************

انتشار نامه محرمانه حضرت امام(س) توسط دفتر رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، گوشه‌اي از پروژه مافياي قدرت و ثروت را نمايان ساخت. در اين ماجرا، ملت جداي از ساده‌انگاري‌ها، سطحي‌نگري‌ها و يا پندآموزي‌هاي قيم‌مآبانه، شاهد واقعه ديگري بود. نزاع كلامي ميان هاشمي و رضايي و .. نيازمند بحث نيست، چرا كه ملت به‌ خوبي مي‌داند كه اين افراد هم‌اكنون در مجمع تشخيص مصلحت نظام، تدوين كننده مسايل بسيار هستند؟! آيا همين افراد، سفر به آمريكاي خاتمي را توجيه نكردند، و به دنبال «معجزه دانستن دستاورد 16 سال گذشته» تلاش نداشتند؟!
اما از چند نكته نمي‌توان چشم پوشي كرد:

1- دفتر رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام با رياست «محسن هاشمي»، نقش كليدي يافته است. اين دفتر سياست‌بازي‌هاي قدرت‌مدارانه و جريان سازي‌هاي تخريب‌گر را بي‌مهابا به وسيله ابزارهاي مختلف منتشر مي‌كند. اين دفتر از هر پاسخگويي و مسئوليتي مصونيت دارد و بي‌هيچ هزينه‌اي برنامه‌هايش را يك‌به‌يك دنبال مي‌نمايد! چرا؟ آيا «هاشمي رفسنجاني » بر دفتر مسلط است؟ در هر صورت اسناد محرمانه كشور و نظام در دستان رئيس دفتر مجمع تشخيص مصلحت نظام بازيچه شده است!

2- انتشار اين نامه مسأله كوچكي نيست. حيثيت نظام را بازيچه «قدرت و ثروت» قرار دادن، هزينه سنگيني دارد كه قطعاً بايد به‌وسيله عاملان آن پرداخت شود. آن‌روز كه گفته شد ايجاد كنندگان فضاي مسموم، با همدستي و همدلي قيم‌مآبان براي افرادي خاص «خط قرمز» ايجاد كرده‌اند؛ وقتي اظهارگرديد ماجراي 15 خرداد در قم و ضرب‌وشتم، دستگيري و مجازات سنگين براي چند طلبه به جرم درخواست پرسش از هاشمي، به معنای ايجاد «مصونيت الهي- سياسي» برای وی ی باشد، وقتي انتقاد به سفر فاجعه‌بار «خاتمي» به آمريكا، تخريبي گسترده به وسيله راست و چپ را به همراه آورد و ... اين همه، يعني «بقاي حريم امن و مصونيت‌ساز براي چند نفر خاص»... از اين روي منتشر شدن نامه محرمانه ، نباید مسأله‌اي غیر قابل انتظار باشد.

3- در هر كشور و حكومتي اسناد محرمانه بسيار وجود دارد كه ممكن است هرگز انتشار نيابد. تعويض دولت‌ها، جابجايي جناح‌ها و كارگزاران در اين امر ثابت كه به بنيان رژيم‌ها وابسته است، تأثيرگذار نيست. به‌ويژه كشورهايي كه با انقلاب و جنگ روياروي بوده‌اند. حال چگونه كساني كه «خردگرايي» را بارها براي «اصول و ارزش‌هاي مقدس» اولويت داده، و خود را مظهر خردمندي مي‌دانند، به اين آساني مرزهاي مصالح و منافع كشور و ملت، را در هم شكسته و مي شكنند؟

4- به‌گونه طبيعي و طبق رفتارهاي سياسي اصلاح طلبان، به‌ويژه محفل تحقيقات استراتژيك مجمع تشخيص، دستاوردهاي دولت نهم، ‌نه قابل تحمل‌ است و نه بايد به ثمر نشيند!! به همين جهت به نظر مي رسد، در انتشار اين نامه تحت‌الشعاع قراردادن دست آوردهاي ديپلماتيك سفر اخير رئيس‌جمهور هم مدنظر بوده است.

5- برخي از همان روزهاي اول مسئوليتشان در قوه مجريه در سال هاي ابتدايي دهه 70 درصدد «هراساندن ملت از جنگ» به منظور حاكم كردن فرهنگ سرمايه سالاري بودند. و از اين رو راهكارهاي گوناگون ‌اعم از ارزش‌زدايي از بسيج و فرهنگ بسيج، تحليل‌هاي به اصطلاح خردگرايانه نمونه‌هاي بارز آن است. هنوز از خاطره ها نرفته كه برخي به عنوان آخرين حربه تبليغاتي در انتخابات نهم، با طرح شبهه ايجاد جنگ، به زعم خود در ميان ملت دل‌نگراني كردند، تا شايد از احمدي نژاد روي‌گردان شده، و كانديدايي را كه طالب صلح و بيزار از رويارويي با سلطه‌گران است، برگزينند!! از اين روي، اين گمانه نزديك به صحت است كه با انتشار نامه مربوط به جنگ، درصدند با وحشت آفريني در جامعه اي كه به بركت ظهور سوم تير، بازگشت به افتخارات شهادت‌طلبي و رشادت خواهي را در نسل سوم تجربه مي‌كند، نادم و پشیمان سازند.

6- مسأله انرژي هسته‌اي و ايستادگي احمدي‌نژاد در برابر زورگويي‌ها و باج‌خواهي‌هاي غرب،‌ ذلت پذيري‌هاي تعليق سه‌ساله را بيش از گذشته نمایان ساخته است و اکنون تمام ملت نسبت به آن اظهار بيزاري مي‌کنند. بنابراين افشا يا انتشار يكي از اسناد كاملاً محرمانه نظام، پس از نزديك به دو دهه فاصله، راهكاري است كه در نظر اين تشخيص‌دهندگان مصلحت نظام!! مي‌تواند آب رفته را به جوي بازگرداند»!!

7- نامه منتشره از آنجا كه مربوط به حضرت روح‌الله (س) است، بي‌گمان بركات آن روح قدس را در كالبد جامعه منتشر كرد. به‌همين جهت عليرغم انگيزه و هدف عاملان انتشار آن، يك مسئله را ثابت كرد و آن اين كه، دفتر يا مركزي كه اين گونه چوب حراج به منافع و مصالح ملي مي زند،‌ صلاحيت نگهداشتن اسرار نظام را ندارد. و به نظر مي رسد بايد هرچه زودتر كليه اسناد طبقه بندي شده ملي را از دست كساني كه براي ثبات و بقاي «قدرت» هر عملي را خودسرانه انجام مي‌دهند، خارج كرد.

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 19:37 |

فرشته بیکار ...
 

مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.
مرد از فرشته‌اي پرسيد : شما داريد چكار مي كنيد ؟
فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد : اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد : شماها چكار مي كنيد ؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم.
مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!
مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟
فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :
خدايا متشكريم

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 19:28 |

گير 3پيچ ...
 

سلام به دست و روي نشسته ات ..
چطوري يا بهتري ..
آقا نمي دونم بعضي ها چي فكر مي كنن ..
طبيعت هم خونه ي خودشونه .. يا خونه خودشن طبيعته ؟ شايدم هر دو .. شايدم هيچكدام ..
(نمی خواستم بذارمش ولی یه بنده خدایی قسمم داد به جون صدام و بوش و اون كاندي رایس سيا سوخته  که اين عكسا رو دقيق بذار ملت ببينن ... خودتون بخونین ببين قضاوت با شما دیگه )
خلاصه .. عكس اول ....

آقا ما خير سرمون با بروبچ رفته بوديم بيرون خواستيم مثلا ارواح شيكممون تو دل طبيعت و اين حرفا باشيم .. آقا اين قدر آشغال و كيسه و .. ريخته بودن كه ... ببين عكسو خودت ديگه ..

اما عكس دوم ... چيزي كه شما مي بينين يه آقايي كه لباس سفيد پوشيده .. ايشون پشتش به دوربين عكساي بنده بودش و خبر نداشت كه من ازش عكس گرفتم ...
محل اين عكس جاده چالوسه .. اون طرف رودخونه .. ما اول صبح رفتيم تفريح و صفا و اين چيزا .. ( باز فكرش رفت طرف خلاف ....)
خلاصه ديديم يه چندتا اكيپ شب قبل اونجا اتراق كرده بودن .. ما هم اون نزديكا يه جايي بساطمون رو راه انداختيم .. من رووم رو كه كردم اونطرف ديدم بعله .. اين آقا داره ( چرا يه كلمه مودبانه نداريم براي اين حرفا ... ببخشيد ديگه ) پي پي مي كنه به طبيعت ..
ما هم شكار لحظه ها كرديم ..
بابا مرتيكه خجالت نمي كشي .. ديگه توي طبيعت همه چيز آزاده ؟
نكته : هر وقت كه خواستي كاري بكي دقيق به همه طرف نيگا كن تا يه فضولي مثل من اون طرفا نباشه
چي بگم ولله ..
قربون خودم تا بعد .

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 19:15 |

آخر بازي ...
 

عاشقان سرشكسته گذشتند
شرم سار ترانه هاي بي هنگام خويش
و كوچه ها
بي زمزمه ماند و صداي پا
سربازان
شكسته گذشتند خسته
بر اسبان تشريح
و لته هاي بي رنگ غروري نگون سار بر نيزه هاشان

تو را چه سود
فخر به فلك بر فروختن
هنگامي كه
هر غبار راه لعنت شده نفرين ات مي كند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها به داس سخن گفته اي
آنجا كه قدم بر نهاده باشي
گياه
از رستن تن مي زند
چرا كه تو تقواي آب و خاك را هرگز باور نداشتي

فغان كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعه ي روسبيان
باز مي آمدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
كه مادران سياه پوش
داغ داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد _
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 18:57 |

دعا ....
 

خداوندا ! به حق ا ين ماه و به حق کسي که از ابتدا تا انتهاي آن، به بندگي تو پرداخته مثل فرشته اي که او را مقرب درگاهت ساخته اي و يا پيغمبري که به رسالت مبعوث نموده اي و يا بندة شايسته اي که از خواص، قرارش داده اي از تو درخواست مي کنم که بر محمد و اهلبيت او درود فرست و ما را اهل کرامتهايي قرار ده که در اين ماه به اوليائت داده اي و آنچه که در حق ساعيان در طاعت و بندگيت لازم کرده اي در حق ما نيز واجب گردان و ما را در زمرة کساني قرار ده که در پرتو رحمت تو شايستگي جايگاهي رفيع در نزد تو را به دست آورده اند........

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 18:56 |

 

يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به سيانور احتياج داره!
داروسازه ميگه واسه چي سيانور مي‌‌خواي؟
خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه.
چشم‌هاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه: خدا رحم كنه، خانوم من نمي‌تونم به شما سيانور بدم كه بريد و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قواننيه! من مجوز كارم را از دست خواهم داد... هردوي ما را زنداني خواهندكرد و ديگه بدتر از اين نميشه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد.
بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون يه عكس مياره بيرون؛ عكسي كه در اون شوهرش و زن داروسازه توي يه رستوران داشتند شام مي‌خوردند.
داروسازه به عكسه نيگاه ميكنه و ميگه: خُب، حالا.... چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟؟!!

نتيجه‌ي اخلاقي: وقتي به داروخانه مي‌رويد، اول نسخه‌ي خود را نشان بدهيد!

**********************

زمان

فاصله ميان تولد و مرگ
دم و باز دم
فاصله ميان شكست و پيروزي
. . .
زمان در گذر است
مي رسد آن روز
چه وقتي، چه روزي، چه سالي
براي هر كدام از ما يك زمان مشخص شده
براستي كداميك از ماها
اين زمان را بدرستي سپري كرده و خواهيم كرد

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 18:54 |

راهنمای تیریپ برای دانشجویان ...

 

دانشگاه ها دوباره باز شدن و مطمئنم خیلی از شما دغدغه اصلیتون (البته بعد از درس ) اینه که چه تیریپی بزنید. شما در اینجا متوجه میشید که هیچ نیازی نیست مدام به پدر و مادرتون گیر بدید که براتون لباس و خدای نکرده لوازم آرایش و زبونم لال ژل و از این جور چیزا بخرن. شما میتونید خلاقیتتون رو به کار بندازید و از نعمت های خدادادی مثل مو، ریش، طرز حرف زدن و ... استفاده کنید.
البته تو این پست دانشگاه آزادی ها خیلی خوش به حالشون شد که قول میدم به موقعش به اون ها هم گیر بدیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 23:12 |

چیزهایی که باید یک بیمار روانی بداند ...

 

تا حالا شده كه با اپراتور اتوماتيك تلفنی مراكز روانپزشكی تماس بگيرين؟ سوء تفاهم نشه! نميگم زبونم لال خل و چل تشريف دارين! ولی اگه برای رزرو اتاق برای مادر زنتون / مادر شوهرتون تماس گرفتين با چنين جملاتی روبرو ميشين:

سلام... از تماس شما با مركز بيماريهای اعصاب و روان متشكريم. لطفا" تلفن خود را در وضعيت تون قرار دهيد و قسمت مورد نظر خود را انتخاب نماييد...

 

اگر شما دچار اختلال وسواس هستيد شمارهء1 را 10 مرتبه فشار دهيد. يا اگر مايل هستيد 20 مرتبه فشار دهيد!

 

اگر شما دچار اختلال وابستگی شديد هستيد از يك نفر خواهش كنيد كه شمارهء2 را برای شما فشار دهد!

 

اگر شما دچار اختلال چند شخصيتی هستيد شماره های3 و 4 و 5 و7  را فشار دهيد!

 

اگر شما دچار اختلال بدبينی هستيد آنقدر پشت خط بمانيد تا مطمئن شويد از جانب ما بلايی سرتان نازل نمی شود ، سپس هر شماره ای كه مايل هستيد فشار دهيد!

 

اگر شما دچار اختلال اسكيزوفرنی هستيد به صداهايی كه به شما می گويند كدام شماره را فشار دهيد گوش كنيد!

 

اگر شما دچار اختلال افسردگی هستيد مهم نيست كدام شماره را فشار دهيد... در هر صورت به زودی می ميريد!

 

اگر شما دچار اختلال هجوم افكار پوچ و بيهوده هستيد شمارهء8 را فشار دهيد و سپس رئيس مركز شخصا" با شما تماس خواهد گرفت!

 

اگر شما دچار اختلال دوقطبی هستيد شمارهء6 را فشار دهيد و سپس پيام خود را پس از صدای بوق يا قبل از صدای بوق يا بعد از صدای بوق يا قبل از صدای بوق بگذاريد. لطفا" منتظر صدای بوق باشيد!

 

اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء9 را فشار دهيد. اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء9 را فشار دهيد. شمارهء9 را فشار دهيد. اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء9 را فشار دهيد.شماره 9 شماره 9 شماره 9!

 

اگر شما دچار اختلال احترام به نفس هستيد لطفا" تماس را قطع كنيد. اپراتورهای ما نمی خواهند با شما صحبت كنند!

اگر شما دچار اختلالات وابسته به يائسگی هستيد آمپول را زمين بگذاريد ، تماس را قطع كنيد ، كولر را روشن كنيد ، دراز بكشيد و گريه كنيد!  پس از10 دقيقه احساس بهبودی خواهيد كرد!

 

اگر شما دچار تمام اختلالات ذكر شده بطور همزمان هستيد سلام رئيس! روزتون بخير رئيس. خسته نباشيد. شمارهء0 رو فشار دهيد تا به دفتر منشيتون وصل كنيم!

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 21:3 |

دویاره سری جدید داستانامون شروع شد ..

 

اول از این دوستمون که این داستان رو برامون فرستاده تشکر می کنم ...

*********************** 

سال دوم هنرستان بودم که با سارا دوست شدم نه اینکه همدیگه رو دوست داشته باشیم نه ... چون هم مسیر بودیم کم کم با هم دوست شدیم سارا دختر بسیار زیبایی بود ... زیبایی معمولی نداشت چهره سبزه بسیار تند موهای خرمایی و چشمای جادویی واقعا چشمای جادویی داشت بعضی زیبایی ها آدم رو زده می کنه ولی خود من هنوز جادوی چشمای اون یادم نرفته ولی با تمام این زیبایی خیلی آدم مغرور و ستمگری هم بود یعنی از دوستی ها چه دختر و چه پسر خیلی سوء استفاده می کرد ... من در تمام مدت دوستیمون خیلی براش فداکاری کردم خیلی از خودم مایه گذاشتم حتی وقتی که مشکلی براش پیش می اومد من خودمو ضایع می کردم که آبروی اون نره ... بگذریم ، سارا هم زمان با 5 تا پسر دوست بود ولی یکی از اونا سوگلیش بود پسری که واقعا عاشق سارا بود اسمش محمد بود اینو هم بگم من در اون زمان اصلا به دوست پسر فکر نمی کردم نه اینه نخوام دوست بشم ولی در دوره ما خیلی بگیر بگیر زیاد بود و من احساس می کردم که ارزش نداره به خاطر دوست پسر بهم توهین کنن بنابراین از اول قیدشو زدم و از اونجایی که همیشه با یه دختر خیلی زیبا همراه بودم طبیعتا به چشم نمی اومدم تا اینکه یکبار محمد به اون گفته بود این دوستت خیلی تنهاست و پیشنهاد کرده بود که یکی از رفقاش به اسم شایان با من دوست بشه ... من خودم خیلی دلم می خواست از تنهایی دربیام ولی چون پیشنهاد از طرف یکی دیگه شده بود احساس کردم ممکنه اجباری باشه قبول نکردم ...ولی اونها خیلی اصرار می کردن نمی دونم چرا هرچی بیشتر اصرار می کردن من نظرم برای رد کردن قوی تر می شد ... اصلا فکر نمی کردم با این کارم سارا چه عکس العملی نشون می ده ولی اون انقدر احمق و بچه بود که بخاطر اینکه من روی محمد رو زمین زده بودم و پیشنهاد دوستی با شایان رو قبول نکرده بودم بهش برخورده بود نقشه وحشتناکی برای من کشید نقشه ای که تمام غرور و متانتی که در تمام سالهای زندگیم ذره ذره جمع کرده بود یکباره دود شد و از بین رفت ... یه روز تلفن خونه زنگ زد من تنها بودم وقتی گوشی رو برداشتم پسری با صدایی بسیار غمگین و گرفته خواست با من حرف بزنه خوب منم باهاش صحبت کردم و اون دیگه هر روز سر ساعت معینی به من زنگ می زد تا اینکه دیگه بهش عادت کردم و هر روز هرجا که بودم راس همون ساعت کنار تلفن بودم فقط حرف می زدیم نمی خواست منو ببینه و منهم از این بابت خوشحال بودم چون من در یه خونواده خیلی خیلی مذهبی و متعصب زندگی می کردم و دوستی با یه پسر هم کفر و هم جرم محسوب می شد خلاصه اون شد شاهزاده رویای من ... با اون وقت تنهایی مو پر می کردم ... من خودم اصولا خیلی رویایی و خیالباف هم بودم  تا اینکه روزی از من خواستگاری کرد و خواست که بیاد منو ببینه اونقدر بهش علاقمند شده بودم و اونقدر احمق و نفهم بودم که قضیه رو به مادرم گفتم و اون هم به پدرم گفت و بقیه قضایا رو خودتون می تونین حدس بزنین که چه جوری حیثیت من تو خونواده و فامیل رفت جالب اینجاست که من هر روز سارا رو در جریان تمام حرفام با اون پسر میذاشتم ... تا اینکه یه روز سارا بهم گفت اون محمد بود که با تو حرف می زد ... من ازش خواستم اینکارو بکنه چون می خواست به یه طریقی تو رو اذیت کنه می دونین با شنیدین این حرف چه حالی بهم دست داد ... من عاشق صدایی شده بودم که صاحبش رو نمی شناختم صدایی که هر روز به من زندگی می داد صدایی که قلبم رو به هیجان می انداخت صدایی که هر روز منتظرش بودم و بهش عادت کرده بودم سارا تمام رویاهای منو خراب کرد نمی خوام داستانم رو خیلی کش بدم ... دو سه سال بعد از اون من تو کلاس زبان با پسری آشنا شدم و بعد از یکسال باهاش ازدواج کردم... می خوام بگم بعد از این همه سال من هنوز اون خاطره و اون نارفیقی رو فراموش نمی کنم ولی ازش درس خیلی بزرگی کرفتم اینو نوشتم که شماها که دم از رفاقت و دوستی می زنین حواستونو جمع کنین و مراقب بهترین دوستتون باشین ... راستی چند وقت پیش سارا رو دیدم دو تا بچه داشت اونقدر پیر و شکسته شده بود که اول نشناختمش ... اون گفت که عاشق یه پسری شده و قرار بوده باهاش ازدواج کنه که قبل از عروسی فهمیده پسره سرطان داره ... بعد از اون با یه پسر دیگه ازدواج کرده که از اون دو تا بچه داشت ولی پسره معتاد بوده و به خاطر مصرف بیش از اندازه مواد مرده بود و اون مونده و دو تا بچه و خانواده ای که طردش کردن

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 17:13 |

 

Image hosting by TinyPic 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

**********************************

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنياد مکن تو حيله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می می نخوری
 صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

******************************

به هوس بازی این بی خبران میخندم
هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم
خنده من از گریه غمگین تر است
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
****
کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند
تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم
آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد
عشق را آلوده کرد !!!

**********************

بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهایت هر چیزی همین 10 تا بود از بابا که بستنی که می خواستم 10 تا می خواستم مامان رو 10 تا دوست داشتم . خلاصه ته دنیا همین 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟ انگار خیلی هم حریس تر شدم . 10 تا بستنی هم کفافم رو نمیده اما می خوام بگم دوست دارم میدونی چقدر؟ به اندازه همون 10 تای بچگی

******************************

من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي!

نتيجه اخلاقي:همیشه کیف پولتو توی داشبورد ماشینت بذار

 *********************************

بانوی من ...
می خواهم با تو بر قطار جنون سوار شوم
حتی اگر برای بار واپسین باشد !
قطاری که ایستگاه ها
و ریل ها
و مسافرانش را از یاد برده

حتی اگر بار واپسین باشد
می خواهم شولایی از باران بپوشی
تا در ایستگاه جنون
به پیشبازت بیایم ....

باران خیسمان می کرد
و بر بارانی هامان سبزه سبز می شد ....
بی تو امّا !
سبزه یی در کار نیست ....
باران می بارد بر تنهایی من
و سبزینه یی جوانه نمی زند.....!ا

نامت را در دفتر باران نوشتم
بر میوه های کاج
ستاره های بعید
و آوای پرندگان
به تو یاد دادم زبان روباه ها و خرگوش ها ؛
چیدن بهارهء پشم گوسفندان
راز اشعار منتشر نشدهء گنجشکان
و رسم زمستان
و تموز را ....

نامت را در دفتر باران
بر گلبرگ های نازک یاسمن
و عطر خیس رازقی های حیاط مادرم نوشتم
و با تو سفر کردم
به دشتهای ییلاقی
چون نسیم در دامان روزها....


*****************************

من کیستم ؟ من کیستم؟
شمعم شهابم شعله ام؟
موجم حبابم چیستم؟
از بس شدم پامال غم
در گیر و دار زندگی
گویی که هرگز نیستم.............
ای زندگی ای زندگی
هرگز تو را نشناختم
هر چند گویا نیستی
لیکن بگو تا چیستی؟
عشقی امیدی لذ تی؟
شهدی شرنگی حسرتی؟
خوابی خیالی غفلتی؟
وهمی سرابی چیستی؟

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 23:4 |

از خدا جز خدا نبايد خواست ...

 

 

روز قسمت بود
خدا هستي را قسمت مي کرد
خدا گفت : چيزي از من بخواهيد
هر چه باشد شما را خواهم داد
سهم تان را از هستي طلب کنيد
زيرا خدا بخشنده است
و هر که آمد چيزي خواست
يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن
يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز
يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :
خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم
نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال
و نه پايي و نه آسمان و نه دريا .....
تنها کمي از خودت
تنها کمي از خودت به من بده
و خدا کمي نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت : آن که نوري با خود دارد بزرگ است
حتي اگر به قدر ذره اي باشد
تو حالا همان خورشيدي
که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي
و رو به ديگران گفت :
کاش مي دانستيد
که اين کرم کوچک بهترين را خواست
زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست

 

|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 22:56 |

>